بُرشی از کتابها
Открыть в Telegram
برشهایی متفاوت و زیبا از کتابهای مختلف و آثار نویسندگان بزرگ. هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کردهاند. مارسل پروست @ketabook
Больше3 473
Подписчики
-124 часа
+387 дней
+6130 дней
Архив постов
3 473
وقتی برای مدتی طولانی بیانگیزه میمانی، کمکم به شکلی ناسالم وجود خودت را زیر سؤال میبری؛
همهچیز به پرسشی شبهروشنفکرانه بدل میشود که اساساً هیچ علاقهای به پاسخدادنش نداری.
تمام این فرایند، کمکم پوستِ تنت میشود؛
و دیگر فقط بر تو اثر نمیگذارد، بلکه واقعاً تو را تعریف میکند.
و اینگونه خودت را همچون شبحی تاریک میبینی؛
کسی که شایستهی آن نیست که چیزی در او علاقهای برانگیزد،
شایستهی آن نیست که دربارهی جهان کنجکاو باشد؛
کسی که عمیقاً، از هر نظر، شایسته نیست
و حتی در خودِ حضورش نیز عمیقاً غایب است.
— اینگمار برگمان@ketabook
3 473
یاد بگیرید تنهایی را دوست داشته باشید؛
یاد بگیرید بیشتر با خودتان تنها باشید.
تراژدیِ جوانان امروز این است که برای فرار از تنهایی، میکوشند با کارهای پرسروصدا و پرخاشگرانه خودشان را به دیگران نزدیک کنند؛
و این غمانگیز است.
آدم باید از کودکی یاد بگیرد که با خودش تنها بماند.
این به معنای تنها بودن نیست؛
یعنی از بودن با خودت حوصلهات سر نرود.
چون به گمان من، کسی که وقتی تنهاست از خودش خسته میشود،
آدمیست که باید نگرانش بود.
— آندری تارکوفسکی@ketabook
3 473
«شاعر کیست؟
انسانی شوربخت که اندوهی ژرف را در دل خویش پنهان میکند؛ اما لبهایش چنان ساخته شدهاند که وقتی آه و فغان از میانشان میگذرد، به نغمهای دلانگیز بدل میشود…
و مردم گرد شاعر جمع میشوند و میگویند:
«باز هم برایمان بخوان.»
یعنی:
«باشد که رنجهای تازه، روحت را بیازارند، اما لبهایت همچنان همانگونه خوشآهنگ بمانند؛ زیرا فریاد، ما را میترساند، اما موسیقی، مایهٔ وجد و لذت ماست.»
— سورن کییرکگور یا این/یا آن@ketabook
3 473
«این روزها تلفنهای زیادی به من میشود. همهشان شبیه هماند.
«شما چارلز بوکوفسکی، نویسنده، هستید؟»
«بله.»
بعد میگویند نوشتههایم را میفهمند؛ بعضیهایشان نویسندهاند یا میخواهند نویسنده شوند. شغلهای کسلکننده و وحشتناکی دارند و آن شب نمیتوانند با اتاق، آپارتمان و دیوارهایشان روبهرو شوند… کسی را میخواهند که با او حرف بزنند و باورشان نمیشود که من نمیتوانم کمکی به آنها بکنم؛ باورشان نمیشود که من هم کلمهای برای گفتن ندارم.
باورشان نمیشود که حالا اغلب در اتاقم از درد مچاله میشوم، شکمم را میگیرم و میگویم:
«عیسی، عیسی، عیسی… باز هم نه!»
باورشان نمیشود که آدمهای بیعشق، خیابانها، تنهایی و دیوارها، برای من هم وجود دارند.
و وقتی تلفن را قطع میکنم، فکر میکنند رازم را از آنها پنهان کردهام.
من از سرِ دانستن نمینویسم.
وقتی تلفن زنگ میخورد، من هم دلم میخواهد کلماتی بشنوم که بتوانند کمی از این رنج را آسانتر کنند.
برای همین است که شمارهام در دسترس است.»
— چارلز بوکوفسکی@ketabook
3 473
«تنها کسانی که این روزها دلم میخواهد در کنارشان باشم، هنرمندان و آدمهایی هستند که رنج کشیدهاند؛ کسانی که میدانند زیبایی چیست، و کسانی که میدانند اندوه چیست. دیگران دیگر برایم جذابیتی ندارند.»
