من که ملول بودمی
الذهاب إلى القناة على Telegram
@lmaryam78l و للشعرِ و الحبِّ فوَّضتُ اَمری... و سرنوشتم را به شعر و عشق سپردم...
إظهار المزيد348
المشتركون
+124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+530 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+9
في 0 قنوات
أغسطس '26
+26
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+32
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+27
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '26
+5
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+12
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+17
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+6
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+11
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+5
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+11
في 2 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+9
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+6
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+14
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+10
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+20
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+15
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+29
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+23
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+7
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+8
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+10
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '24
+9
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+18
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+11
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+197
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 13 سبتمبر | 0 | |||
| 12 سبتمبر | +1 | |||
| 11 سبتمبر | 0 | |||
| 10 سبتمبر | +1 | |||
| 09 سبتمبر | 0 | |||
| 08 سبتمبر | 0 | |||
| 07 سبتمبر | 0 | |||
| 06 سبتمبر | 0 | |||
| 05 سبتمبر | 0 | |||
| 04 سبتمبر | +3 | |||
| 03 سبتمبر | +3 | |||
| 02 سبتمبر | 0 | |||
| 01 سبتمبر | +1 |
منشورات القناة
رفتیم گلفروشی تا برایت گل بگیریم. روبروی یخچال گلها ایستاده بودیم و با هم مشورت میکردیم که کدام رنگها بیشتر به هم میآیند. دستههای گل داوودی، رنگ به رنگ توی گلدان جا خوش کرده بودند؛ سفید، یاسی، قرمز، زرد.
سه دستهگل داوودی سفید برداشتیم و دو دسته قرمز و چهار شاخه برگ و چند تکه اسفنج.
از گلفروشی بیرون آمدیم و رفتیم تا مقصد. ساعت هنوز ده نشده بود اما از هوا آتش میبارید. زیر سایه یک درختچه سرو نشستیم. سایهی کمرمق سرو، با آن همه کوچکیاش، قادر نبود به ما و آن گلهای پِرپِری خنکیی ببخشد.
تشت آبی رنگورورفته را پر از آب کردیم و اسفنجها را فرو بردیم توی تشت تا به خودشان آب بگیرند و گلها به این زودیها پژمرده نشوند.
بعد یکی یکی سطح اسفنج را پر کردیم از برگ و با ظرافت گلهای سفید را بین برگها جا دادیم. آخر سر نوبت به گلهای قرمز رسید تا جاهای خالی را پر کنند و به ترکیب سفید و سبز رنگ ببخشند.ساقهی نرم گلهای داوودی را که میبریدم، به این فکر میکردم آیا پیش از این گلی هدیه گرفته بودی؟ اسفنجها نرمنرمک پر از گل میشدند و دستههای گل یکی یکی تمام میشدند. یک دسته گل قرمز برایمان مانده بود اما گل سفید کم آوردیم. هرم گرما توی صورتمان میخورد و آفتاب مستقیم فرق سرمان اما نمیخواستیم کار را سرهمبندی کرده باشیم. دوباره آن همه راه تا شهر را برگشتیم و دو دستهگل سفید دیگر گرفتیم.
و باز همان مراحل قبلی به دقت و حوصله و ظرافت. اولین بار بود که داشتیم گلآرایی میکردیم و نمیدانستیم قرار است چطور از آب دربیاید؟ هرکداممان سعی میکردیم نیمچه سلیقهای که داریم بگذاریم وسط تا گلآرایی چشمنواز شود. تا میتوانستیم وسواس به خرج میدادیم که ترکیب رنگها به قاعده متناسب باشد؛ این همه تقلایی بسیار بود برای هیچ؟ قرار بود این گلها چه چیزی را تغییر بدهند؟ اصلا مگر توان درستکردن چیزها را داشتند؟ مثل وقتی که میان دونفر شکراب میشود و یک دستهگل میتواند تمام ناراحتیها را بشوید و ببرد؛ آیا این گلهای پرپری قادر بودند چیزها را به سابق برگردانند؟ آن هم وقتی هیچ کس و هیچچیز نمیتوانست اوضاع را راست و ریس کند. این اوضاع اصلا راست و ریسشدنی نیست! راست میگفتند تنها چیزی که چاره ندارد… .
