دکتر حسین ابراهیمی مقدم-روانشناس و مشاور خانواده
前往频道在 Telegram
مرکز مشاوره و خدمات روان شناختی دکتر ابراهیمی مقدم آدرس:پایین تر از پارک نیاوران بعد از سه راه اقدسيه، نبش كوچه رضایی، پلاک 547 طبقه دوم واحد 3 لوکیشن:https://maps.google.com/maps?q=35.802270,51.473547& تلفن:22803050-22804011-22839942 پیامک:09102009093
显示更多3 958
订阅者
-524 小时
-197 天
-3330 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+46
在0个频道中
六月 '26
+50
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+16
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+72
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+11
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+53
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+79
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+92
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+60
在2个频道中
Get PRO
八月 '25
+64
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+70
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+57
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+76
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+96
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+126
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+75
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+101
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+107
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+164
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+218
在2个频道中
Get PRO
九月 '24
+94
在2个频道中
Get PRO
八月 '24
+184
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+167
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+297
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+156
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+131
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+169
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+236
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+171
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+1 104
在3个频道中
Get PRO
十一月 '23
+186
在1个频道中
Get PRO
十月 '23
+240
在3个频道中
Get PRO
九月 '23
+111
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+207
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+159
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+177
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+134
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+250
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+141
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+174
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+83
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+66
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+107
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+14
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+32
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+30
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+68
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+72
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+40
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+50
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+50
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+105
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+41
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+54
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+71
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+46
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+2 704
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 29 七月 | +1 | |||
| 28 七月 | 0 | |||
| 27 七月 | +1 | |||
| 26 七月 | +1 | |||
| 25 七月 | +2 | |||
| 24 七月 | 0 | |||
| 23 七月 | 0 | |||
| 22 七月 | +2 | |||
| 21 七月 | +3 | |||
| 20 七月 | +1 | |||
| 19 七月 | 0 | |||
| 18 七月 | +3 | |||
| 17 七月 | +1 | |||
| 16 七月 | 0 | |||
| 15 七月 | +2 | |||
| 14 七月 | +1 | |||
| 13 七月 | +3 | |||
| 12 七月 | +4 | |||
| 11 七月 | +1 | |||
| 10 七月 | +1 | |||
| 09 七月 | +1 | |||
| 08 七月 | 0 | |||
| 07 七月 | +3 | |||
| 06 七月 | +3 | |||
| 05 七月 | +1 | |||
| 04 七月 | +3 | |||
| 03 七月 | +4 | |||
| 02 七月 | +2 | |||
| 01 七月 | +2 |
频道帖子
😢حقوق اعضا هیأت علمی دانشگاه…
🌺دکتر ابراهیمی مقدم
https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam
| 2 | 🌴*من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم*🌴
شیفت شب کار میکنم
از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح.
وقتی شبها کار میکنی،
آدمهای ثابتی را میبینی؛ بیخوابها،
کارگرهای شیفت شب،
آدمهایی که شاید نمیخواهند به خانههای خالیشان برگردند.
هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد.
۸۶ هزار و پانصد تومان خرید کرد و با یک اسکناس صد هزار تومانی پرداخت کرد.
وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد.
بعد به من نگاه کرد و گفت:
«میتونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟»
گفتم: «حتماً.»
گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»
گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟»
گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»
این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم:
*امیدوارم شب خوبی داشته باشی!*
*مارکوس*
رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت:
*«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»*
بعد رفت.
نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم.
شش روز بدون یک گفتگوی انسانی...
چطور ممکن بود؟
شروع کردم بیشتر دقت کردن
زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمیزند.
مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است.
دختر نوجوانی که غذای تکنفره میخرد، همیشه نگاهش پایین است.
همه اینجا هستیم
همان فروشگاه،
همان ساعتها،
اما هر کدام در تنهایی خودمان.
پس شروع کردم کاری انجام دادن؛
*نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:*
*«تو مهم هستی!»*
*«یک نفر تو را میبیند!»*
*«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»*
و این کار را دو هفته ادامه دادم.
هیچکس چیزی نگفت.
فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم.
تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد.
ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم.
گفت: اینها را تو مینویسی؟
سرم را تکان دادم.
شروع کرد به گریه کردن،
همانجا پشت صندوق.
گفت:
«دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه میکنم. این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیدهام. همهشان را نگه داشتهام. چهاردهتا از آنها را روی یخچالم چسباندهام.»
عکسی را در گوشیاش نشانم داد.
یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همهشان.
گفت: «تو داشتی با من حرف میزدی.
من فقط نمیدانستم چطور جواب بدهم.»
نمیدانم چطور، اما این موضوع پخش شد.
مردی که قهوه میخرید،
آن دختر نوجوان؛
آنها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر.
فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود.
کمتر تنها بود.
آدمها گاهی فقط برای حرف زدن میآمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند.
مدیرم متوجه شد. گفت:
چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع میشوند؟
گفتم:
«تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»
فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:
«نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»
فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست.
آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند
وقتی خوابشان نمیبرد،
وقتی تنهایی سنگین میشود،
وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند،
حرف میزنند،
کنار هم هستند.
همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.
من هنوز روی رسیدها مینویسم
تکتکشان را.
چون هیچوقت نمیدانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است.
نمیدانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست.
نمیدانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند.
پس مینویسم
هر بار، برای هر کسی.
چون دیده شدن مهم است.
چون دیده شدن میتواند نجاتبخش باشد.💙🌴
🌺دکتر ابراهیمی مقدم
Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/BsKSBRdbDbG1AfCqIoaqOx?s=sh&p=i&ilr=4 | 100 |
| 3 | AUDIO-2026-07-29-08-44-50.m4a | 148 |
| 4 | 🌿شاید داری محافظت میشی…
🌺اینستاگرام دکتر ابراهیمی مقدم
https://instagram.com/dr.ebrahimi_moghadam?igshid=6znptvn07oap | 183 |
| 5 | 没有文字... | 1 |
| 6 | *♦️ بختک؛ موجودی از جنس تاریکی که روی سینهها سنگینی میکند*
🔹در فرهنگ عامه و باورهای کهن ایرانی، «بختک» موجودی نامرئی یا به شکل یک عجوزهی زشترو و کوتاه قد است که شبهنگام، زمانی که فرد در خواب عمیق است، ناگهان بر روی سینه او مینشیند. کسانی که بختک را تجربه کردهاند، میگویند در آن لحظه هوشیار هستند اما قدرت هیچ حرکتی ندارند؛ گویی کوهی از سنگ بر قفسه سینهشان قرار گرفته و راه نفس را بسته است.
🔹افسانهها میگویند بختک در واقع به دنبال «بینی» یا «گنج» فرد است. در برخی روایتهای قدیمیتر، مردم معتقد بودند اگر کسی بتواند در آن لحظه بینی بختک را بگیرد، او در ازای رهایی، جای گنجی پنهان را فاش میکند. اما واقعیتِ این تجربه آنقدر وحشتانگیز است که کمتر کسی به فکر معامله میافتد.
🔹علم پزشکی امروز این پدیده را «فلج خواب» (Sleep Paralysis) مینامد؛ حالتی که در آن ذهن بیدار شده اما بدن هنوز در مرحله خواب عمیق باقی مانده و توان حرکت ندارد، اما در حافظه جمعی ما، این موجود سیاه و سنگین همچنان نام «بختک» را با خود یدک میکشد.
🔹کتاب «کتاب کوچه» اثر احمد شاملو (فرهنگ فولکلور ایران) و پژوهشهای مردمشناسی در حوزه باورهای عامیانه.
📚جهت کسب اطلاعات بیشتر به کتاب نوروپسیکولوژی( روان شناسی اعصاب) تألیف دکتر ابراهیمی مقدم،انتشارات فارابی مراجعه کنید.
Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/KQhNH0quWZ6FtflDjS7Tov?s=sh&p=i&ilr=4 | 192 |
| 7 | 没有文字... | 178 |
| 8 | AUDIO-2026-07-27-21-25-16.m4a | 198 |
| 9 | com/KQhNH0quWZ6FtflDjS7Tov?s=sh&p=i&ilr=4 | 201 |
| 10 | پدر و مادرها بی صدا پیر میشوند
وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم،
او را دیدم؛
مردی هشتاد و هفت ساله با دستهایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همانطور سرد و بدون گرم کردن،
آرامآرام از داخل آن غذا میخورد.
بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی میترسیده؛
اینکه اگر از من کمک بخواهد،
او را به خانه سالمندان بفرستم.
بیاختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم:
بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟
لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمهء گاز را بلد نیستم، گیج میشوم.
همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.
ماهها بود که به بهانه مشغله کاری،
گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر،
دیدنش را عقب میانداختم.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
دیدن مردی که همیشه تکیهگاهم بود و حالا آرامآرام توانش را از دست میداد،
برایم دردناکتر از آن بود که بتوانم با آن روبهرو شوم.
تماسهای تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است
با خودم فکر میکردم که به فکرش هستم،
اما حالا میفهمیدم بیشتر از او،
داشتم خودم را از احساس گناه نجات میدادم.
صندلی را جلو کشیدم و روبهرویش نشستم.
خانه سرد بود.
بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.
او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچکتر شده بود.
بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…
نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.
میدانم گرفتار هستی.
بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد:
فقط نمیخواهم از خانهام بروم.
نگاهش به سمت پذیرایی رفت.
تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم،
حتماً مرا از این خانه میبری.
و اگر از اینجا بروم…
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند.
همینجا فقط منتظر ماندهام.
حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.
ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر،
بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛
مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راهحلی پیدا میکردم.
فراموش کرده بودم همین مرد سالهای جوانیاش را با سختترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.
تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.
هیچ بحثی نکردم.
