ch
Feedback
زاغچه (فرانتس کافکا)

زاغچه (فرانتس کافکا)

前往频道在 Telegram

از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم!»

显示更多
939
订阅者
+124 小时
+117
+2430
帖子存档
رؤیا، واقعیتی را آشکار می‌کند که بازنمایی از رسیدن به آن بازمی‌ماند. هولناک از زندگی برمی‌خیزد؛ تکان‌دهنده از هنر.
✨ از نامه‌ها
@zaaghcheh

برای مدتی دهانم را باز گذاشتم، تا شاید هیجانم فرصتی پیدا کند و از من بیرون برود.
✨ از داستان‌ها
@zaaghcheh

خویشتن‌داری چیزی نیست که در پیِ آن باشم. خویشتن‌داری یعنی اینکه آدم بخواهد در نقطه‌ای تصادفی از بی‌نهایتِ پرتوهای وجودِ روحانیِ خویش، مؤثر و کارآمد باشد. اما اگر ناچار باشم چنین دایره‌هایی به گردِ خود بکشم، ترجیح می‌دهم این کار را منفعلانه انجام دهم؛ تنها با شگفتی و خیره ماندن به این مجموعهٔ عظیم و پیچیده، و از آن، فقط طراوتی را با خود به خانه ببرم که این تماشا، از راهِ تضاد، به من می‌بخشد.
✨ از نامه‌ها
@zaaghcheh

از بعدازظهر تا همین حالا، میلِ شدیدی در من هست که همهٔ اضطرابم را با نوشتن، یکسره از وجودم بیرون بریزم.
✨ یادداشت‌ها
@zaaghcheh

آن‌قدر گوشتِ میان انگشتانِ پایت را بخراش که زخم شود، اما باز هم پاسخ را نخواهی یافت.
✨ از داستان‌ها
@zaaghcheh

خشک و سرد شده بودم. پلی بودم، مصلوب بر فرازِ مغاک.
✨ از نامه‌ها
@zaaghcheh

با این همه، حتی این هم به دادم نمی‌رسید، اگر به یاد نمی‌آوردم که دختری با روبانِ مخملِ سیاه بر گردنش مرا دوست می‌داشت؛ اگر نه با شور و اشتیاق، دست‌کم با وفاداری.
✨ از نامه‌ها
@zaaghcheh

میان خاک سرد نمناک خوابیده ... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را میبیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند ا
میان خاک سرد نمناک خوابیده ... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را میبیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را ... آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش بکلی خاموش شد! ... او که آنقدر خندان بود... ✨ سه قطره خون، صادق هدایت، به یاد جاوید نام محمد(کیان) حسینی @zaaghcheh

«گاه، از سرِ غرورش، بیش از آنکه برای خودش دلواپس باشد، برای جهان اضطراب دارد.»
✨ آفوریسم‌ها
@zaaghcheh

«سرشتِ انسان، که ذاتاً دگرگون‌شونده و ناپایدار است، همچون غبار، هیچ قیدی را تاب نمی‌آورد. اگر خود را به بندی بسپارد، خیلی زود دیوانه‌وار به گسستنِ بندهایش می‌پردازد، تا آنجا که همه‌چیز را از هم می‌درد: دیوار را، بندها را، و سرانجام خودِ خویش را.»
✨ از نامه‌ها
@zaaghcheh

«امروز، آدمی حتی اگر قلبش را از سینه برکند، باز هم آن را نخواهد یافت.»
✨ از نامه‌ها
@zaaghcheh

«زمین خوردنم سخت نبود و هیچ دردی هم احساس نکردم؛ اما چنان ناتوان و اندوهگین بودم که صورتم را در خاک پنهان کردم. تابِ دیدنِ چیزهای این جهان را که پیرامونم بودند، نداشتم. به‌یقین احساس می‌کردم که هر حرکت و هر اندیشه‌ای تحمیلی است و باید در برابرشان هوشیار بود و از آن‌ها بر حذر ماند. با این همه، هیچ چیز طبیعی‌تر از این به نظر نمی‌رسید که همان‌جا بر علف‌ها دراز بکشم، دست‌هایم در دو سوی تنم رها باشند و صورتم در زمین پنهان بماند.»
✨ از داستان‌ها
@zaaghcheh

