ar
Feedback
Critic l مریم نصر

Critic l مریم نصر

الذهاب إلى القناة على Telegram

«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است» فرانسواز دستور تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com

إظهار المزيد
3 154
المشتركون
-324 ساعات
-17 أيام
+1330 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
أكتوبر '26
أكتوبر '26
+1
في 0 قنوات
سبتمبر '26
+65
في 5 قنوات
Get PRO
أغسطس '26
+58
في 7 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+125
في 16 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+112
في 8 قنوات
Get PRO
مايو '26
+68
في 11 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+129
في 18 قنوات
Get PRO
مارس '26
+78
في 12 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+240
في 15 قنوات
Get PRO
يناير '26
+269
في 11 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+88
في 8 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+101
في 12 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+41
في 8 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+99
في 18 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+126
في 12 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+82
في 19 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+204
في 45 قنوات
Get PRO
مايو '25
+70
في 14 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+141
في 9 قنوات
Get PRO
مارس '25
+73
في 6 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+34
في 5 قنوات
Get PRO
يناير '25
+46
في 12 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+57
في 8 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+57
في 7 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+70
في 6 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+58
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+115
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+165
في 17 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+252
في 20 قنوات
Get PRO
مايو '24
+130
في 15 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+64
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '24
+194
في 14 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+111
في 13 قنوات
Get PRO
يناير '24
+92
في 7 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+116
في 17 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+124
في 7 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+26
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+1 084
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
01 أكتوبر+1
منشورات القناة
✍🏻 پیشنهاد تماشا
داستان‌های موازی کارگردان : اصغر فرهادی
از فیلم آخر فرهادی چندان استقبال نشده و آنقدر کنایه منفی خوانده بودم که اگر زمین‌گیری سرماخوردگی نبود نمی‌نشستم به دیدن فیلمی اینقدر طولانی با ریتم کند. با این‌حال، به نظرم تجربه باارزشی بود و پیشنهاد می‌کنم. ⚠️لو رفتن خط کلی داستان (جزئیات این اثر ارزشمندند) نویسنده‌ای تنها خانه همسایه‌ها را دید می‌زند تا داستان خیالی زندگی آن‌ها / خودش / مادرش را بنویسد و این وسط «آدام» نامی به دنیای او وارد می‌شود که دزدی سابقه‌دار است و بعد داستان‌ها توی داستان‌ها می‌پیچند. اول قصه اینطور است که آدام کیف خواهرزاده نویسنده را از دست کیف‌قاپ پس می‌گیرد و اعتماد خواهرزاده نویسنده و بعد خود نویسنده را جلب می‌کند، بعد وارد زندگی آدم‌های واقعی و الهامبخشِ قصه نویسنده می‌شود و گند می‌زند به همه چیز (ذهن‌شان، روابط‌شان و کارشان). آدام هم‌زمان معصومیتی هم دارد که حتی اعتماد شما را هم جلب می‌کند. نه فقط خانم نویسنده که شما هم ته دلتان از او که حتی قصه نویسنده را دزدیده می‌گذرید که عاشق است و عاشق مجنون است و در پناه خداست! توجیه می‌کنید آن‌ها چقدر تاثیرپذیر و سست عنصرند که اینطور راحت به‌هم می‌ریزند و شک می‌کنند به هم! آخر قصه که آدام هیچ چیز را گردن نمی‌گیرد و پنهان می‌شود، آخرِ آخر قصه که انگار به اول قصه بر می‌گردید و می‌بینید آدام با همان روش دارد زن دیگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد و اعتماد او را هم جلب می‌کند؛ شما هم شک می‌کنید. آدام به مرور گاو شد؟ آدام بی‌جنبه بود و زود گاو شد؟ آدام از اول گاو بود و ما خر بودیم؟ @neocritic

2
🎬 پیشنهاد تماشا برای آخر هفته داستان‌های موازی (۲۰۲۶) کارگردان : اصغر فرهادی
🎬 پیشنهاد تماشا برای آخر هفته داستان‌های موازی (۲۰۲۶) کارگردان : اصغر فرهادی
355
3
لا يوجد نص...
