کافه مستاجر پلاک ۱۲
前往频道在 Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
显示更多未指定国家未指定类别
2 395
订阅者
+524 小时
+177 天
+31030 天
吸引订阅者
十一月 '2611月 '26
十一月 '26
+48
在7个频道中
十月 '26
+412
在59个频道中
Get PRO
九月 '26
+331
在45个频道中
Get PRO
八月 '26
+1 850
在40个频道中
Get PRO
七月 '260
在28个频道中
Get PRO
六月 '26
+30
在69个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 08 十一月 | +2 | |||
| 07 十一月 | +6 | |||
| 06 十一月 | +4 | |||
| 05 十一月 | +5 | |||
| 04 十一月 | +3 | |||
| 03 十一月 | +10 | |||
| 02 十一月 | +6 | |||
| 01 十一月 | +12 |
频道帖子
در حالی که به قصدِ آخرین فرصت برای سفر رفتن تهرانم، از شدت تب و لرزِ خیلی زیاد خودمو میکشونم سمتِ آشپزخونه. با دستای لرزونم سعی میکنم قرصم رو بخورم و قاشقی که داخلش شربت ریختم، توی دستم میلرزه. آخرین باری که اینطوری مریض شدم در حدی که تب و لرز کرده بودم رو حتی یادم نیست. عجب زمان بندیِ شاهکاری داره این چرخهی موقعیت شناسیِ زندگی. قشنگ میدونه کجا و چجوری آدم رو از پا بندازه.
| 2 | فکر کنم یکی از زجرآورترین چیزا توی این دنیا این باشه که چیزی رو که دوست داری و باهاش بهترین خاطرهها رو داری، ازش دور باشی. | 137 |
| 3 | 06 - A Real Diamond In The Rough The Miracle of Surrender.mp3 | 292 |
| 4 | از شکافهای آسمونِ شب سقوط کردم. اون سمت، یه چراغ دیگه خاموش میشه. نیمههای شب روی ریلهای قطار قدم میزنم. هیچوقت واقعاً حس نکردم وقتِ مناسبیه. زیر تمام این خودشیفتگیها، به طرز لعنتیای تنهام. نمیتونم حتی یه راز رو پیش خودم نگه دارم. گوسفندا رو اشتباه میشمرم، خوابم نمیبره، انگار به هیچجا تعلق ندارم. بعضیا میگن مشکل دارم، بعضیا هم میگن از آزار دادن لذت میبرم. کبودیها، برادر من، دیر یا زود سراغمون میان. یه وقتایی حس میکردم حتی پوست تنم هم واقعی نیست؛ انگار از سیلیکون و لاستیک ساخته شده بودم. کبودیها، تاولهایی که زیر پوست میترکن. باید عمیقتر بری، باید وقتی اون حس سراغت میاد، جلوشو بگیری. دیگه به طرز لعنتیای از پا افتادم، انگار دریازده شدم. یه بچهی خودآزار، با لبی شکافته. انگار دو متر زیر خاکم؛ از شدت اضطراب حتی نمیتونم غذا بخورم. هیچی توی معدهم نمیمونه، بدنم همهچیز رو پس میزنه. مامان، من به هیچ دردی نمیخورم. حتی نمیتونم شاممو توی معدهم نگه دارم. پوستم انقدر رنگپریدهست که انگار تمام رنگ صورتم از گونههام بیرون ریخته. حقیقت اینه، پدر، که هرکسی عاقبت کاراشو خودش انتخاب میکنه. پس شمشیرتو بکش و از دلِ زره ردش کن.
.