«و با این همه، اگر بگویم دلتنگش هستم، دروغ گفته‌ام. این کامل‌ترین و در عین حال دردناک‌ترین افسون است. تو همین‌جایی؛ همان‌جا که من هستم، بلکه حتی حضورت از من نیز پررنگ‌تر است. هر جا من باشم، تو نیز آنجایی؛ همچون من، و حتی شدیدتر از من. شوخی نمی‌کنم. گاهی تصور می‌کنم تو ــ که همین‌جا هستی ــ دلتنگ حضور من می‌شوی و می‌پرسی: «پس او کجاست؟ مگر ننوشته بود که در مرانو است؟...» روز آن‌قدر کوتاه است. با تو آغاز می‌شود، با تو می‌گذرد و با تو به پایان می‌رسد؛ و بیرون از تو، چیزی جز چند پیشامد ناچیز وجود ندارد. تنها اندک زمانی برایم می‌ماند تا برای «میلنای واقعی» نامه بنویسم؛ زیرا «میلنای واقعی‌تر» تمام روز همین‌جا بوده است: در اتاق، بر بالکن، و میان ابرها.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh

«قرار است ریه‌های ما چه کنند؟» فریاد زدم. فریاد زدم: «اگر تند نفس بکشند، از زهرِ درونیِ خود خفه می‌شوند؛ اگر آهسته نفس بکشند، از هوایی که دیگر قابلِ تنفس نیست، از چیزهای جریحه‌دار و برآشفته، خفه می‌شوند. و اگر بکوشند ریتمِ خاصِ خودشان را پیدا کنند، تنها از خودِ این جست‌وجو نابود می‌شوند.»
✨ از داستان‌ها
@zaaghcheh

«من همانم که هستم؛ همهٔ ماجرا همین است. به‌سختی می‌توانم قیچی‌ای بردارم، به جانِ خودم بیفتم و از دلِ خود، آدمِ دیگری را ببرم و بیرون بکشم...»
✨ یادداشت‌ها
@zaaghcheh

۲۸ ژوئیهٔ ۱۹۱۳ باز هم هیچ نامه‌ای. فلیسه، چطور می‌توانی این‌گونه عذابم بدهی؟ آن هم این‌همه بی‌دلیل! در حالی که حتی چند کلمه هم می‌توانست حالم را بهتر کند و کمک کند از این سردردهایی خلاص شوم که مثل کلاهکی سنگین، سرم را در چنگ گرفته‌اند. کاش فقط می‌نوشتی که هنوز تصمیمی نگرفته‌ای، یا این‌که نمی‌توانی یا نمی‌خواهی نامه بنویسی. من به همان سه کلمه هم کاملاً راضی می‌شدم؛ اما هیچ... هیچ! @zaaghcheh

۲۸ ژوئیه هر روز بیش از پیش توان فکر کردن را از دست می‌دهم؛ توان مشاهده کردن، تشخیص حقیقتِ چیزها، به یاد آوردن، سخن گفتن و شریک کردن دیگران در تجربه‌هایم را. دارم به سنگ تبدیل می‌شوم؛ این، حقیقت است. @zaaghcheh

اعدام، زبان حکومتی است که دیگر استدلالی برای ماندن ندارد. طناب دار فقط آخرین پرده‌ی یک نمایش از پیش نوشته‌شده است. حکومتی که بقایش را به طناب دار گره زده، در واقع اعتراف کرده که دیگر چیزی جز خشونت برای عرضه ندارد. این، نشانه‌ی قدرت نیست؛ نشانه‌ی بن‌بست است. @zaaghcheh

فیلم سینمایی «فرانتس» محصول 2025 جمهوری چک، دربارهٔ زندگی کافکا از نوجوانی تا مرگ @zaaghcheh
فیلم سینمایی «فرانتس» محصول 2025 جمهوری چک، دربارهٔ زندگی کافکا از نوجوانی تا مرگ @zaaghcheh

بی‌شک میان این وضع و این واقعیت که نوشته‌هایم کندتر از پراگ پیش می‌روند، ارتباطی وجود دارد. از سوی دیگر، یا بهتر بگویم در کنار آن، دیروز و امروز ناگهان بینش‌هایی دربارهٔ ضعف و حقارت نوشته‌هایم به من دست داد؛ و می‌ترسم دیگر هرگز رهایم نکنند. اما اهمیتی ندارد؛ من نمی‌توانم نوشتن را کنار بگذارم. بنابراین، این لذتی است که می‌توان آن را تا ژرف‌ترین لایه‌هایش آزمود، بی‌آنکه آسیبی در پی داشته باشد.
✨ نامه به ماکس برود، یونگ‌بورن، 17 ژوئیهٔ 1912
@zaaghcheh