— اسکار وایلد از اعماق (De Profundis)، ۱۸۹۷@ketabook
3 473
«عجیب این است که ابلهان چه لذتی میبرند از دخالت در کار دیگران! حذف آن، تصحیح آن و نقش آموزگار را بازی کردن!»
نامهنگاریهای گوستاو فلوبر و ژرژ ساند | آوازهای کوچکی برای ماه@ketabook
3 473
«اکثر مردم به بد بودن تشویقت میکنند. فکر میکنند اگر بد نباشی، به هیچچیز نمیرسی. اگر هم ندرتاً به کسی بر بخورند که صادق و یکدل باشد، تحقیرش میکنند و میگویند بچه است، باچان است… جایی که به آدمهای ساده و یکرنگ بخندند، هیچ امیدی نیست.»
باچان | ناسومه سوسهکی@ketabook
3 473
۲۷ شهریور، روز شعر و ادب پارسی است؛ روز بزرگداشت زبانی که شاعران، قرنهاست با آن جهانِ درون و بیرونِ انسان را به کلمه سپردهاند.
کدام شعر، از میان همهی شعرهایی که خواندهاید، سهم بیشتری از شما دارد؟
آن شعری که بارها خواندهاید و هر بار، معنایی تازه در آن یافتهاید؛
یا شعری که روزی، درست در لحظهای که به آن نیاز داشتید، به سراغتان آمده است…
شعر محبوبتان را با ما قسمت کنید.
کدام شعر را دوست دارید اینجا کنار هم بخوانیم؟
اینجا بنویسید.🌿
@ketabook
3 473
به بهار می طلب کن، منشین به کار دیگر
که بسی امید باید، که رسد بهار دیگر
برنامه گل های رنگارنگ ۴۹۵، درخشش هنر اصیل ایرانی است. جایی که تکنیک بی نقص استاد علی تجویدی در آهنگسازی و ویولن، با پنجه های سحرانگیز استاد فرهنگ شریف و صدای پرقدرت بانو هایده به هم می رسد تا در دستگاه همایون، اثری ماندگار خلق کنند.
این برنامه ترکیبی است هوشمندانه از کلام نغز شاعران و موسیقی فاخر رادیو. از دکلمه مسلط بانو آذر پژوهش که فضا را مهیا می کند، تا اشعار گزینش شده ای که در کنار ملودی، روایتی از شور و بی قراری انسان را به گوش می رسانند. گل های رنگارنگ ۴۹۵، نمونه بارزی از استاندارد بالای موسیقی ملی ماست که هنوز هم پس از سال ها، شنیدنی و ماندگار است.
آواز: هایده ویولن و آهنگساز: استاد علی تجویدی تار: استاد فرهنگ شریف گوینده: آذر پژوهش شاعران: وقار شیرازی، پرویز وکیلی، موید ثابتی، پژمان بختیاری، ابوالقاسم لاهوتی مایه: همایون@ketabook
3 473
گاهی فکر میکنم تمامِ رنجِ ما از آنجاست که «تاکِ جانمان» پربار است، اما کسی نیست که این خوشهها را بچیند. ما مدام آبستنِ کلماتیم، آبستنِ عشق، آبستنِ تغییر؛ و وقتی این همهچیز در درونمان محبوس میماند، سنگینیاش نه به شکوه، که به نوعی شرمِ گنگ و عمیق بدل میشود. رنجِ ما از این نیست که تنها هستیم؛ از این است که آن چیزی که باید به جهان تقدیم میکردیم، در حالِ گندیدن است.
اگر قرار است رنج بکشیم، بیایید اجازه ندهیم رنجهایمان، رنجهایِ «بایگانیشده» باشند. رنجی که در تاریکی بماند، فقط مغاک را عمیقتر میکند.
ما در این دنیا، ابتدا محکومیم که بارِ سنگینِ بودن را به دوش بکشیم؛ انگار تکلیفی است که روی دوشمان گذاشتهاند، بیآنکه بپرسند آیا توانش را داریم یا نه. اما یک جای کار، یک روز که خستگی به اوج میرسد، آن جانِ شکیبایِ ما که همیشه «بله» میگفت، ناگهان نه میگوید. این همان لحظهای است که رنج، چهرهاش را عوض میکند؛ دیگر تازیانه نیست، نور است. وقتی تصمیم میگیریم با جهلمان—همان سایهای که از ترس یا نادانی در وجودمان ریشه کرده—بجنگیم، در واقع داریم از خودمانِ قبلی عبور میکنیم.