وقتی بالهاتو بریدن، بلند شدن از زمین کار آسونی نیست. وقتی از یه لیوان خالی چیزی مینوشی، معدهت آتیش میگیره. میدونستی تمام آب اقیانوس از اشکهای من به وجود اومده؟ من دنیا رو لابهلای دنبالههای فیبوناچی و طنابهای درهمپیچیدهی دابلداچ میبینم. فکر کنم بعضیا خوششانس به دنیا میان و بعضیا نه. سعی کردم تمام تلخیهای وجودمو با تبر از خودم جدا کنم، اما فقط همهچیز رو تیکهپاره کردم. تموم جوونیمو گذاشتم توی یه صندوق، صندوق رو انداختم پشت یه وانت، و همهشو از همون پلی پرت کردم پایین که تو اون شب ازش پریدی. گاهی به اون لحظه فکر میکنم. اونقدر واضح که انگار دوباره دارم میبینمش. اینکه چه حسی داشت وقتی به پایین نگاه کردی و بهجای ترس، آرامش دیدی. فقط یه حرکت ناگهانی، توی دنیایی پر از هزاران احتمال. فقط یه حرکت کافی بود تا نشون بده چقدر شکنندهایم. لعنتی، چقدر دلم برات تنگ شده. حتی دلم برای خودمم تنگ شده. دلم برای روزایی تنگ شده که فکر میکردیم هیچچیزی نمیتونه نابودمون کنه. دلم برای وقتایی تنگ شده که کنار غارِ اسکله مینشستیم و بیخیالِ دنیا خوش میگذروندیم و بقیهی اون رفقای لعنتی. حتی دلم برای دلتنگ شدنِ اون روزا هم تنگ شده. انقدر خودمو بیحس کردم که جای خالیشون رو احساس نکنم. دیگه حتی بهشون زنگم نمیزنم. این فاصله، شده گچی که دور زخمم گرفتم. حقیقت اینه که اون روزی که تو پریدی، بچگیِ منم باهات پرید. ولی هنوزم نمیتونم ازت عصبانی باشم. هرچقدر میگردم، بهجای خشم، فقط دلتنگی پیدا میکنم. رفیق… چقدر دلم برات تنگ شده. با تمام متنهایی که نوشتم، با تمام کلمههام. مدام تصور میکنم که اگه پنج دقیقه زودتر میدویدم، درست بهموقع میرسیدم. تصور میکنم که دستتو میگرفتم و از لبهی پل میکشیدمت عقب. بعد هردومون میزدیم زیر گریه. بغلت میکردم، و بهت میگفتم که همهچی درست میشه. اما واقعیت این نبود. چون من، مثل یه احمق، دیر رسیدم. و حتی یه روز هم نمیگذره که بتونم راهی برای فرار از این درد پیدا کنم. حتی پیکرت هم پیدا نشد، که بتونیم برای آخرین بار، موقع رفتنِ ماشین جنازهبر، باهات خداحافظی کنیم. امیدوارم هرجا که هستی، صدامو بشنوی. دوستت دارم، رفیق. دیوانهوار دلم برات تنگ شده. لعنتی… | 298 |
| 5 | متن بعدی در ارتباط با داستان و شخصیتِ داخل تصویره و هیچ ارتباطی با واقعیت نداره. این متن حاوی اشاراتی مستقیم به افسردگی، خودکشی، آسیبهای روانی و سوگ ناشی از فقدان عزیزانه. مطالعهی اون ممکنه برای افرادی که تجربههای مشابهی داشتن یا در شرایط روحی حساسی قرار دارن، آزاردهنده باشه. لطفاً با توجه به حال روحی خودتون تصمیم به خوندنش بگیرین. | 294 |
| 6 | " بازماندگان. " | 299 |
| 7 | بیاید با کمکِ هم آقا جعفر رو خلق کنیم.
هنوز کلی جای کار داره. | 376 |
| 8 | پیشنهادی، حرفی نظری چیزی داشتید خوشحال میشم ازتون یاد بگیرم. | 393 |
| 9 | 没有文字... | 411 |
| 10 | هوا واقعاً هوای هرگونه امیالِ نفسانیه، بدون در نظر گرفتن عقل و منطق و اصولِ اخلاقی. | 435 |
| 11 | میو.
https://t.me/HarfChatBot?start=48e197759602 | 44 |
| 12 | -... .- --. .... .- .-.. .- -- / -.- --- -. / ---... -.--.- | 185 |
| 13 | هرکسی که زیر این بارون کنارِ یارشه و بغل داره، کوفتش بشه. | 541 |
| 14 | اگر دوست داری، این تصویر رو بذار چنلت و تحلیلت رو برام بنویس. برام بنویس مظلومترین فرد یا خطرناکترین شخصِ این تصویر کدوم موجوده؟ اصلاً خوب و بدی وجود داره؟ هدف و قصهی پشتِ تمامِ اتفاقها چیه؟ یا هر برداشتی که خودت دوست داری رو برام بنویس.
من همهشون رو میخونم. | 540 |
| 15 | به نظرت اینجا شاخهگُل امنتره، یا خنجر؟ | 565 |
| 16 | بفرما. | 231 |
| 17 | https://www.instagram.com/hamedd_akbarein?obrf=MTE5M3hpbWdub3B0Yg%3D%3D&utm_source=qr | 531 |
| 18 |
https://t.me/HouseNumberrr12/2663
اگه مشکلی نیست میشه آیدی پیجتو بذاری؟ | 524 |
| 19 | " فرزندِ من کجاست؟ "
.
اولین تجربه از نقاشی با آبرنگ. | 539 |
| 20 | اکانت پرمیوم اسپاتیفای اگر دارید از کجا میخرید؟ چه جایی رو پیشنهاد میدید؟ | 501 |