344
4
باشه عزیزم مه‌یاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزه‌ی ملایم که بانمکش می‌کرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانه‌تر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچ‌وقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کم‌حرف هم نبود. فرقش را یک‌وری باز می‌کرد و بافته‌ی موهایش از زیر مقنعه بیرون می‌زد. درسش خوب بود. نه این‌که شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون می‌کشید. لابد از کفشدوزک خوشش می‌آمد چون دخترم یک‌بار پیله کرده بود که مه‌یاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟! مادرش نماینده مامان‌ها بود. شماره‌اش را اینطوری ذخیره کرده‌ام: خ فضلی مامان مه‌یاس. برای جشن‌های مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ می‌زدم یا پیام می‌فرستادم. آخرین پیام‌مان این است: "سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم". "باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زن‌ها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز می‌کنم و "باشه عزیزم" را می‌بینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکس‌های مه‌یاس است: نوزادی‌، تولد پنج‌سالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفه‌‌های درخت... همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغ‌های انگور روستا برگ‌های سبز جوان داشتند. درخت‌های بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشک‌ها به راه بود. لابد آن عکس‌های قشنگ را همین‌جا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پاره‌های مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانه‌ی روستایی، آن هم خانه‌ی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد می‌آمد و کتاب علوم کلاس پنجم  میان خاک‌ و آجر پاره‌‌ها ورق می‌خورد. انگار که دختری با دامن چین‌دارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آن‌طرف‌تر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمی‌گذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدم‌شان. پیرمرد با لهجه‌ی محلی گفت: "خمینِ شبانه‌روز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهن‌های کج و مآوج. می‌گفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکه‌های بدن، از روی پشت‌بام همسایه‌ها جمع می‌کرده‌اند. بندانگشت‌های ظریف مه‌یاس را لابد از روی انگشتر کفش‌دوزکی شناختند. به دخترم گفتم مه‌یاس امسال مدرسه نمی‌آید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زن‌دایی و دو دختر خاله‌اش در گلزار شهدا خوابیده‌اند. آخرین بازدید خ فضلی مامان مه‌یاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است. یک روز گفت عکس مه‌یاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر می‌بری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصه‌ی خیزاب را می‌نویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کرده‌ام هرچه بگوید همین جواب را بدهم. امروز از او پرسیدم می‌شود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
342
5
باشه عزیزم مه‌یاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزه‌ی ملایم که بانمکش می‌کرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانه‌تر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچ‌وقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کم‌حرف هم نبود. فرقش را یک‌وری باز می‌کرد و بافته‌ی موهایش از زیر مقنعه بیرون می‌زد. درسش خوب بود. نه این‌که شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون می‌کشید. لابد از کفشدوزک خوشش می‌آمد چون دخترم یک‌بار پیله کرده بود که مه‌یاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟! مادرش نماینده مامان‌ها بود. شماره‌اش را اینطوری ذخیره کرده‌ام: خ فضلی مامان مه‌یاس. برای جشن‌های مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ می‌زدم یا پیام می‌فرستادم. آخرین پیام‌مان این است: "سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم". "باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زن‌ها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز می‌کنم و "باشه عزیزم" را می‌بینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکس‌های مه‌یاس است: نوزادی‌، تولد پنج‌سالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفه‌‌های درخت... همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغ‌های انگور روستا