آگاهی، چیزی نیست که به ما هدیه بدهند؛ چیزی است که باید از میانِ همان رنجها بیرون بکشیم. مثلِ شیر در بیابان، باید جرات کنیم که به اژدهایِ کهنهی ذهنمان، به آن نادانی که به ما دیکته کرده «همین است که هست»، نه بگوییم.
و بعد، چیزی در درونِ ما آزاد میشود. انگار دوباره به آن سادگیِ از دسترفته برمیگردیم؛ به نوعی معصومیتِ رزمنده. وقتی رنجمان را به کلمه، به حرکت، به تغییر بدل میکنیم، آن پستانِ پرشیرِ هستی، دیگر لبریز از شرم نیست؛ لبریز از زندگی است.
ما تنها نیستیم. در این مغاک، همهی ما در حالِ شکستنِ پوستهایم. بیا نگذاریم این رنجِ مشترک، هدر برود. بیایید هرکداممان، سهمی از این سنگینی را به چیزی تبدیل کنیم که بویِ تازگی میدهد. ما محکوم نیستیم که در چاه بمانیم؛ ما زندانیِ این مغاک نیستیم، ما همسفرانِ این راهیم که یاد گرفتهایم چگونه از دلِ تاریکی، «شدن» را آغاز کنیم.
@ketabook
3 473
درام تکرار و کابوس میانمایگی
جستاری در باب “انسان کوچک” و بازگشت جاودانهی او
پرسش بنیادی نیچه در چنین گفت زرتشت، یک پند اخلاقی یا آسیبشناسی روانشناختی ساده نیست؛ مواجههای سهمگین و بیرحمانه است با “پدیدار انحطاط”. آنگاه که زرتشت از بازگشت جاودانهی انسان کوچک سخن میگوید و جانش به تهوع میافتد، ما با تراژیکترین بنبست تاریخ روبهرو میشویم: توانایی عجیب میانمایگی برای تداوم و بازتولید خویش.
تاریخ در نگاه نیچه، مسیری خطی به سوی تکامل نیست. حقارت، ترس و بیمایگی، برخلاف تصور ما، شکننده نیستند؛ بلکه سرسختانه زنده میمانند، تکثیر میشوند و در صورتی تازه بازمیگردند.
امروز اگر زرتشت به جهان ما مینگریست، “استخوانپارههای گذشته” را نه در مقبرههای کهن، که در صورتهای تازهتری مییافت. انسان کوچک امروز، دیگر تنها در سنتهای صلب پناه نمیگیرد؛ او خویشتن را در انبوههی دادههای بیشکل، موجهای زودگذر و روزمرگیهای شبیهسازیشده غرق ساخته است. او فناوریهای پیچیدهای در دست دارد، اما این پیشرفت ابزاری، او را از حقارت وجودیاش نجات نداده؛ بلکه تنها مجهزترش کرده است تا بیتفاوتی و فرار خود از “مسئولیت اندیشیدن” را موجهتر جلوه دهد.
در اینجا، “تهوع زرتشت” یک انفعال روحی نیست؛ نخستین گام آگاهی آسیبشناسانه است. تهوع، لحظهای است که انسان از تکرار بیحاصل وضع موجود دلزده میشود و درمییابد که میانمایگی، بیماری عمومی عصر است. تا این بیزاری آگاهانه شکل نگیرد، امکان هیچ جهش فکری و هیچ قیام اصیلی وجود نخواهد داشت.
اما منطق زرتشت در تهوع متوقف نمیماند. ندای جانوران در پایان این بنبست، فراخوانی است به اصالت و غریزه؛ دعوت به بریدن از منطق گله و بازگشت به طبیعت آفریننده. خروج از این “گورستان مدرن” نیازمند شجاعتی بنیادین است: جرأت گام برداشتن در مسلخ اندیشه، فراتر رفتن از انحطاط همگانی، و سرودن نغمهای مستقل در هیاهوی جهان.
@ketabook
3 473
«دیروز هم خیلی حالم بد بود و هم خیلی غمگین بودم، تو نمیتوانی تصور کنی که چطور یک درد میتواند انسان را به حد نااُمیدی مطلق برساند، احساس ترسناکی در من به وجود آمده است که نمیتوانم آن را بیان کنم از آن گذشته دردی دارم که هیچچیز درمانش نمیکند.»