کار گلآرایی تمام میشود. چه ترکیب زیبایی شده. حالا وقت آن است که به وجد بیاییم! گلها را برمیداریم و میبریم چند متر آن طرفتر تا سرجایشان بچینیم. اسفنجها که به هم متصل شدند تازه زیبایی گلها خودش را نشان میدهد. آخ چه گلهای بیچارهی قشنگی!
ساعت نزدیک دو بود که کارمان تمام شد. چندتایی عکس از چینش گلها گرفتیم برگشتیم. توی خانه عکس را نشان دوستت دادم و گفتم ببین چقدر قشنگ شده؟
نگاهی انداخت و گفت:
قشنگ خودش بود.
بله، قشنگ خودت بودی
که حالا چهل روز است زیر خروارها خاکی.
| 2 | شایف البحر شو کبیر؟
کبر البحر بحبک!
میبینی دریا چقدر وسیع است؟
به وسعت دریا دوستت دارم! | 117 |
| 3 | در تلمود آمده است که "سه چیز است که اندکشان نیکو و افزونشان مضر است: خمیرترش، نمک و تردید".
نشان پنجم حماقت
کابی رابرتسون
ترجمه حسن یعقوبی | 137 |
| 4 | گفته شده: آغوش طبیعتى چنان غریب دارد که حتی پرسیدن از آغوش، شنیدن از آغوش، و سخن گفتن از آغوش نیز طبع را به لذت می آورد.
نقلقولی از کاما سوترا
منبع توییتر | 209 |
| 5 | کاما سوترا یک کتاب کهن و مصور هندی است که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در باب راهنمایی انسان برای لذتبردن نوشته شده است. کاما به معنی میل و لذت و سوترا به معنی رساله و قواعد است و معنی تحتاللفظیاش میشود: رساله میل و لذت.
این کتاب از آداب روابط جنسی، عشقورزی و معاشقه سخن میگوید و به انسان چموخم یک رابطهی لذتبخش را میآموزد تا به او بفهماند سکس تنها امری پیشپاافتاده و یکلایه برای بهدستآوردن اندکی سرخوشی نیست و میتوان این لذت را عمیقتر و طولانیتر کرد. کاما سوترا به انسان یاد میدهد که تنها یکجور لذت وجود ندارد. واتسیایانا، نویسندهی این کتاب، تأکید میکند که رابطهی جنسی امری دوسویه است و زن نیز سهمی از لذت آن دارد و حتی اشاره میکند که با چه نشانههایی میتوان دریافت که یک زن در رابطه لذت میبرد یا نه؟
رولان بارت در کتاب لذت متن، نوشتار را کاما سوترای زبان میداند. یعنی همانطور که کاماسوترا صرفاً یک دستورالعمل برای انجام رابطهی جنسی نیست و راهی است برای کشف ظرافتها و شکلهای گوناگون لذت، نوشتار نیز صرفاً راهی برای انتقال معنا و اطلاعات نیست، بلکه راهی برای کشف و تجربهی لذتهای گونهگون زبان است.
همانطور که کاما سوترا به انسان میآموزد چگونه با ظرافت و تنوع بخشیدن، لذت بیشتری از سکس ببرد، نوشتار نیز به خواننده و نویسنده یاد میدهد چگونه از زبان و قابلیتهای شگفتانگیزش لذت ببرند. بارت این لذت را امری اساسی در رابطهی خواننده با متن میداند و تأکید میکند که متن باید نشان دهد به خواننده مشتاق است؛ متن باید میل ایجاد کند، خواننده را به سوی خود بکشد و او را به ادامهی خواندن و کشفکردن وادارد.
از این منظر، متن خوب متنی نیست که صرفاً برای انتقال یک پیام یا از سرِ نیاز ساده "باید بنویسم" به وجود آمده باشد. بارت چنین نوشتاری را در پایینترین سطح زبان قرار میدهد. متن خوب باید چیزی بیش از معنا و پیام داشته باشد؛ باید در خواننده میل به خواندن ایجاد کند.
