3 412
订阅者
+224 小时
-17 天
无数据30 天
帖子存档
3 412
برای تمام زنانی که مادرشدن و مادرانگی برایشان نه یک فضیلت بیولوژیک، نه یک تقدیر، نه شببیداری شاعرانه، نه یک کشوقوس رمانتیکِ تنانه، نه پایبندی به یک سنت، نه وظیفهای فرهنگی و در چارچوب پدیدهای به نام خانواده، نه حتی یک خُردکنش تمدنی، که یک خواست و انتخاب شخصی است و تبلور امکانی است منحصربهفرد؛ امکان تجربهٔ بیبدیل دوتاشدن، امکان تجربهٔ حسیِ عشقیتنانه و از درون، گفتوگوی دو تن در یک کالبد، تجربهٔ دو حیات در یک بدن، امکان تجربهٔ عینی آنچه سوزان سانتاگ «کِیف» میخواندش؛ یک کیفیت غیرقابلتوصیف در زبان، امکان فراتر رفتن از ساختارهای زبانی مسلط و تبدیل به سوژهشدن، سوژهای منحصربهفرد و واجد نوعی از بیبدیلی جسمانی، حسی و جنسی؛ سوژهای فراگون.
برای تمام زنانی که مادرشدن و مادرانگی برایشان ریسک چینخوردگی بدنشان است و تولد کودک برایشان استحالهای خودخواستهٔ تنانه را به دنبال دارد، یک دفرمیشن قطعی که دیگر قابل بازگشت نیست، نوعی از پدیدارشناسی فیزیولوژیکِ درد و مقاومت برای تبدیلنشدن درد به رنج، غلیطیدن در یک وضعیت مرزیِ بینهایت خطرناک میان بود و نبود بیولوژیک، آن هم در عصری که نگاه خیرهٔ مردانه تحت سلطهٔ تنهای کارتپستالی و انگارههای پورنوگرافیکِ صنعت مد، یک انگارهٔ کاذب از بدن وسوسهگر زنانه را در قامت فرم ایدئالِ پروتزشده، بیرحمانه و ایدئولوژیک بازتوزیع میکند.
برای تمام زنانی که فارغ از پیچیدگیهای زبانی، خیلی راحت میدانند که فقط انسانها هستند که میتوانند انسانها را زنده نگاه دارند، چرا که طبیعت در کار مرگ مزمن ماست و فرهنگ در کار تبدیلکردن زن به یک ابژهٔ سکسی.
سوزان سانتاگ | حس مادری | مجموعه کِیف@ketabook
3 412
دهقان پیر با ناله میگفت:
ارباب… آخر درد من یکیدوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟!
دخترم همهچیز را دوتا میبیند…
ارباب پرخاش کرد که: مگر کور هستی؟ نمیبینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب، میبینم؛ اما چیزی که هست، دختر شما همهی این خوشبختیها را دوتا میبیند، ولی دختر من، این همه بدبختی را…!
امثال و حکم | علیاکبر دهخدا | جلد دوم | ص ۹۱۹@ketabook
3 412
بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بختِ ستمپیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان میدهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن؛ آه، دشواری کار همین جاست. زیرا تصور آن که در این خواب مرگ، پس از آن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم، چه رویاهایی به سراغمان تواند آمد میباید ما را در عزم خود سست کند.
هملت | ویلیام شکسپیر@ketabook
3 412
ولی آیا من من آزردگیام را به یاد میآورم ناستنکا؟ آیا بر آینهی روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره میپسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس میدمم و آن را از ندامتهای پنهانی آزرده میخواهم و آرزو میکنم که لحظات شادکامیات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گلهای مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آنها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده میخواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو میکنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا میکنم.
خدای من، یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
شبهای روشن | فئودور داستایفسکی@ketabook
3 412
منظورم را بفهمید!
چه شادی عنانگسیختهای به انسان دست میدهد اگر دیگران درکش کنند بی آنکه خود گامی در این راه برداشته باشد.
شرح یک نبرد | فرانتس کافکا@ketabook
3 412
به هوش باش مُغنّی، که این صدای خداست…
برنامهی گلهای رنگارنگ ۱۹۰؛ اوج کمال، ظرافت و هارمونی در موسیقی ایرانی است. جایی که لحن مخملین و آرامشبخش استاد غلامحسین بنان با تار سحرانگیز استاد لطفالله مجد، ویولن نغمهپرداز استاد علی تجویدی، سنتور مواج استاد رضا ورزنده و ریتم بیبدیل استاد حسین تهرانی در پردهی دلانگیز «سهگاه» به هم میآمیزند.