فریدا کالو نامه به الکساندر گومز.@ketabook
3 473
دسترسی به ادبیات، ادبیات جهان، گریز از زندانِ بطالتِ ملی، از نافرهیختگی، از کوتهاندیشیِ اجباریِ شهرستانی، از نظام آموزشیِ پوچ و بیمعنا، از سرنوشتهای ناتمام و بختِ بد بود. ادبیات جواز ورود به زندگیای وسیعتر بود؛ به منطقهی آزادی.
ادبیات آزادی بود. بهویژه در زمانهای که در آن ارزشهای خواندن و ژرفاندیشی تا این حد مصرانه به چالش کشیده میشوند، ادبیات آزادی است.
در عین حال: رماننویس و استدلال اخلاقی | سوزان سانتاگ@ketabook
3 473
ای روان من، تو اکنون توانگر و سنگین ایستادهای، چون تاکی با پستانهای پر و درهمفشرده از انگورهای زرین تیرهرنگ؛ در فشار نیکبختی خویش، و با همهی اینها، شرمسار از انتظار.نیچه در این کلمات، تنها از یک تاک سخن نمیگوید، بلکه از یک وضعیت وجودی بحرانی پرده برمیدارد؛ وضعیتی که در آن، فراوانی مفرط، به جای شکوه، به سنگینی بدل میشود. من در این تصویر، فراتر از گیاه، پستانهای لبریز از شیری را میبینم که در انتظار آغوشی میمانند که نیست؛ پستانهایی که برای مادری که فرزندی در آغوش ندارد، دیگر نماد حیات و بخشندگی نیستند، بلکه تجلی عریان مرگ و سوگ یک پتانسیل بیمقصدند. این همان هستهی تلخ پارادوکس فراوانی است: زمانی که انباشتگی عظیم دانش، توانمندی و تجربه، از ظرف مقصد خود بیبهره بماند، این فراوانی از یک نعمت به یک بار وجودی تبدیل میشود. وقتی پتانسیل حیات، در خلأ هدف حبس شود، شکوه آن در برابر سنگینی آن گم میشود و آنچه باقی میماند، تنها شرمساری انتظار است؛ همان سنگینی مرگباری که روان را زیر بار خود خم میکند، چرا که داشتن بیش از حد، بدون عرصهای برای تجلی، تنها به معنای تحمل رنجی بی پایان از نبود مقصد است. ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ @ketabook
3 473
ای روان من، تو اکنون توانگر و سنگین ایستادهای، چون تاکی با پستانهای پر و درهمفشرده از انگورهای زرین تیرهرنگ؛ در فشار نیکبختی خویش، و با همهی اینها، شرمسار از انتظار. نیچه در این کلمات، تنها از یک تاک سخن نمیگوید، بلکه از یک وضعیت وجودی بحرانی پرده برمیدارد؛ وضعیتی که در آن، فراوانی مفرط، به جای شکوه، به سنگینی بدل میشود. من در این تصویر، فراتر از گیاه، پستانهای لبریز از شیری را میبینم که در انتظار آغوشی میمانند که نیست؛ پستانهایی که برای مادری که فرزندی در آغوش ندارد، دیگر نماد حیات و بخشندگی نیستند، بلکه تجلی عریان مرگ و سوگ یک پتانسیل بیمقصدند. این همان هستهی تلخ پارادوکس فراوانی است: زمانی که انباشتگی عظیم دانش، توانمندی و تجربه، از ظرف مقصد خود بیبهره بماند، این فراوانی از یک نعمت به یک بار وجودی تبدیل میشود. وقتی پتانسیل حیات، در خلأ هدف حبس شود، شکوه آن در برابر سنگینی آن گم میشود و آنچه باقی میماند، تنها شرمساری انتظار است؛ همان سنگینی مرگباری که روان را زیر بار خود خم میکند، چرا که داشتن بیش از حد، بدون عرصهای برای تجلی، تنها به معنای تحمل رنجی بی پایان از نبود مقصد است.
3 473
«من کسی را که بخواهد چیزی برتر از خود بیافریند و سپس نابود شود، دوست میدارم.»
فریدریش نیچه
تاریخ فلسفه | ویل دورانت | ترجمهٔ عباس زریاب خویی | انتشارات علمی@ketabook
3 473
«حقیقت این است که به من حساسیتی نامعقول و مسخره عطا شده است؛ آنچه بر دیگران خراشی وارد میآورد، مرا از هم میدرد و پارهپاره میکند. چرا من برای شادی ساخته نشدهام، اینچنین که برای رنج کشیدن!»
ــــــــــــــــــــــــــــ
نامهٔ فلوبر به ژرژ ساند@ketabook