برگ‌های سبز جوان داشتند. درخت‌های بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشک‌ها به راه بود. لابد آن عکس‌های قشنگ را همین‌جا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پاره‌های مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانه‌ی روستایی، آن هم خانه‌ی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد می‌آمد و کتاب علوم کلاس پنجم  میان خاک‌ و آجر پاره‌‌ها ورق می‌خورد. انگار که دختری با دامن چین‌دارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آن‌طرف‌تر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمی‌گذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدم‌شان. پیرمرد با لهجه‌ی محلی گفت: "خمینِ شبانه‌روز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهن‌های کج و مآوج. می‌گفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکه‌های بدن، از روی پشت‌بام همسایه‌ها جمع می‌کرده‌اند. بندانگشت‌های ظریف مه‌یاس را لابد از روی انگشتر کفش‌دوزکی شناختند. به دخترم گفتم مه‌یاس امسال مدرسه نمی‌آید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زن‌دایی و دو دختر خاله‌اش در گلزار شهدا خوابیده‌اند. آخرین بازدید خ فضلی مامان مه‌یاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است. یک روز گفت عکس مه‌یاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر می‌بری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصه‌ی خیزاب را می‌نویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کرده‌ام هرچه بگوید همین جواب را بدهم. امروز از او پرسیدم می‌شود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
1
6
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات با حضور: ▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب) و با سخنرانی: ▫️حمیدرضا نمازی ▫️مریم نصر اصفه
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات با حضور: ▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب) و با سخنرانی: ▫️حمیدرضا نمازی ▫️مریم نصر اصفهانی ▫️مالک شجاعی جشوقانی به میزبانی: ▫️محسن آزموده 🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷ 🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی 🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
431
7
📌 نظریه‌زدگی چیست؟ ✍ محمدمهدی حاتمی این روزها مقاله‌ها، رساله‌ها و کتاب‌های زیادی منتشر می‌شود که نویسندگانش می‌کوشند متن‌های فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریه‌های جدید تفسیر کنند. این امر، در رساله‌‌های ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آن‌ها به کرات مشاهده می‌شود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوان‌هایی در پژوهش‌های دانشگاهی روبه‌رو می‌شویم: – خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو – تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی – رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکره‌الاولیا عطار نیشابوری – کهن‌الگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمال‌زاده – فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث – کاوش فوکوییِ رابطه‌ی معرفت و قدرت در عارف‌نامه‌ی ایرج میرزا و... . قاعده‌‌ی این پژوهش‌ها چنین است: انتخاب نظریه‌ای غربی، جدید و غالباً دهان‌پُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردر‌گم‌کننده، بی‌ربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجه‌گیری پیش‌پا‌افتاده و یا کاملاً عجیب‌وغریب. برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبه‌ی رستم بر اکوان، نشانه‌ی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتی‌فمنیستی فردوسی است. (کشفی تکان‌دهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!) مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نماینده‌ی سرمایه‌داری افسار گسیخته، خاتون نماینده‌ی طبقه‌ی بورژوا و کنیزک نماینده‌ی طبقه‌ی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود می‌برد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید می‌شود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقه‌ی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانه‌ی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است می‌توان گفت مولوی همیشه نعل وارونه می‌زد!!) این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جست‌وجو کنید می‌بینید از حقیقت بی‌بهره