تصنیف بیتکرار «مرا عاشقی شیدا، فارغ از دنیا تو کردی…» با شعر بانو منیر طه و ترنم صدای گرم بنان، عاشقانهای ناب از تسلیم، شوریدگی و سرسپردگی به معشوق است. آمیزهای از نغمه، کلام قدسی بزرگان ادب پارسی و دکلمهی جاودان بانو روشنک که هر شنوندهای را از عالم خاک به حریم معنا میبرد.
آواز: استاد غلامحسین بنان
ویولن: استاد علی تجویدی
تار: استاد لطفالله مجد
سنتور: استاد رضا ورزنده
تنبک: استاد حسین تهرانی
گوینده: روشنک
شاعران: منیر طه، کاظم رجوی دیلمقانی، سعدی، امیرخسرو دهلوی، کلیم کاشانی، ذوقی و نشاط اصفهانی
دستگاه: سهگاه@ketabook
3 412
GR 190 ( Banan ).mp33 412
I need a father.
I need a mother.
I need some older, wiser being
to cry to.
I talk to GOD,
but the sky is empty.
من به یک پدر نیاز دارم.
به یک مادر نیاز دارم.
به کسی بزرگتر و خردمندتر نیاز دارم
که بتوانم پیش او گریه کنم.
با خدا حرف میزنم،
اما آسمان خالیست.
— Sylvia Plath | سیلویا پلات@ketabook
3 412
یکبار نزد رواندرمانگرم رفتم. سرگرم کاری بودم که به عادتی در زندگیام بدل شده بود. پس با خودم گفتم، بهتر است بروم با رواندرمانگر حرف بزنم. وقتی وارد دفترش شدم از او پرسیدم، «فکر میکنی فرایند درمان یهجورایی میتونه به خلاقیتم آسیب بزنه؟» و او جواب داد، «خب، راستشو بخوای دیوید: آره!» پس با او دست دادم و آنجا را ترک کردم.
صید ماهی بزرگ| دیوید لینچ| ترجمه علیظفر قهرمانینژاد@ketabook
3 412
بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است. نمیدانم رسیدن چیست، اما بیگمان مقصدی هست که همۀ وجودم به سوی آن جاری میشود. کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست. دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کردهاند… و هیچکس دور خانهاش دیوار نکشیده است. ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شدهام.
به محض اینکه از خانه برمیگردم و با خودم تنها میشوم، یکمرتبه حس میکنم که تمام روزم را به سرگردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمیماند گذشته است... از فستیوال به خانه که برمیگشتم، مثل بچههای یتیم همهاش به فکر گلهای آفتابگردانام بودم. چقدر رشد کردهاند؟ برایم بنویس.
از اینجا که خوابیدهام دریا پیداست. روی دریا قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست. اگر میتوانستم جزئی از این بیانتهائی باشم، آنوقت میتوانستم هر کجا که میخواهم باشم…
نامه فروغ به ابراهیم گلستان@ketabook
3 412
آرزوی پایان یافتن همه ی سنت هایی را دارم که؛ در حق افراد، برای مستقل اندیشیدن مداخله میکنند.
اروین د یالوم@ketabook
3 412
خیلی دلم میخواهد اینجا بودید، روی کاناپه لَم میدادید، قهوه میخوردید( از آن قهوههایی که من به طرز افتضاحی غلیظ درست میکنم) و من با شما دربارهی همه چیز گپ میزدم، دربارهی شادی، دربارهی غم و با ورقهای عزیز و پارهام فال میگرفتم.
نامه از اُلگا کنیپر به آنتوان چخوف@ketabook
3 412
حالا دچار انواع و اقسام زخمپذیری و جراحات رقتانگیز و مسخرهای شدهام که چیزی نمانده هر چه را از بیرون به من وارد میشود، درجا بیمارم کند و جزییترین چیزها از من هیولایی وحشی بسازد. احساس تنها بودن، کمبود عشق، ناسپاسی و حتی پستی و فرومایگی همگانی در حق من _ کاری کرده که ذرهای میل به تداوم در این آواهای ناساز نداشته باشم. حقیقت این است که پسر تو، انسان سترگ متهوری است و در خلال اخیر دوباره کار شگفتانگیز و کارستانی به انجام رسانده است: امّا چرا باید همه کارهایم یکی پس از دیگری بدل به ناکامی شوند؟ چرا هر نوع دلداری، مشارکت عمیق، همدلی و گرامیداشت صمیمانهای را از من دریغ میدارند؟
لطفا کتابهایم را نخوان | نامه های فردریش نیچه به مادرش@ketabook
3 412
ما درباره خودکشی با زبانی اخلاقی حرف می زنیم: گناه است، خطاست، خیانت به زندگی است. اما کمتر درباره چیزی حرف می زنیم که پیش از خودکشی اتفاق افتاده است: انسانی که مدت هاست دیگر توان زیستن ندارد.