و البته بارت معتقد است تنها کتابی که به انسان یاد میدهد چگونه بنویسد، خودِ نوشتن است. باید بنویسی تا لذتهای زبان را کشف و تجربه کنی. همانطور که خواندن کاما سوترا بهتنهایی انسان را در لذتبردن ماهر نمیکند، خواندن دربارهی نوشتن هم کسی را نویسنده نمیکند؛ یا به عبارتی کاما سوتراخوانِ بیتجربه به چه ارزد؟ | 211 |
| 6 | كما لو أنه طائر موثق بخيط، وهناك يد تلوّح به فيرتطم بالجدران، يتناثر ريشه، تتكسّر عظامه، يتألم، دون أن يفقد الأمل في أنه سيطير.
قلبش به تپش افتاده بود؛ انگار پرندهای را با نخی بسته باشند و دستی او را آونگ کند؛ پرنده به دیوارها میخورد، پرهایش میریزد، استخوانهایش خرد میشود و درد میکشد، بیآنکه امیدش را به اینکه روزی پرواز خواهد کرد از دست بدهد.
از کتاب دبابة تحت شجرة عید المیلاد
ابراهیم نصرالله | 197 |
| 7 | ادمین در بخارا | 85 |
| 8 | لا يوجد نص... | 213 |
| 9 | از سری شوخیهای مرد بالای سیسال: | 171 |
| 10 | رولان بارت در مقدمه کتاب لذتِ متن، متن و زن رو اینچنین با هم مقایسه میکنه:
آیا متن نیز همچون زن در سیسالگی به اوج فریبندگی نمیرسد؟ | 398 |
| 11 | وتساءل: أهي اللحظة المناسبة لأن أموت الآن؟
لم يستطع الوصول إلى جواب، فالموت دائما سئ ولا وجود للحظة مناسبة للقائه.
از خودش پرسید: آیا اکنون لحظه مناسبی برای مردن است؟ نتواست پاسخی پیدا کند؛ زیرا مرگ همیشه ناخوشایند است و هیچ لحظه مناسبی برای ملاقات با آن وجود ندارد.
از کتاب دبابة تحت شجرة عید المیلاد
ابراهیم نصرالله | 234 |
| 12 | خذنی الیک و شکلنی و کن صفتی
احق انت بروحی ان تسمیها
مرا با خودت ببر و به من شکل بده و صفت من باش
تو سزاوارتری برای اینکه نامی بر روح من بگذاری
@maloool | 229 |
| 13 | این زن سعادتی را به او وعده میداد که از عهدهاش برنمیآمد.
حکومت نظامی
خوسه دونوسو
ترجمه عبدالله کوثری | 364 |
| 14 | فکر تو چراغی
در شب برفی
که از دور پیداست… | 567 |
| 15 | مولانا در داستان داوری قاضی جاهل بین دو طرف دعوی که عالم به حقیقت هستند، میگوید: قاضیای میگریست، معاونش گفت از چه گریه میکنید؟ قاضی گفت: هر دو طرف دعوی که آمدهاند تا من بینشان داوری کنم، آگاه به حقیقت هستند و من جاهل هستم. حال جاهلی بين دو عالم چگونه قضاوت کند؟
گفت اه چون حکم راند بیدلی
در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند
معاون قاضی گفت درست است که آنها آگاه و شما ناآگاهید، ولی آنها آگاه اما دارای مرض اخلاقی هستند و شما ناآگاه ولی بیمرض هستید و آلودگی و غرضی ندارید و خداوند، ناآگاهِ بیمرض را آگاه میکند.
گفت خصمان عالماند و علتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی
زانک تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرضشان کور کرد
علمشان را علت اندر گور کرد
جهل را بیعلتی عالم کند
علم را علت کژ و ظالم کند
دفتر دوم مثنوی
به نقل از مقاله آفتی نبوَد بتر از ناشناخت
نوشته ابوذر ابراهیمی | 318 |
| 16 | _ دوستت دارم. وقتی صدام زدی احساس کردم بیشتر از هر زمان دیگری دوستت دارم.