نیستند (خیلی‌ها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شده‌اند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثال‌ها چیزی است که آن را «نظریه‌زدگی» می‌نامم. منظور از نظریه‌زدگی استفاده‌ی نامناسب، بی‌ربط، تحمیل‌کننده و نامعقول از نظریه‌ها است. تفسیرهای نظریه‌زده دارای ویژگی‌های زیرند: ۱. توضیحی قانع‌کننده درباره‌ی این مسئله ارائه نمی‌دهند که چرا متنِ X می‌تواند به‌شکل معقولی توسط نظریه‌ی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار می‌کند؛ ۲. غالباً یک نظریه‌ را برای متن‌های کاملاً متفاوت استفاده می‌کنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بی‌توجه‌اند؛ ۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین می‌کنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده می‌گیرند یا تحریف می‌کنند؛ ۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره می‌کنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار می‌گذارند؛ ۵. پیش‌فرض‌ها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمی‌کنند بلکه فقط آنها را تأیید می‌کنند؛ ۶. اصطلاحات نظری را مهم‌تر از روندهای تفسیری می‌دانند و دقیقاً نشان نمی‌دهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روش‌شناسی دقیق به کجا می‌انجامد؛ ۷. زمینه‌ی متن را نادیده می‌گیرند و زمینه‌ی جدیدی که نظریه آن را معتبر می‌داند، جایگزینش می‌کنند. نظریه‌زدگی، شکل تقلبیِ استفاده‌ی معقول از نظریه در تفسیر متن است و به‌جای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود می‌کند. این از مصیبت‌های علوم انسانی در ایران معاصر است. 💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی @azdanameh
511
8
✍🏻 فراپیام از خبری در یکی از شبکه‌های اجتماعی نماگرفت(اسکرین‌شات) گرفتم و برای گروهی از دوستان ارسال کردم. تنها واکنش به خبری که از نظر من عجیب و غم‌انگیز بود، این بود که «منبع؟». همه خبرگزاری‌ها کار کرده بودند، پس اولین لینک را به عنوان منبع فرستادم، اما بهم برخورد! «منبع؟» بوی بی‌اعتمادی می‌داد و طلبکار بود. اگر بجای «منبع؟» خالی نوشته بود «خبر را جایی ندیدم، منبع؟» یا نوشته بود «چه وحشتناک! منبع؟» یا «لطفاً منبع» یا حتی «لطفن منبع» و حتی «منبع (شکلک، هر شکلکی)»؛ آن احساس بی‌اعتمادی و طلبکاری دست نمی‌داد. واضح است چیزی که مرا در آن گفت‌وگوی کوتاه بیشتر از خودِ کلمه‌ «منبع؟» درگیر کرد، معنایی بود که پشت آن احساس کردم. نویسنده را می‌شناختم و می‌دانستم واقعاً منظور خاصی ندارد؛ طفلک فقط «منبع خبر» را خواسته بود! خیلی وقت‌ها اصل برخوردن‌ها به ما در مراودات مجازی / حقیقی؛ عمومی / خصوصی بیشتر به «فراپیام» مربوط است تا خود «پیام». اطلاعاتی که از مسیر معنای کلمات منتقل می‌شود پیام است. آنچه درباره رابطه منتقل می‌شود، یعنی نگرش ما نسبت به یکدیگر، موقعیتی که در آن قرار داریم، و چیزی که در حال گفتنش هستیم، فراپیام است. پیام درباره کلمات است، فراپیام درباره روابط. ماجرا بیش از اینکه به «چی گفتی» مربوط باشد، به «چطور و بر چه بافت و بستری گفتی» مربوط است.  از آن طرف حرف زدن درباره فراپیام دشوار است. خیلی وقت‌ها چیز آشکار و مشخصی وجود ندارد که به آن اشاره کنید. دمای احوالپرسی را در نظر بگیرید: سردی و گرمی احوالپرسی را نه کلمات، که می‌توانند کاملا مشابه باشند، که حالت چهره، برق نگاه، میزان فشردن دست و حتی انتخاب کلمات در تناسب با آدم‌های غریبه / آشنایی که اطراف شما حضور دارند تعیین می‌کند، ضمن اینکه ممکن است دماسنج فرهنگی، خلقی و تربیتی شما و طرف مقابل هماهنگ و همگام نباشد. خانم دبورا تنن زبانشناس در آثارش مفصل به مفهوم فراپیام (Metamessage) پرداخته و تاثیر آن بر فرهنگ و روابط اجتماعی، روابط عاشقانه، روابط با والدین، روابط با خواهر و برادرها و روابط با همکاران را نشان داده است. او از قول زبانشناسی نقل می‌کند برای گفت‌وگویی که هدفش فقط انتقال اطلاعات باشد، چهار اصل مهم وجود دارد: -          به اندازه‌ی لازم صحبت کن، نه بیشتر. -          حقیقت را بگو. -          مرتبط صحبت کن. -          واضح صحبت کن. اما از قول زبانشناس دیگری اشاره می‌کند در گفت‌وگوی واقعی، این قوانین به‌تنهایی کافی نیستند؛ چون ما فقط به انتقال اطلاعات فکر نمی‌کنیم، بلکه تأثیر حرفمان بر رابطه با دیگران نیز برایمان مهم است. پس سه اصل ادب را هم باید رعایت کرد: -          تحمیل نکن؛ فاصله را حفظ کن. -          حق انتخاب بده؛ اجازه بده طرف مقابل هم نظر داشته باشد. -          صمیمی و دوستانه باش؛ رابطه را حفظ کن. «ادب» معمولاً ابزارهای مناسبی در اختیار ما قرار می‌دهد که بقول تمثیل شوپنهاور درباره نیاز آدم‌ها به تنهایی/ تعامل، آن جوجه‌تیغی باشیم که در سرما نه آنقدر از گله دور شده که یخ بزند و نه آنقدر نزدیک که خارهایش بدن هم‌جواران را زخمی کند. پ.