"﮼ملعون﮼"
الذهاب إلى القناة على Telegram
ملعون : رانده و دورشده از نیکی و رحمت؛ لعن و نفرین شده.
إظهار المزيد695
المشتركون
-124 ساعات
-37 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
695
کمرنگ شدم و خودم هم دیگه از خودم خبر ندارم و باید یه کم فکر کنم تا ببینم چی داشتم میگفتم و چی میخواستم بگم و چیکار میخواستم کنم. حس نمیکنم که «من» یک منم و وجود دارم و باید کاری کنم با زندگیم. روزها میان و میرن و کاری از دستم برای نگهداشتنشون برنمیاد. شاید اگه یه کم میتونستم یواشتر زندگی کنم و زندگی مدام هُلم نمیداد بهتر میتونستم زنده بودن رو درک کنم. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که هر روز، تا نصفه و تا کمر خم شم و سرم رو ببرم داخل سطل سرگرمیهای زندگی و محتویاتش رو زیر و رو کنم تا شاید بالاخره توی این سطل چیزی پیدا کنم که من رو به وجد بیاره و برای مدتی سرگرمم کنه.
695
میگن از دست دادن فقط برای اولینبار طعم غریبی داره، تکرار که شد دیگه قابل شناساییه، که انگار یه تیکه دلتنگی مثل کنه میره میچسبه جای همون قبلیها، همونهایی که دیگه برنگشتن، آدمیزاد چه بهش خو بگیره، چه پسش بزنه، چه ازش فرار کنه، میدونه که فقط نباید باهاش تنها بمونه.
695
روزها ابعاد واضحی ندارن، عصرها بوی تعفن میدن، نسبت به هر چیزی احساس تگری زدن داری. انگار یکی دائم زمزمه میکنه قسم بخور به اتلاف عمر رفته و بقای روزهای باقیمونده، قسم بخور که سپرت رو زمین میذاری، به روی خودت نیار، صدات درنیاد، آرزوهات رو کوچیکتر کن قدری که تو مشتت جا بشن، منتظر نمون، دنبال آدمهای بینشونی نگرد، دستهات مال تو نیستن، به خودت بگو این هم یه مرحلهست، یه مرحلهی اونقدر طولانی که یادت نمیآد قبلش چی بودی، چیزی تا پایان نمونده، فعلا دنبال باد بدو، فردا فرق میکنه، فردا قطعا فرق میکنه، یعنی شاید.
695
خیلی سخت شده، اون قدر که نمیتونم فکر کنم و تصمیم بگیرم. کمبود بزرگتر، هیچوقت منو رها نمیکنه. نه اینکه نباشن، هستن ولی امان از واکنش هاشون. امان از نداشتنِ امنیتِ بعد از حرف زدن. خودم باید با خودم حرف بزنم و بشم اون غریبهای که از بیرون تماشا میکنه و نظر میده. نهایتا باید تصمیم بگیرم و سکوت تا داستان بعدی.شلوغی فکر خوب نیست؛ فرسایش داره، خستگی بی حاصل داره و در نهایت غصه داره. لعنت بهش.
695
زمان میگذرد و اندک اندک رویاهای ساده و کوچکمان نیز رنگ میبازند و محو میشوند. ما فقط خواستیم در سرزمین خودمان و چندجایی در جهان کمی لذت ببریم، زندگی کنیم و حیف که نگذاشتند و نشد. فعلا چون تمام این سالها از ماتمی به ماتمی دیگر و از مصیبتی به مصیبتی دیگر رهسپاریم.
695
دلم میخواهد همان آدم قبلی داستان بمانم؛ همان آدمی که برای کوچکترین چیزها هیجانزده میشده، برای آینده نقشه میکشیده، از خراب شدن همه چیز میترسیده و خیال میکرده است که اگر چیزی را بینهایت بخواهد، شاید بالاخره اتفاق بیفتد. نمیدانم کدام نسخه را بیشتر دوست دارم؛ منی که هنوز میخواهم، یا آن آدمی که شاید یک روز دیگر هیچ چیز نخواهد. از این میترسم که آن روز، وقتی بالاخره شد، دیگر یادم نباشد چرا این همه برای آن قسمت از من مهم بوده است که «اتفاق بیفتد».
695
انگار آدمها بیشتر از شکست خوردن، از بیتفاوتی میترسند. شکست هنوز چیزی در خودش دارد؛ درد دارد، خشم دارد، حسرت دارد، چیزی هست که بتوانی شبها به آن فکر کنی. اما بیتفاوتی هیچ ندارد. یک روز متوجه میشوی دیگر دلت نمیخواهد چیزی را پس بگیری، دیگر نمیخواهی توضیح بدهی، دیگر کنجکاو نیستی بدانی اگر جور دیگری میشد چه اتفاقی میافتاد.
