fa
Feedback
دکتر حسین ابراهیمی مقدم-روانشناس و مشاور خانواده

دکتر حسین ابراهیمی مقدم-روانشناس و مشاور خانواده

رفتن به کانال در Telegram

مرکز مشاوره و خدمات روان شناختی دکتر ابراهیمی مقدم آدرس:پایین تر از پارک نیاوران بعد از سه راه اقدسيه، نبش كوچه رضایی، پلاک 547 طبقه دوم واحد 3 لوکیشن:https://maps.google.com/maps?q=35.802270,51.473547& تلفن:22803050-22804011-22839942 پیامک:09102009093

نمایش بیشتر
3 958
مشترکین
-524 ساعت
-197 روز
-3330 روز
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+46
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+72
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+53
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+79
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+92
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+60
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+57
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+76
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+96
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+126
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+75
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+101
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+107
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+164
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+218
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+94
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+184
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+167
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+297
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+156
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+131
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+169
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+236
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+171
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+1 104
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+186
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+240
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+111
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+207
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+159
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+177
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+134
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+141
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+174
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+83
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+72
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+105
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+71
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 704
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
29 ژوئیه+1
28 ژوئیه0
27 ژوئیه+1
26 ژوئیه+1
25 ژوئیه+2
24 ژوئیه0
23 ژوئیه0
22 ژوئیه+2
21 ژوئیه+3
20 ژوئیه+1
19 ژوئیه0
18 ژوئیه+3
17 ژوئیه+1
16 ژوئیه0
15 ژوئیه+2
14 ژوئیه+1
13 ژوئیه+3
12 ژوئیه+4
11 ژوئیه+1
10 ژوئیه+1
09 ژوئیه+1
08 ژوئیه0
07 ژوئیه+3
06 ژوئیه+3
05 ژوئیه+1
04 ژوئیه+3
03 ژوئیه+4
02 ژوئیه+2
01 ژوئیه+2
پست‌های کانال
😢حقوق اعضا هیأت علمی دانشگاه… 🌺دکتر ابراهیمی مقدم https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam
😢حقوق اعضا هیأت علمی دانشگاه… 🌺دکتر ابراهیمی مقدم https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam

2
🌴*من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم*🌴 شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۸۶ هزار و پانصد تومان خرید کرد و با یک اسکناس صد هزار تومانی پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد.💙🌴 🌺دکتر ابراهیمی مقدم ‎Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/BsKSBRdbDbG1AfCqIoaqOx?s=sh&p=i&ilr=4
100
3
AUDIO-2026-07-29-08-44-50.m4a
148
4
🌿شاید داری محافظت میشی… 🌺اینستاگرام دکتر ابراهیمی مقدم https://instagram.com/dr.ebrahimi_moghadam?igshid=6znptvn07oap
🌿شاید داری محافظت میشی… 🌺اینستاگرام دکتر ابراهیمی مقدم https://instagram.com/dr.ebrahimi_moghadam?igshid=6znptvn07oap
183
5
بدون متن...
1
6
*♦️ بختک؛ موجودی از جنس تاریکی که روی سینه‌ها سنگینی می‌کند* 🔹در فرهنگ عامه و باورهای کهن ایرانی، «بختک» موجودی نامرئی یا به شکل یک عجوزه‌ی زشت‌رو و کوتاه قد است که شب‌هنگام، زمانی که فرد در خواب عمیق است، ناگهان بر روی سینه او می‌نشیند. کسانی که بختک را تجربه کرده‌اند، می‌گویند در آن لحظه هوشیار هستند اما قدرت هیچ حرکتی ندارند؛ گویی کوهی از سنگ بر قفسه سینه‌شان قرار گرفته و راه نفس را بسته است. 🔹افسانه‌ها می‌گویند بختک در واقع به دنبال «بینی» یا «گنج» فرد است. در برخی روایت‌های قدیمی‌تر، مردم معتقد بودند اگر کسی بتواند در آن لحظه بینی بختک را بگیرد، او در ازای رهایی، جای گنجی پنهان را فاش می‌کند. اما واقعیتِ این تجربه آن‌قدر وحشت‌انگیز است که کمتر کسی به فکر معامله می‌افتد. 🔹علم پزشکی امروز این پدیده را «فلج خواب» (Sleep Paralysis) می‌نامد؛ حالتی که در آن ذهن بیدار شده اما بدن هنوز در مرحله خواب عمیق باقی مانده و توان حرکت ندارد، اما در حافظه جمعی ما، این موجود سیاه و سنگین همچنان نام «بختک» را با خود یدک می‌کشد. 🔹کتاب «کتاب کوچه» اثر احمد شاملو (فرهنگ فولکلور ایران) و پژوهش‌های مردم‌شناسی در حوزه باورهای عامیانه. 📚جهت کسب اطلاعات بیشتر به کتاب نوروپسیکولوژی( روان شناسی اعصاب) تألیف دکتر ابراهیمی مقدم،انتشارات فارابی مراجعه کنید. ‎Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/KQhNH0quWZ6FtflDjS7Tov?s=sh&p=i&ilr=4
192
7
بدون متن...
178
8
AUDIO-2026-07-27-21-25-16.m4a
198
9
com/KQhNH0quWZ6FtflDjS7Tov?s=sh&p=i&ilr=4
201
10
پدر و مادرها بی صدا پیر می‌شوند وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم، او را دیدم؛ مردی هشتاد و هفت ساله با دست‌هایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همان‌طور سرد و بدون گرم کردن، آرام‌آرام از داخل آن غذا می‌خورد. بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی می‌ترسیده؛ اینکه اگر از من کمک بخواهد، او را به خانه سالمندان بفرستم. بی‌اختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم: بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟ لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد. بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمه‌ء گاز را بلد نیستم، گیج می‌شوم. همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد. ماه‌ها بود که به بهانه مشغله کاری، گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر، دیدنش را عقب می‌انداختم. اما حقیقت چیز دیگری بود. دیدن مردی که همیشه تکیه‌گاهم بود و حالا آرام‌آرام توانش را از دست می‌داد، برایم دردناک‌تر از آن بود که بتوانم با آن روبه‌رو شوم. تماس‌های تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است با خودم فکر می‌کردم که به فکرش هستم، اما حالا می‌فهمیدم بیشتر از او، داشتم خودم را از احساس گناه نجات می‌دادم. صندلی را جلو کشیدم و روبه‌رویش نشستم. خانه سرد بود. بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود. او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچک‌تر شده بود. بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم… نخواستم مزاحم زندگیت بشوم. می‌دانم گرفتار هستی. بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد: فقط نمی‌خواهم از خانه‌ام بروم. نگاهش به سمت پذیرایی رفت. تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم، حتماً مرا از این خانه می‌بری. و اگر از اینجا بروم… دیگر هیچ چیز برایم باقی نمی‌ماند. همین‌جا فقط منتظر مانده‌ام. حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد. ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر، بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛ مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راه‌حلی پیدا می‌کردم. فراموش کرده بودم همین مرد سال‌های جوانی‌اش را با سخت‌ترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم. تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود. هیچ بحثی نکردم. فقط بلند شدم، سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم بعد از مدتی طولانی، به پنجره بخارگرفته خیره شد و جمله‌ای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است. هرچه آدم پیرتر می‌شود، خواسته‌هایش کمتر می‌شود. دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست. فقط می‌خواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است. فقط دلش آدم‌های خودش را می‌خواهد. آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم. او با من مخالفت نمی‌کرد. داشت به آخرین تکه‌های زندگی‌اش چنگ می‌زد. بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت. کسی که بی‌سروصدا نامه‌ها و قبض‌هایش را مرتب کند. کنارش بنشیند. چای بخورد. حرف بزند. و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد. وقتی جوان هستیم، فکر می‌کنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات. اما وقتی پدر و مادرمان پیر می‌شوند، می‌فهمیم عشق یعنی کنارشان بودن. حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید. همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم. از آن زمان، هر جمعه به دیدنش می‌روم. بی‌هیچ بهانه‌ای. گاهی خرید خانه را انجام می‌دهم. گاهی نوه‌هایش را همراه خودم می‌برم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند. اما بیشتر وقت‌ها فقط کنار هم روی همان مبل‌های قدیمی می‌نشینیم، از خاطرات قدیم می‌گوید، از سختی‌هایی که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود. آن وقت است که بیشتر از همیشه می‌فهمم پدرها چقدر بی‌صدا پیر می‌شوند. خوب می‌دانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند. و آن روز، هیچ خانه بزرگ‌تر، هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی، حتی یک ساعت از دست‌رفته کنار پدری را که همه زندگی‌اش را برای من گذاشت، به من برنخواهد گرداند. اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند، آن‌ها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید. بیشتر از پول، نصیحت یا راه‌حل، به حضور شما احتیاج دارند. گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام می‌کند، این است که فرزندش در را باز کند، وارد خانه شود و بگوید: سلام بابا… سلام مامان… امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم. قدر این لحظه‌ها را تا هستند بدانید. بعد از رفتنشان.. هیچ چیز در دنیا توان خریدن حتی یک دقیقه دیگر با آنها را ندارد …. پدر ومادرها بی صداپیرمی شوند بزودی نوبت ماهم می رسد.... 🌺دکتر ابراهیمی مقدم ‎Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.
219
11
‎Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/KQhNH0quWZ6FtflDjS7Tov?s=sh&p=i&ilr=4
1
12
📣سه شنبه ۱۴۰۵/۵/۶ ⏰ساعت ۹:۳۰ صبح رادیو فرهنگ ساعت ۱۰ صبح رادیو تهران و ساعت ۱۸ رادیو جوان 🗣️دکتر ابراهیمی مقدم http://eitaa
📣سه شنبه ۱۴۰۵/۵/۶ ⏰ساعت ۹:۳۰ صبح رادیو فرهنگ ساعت ۱۰ صبح رادیو تهران و ساعت ۱۸ رادیو جوان 🗣️دکتر ابراهیمی مقدم http://eitaa.com/dr_ebrahimi_moghadam
167
13
🎯قابل توجه تمرکز و هدف ما .... ❤️❤️❤️❤️ دکتر ابراهیمی مقدم https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam
🎯قابل توجه تمرکز و هدف ما .... ❤️❤️❤️❤️ دکتر ابراهیمی مقدم https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam
194
14
AUDIO-2026-07-26-22-39-45.m4a
202
15
📣 دوشنبه پنج امرداد ۱۴۰۵ 📻رادیو تهران ⏰۷:۳۰ صبح 🗣️دکتر ابراهیمی مقدم
📣 دوشنبه پنج امرداد ۱۴۰۵ 📻رادیو تهران ⏰۷:۳۰ صبح 🗣️دکتر ابراهیمی مقدم
221
16
🇯🇵توضیحاتی درباره سیستم آموزشی در ژاپن🔺 👌استوری های « دکتر ابراهیمی مقدم» را در اینستاگرام ، از دست ندهید👇 https://insta
🇯🇵توضیحاتی درباره سیستم آموزشی در ژاپن🔺 👌استوری های « دکتر ابراهیمی مقدم» را در اینستاگرام ، از دست ندهید👇 https://instagram.com/dr.ebrahimi_moghadam?igshid=6znptvn07oap
224
17
📻یکشنبه ۱۴۰۵/۵/۴ رادیو صبا ⏰ساعت ۱۹:۴۵ 🗣️دکتر ابراهیمی مقدم
📻یکشنبه ۱۴۰۵/۵/۴ رادیو صبا ⏰ساعت ۱۹:۴۵ 🗣️دکتر ابراهیمی مقدم
245
18
☑ یک باور غلط: روان‌شناسان عصبانی نمی‌شوند! 😤 ✔ روان‌شناسان هم مثل هر انسان دیگری خشمگین می‌شوند، ناامید می‌شوند؛ گاهی از دس
☑ یک باور غلط: روان‌شناسان عصبانی نمی‌شوند! 😤 ✔ روان‌شناسان هم مثل هر انسان دیگری خشمگین می‌شوند، ناامید می‌شوند؛ گاهی از دست مراجع، همکار، همسر یا حتی ترافیک صبح عصبانی می‌شوند. تفاوت اصلی این است که یاد گرفته‌اند این هیجان را بشناسند، برایش فضا باز کنند و بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، آن را ابراز کنند. 🧠✨ چرا این باور آسیب‌زا است؟ 🚫 - برای روان‌شناسان: فشار برای نمایش دائمی آرامش، به سندرم دروغین بودن و فرسودگی عاطفی منجر می‌شود. 😫 - برای مراجعان: اگر مراجع باور کند سلامت روان یعنی هرگز عصبانی نشدن، از خشم طبیعی خودش می‌ترسد و آن را نشانه بیماری می‌داند، در حالی که خشم یک هیجان انسانی و گاه کاملاً کارکردی است. 🚦 - برای جامعه: این باور تصویری غیرواقعی و دست‌نیافتنی از سلامت روان می‌سازد که هدفِ درمان را از آموختن مدیریت هیجان به حذف هیجان منحرف می‌کند. 🌍🔄 🌺دکتر ابراهیمی مقدم https://t.me/DoctorEbrahimiMoghadam
233
19
AUDIO-2026-07-26-08-18-44.m4a
216
20
AUDIO-2026-07-26-08-18-44.m4a
1