945
订阅者
-324 小时
-77 天
+730 天
帖子存档
Repost from N/a
✨ از کافکا📌چه چیزی کافکا را به گریه میانداخت؟
گریه کردن برای من بهخصوص اضطرابآور است. من نمیتوانم گریه کنم. وقتی دیگران گریه میکنند، برایم شبیه پدیدهای طبیعی، عجیب و غیرقابلفهم به نظر میرسد. در طول سالهای بسیار، تنها یک بار گریه کردهام؛ دو سه ماه پیش. اما آن گریه باعث شد روی صندلیام دو بار پشت سر هم از شدت لرزش بلرزم و میترسیدم هقهقهای مهارنشدنیام پدر و مادرم را که در اتاق کناری بودند از خواب بیدار کند. این اتفاق شب رخ داد و علتش بخشی از رمانی بود که مینوشتم.یکی از ویژگیهای واقعاً خاص و منحصربهفرد کافکا این بود که سرنوشت و رنج دیگران بسیار آسانتر از رنج خودش او را تحت تأثیر قرار میداد؛ و فرقی نمیکرد آن افراد واقعی باشند یا شخصیتهای داستانی. همین مسئله احساس کافکا را تقویت میکرد که گویی هیچ ارتباط واقعی و اصیلی با زندگی واقعی ندارد. او در سال ۱۹۱۳، پس از آنکه یک فیلم او را به گریه انداخت، در نامهای به نامزدش، فلیسه باوئر، نوشت:
«من میتوانم از روابط انسانی لذت ببرم، اما نمیتوانم آنها را تجربه کنم.»از آنجا که فقط دو هفته بعد، در سینمایی دیگر نیز دقیقاً همین اتفاق برایش افتاد ــ آن هم در حالی که در میانه یک بحران جدی قرار داشت ــ بهراحتی میتوان حدس زد که صحنههای غمانگیز این فیلمها راهی عاطفی به سوی اندوه شخصی خودش در اختیار کافکا قرار میدادند. در دو مورد میتوان دقیقاً مشخص کرد چه متنهایی کافکا را به گریه انداختند. او در دفتر خاطراتش نوشت:
«بر سر گزارش محاکمه ماری آبراهامِ ۲۳ ساله هقهق گریه کردم؛ زنی که به دلیل فقر و گرسنگی، کودک تقریباً سهسالهاش، باربارا، را با کراوات مردانهای که بهعنوان بند جوراب پوشیده بود خفه کرده بود. داستانی بسیار کلیشهای.»واژه «کلیشهای» (formulaic) در اینجا جالب توجه است، زیرا معمولاً برای توصیف ویژگیهای یک طرح داستانی به کار میرود. اما این الگوی اجتماعی که هزاران بار تکرار شده بود، «داستان» را برای کافکا به همان اندازه تلخ و تیره میکرد که یک رمان ارزانقیمت و عامهپسند. به نظر میرسد اعضای هیئت منصفه نیز ماجرا را به همین شکل دیده بودند. همانطور که گزارش مفصل روزنامه Prager Tageblatt ــ که عصر روز پیش از سیسالگی کافکا منتشر شده بود ــ گواهی میدهد، آنها نهتنها خدمتکار جوان را از جرم تبرئه کردند، بلکه خودجوش برای او پول نیز جمع کردند. چند سال بعد، در پاییز ۱۹۱۶، کافکا به فلیسه باوئر نوشت:
«در مقطعی مجبور شدم خواندن را متوقف کنم، روی مبل بنشینم و با صدای بلند گریه کنم. سالها بود که گریه نکرده بودم.»منظور او نمایشنامه آرنولد تسوایگ، Ritualmord in Ungarn («قتل آیینی در مجارستان») بود؛ اثری که کافکا در مجموع نگاه بسیار انتقادیای نسبت به آن داشت. با این حال، در پایان نمایشنامه صحنهای بسیار تأثیرگذار وجود دارد: مادرِ قربانیِ قتل، که اکنون نابینا شده و سرنوشت خود را پذیرفته است، ناخواسته با قاتل دخترش روبهرو میشود، اما او را با یک نیکوکار و خیرخواه اشتباه میگیرد. به نظر میرسد تنها یک بار دیگر وجود داشته که کافکا در حضور دیگران کاملاً کنترل خود را از دست داده باشد: پس از خداحافظی نهایی با فلیسه باوئر. آن روز، در اواخر سال ۱۹۱۷، او بدون اطلاع قبلی به دفتر ماکس برود رفت. برود بعدها در زندگینامهای که درباره کافکا نوشت، آن صحنه را چنین توصیف کرد:
«گفت: فقط آمدهام لحظهای استراحت کنم. همین الان ف. را به قطار رسانده بود. چهرهاش رنگپریده، محکم و جدی بود. اما ناگهان شروع به گریه کرد. این تنها باری بود که در تمام عمرم دیدم او گریه کند. هرگز آن صحنه را فراموش نمیکنم ــ یکی از هولناکترین چیزهایی بود که در زندگیام تجربه کردهام.»روز بعد، کافکا در نامهای به خواهرش، اوتلا، نوشت که آن صبح بیش از تمام سالهایی که از دوران کودکیاش گذشته بود گریه کرده است. @Franzonly
صائب تبریزی هم یه بیت داره که فکر کنم در هماهنگی با این مفاهیمه:
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا / در زندگی به تنگی قبرست مبتلا
@zaaghcheh
کافکا یه جملهٔ دیگه هم داره به این جملات نیست؛
«راه درست، راهیست که از وسط میگذرد، نه از روی چیزی.»در نظرم یعنی نه انکار تجربۀ شخصی، نه غرق شدن توش. بلکه شفاف کردنش، تا از خلالش، بینهایت رو تماشا کنی. همین. به قول معروف: چشم باز کن، کهکشان توی خونۀ خودته. @zaaghcheh
«اگر قضاوتت دربارهٔ من را جمعبندی کنی، به این نتیجه میرسی که، گرچه مرا به هیچ کارِ صراحتاً نادرست یا شرمآوری متهم نمیکنی...، اما مرا به سردی، دوری و ناسپاسی متهم میکنی. و بیش از این، چنان مرا به خاطرشان مقصر میدانی که گویی تقصیرِ من بوده است؛ گویی میتوانستم با چیزی شبیه یک چرخش کوچک فرمان، همهچیز را بهکلی دگرگون کنم، در حالی که تو به هیچ وجه مقصر نیستی، مگر شاید از این جهت که بیش از اندازه با من خوب بودهای.
این شیوهٔ همیشگی تو در بیان ماجرا را تنها از آن جهت درست میدانم که من نیز باور دارم تو در مسئلهٔ دوریِ میانمان کاملاً بیتقصیری. اما من هم به همان اندازه کاملاً بیتقصیرم. اگر بتوانم تو را وادار کنم که این را بپذیری، آنگاه چیزی که ممکن خواهد بود ــ نه، گمان نمیکنم زندگیِ تازهای؛ هر دوی ما برای چنین چیزی بیش از حد پیر شدهایم ــ اما دستکم نوعی آرامش است...»
✨ نامه به پدر@zaaghcheh
«نامهٔ یکشنبه را دوباره خواندم؛ حتی هولناکتر از آن است که پس از خواندن نخست تصور میکردم. آدم باید، میلنا، صورتت را میان هر دو دستش بگیرد و خیره در چشمانت نگاه کند، آنقدر که خودت را در چشمان دیگری بازبشناسی؛ و از آن پس دیگر حتی قادر نباشی به چیزهایی از آن دست که در این نامه نوشتهای فکر کنی.»
✨ نامه به میلنا@zaaghcheh
«زندگی به همان اندازه که گسترهٔ ستارگانِ بالای سرمان بیکران است، عظیم و ژرف است. انسان تنها میتواند از سوراخِ باریکِ کلیدِ تجربهٔ شخصیِ خویش به آن بنگرد. اما از همین سوراخ، بیش از آنچه چشم میتواند ببیند، ادراک میکند. بنابراین، بیش از هر چیز باید سوراخِ کلید را پاک و زلال نگه داشت.»