695
فکر میکنم از درون خودم میترسم؛ از روزی که چیزی را که امروز برایش این همه میجنگم، دیگر نخواهم. از اینکه یک روز بیدار شوم و ببینم آن همه اضطراب، آن همه شب بیداری و فکر کردن، دیگر هیچ معنایی برایم ندارد. نه اینکه شکست خورده باشم؛ اینکه دیگر برایم مهم نباشد.
695
یادم نمیآد و کمحافظه شدهام، شاید هم سختی روزگاره که به کینههای قدیمی مهلت تجدید قوا نمیده، که آدمیزاد رو دردهای جدید سر پا نگه میداره. زندگی رو دوست دارم گرچه خیلی خسته باشم، میخوام آدمها رو ببخشم و فراموش کنم، هرچند بهشون فرصت دوباره ندم. چندوقت پیش خواب بابابزرگ رو میدیدم، اول صدای نفسهای سنگینش اومد، بعد گفت روحیهات رو نباز بابا، بیا از سیب تابستونیها بخور. کاش میشد بیمقدمه رقصید یا مثلا همیشه مست بود.
695
امشب میخواستم بگویم، ولی نمیدانستم از کجا؛ نمیدانستم از کجا بگویم و دقیقاً همانجا نشسته بودم. حیاط خانهی قدیمیمان؛ همان خانهای که سیل تا سقفش رسید و همانجا ماند؛ کنار اسپندهای باغچه نشسته بودم. دیوارها را بالاتر بردهاند؛ درِ ورودی وجود ندارد. از ترس دزدها به جای درها و پنجرهها دیوار کشیدهاند؛ من پشت همان دیوارها نشسته بودم.
درخت توت سفیدِ بلندمان را طوفان انداخت و تنها تصویری که یادم مانده، من هستم و بقیه که پارچهای زیر درخت پهن کردهایم و برادرم بالای درخت نشسته است. درخت دیگری داشتیم، آن را هم بریدند و سوزاندند و تا آخرش پیر و کهنه ماند. روزی جوان بود، ریشههایش برایش ماندند اما سبزی رویش نه.
باغچهمان جای عجیبی بود؛ روی خاکهای نمدارش با شاخهای شکسته نقاشی میکشیدم، خانه میکشیدم، خانه بازی میکردم. یک گوشهاش کنار شیر آب، بوتهی گلهای محمدی و رز را کاشته بودیم؛ قدشان به من نمیرسید اما حالا از دیوارهای دوباره دیوار شده هم بالاتر رفتهاند، قد کشیدهاند.
پنجرهی خانه هم برای خودش یک جایی بود. بعضی عصرها مینشستم لب پنجره، چایم را میگرفتم دستم و به همان باغچه نگاه میکردم؛ نه کاری داشتم، نه عجلهای. آن موقع نمیفهمیدم همین چیزهای ساده، یک روز میشوند تمام چیزی که از یک خانه برایت مانده.
در این زمین که دور تا دورش را «یاد» گرفته است؛ دنبال خودم میگشتم. من خودم را در خانهای که جای فرار ندارد گم کرده بودم. انگار حق نداشتم نیست شوم؛ انگار حق نداشتم در را باز کنم و بروم توی کوچهی پشتی، آنجا که هیچ نیست جز خودم و تنها صدای عابران کوچهی قبلی میآید.
دیوارهای خانه پر از نقاشیهای خطخطی من است؛ دیدمشان و با خودم گفتم: میخواهی رنگ بکشی و رهایشان کنی؟ نمیشود پسر؛ نمیشود رنگ کشید و نادیده گرفت.
آن پسربچهای که روی خاک خانه میکشید، بیشتر از من میدانست که خانه چیست. آن بازیگوشی که از پلهها میپرید، بهتر میدانست نترسیدن چیست؛ من اما نمیدانم اگر سرم را به عقب برگردانم و بالا را نگاه کنم چه میبینم.
نمیدانم از این قاب عکسها چه میخواهم؛ انگار دنبالهی چشمها را گرفتهام و آنقدر سؤال پرسیدهام که گم شدهام.
695
همیشه فکر میکردی آینده یه چیز در دسترسه، دنیا دیر یا زود به این نتیجه میرسه که به مراد تو یه ذره آرومتر بچرخه، یه تخفیفی روی گذر زمان بهت میده، یا سهم عقب افتادهت رو با بهرهش بهت برمیگردونه، خیال میکردی همهچی بالاخره جور میشه و تصویرهای ذهنیت ساخته میشن، با دستهات، که آخرش روی صندلی لب تراس میشینی و بدون هیچ عجله و اضطرابی، با یه فنجون قهوهای که قرار نیست سرد بشه، خیره میمونی به کوچهای که از همیشه ساکنتره، و تصور میکنی که شاید یکی از همین فرداها اون اتفاق خوبه برای تو هم افتاد.