_ اما من ازت متنفرم.
The Vanishing (1988) | 301 |
| 17 | _ دوست دارم. | 1 |
| 18 | وجه ماري أمامه، قرب وجهه، على بعد قُبلة أو أقلّ.
صورت ماری روبرویش بود، نزدیک صورتش، به فاصلهی یک بوسه یا کمتر.
از رمان تانکی زیر درخت کریسمس
ابراهیم نصرالله | 312 |
| 19 | بدن به مثابه آلودگی
یا
چرا من شکنجهگری ندارم؟
داستان رمان «حکومت نظامی» در یک شبانهروز میگذرد و درباره گروهی چپگراست که با دیکتاتور شیلی، پینوشه، مبارزه میکنند. در این گروه مردان و زنان دانشجوی جوانی حضور دارند که حالا با گذشت تقریباً ده دوازده سال و پس از فروکشکردن تبوتاب مبارزه، دست تقدیر آنها را دور هم جمع کرده و خاطرات گذشته را مرور کنند.
جودیت توره یکی از شخصیتهای کلیدی رمان و زنی مبارز است که از خانوادهای اشرافی بوده، علیه خانواده خود شوریده و از همان نوجوانی آنها را ترک کرده است. او زنی زیباست و شبیه به دوران جوانی ویرجینیا وولف. جودیت همراه با چند زن دیگر از دوستانش در جریان مبارزات دستگیر میشوند و پنج روز را در زندان زیر سختترین شکنجهها سپری میکنند. جودیت از همان ابتدای داستان اضطراب خاصی را با خود حمل میکند؛ انگار او بسیار بیشتر از دیگر زنان از آن شکنجهها رنج برده و هنوز پس از گذشت چندین سال از آن واقعه، نتوانسته از آن شکنجههای سخت که سختترینشان تجاوز بود، فاصله بگیرد.
رمان پیش میرود و ما از یکجایی درمییابیم که شکنجهگر جودیت اجازه نمیداد کسی جودیت را _که او لاغرو صدایش میزد_ شکنجه کند. او را تنها و با خود به سلولی میبرد، روبرویش مینشست، دست گرم و مرطوبش را روی زانو جودیت میگذاشت و به او میگفت: «جیغ بکش! طوری جیغ بکش که انگار دارم با تو کاری میکنم که دوست نداری!» دوستان جودیت در اتاقهای دیگر به خاطر شکنجه فریاد میزدند، اما او به خاطر شکنجهنشدن.
بدن او که انگار از «ضیافت باشکوه دستهجمعی شکنجه» کنار گذاشته شده، حالا در نظرش به منبعی از آلودگی تبدیل شده است. این معافیت از شکنجه از یک سو به او احساس جعلی بودن و شرم داده و از سوی دیگر حق نفرت ورزیدن را از او گرفته است. او برخلاف دوستانش نمیتواند نسبت به شکنجهگرش نفرتی تمام و کمال بورزد و برای همین دست به آزار خود میزند. او بدن خود را دوست ندارد، چون به بدنش تجاوز نشده است. بدن او برایش یادآور دیکتاتوری است که با شکنجهندادن، او را شکنجه کرده؛ دیکتاتوری که باعث شده او بدنش را آلوده بداند و به جای نفرت ورزیدن به شکنجهگر، به بدن خود نفرت بورزد. جودیت در پایان بخش شانزدهم رمان که خواننده به راز او پی میبرد، میگوید:
من کسی را ندارم که به من تجاوز کرده باشد. هر چند همه فکر میکنند که دارم و این چیزی است که دنبال آن میگردم. من شکنجهگری ندارم. | 319 |
| 20 | من خیلی سال است که از چیز دیگری حرف نزدهم. درست مثل هر کس دیگری توی این مملکت. دیگر یادم رفته از چیزی غیر از بیعدالتی، نبود آزادی، فلاکت یا خشونت حرف بزنم. اگر از چیز دیگری حرف بزنم عذاب وجدان میگیرم.
حکومت نظامی
خوسه دونوسو
ترجمه عبدالله کوثری | 258 |