✨ از نامهها@zaaghcheh
«میلِنای عزیز،
روز بسیار کوتاه است؛ با شما و فقط چند خردهریزِ دیگر، روز همینطور تمامنشده میگذرد و به پایان میرسد. اگر اندکی وقت باقی بماند، بسیار است برای اینکه به میلِنای واقعی نامه بنویسم؛ چراکه آن میلِنای حتی واقعیتر، تمام روز اینجا بود: در اتاق، در بالکن، در ابرها.»
✨ نامه به میلنا@zaaghcheh
«من از پسِ هیچ کاری برنمیآیم؛ وقت کافی ندارم و از درون بیش از حد درهمریخته و آشفتهام. آیا خیلی بیشتر دوام خواهم آورد؟ و آیا اصلاً تلاش کردن ارزشش را دارد؟ آیا روزی وقت خواهم داشت؟»
✨ یادداشتها@zaaghcheh
ما برای نوشتن، به زندگی احتیاج داریم. ولی برای زندگی کردن آگاهانه، به نوشتن. این چرخه، شاید همون چیزی باشه که کافکا ازش فرار میکرد و به سمتش میدوید.
@zaaghcheh
گرگور در نهایت بهدلیل دلبستگی و وفاداری مطلقش به خانوادهاش، که هرگز از شدت آن کاسته نمیشود، محکوم به شکست در تلاش برای رهایی است. احساس گناهی که از ناتوانیِ تازهیافتهٔ گرگور در تأمین خانوادهاش ــ چه از نظر مالی و چه از نظر عاطفی ــ در او شکل میگیرد، مانع از آن میشود که به هر نوع آزادی و رهایی دست یابد. شاید گرگور با درک همین بنبست، انتخاب میکند که همچنان یک حشره باقی بماند.
@zaaghcheh
«مطمئن نباشید که دو ساعت زندگی کردن بهتر از دو صفحه نوشتن است. نوشتن فقیرانه است، اما پاکتر است.»
✨ نامه به میلنا@zaaghcheh
بله، همان کمد لباس. احتمالاً موضوعِ اولین و آخرین دعوای ما خواهد بود.
من خواهم گفت: «بیندازیمش دور.»
تو خواهی گفت: «باید بماند.»
من خواهم گفت: «بین آن و من یکی را انتخاب کن.»
تو خواهی گفت: «همین حالا. فرانک و شرانک همقافیهاند؛ من کمد لباس را انتخاب میکنم.»
من خواهم گفت: «خوب.»
و بعد آهسته از پلهها پایین خواهم رفت (کدام پلهها؟) و ــ اگر کانال دانوب را پیدا نکرده باشم، امروز هنوز زنده خواهم بود.
✨ نامه به میلنا@zaaghcheh
«پس فقط نیم صفحه نوشتم و بار دیگر با تو هستم؛ بر این نامه دراز کشیدهام، همانگونه که آن زمان در جنگل، در کنارت دراز میکشیدم.»
✨ نامه به میلنا@zaaghcheh
«شگفتانگیز است،» شهردار گفت، «واقعاً شگفتانگیز. و حالا، آیا فکر میکنی میتوانی همینجا در ریوا، نزد ما بمانی؟»
«فکر نمیکنم،» شکارچی با لبخند گفت و برای آنکه عذر خود را موجه کند، دستش را روی زانوی شهردار گذاشت. «من اینجا هستم؛ بیشتر از این چیزی نمیدانم، و فراتر از این هم نمیتوانم بروم. کشتی من سکان ندارد و باد، آن را به سویی میراند که در ژرفترین سرزمینهای مرگ میوزد.»
✨ گراکوس شکارچی@zaaghcheh
زخمهایش، ضمناً، باید تا حالا خوب شده باشند؛ دیگر هیچ ناتوانیای احساس نمیکرد، و این شگفتآور بود؛ چون، تا آنجا که به یاد میآورد، بعد از آنکه بیش از یک ماه پیش انگشتش را با چاقو برید، زخم هنوز پریروز درد میکرد.