فقط بلند شدم،
سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم
بعد از مدتی طولانی،
به پنجره بخارگرفته خیره شد و جملهای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.
هرچه آدم پیرتر میشود، خواستههایش کمتر میشود.
دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.
فقط میخواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.
فقط دلش آدمهای خودش را میخواهد.
آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.
او با من مخالفت نمیکرد.
داشت به آخرین تکههای زندگیاش چنگ میزد.
بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.
کسی که بیسروصدا نامهها و قبضهایش را مرتب کند.
کنارش بنشیند.
چای بخورد.
حرف بزند.
و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.
وقتی جوان هستیم،
فکر میکنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.
اما وقتی پدر و مادرمان پیر میشوند،
میفهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.
حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمیآید.
همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.
از آن زمان، هر جمعه به دیدنش میروم.
بیهیچ بهانهای.
گاهی خرید خانه را انجام میدهم.
گاهی نوههایش را همراه خودم میبرم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.
اما بیشتر وقتها فقط کنار هم روی همان مبلهای قدیمی مینشینیم،
از خاطرات قدیم میگوید،
از سختیهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.
آن وقت است که بیشتر از همیشه میفهمم پدرها چقدر بیصدا پیر میشوند.
خوب میدانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.
و آن روز، هیچ خانه بزرگتر،
هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی،
حتی یک ساعت از دسترفته کنار پدری را که همه زندگیاش را برای من گذاشت،
به من برنخواهد گرداند.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند،
آنها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.
بیشتر از پول، نصیحت یا راهحل،
به حضور شما احتیاج دارند.
گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام میکند،
این است که فرزندش در را باز کند،
وارد خانه شود و بگوید:
سلام بابا… سلام مامان…
امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.
قدر این لحظهها را تا هستند بدانید.
بعد از رفتنشان..
هیچ چیز در دنیا توان خریدن حتی یک دقیقه دیگر با آنها را ندارد
…. پدر ومادرها بی صداپیرمی شوند
بزودی نوبت ماهم می رسد....
🌺دکتر ابراهیمی مقدم
Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp. | 219 |
| 11 | Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/KQhNH0quWZ6FtflDjS7Tov?s=sh&p=i&ilr=4 | 1 |
| 12 | 📣سه شنبه ۱۴۰۵/۵/۶
⏰ساعت ۹:۳۰ صبح رادیو فرهنگ
ساعت ۱۰ صبح رادیو تهران
و ساعت ۱۸ رادیو جوان
🗣️دکتر ابراهیمی مقدم
http://eitaa.com/dr_ebrahimi_moghadam | 167 |
| 13 | 🎯قابل توجه
تمرکز و هدف ما ....
❤️❤️❤️❤️
دکتر ابراهیمی مقدم
https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam | 194 |
| 14 | AUDIO-2026-07-26-22-39-45.m4a | 202 |
| 15 | 📣 دوشنبه پنج امرداد ۱۴۰۵
📻رادیو تهران
⏰۷:۳۰ صبح
🗣️دکتر ابراهیمی مقدم | 221 |
| 16 | 🇯🇵توضیحاتی درباره سیستم آموزشی در ژاپن🔺
👌استوری های « دکتر ابراهیمی مقدم» را در اینستاگرام ، از دست ندهید👇
https://instagram.com/dr.ebrahimi_moghadam?igshid=6znptvn07oap | 224 |
| 17 | 📻یکشنبه ۱۴۰۵/۵/۴ رادیو صبا
⏰ساعت ۱۹:۴۵
🗣️دکتر ابراهیمی مقدم | 245 |
| 18 | ☑ یک باور غلط: روانشناسان عصبانی نمیشوند! 😤
✔ روانشناسان هم مثل هر انسان دیگری خشمگین میشوند، ناامید میشوند؛ گاهی از دست مراجع، همکار، همسر یا حتی ترافیک صبح عصبانی میشوند. تفاوت اصلی این است که یاد گرفتهاند این هیجان را بشناسند، برایش فضا باز کنند و بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، آن را ابراز کنند. 🧠✨
چرا این باور آسیبزا است؟ 🚫
- برای روانشناسان: فشار برای نمایش دائمی آرامش، به سندرم دروغین بودن و فرسودگی عاطفی منجر میشود. 😫
- برای مراجعان: اگر مراجع باور کند سلامت روان یعنی هرگز عصبانی نشدن، از خشم طبیعی خودش میترسد و آن را نشانه بیماری میداند، در حالی که خشم یک هیجان انسانی و گاه کاملاً کارکردی است. 🚦
- برای جامعه: این باور تصویری غیرواقعی و دستنیافتنی از سلامت روان میسازد که هدفِ درمان را از آموختن مدیریت هیجان به حذف هیجان منحرف میکند. 🌍🔄
🌺دکتر ابراهیمی مقدم
https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam | 233 |
| 19 | AUDIO-2026-07-26-08-18-44.m4a | 216 |
| 20 | AUDIO-2026-07-26-08-18-44.m4a | 1 |