ن: این روزها که اغلب ما فرسوده و آماده برای سوءتفاهم هستیم بیشتر روشن‌ام شده رعایت ادب به هیچ وجه چیزی تشریفاتی نیست. برخی رواج اهانت و فحاشی را مرهمی بر زخم‌هایشان می‌دانند، اما به چشم من، از قضا، در همین شرایط، رعایت ادب و «نزاکت سیاسی» یعنی آدم‌ها و گروه‌ها حواسشان به زخم‌های بزرگتری جمع است. انعکاسی است از اهمیت قائل شدن به تأثیر حرف‌هایمان بر دیگران و رابطه‌مان با آن‌ها. @neocritic
773
9
@neocritic
@neocritic
1 071
10
به بهانه دیدن این عکس در توئیتر @neocritic
به بهانه دیدن این عکس در توئیتر @neocritic
1 389
11
✍🏻 چه کسی حجاب را سیاسی کرد؟ معمولا اولین پاسخی که به ذهن می‌آید رضا شاه پهلوی است. او از مدرن‌سازی آتاتورک الهام گرفته بود، اما دخالت خوی نظامی‌اش در ماجرای حجاب نحوی ماهیت سیاسی به پوشش زنان داد. ولی پوشش زنان پیش از ۱۳۱۴ نیز با قدرت، خانواده، اخلاق، جنسیت و نظم اجتماعی پیوند داشت. حجاب (پرده‌داری و پرده‌نشینی) پیش از ورود دولت مدرن به این مناقشه هم در مناسبات قدرت، خانواده و نظم جنسیتی جامعه قرار داشت. ساختاری که جامعه را نظمی عمودی می‌بیند و موجودات فرودست را بخشی / عضوی که باید آنقدر ذوب در فرادست باشند که فردیتشان به چشم نیاید. کتاب جذابی وجود دارد به‌نام رسائل حجابيه؛ شصت سال تلاش علمى در برابر بدعت كشف حجاب که مجموعه ۳۳ رساله و كتاب است كه از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۸ خورشیدی درباره حجاب نوشته شده و رسول جعفریان آن‌ها را گردآوری کرده است. در رسالات این کتاب می‌خوانیم که نویسندگانِ مرد، از یونان و روم و مسیحیت و یهودیت تا نویسندگان غربی معاصرشان تا علم روانشناسی تا آیات و روایات و حتی اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی را به خدمت گرفته‌اند تا از ضرورت پرده‌نشینی و پرده‌داری زنان در ساختار سنتی دفاع کنند. بیش و پیش از حجاب مخالفت‌ها متوجه آموزش عمومی علوم جدید به زنان است: چندى قبل كه در نقطه‌اى سرگرم مطالعه جرايد بودم، ناگه در جريده معيشت ملی به مقاله‌اى برخوردم كه براى تعلّم دوشيزگان به حديث «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة»، تمسّك جسته كه با زبان نرمى، دختران را به تعليم كليه علوم اجتماعى و سياسى و غيره دعوت می‌كرد و چون منظور از حديث مزبور فوق علوم مخصوصه‌اى است... دانش زنان مقوّى روح اخلاقى آن‌ها بوده، نه تحصيل مقدّمات سياسى و تكميل وسائل مشتهيات نفسانى باشد . معارف دوشيزگان بايد تدريس صيانت عناوين امانت ناموس زوج خود بوده، نه امور مربوط به سياست عالم؛ و در عصور ديرين نيز دختران بسى عالمه بودند ولى تعليم آن‌ها فقط در قسمت تشريعى و مذهبى بوده، نه قوانين ليدريت اجتماع و كارپردازى مملكت . البته وقتى زنان از حدود وظايف تعليم خود خارج گشته و به امور اجتماعى بپردازند، از حجاب عصمت لازمه خود بيرون آمده و از فرط ضعف نفس هواى كرسى وكالت به كلّهء جامد آنان رسوخ خواهد نمود و بعد از آن‌كه بر خلاف ساختمان طبيعى دماغى خود به امور مهمه مملكت پرداختند، در آن وقت « نه بر مرده، بر زنده بايد گريست‌»... از جذابیت‌های بازخوانی امروزین رسائل حجابیه، توجه و تنبه به پیچیدگی‌های فرهنگ‌ها و سوءتفاهم‌هایی است که در مواجهه با ورود قهری ایده‌ها، ارزش‌ها و الگوهای فرهنگی از جامعه‌ای به جامعه دیگر پدید می‌آیند. این رساله‌ها به‌خوبی نشان می‌دهند که چگونه مفاهیمی مثل آزادی، آموزش، اشتغال و حقوق زنان، هنگامی که به بستر فرهنگی و تاریخی متفاوتی پرتاب می‌شوند معنایی متفاوت از معنای اولیه خود پیدا می‌کنند و مسائل بنیادی‌تر را پنهان می‌کنند. تكليف زن براى كار كردن و تحصيل نفقه، همزمان با شغل خانه‌دارى و مشقت‌هاى منزل، ظلمى است كه « كسانى كه زن را زنده به گور می‌كرده و يا بعد از مرگ شوهر، او را به آتش می‌سوزاندند » با زن روا نمی‌دارند  در یکی از رسالات که متنی جدلی است پیرمرد ظاهرا عامی از جوان دانشجو می‌خواهد منظور از «آزادی زنان» را توضیح دهد: منوچهر متحيّر شده چه بگويد . اگر بگويد مقصود آن است كه زنان هم مثل مردان به هر نقطه و هر شهر و ديار كه می‎خواهند بروند كه به‌طور كلى با اصول زندگى بشر جور در نمی‌آيد و امر زناشويى مطلقا عملى لغو و بيهوده خواهد بود. اگر بگويد در همخوابگى با چند همسر و يا بارگيرى از هر جوانى آزاد باشند