با خود اندیشید: «نکند حالا دیگر حساسیت سابق را ندارم؟»
در حالی که با ولع پنیر را میمکید، پنیر فوراً کشش و جاذبهای بسیار بیشتر از هر غذای دیگری برایش پیدا کرده بود. چشمانش از رضایت پر از اشک شد، وقتی پنیر، سبزیجات و سس را پشت سر هم با حرص فرو میداد.
در مقابل، غذاهای تازه را دوست نداشت؛ حتی نمیتوانست بویشان را تحمل کند و واقعاً چیزهایی را که میخواست بخورد، کمی از آنجا دورتر میکشید.
✨ مسخ@zaaghcheh
۱۳ سپتامبر
باز هم بهسختی دو صفحه. ابتدا فکر میکردم اندوهم از شکستهای اتریش و اضطرابم نسبت به آینده ــ اضطرابی که در اعماق وجودم هم مضحک به نظرم میرسد و هم پست ــ مانع از آن خواهد شد که چیزی بنویسم. اما مسئله این نبود؛ فقط همان بیحالی و رخوتی بود که پیوسته بازمیگردد و هر بار باید دوباره سرکوبش کرد.
وقتی نمینویسم، برای اندوهگین بودن همیشه وقت کافی هست.
افکاری که جنگ در من برانگیخته، از آن جهت که از هر سو عذابم میدهند و مرا میفرسایند، شبیه نگرانیهای قدیمیام دربارهٔ ف. هستند. من توان تحمل نگرانی را ندارم و شاید اساساً برای این آفریده شدهام که از نگرانی بمیرم.
وقتی آنقدر ضعیف شده باشم ــ که چندان هم طول نخواهد کشید ــ شاید کوچکترین و ناچیزترین نگرانی برای از پا درآوردنم کافی باشد.
بااینحال، در همین چشمانداز، امکانی را هم میبینم برای اینکه بتوانم تا جای ممکن وقوع این فاجعه را به تعویق بیندازم.
✨ یادداشتها@zaaghcheh
ماکس عزیزم،
در خانه نشستهام، با دنداندرد و سردرد، و نیم ساعت است که در گوشهای از میز، در اتاقی تاریک و بیش از حد گرم، نشستهام. پیش از آن نیم ساعت به بخاری تکیه داده بودم؛ کمی پیشتر، نیم ساعت روی صندلی راحتی ولو شده بودم؛ و پیش از آن، نیم ساعت بین بخاری و صندلی راحتی قدم میزدم. و حالا تازه میخواهم خودم را از این وضعیت جدا کنم و به اتاق خودم بروم. به خاطر تو، ماکس؛ چون اگر تصمیم نگرفته بودم برایت نامه بنویسم، حتی انرژی روشن کردن چراغ گاز را هم نداشتم.
✨ نامه به ماکس برود، 6 فوریهٔ 1914@zaaghcheh
این جملهٔ کافکا من رو یاد مفهوم «دیگری» از لویناس فیلسوف انداخت؛
من نمیتونم عاشق «بودن» تو باشم؛ باید عاشق «چگونگیِ بودنت» باشم. تفاهم، همون مواجههی بیواسطه با چهرهی اگزیستانسِ طرف مقابله. اگه این مواجهه نباشه، عشق به مصرفگرایی عاطفی بدل میشه.توی ادبیات هم، نمونهی درخشانش رمان «عاشق» اثر مارگریت دوراسه. روایت میکنه که عشق بیدرک، یه اتاق دربستهست که توش دو نفر مدام با کلمات هم رو میزنن، اما هیچکدوم شنیده نمیشن. و اینکه عشق بدون فهم، یه تابلو نقاشیست که توی تاریکی به دیوار زدین. @zaaghcheh
«آدمهایی که مورد سوءظن قرار گرفتهاند، بهتر است در حرکت باشند تا در سکون؛ زیرا در حالت سکون ممکن است، بیآنکه خود بدانند، بر کفهٔ ترازو نشسته باشند و همراه با گناهانشان وزن شوند.»
✨ محاکمه@zaaghcheh
«و تمام عشقی که در جهان وجود دارد، بیهوده و بیحاصل است، اگر هیچ درک و تفاهمی در میان نباشد.»
✨ نامه به فلیسه@zaaghcheh