در اینجا یک تناقض جدی وجود دارد. جامعه از انسان می خواهد زنده بماند، اما لزوما از خودش نمی پرسد این زندگی چه کیفیتی دارد. انگار “زنده بودن” به تنهایی ارزشی مطلق است و رنج مسئله ای فرعی.
اما آیا صرف ادامه دادن اخلاقی است؟
از طرف دیگر، این استدلال که “خوشبخت نبودن گناه است” خطرناک است. انسان همیشه انتخاب نکرده که رنج بکشد. فقر، تنهایی، خشونت، بیماری، شکست، فقدان و بسیاری از شرایط زندگی بیرون از اراده او شکل می گیرند. نمی توان رنج را به یک تقصیر اخلاقی تبدیل کرد.
اما جایی دیگر مسئولیت آغاز می شود. جایی که رنج حل نشده به آزار دیگری تبدیل می شود. جایی که انسان، آگاهانه یا ناآگاهانه، اطرافیانش را در ویرانی خودش شریک می کند.
پس مسئله شاید “گناه مردن” یا “گناه خوشبخت نبودن” نباشد.
مسئله این است که ما چرا انسان را تا مرز فروپاشی رها می کنیم و بعد، درست در لحظه ای که دیگر توان ادامه دادن ندارد، ناگهان زبان اخلاق به سراغش می آید؟
شاید اخلاق واقعی از جایی آغاز شود که پیش از قضاوت درباره تصمیم نهایی یک انسان، درباره جهانی سوال کنیم که او را به آن تصمیم رسانده است.
اگر مرگ را محکوم می کنیم، باید از خودمان بپرسیم برای ساختن چه نوع زندگی ای تلاش کرده ایم.
وگرنه “زنده بمان” می تواند به ساده ترین و بی رحمانه ترین شکل اخلاق تبدیل شود:
ادامه بده، حتی اگر زندگی ای برای ادامه دادن باقی نگذاشته ایم.
3 412
آنجا که همایون ارشادی در طعم گیلاس میگوید: “من میدونم که خودکشی از گناهان کبیرهست، اما اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه” کیارستمی مسئله را از جایی آغاز میکند که معمولا پایان بحث ماست: از “گناه”. اما آیا رنج کشیدن هم گناه است؟ انسان همیشه خودش انتخاب نکرده که رنج بکشد. گاهی فقر، تنهایی، فقدان، خشونت، بیماری، شکست و هزاران اتفاق دیگر بیاجازه وارد زندگی اش میشوند. نمیشود صرف خوشبخت نبودن را تقصیر اخلاقی انسان دانست. اما دیالوگ درست در همین جا سوال دشوارتری پیش میکشد. اگر انسانی از رنج خودش به جایی رسیده که نه تنها خودش بلکه خانواده، دوستان و اطرافیانش را نیز در این رنج شریک میکند، آیا اخلاق فقط باید در آخرین لحظه ظاهر شود و درباره “گناه مردن” حکم بدهد؟
شاید پرسش اصلی این نباشد که “چرا میخواهد بمیرد؟” شاید باید پیش از آن پرسید: چه بر سر زندگی او آمده که دیگر زنده ماندن را راه رهایی نمیبیند؟
این صحنه از “طعم گیلاس” برای من بیش از آنکه درباره مرگ باشد درباره مسئولیت ما در برابر زندگی است.
درباره انسانی که پیش از آنکه تصمیم نهایی اش را بگیرد مدت هاست دارد در سکوت رنج میکشد. و شاید همین است که دیالوگ کیارستمی را بعد از این همه سال هنوز این قدر بیرحمانه به زمانه ما مربوط میکند.
🎧 دیالوگ کامل را بشنوید.
@ketabook
3 412
هر شیای که معشوق لمسش کرده باشد، جزئی از تن او میشود و عاشق آن را مشتاقانه نزد خود نگه خواهد داشت.
سخن عاشق | رولان بارت@ketabook