كه آن هم خيلى مفتضح و رسواست ؛ به علاوه موجب خونريزىها و قتل‌ها و فاسد شدن نسل می‌گردد . اگر بگويد زنان هم بايد در طلاق دادن شوهران خودمختار باشند، آن را هم به خوبى از حسّ خودخواهى و بوالهوسى و كم‌ظرفى و مكر و حيله و شيطنت اين جنس لطيف كه مشهور جهان است مطّلع بوده و می‌داند كه اگر اختيار طلاق با زنان باشد، هر بانوى روشنفكر و تحصيل كردهء صبور و حليمى، اقلا در هر شب سه چهار شوهر سالم و نجيب تمام عيار را طلاق خواهد داد. درس امروز ما این که مادامیکه زن در این متون موضوع بحث است، نه صاحب/ طرف بحث و درباره او سخن گفته می‌شود، برای او مصلحت تعیین می‌شود و حدود آزادی او تعریف می‌شود؛ مسئله و مصلحت خود اینجا و اکنونِ او نه دیده می‌شود و نه مهم است. در غیاب او هربار فقط ریشه‌ها پشت برگ و باروهای متفاوت پنهان می‌شود. کتاب رسائل حجابیه را اینجا ببینید‌ @neocritic
1 200
12
🔗شرح درس و منابع (اصلاح شده) معرفت و موقعیت درباره دانستن در فلسفه‌های زنانه‌نگر @neocritic
1 348
13
🔗شرح درس و منابع معرفت و موقعیت درباره دانستن در فلسفه‌های زنانه‌نگر @neocritic
423
14
لا يوجد نص...
1 571
15
▨ شروع دوره‌های آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران (نیم‌سال اول ۱۴۰۵-۱۴۰۶) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▨ شروع دوره‌های آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران (نیم‌سال اول ۱۴۰۵-۱۴۰۶) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ▨ به گزارش روابط عمومی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران، دوره‌های آزاد آموزشی این مؤسسه به‌صورت حضوری و مجازی از مهر‌ماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد. برای ملاحظهٔ دوره‌ها در سایت موسسه اینجا را لمس کنید. برای دانلود فایل پی‌دی‌اف جدول برنامه اینجا را لمس کنید. ثبت‌نام: https://lms.irip.ac.ir/course ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🆔https://t.me/hekmatfalsafehttps://lms.irip.ac.ir/course
1 087
16
✍🏻 آرشیو زنان: سفر در آزمایشگاه زمان کافیست درحال نوشتن پایان نامه‌ای چیزی باشید تا تایید کنید پژوهش، خاصه اگر با دغدغه‌های وجودی آدم پیوند خورده باشد، شما را درون خودش می‌مکد؛ مدام درحال گم شدن هستید نه پیدا شدن. چندماه است که برای کاری درحال گم شدن در مطبوعات زنان هستم. رسیده‌ام به ورق زدن ماهنامه زنان و بعدتر زنان امروز که با نام شهلا شرکت پیوند خورده است. مطبوعات مستقل زنان از زمان مشروطه تا امروز زیاد عمر نکرده‌اند. این یکی استثنای تاریخ مطبوعات زنان در ایران است. زمانی با آن همکاری کرده‌ام پس تا حدی به مصائب جان‌کندن برای نفس کشیدن و نفس رساندن آشنام. بارها به پژوهشگری متخصص در حوزه‌های علوم انسانی، که به مطالعات زنان تمایل یافته‌ و ناغافل این سوال را روبرویم گذاشته که « واقعا درد زنان ایران چیست؟ / زنان ایران چه می‌خواهند؟»، پیشنهاد کرده بودم به کتابخانه بروید و آرشیو این دو مجله را ورق بزنید. خودم ولی این کار را نکرده بودم تا همین اخیر! خدایا! زن! آنقدر معاصر است که نمی‌شود آن را ورق زد! احضار خاطرات نوجوانی و جوانی است. سر هر طرح جلد گیر می‌کنی. در مصاحبه‌ها گم می‌شوی. از افسانه نجم آبادی و زیبا میرحسینی و ژاله شادی‌طلب و مهرانگیز کار و ژانت آفاری و فاطمه صادقی و نوشین احمدی خراسانی تا فائزه هاشمی و زهرا رهنورد و اعظم طالقانی و فاطمه راکعی و شادی صدر و شیرین عبادی و مسیح علینژاد و ... مردها هم هستند از علمای اعلام تا سروش و کدیور و ملکیان و مجتهدشبستری تا چهره‌های سیاسی. در دوره‌های نخست «مردفهم‌کردن» پررنگ است، گرچه حرف حساب هم کم نیست. قلم و اندیشه زن‌هایش ولی قدرتمند است. (مثل برخی مجلات و نهادهای زنان نیست که تمام سمت‌های مهم‌اش دست مردها بوده و هست.) خیلی از آدم‌هایش هنوز هستند و همچنان خوبند و خودشان را به روز نگاه داشته‌اند و خیلی‌ها نسبتی با کسی‌که این حرفها را زده و این کلمات را نوشته‌ ندارند...برخی هم دیگر نیستند. ورق می‌زنی و هربار احساس می‌کنی یادگیری ساختار رسمی در حوزه مسائل زنان صفر است. منجمد شده (پرونده‌های برابری قوانین در مجلس، پرونده دوچرخه سواری زنان؛ پرونده درباره مدیریتهای رده بالای زنان؛ پرونده‌های حقوقی خشونت و قتل‌های ناموسی، حواشی اجبار حجاب، مشکلات اشتغال زنان و مادران شاغل و...) بی‌ثمری برخی از نسخه‌ها و توصیه‌ها امروز آنقدر نمایان است که ترجیح می‌دهیم به رو نیاوریم زمانی «فرمول اصلی» اصلاح وضعیت و بهبود شرایط زنان ایران بود. هم‌زمان، رشد غنی‌ترین و کم ادعاترین بخش‌های مجله، یعنی هنر و ادبیات، با همه محدودیتهای رسمی، آدم را فکری می‌کند! با این‌حال، اگر از غرق شدن در سال‌های گذشته جان به‌درببری، می‌بینی مجله هرچه پیش آمده متکی به نفس‌تر شده. نه مثل یک کنشگر، بیشتر مثل یک متفکر بزرگ شده. هیاهوی اخبار را به فجازی واگذاشته و متامل‌تر شده. شاید برای همین دیگر خبری از انبوه آگهی‌هایی که در دوره‌های نخست کمر مجله را خم کرده بود نیست (طفلک امور مالی). درعین حال، به این خصلت عام علوم انسانی در ایران هم دچار شده که تنگ‌نظری و سرکوب خسته‌اش کرده و تا حد زیادی واداده به چارچوبهای نظری و تحلیلی غربی. ما با ابعاد گوناگون مسئله درگیریم، ولی حتی به جدی‌ترین مسائل ما «آنها» در دانشگاههای غربی نگاه تحلیلی می‌کنند، «نام می‌دهند»، تقسیم‌بندی می‌کنند و در قفسه مسائل زنان در خاورمیانه می‌گذارند. آنها تحلیل می‌کنند و بعد ما محتاطانه نقل می‌کنیم و ارجاع می‌دهیم. فضای امنیتی و ایدئولوژیک اجازه نمی‌دهد خودمان طرف گفتگو باشیم؛ همه ضرر می‌کنیم بیشتر همان ساختار رسمی ... در این زنجیره رفتن از عمل و کنشگری ما و برگشتنِ نظریات به ما، ظرایف زیادی گم می‌شود که ای‌بسا راه‌گشای این بن‌بست ساختاری هم می‌بود برای خودِ ما و کشورهای مثل ما. این همه فراز و فرود حول «مسئله زن در ایران» از مشروطه تا امروز، لیاقتش را داشت که طیفی از نظریات از آنِ خود داشته باشد به قلم و اندیشه کسانیکه هستی‌شان در پیوند روز به روز با این آب و خاک است. ایده‌هایی که از گفتگوی انتقادی میان طیف‌های مختلف زنان اندیشه‌ورز داخل ایران با زنان کشورهای نزدیک‌تر به ما و نظریات فمینیسم غربی برآمده باشد. @neocritic
1 315
17
✍🏻 امکان دیگر مری بنت غرور و تعصب نوشتۀ جین آستن، نویسندۀ انگلیسی اواخر قرن هجدهم و اوایل نوزدهم، رمانی است دربارۀ خانوادۀ بنت که صاحب پنج دختر جوان و دم‌بخت‌اند. داستان عمدتاً حول الیزابت بنت و آقای دارسی و غرور و تعصب آن‌ها می‌گردد تا نهایتاً ازدواج می‌کنند. اسم یکی از دختران خانواده مری است. مری حضور کمرنگ و کمدی‌واری در غرور و تعصب دارد. زیبا نیست، نبوغ خاصی هم ندارد و تلاش می‌کند با مطالعه و ابراز فضل توجه دیگران را جلب کند. داستان زندگی مری موضوع سریال ده‌قسمتی آن‌یکی خواهر بنت (۲۰۲۶) است. او یاد گرفته «یک زن یا ازدواج می‌کند یا بدبخت می‌شود»، ولی تلاش‌هایش برای جلب توجه مردان به‌نحو مفتضحی شکست می‌خورد. مری عینک می‌زند و کتاب می‌خواند و بعد از چند تلاش ناموفق هربار تصمیم می‌گیرد پروندۀ ازدواج را برای خودش ببندد، ولی نمی‌شود. مری دنبال معنای «خوشبختی» می‌گردد و در این جستجو به اخلاق نیکوماخوسی ارسطو می‌رسد. خوشبختی و بدبختی از نظر ارسطو ربطی به ازدواج ندارد، بلکه به فضیلت مربوط است. اینجا منتظر و مشتاق بودم تا فلسفه مری را نجات دهد. نداد. مری با اینکه فلسفه و شعر می‌خواند به سمت خوشبختی در «خودشکوفایی» پرواز نکرد. عاشق شد، منتظر ماند و در نهایت مرد رؤیاهایش را به دست آورد. در پایان شغلی هم دست‌وپا مرد، اما اصل داستان همان ماند: خوشبخت شد چون شوهر کرد. شاید فکر کنید نباید از زنی در انگلستان قرن نوزدهم توقعات فمینیستی داشت. اما در همان انگلستان قرن نوزدهم، دختری زندگی کرد که به‌خاطر اینکه زیبا نبود و پدرش آیندۀ ازدواجش را چندان محتمل نمی‌دانست به او اجازۀ درس‌خواندن داد. آن دختر بعدها فیلسوف و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی و یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان انگلیسی شد. ازدواج هم کرد. ماری‌آن ایوانز، یا همان جورج الیوت. غرض اینکه مری که اخلاق نیکوماخوسی می‌خواند می‌توانست خوشبختی اصیل‌تری داشته باشد. ژانر و بازار نمی‌پسندد. @neocritic
1 514
18
✍🏻 طبیعی یعنی تکلیف؟ شاید یکی از بلاتکلیف‌ترین حوزه‌ها در بحث برابری جنسیتی، قلمرو فرزندآوری و فرزندپروری باشد. خلاف موضوعاتی مثل «حالا که شاغلی هزینه‌ها (نه کارهای خانگی) فیفتی فیفتی» که نسبتاً سریع‌ به نتیجه می‌رسند! اینجا هزینه‌ها و منافع به‌سادگی قابل‌اندازه‌گیری نیستند. روزانه نوشته‌های زیادی درباره عوارض بارداری، زایمان و فرزندپروری بر سلامت جسم و روان زنان منتشر می‌شود. اصطلاح «مجازات مادری» هم دقیقاً به همین بهای فردی و اجتماعی اشاره دارد که زن در ازای مادر شدن می‌پردازد.(همزمان، معنای کودکی هم تغییر کرده: کودکان دیگر نیروی اقتصادی خانواده نیستند و دیر و نیم‌بند مستقل می‌شوند. عمدهٔ بار این تغییرات همچنان بر دوش مادران است.) در ازای همه این از دست دادن‌ها، معمولاً بر تجربه غنی، عمیق و معنابخش مادری تأکید می‌شود. ولی کاهش نرخ فرزندآوری از ما می‌خواد در کنار همه مشکلات اقتصادی و کمبودها یکبار هم بپرسیم آیا این روایت از مادری، به‌عنوان تجربه‌ای ذاتاً رضایت‌بخش و معنابخش، واقعاً با تجربه و ترجیحات بخش بزرگی از زنان همخوان است یا نه؟ در واقع، بخش بزرگی از معامله‌هایی که در زندگی زنان اتفاق افتاده، مبادله امر مادی با امر معنوی بوده است. زمان، درآمد، استقلال، سلامت، سالهای طلایی زندگی، فرصت‌های شغلی و بدن، در ازای عشق، معنا، هویت، رضایت و احساس کمال قرار گرفته‌اند. استدلال اصلی پشت بسیاری از این مبادلات هم اغلب تطابق آن با «ویژگی‌های طبیعی زنان» بوده است. «طبیعی» جای «عادی» و در نهایت جای «خوب» نشسته است. ولی طبیعی بودن یک امر، به‌خودی‌خود چیزی درباره خوب یا بد بودن آن نمی‌گوید: اینکه بدن زن قابلیت بارداری دارد، یک واقعیت زیستی است؛ اینکه این قابلیت باید به یک تکلیف اخلاقی، یک فضیلت یا حتی یک انتخاب مطلوب تبدیل شود، دیگر یک واقعیت زیستی نیست. حتی وقتی با مصادره بمطلوب اصطلاحات فمینیسم غربی تلاش می‌کنیم مادری را به‌عنوان تجربه‌ای ارزشمند، عمیق یا نوعی قدرت عاشقانه و خلاقانه زنان بازتعریف کنیم (که برای بسیاری از زنان جهان چنین است)، همچنان باید توضیح دهیم اینجا و امروز ارزش آن دقیقاً از کجا می‌آید. اگر پاسخ این باشد که زنان «طبیعتاً» برای آن ساخته شده‌اند، مسئله حل نشده است. فقط همان استدلال قدیمی با واژگان خوشایندتر تکرار کرده‌ایم. واقعیت جهان بسیار ناعادلانه و بی‌رحم است و مادر بیشتر از یک نفر، گاهی به اندازه چند نسل از خانواده‌، باید هزینه بدهد و رنج ببرد و گاه رنج بدهد (تاوان معامله‌اش با «معنا» را از فرزندان بخواهد). اگر در ازای سلامت، زمان، استقلال، درآمد، فرصت‌های از دست‌رفته و انواع اضطراب‌ها و رنج‌ها تا آخرین لحظه حیات، قرار است به زن «معنا» بدهیم، آیا معامله عادلانه است؟ چطور حساب کرده‌ایم؟ بهای آن را چطور و چه کسی می‌پردازد؟ چند روز پیش محتوایی برای تبلیغ مزایای «زایمان طبیعی» می‌دیدم. بالغ بر ششصد نظر، از طرف زنان، با آن مخالفت کرده بود. نه چون فواید پزشکی زایمان طبیعی دروغ بود، بلکه چون بخشی از واقعیت عوارض را سانسور کرده بود و فقط جسم را دیده بود نه روان را؛ آن را «منافی کرامت انسان» می‌دانستند و از «تروماهای بیمارستانی در ایران»، «عوارض جسمی»، «تأثیرات نامطلوب بر ادامه رابطه جنسی با شریک زندگی» و «عوارض متفاوت بر بدن‌های مختلف» نوشته بودند. حتماً کسانی عصبانی هستند از آنها که مفاهیم «کرامت» و «تروما» و «لذت متقابل از رابطه» و «پس خودم چه» را به زن‌ها یاد دادند و از «طبیعت دورشان» کردند. به‌هرحال اتفاقی است که افتاده و نمی‌شود نیفتاده‌اش کرد. زن امروز می‌پرسد چرا و به کدام «بها» چیزی که برای او اینقدر «هزینه» دارد باید فقط به این دلیل که «طبیعی» است، «خوب» هم باشد. شاید دولت‌هایی که نگران جمعیت‌اند، باید با چشم واقع‌بین به مدیریت هزینه‌های مادری و والدگری فکر کنند. کارت‌های تشویقی، زمین، ماشین یا حتی معنابخشی عاریه‌ای فمینیستی به‌تنهایی کافی نیستند. مسئله فقط این نیست که زن در ازای مادر شدن چه به دست می‌آورد؛ مسئله این است که چه از دست می‌دهد و چه کسی تعیین می‌کند آنچه به دست آورده برای جبران خسارت کافی است. خودش در این تعیین تکلیف کجاست؟ شکاف میان «طبیعی بودن» و «تکلیف/مطلوب بودن» دیگر با وعدهٔ معنا، طبیعت یا پول پر نمی‌شود. در جهان ناامن و بی‌حق و پناهی که برای مراقبان ساخته‌ایم، هر زنی حق دارد قبل از ورود به معامله درباره هزینه‌ها حساب کتاب کند و «خودش را هم در نظر بگیرد». @neocritic
1 780
19
🎞️ پیشنهاد تماشا و دنبال کردن سریال انیمه‌ای ژاپنی زندگی جادوگری در مغولستان A Witch's Life in Mongol که تا امروز ۶ قسمت آن
🎞️ پیشنهاد تماشا و دنبال کردن سریال انیمه‌ای ژاپنی زندگی جادوگری در مغولستان A Witch's Life in Mongol که تا امروز ۶ قسمت آن منتشر شده و ۵ قسمت آن با دوبله خوب فارسی در دسترس است. داستان پیرامون شخصیت تاریخی فاطمه خاتون شکل گرفته است. زنی از طوس که به اسارت مغولان درمی‌آید و بواسطه دانش خود در نجوم و پزشکی به دربار مغول نفوذ می‌کند. ظاهرا کنجکاوی نویسنده ابتدا متوجه زنان قدرتمند دربار مغول بوده، ولی بعدتر شخصیت فاطمه را جذاب‌تر می‌یابد. جزئیات داستان و تصویرگری نشان از مطالعه تاریخی جدی در فرهنگ‌های اسلامی و مغول و تلاش برای فاصله گرفتن از کلیشه‌ها دارد. محمدآقا نامی هم در قسمت‌های اول الهامبخش اصلی ستاره برای کسب معرفت است که گمان می‌کنم برگرفته از شخصیت خواجه نصیرالدین طوسی باشد (باید دید). neocritic
2 209
20
لا يوجد نص...
1