uz
Feedback
"﮼ملعون﮼"

"﮼ملعون﮼"

Kanalga Telegram’da o‘tish

ملعون :‌ رانده و دورشده از نیکی و رحمت؛ لعن و نفرین‌ شده.

Ko'proq ko'rsatish
714
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
‏حرف‌هایی هست که نمی توان به زبان آورد چون واژه‌ای برای بیان آنها نیست. اگر هم بود کسی معنای آن را درک نمی‌کند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می‌کنی. اما هرگز این دست‌های تیره‌ای که قلب مرا در تنهایی گاه می‌سوزاند و گاه منجمد می‌کند درک نخواهی کرد. - لورکا

1209770728.mp35.59 MB

روزگاری به کوچک‌ترین اشاره‌ای دل نازکش می‌شکست، هر کلمه رو اندازه‌ی معنی خودش جدی می‌گرفت، وقتی زخم‌ها اون‌قدر زیاد نشده بودن که خبر از رها شدن بیارن، خیلی زود دلگیر می‌شد، به همون تندی هم می‌بخشید و فراموش می‌کرد، تا کسی نرفته بود نمی‌دونست آدم‌ها موندنی نیستن، اون‌موقع‌ها هنوز همه‌چی در برابر چشم‌هاش جدی، واقعی و ملموس بود. حالا اما دلگرفتگی شده یه شوخی مضحک و بزرگ که جمله‌ها رو کوتاه‌تر می‌کنه و پذیرش اتفاق‌ها رو ساده‌تر، بهتر از همیشه می‌دونه که قانون‌های دنیا زیادی با کلمه‌ها راه نمی‌آن، که بعضی چیزها رو فقط باید زندگی کرد کاپیتان، فقط باید زندگی کرد.

photo content

دور بمون که از نزدیک شدن آدم‌ها خیری ندیدم! نه ظرفیت پذیرش عشق رو دارم و نه تحمل انگشت‌های اشاره. من آسودگی می‌خوام، بذار خالی باشم، بذار خالی بمونم، اینطوری برای همه بهتره.

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه، هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه..

باور به گذشت زمان رو از دست داده‌ام! به این‌که هر تجربه‌ای هرچقدر هم که دردناک باشه، انسان در نهایت مثل یه عابر از کنارش می‌گذره، که مکانیزم سازگاری با شرایط تازه و سخت، علت حیاتش تا حال حاضره، اما بالا رفتن آستانه‌ی تحمل یه شوخی زشت و یه دروغ زیستی بزرگه، هر روز (که بهتر بگم هر لحظه) شده یه نبرد نفس‌گیر و شبیه آب راکد درون یه برکه به گنداب این درد و رنج خو کرده‌ام. می‌نویسم تا بالا بیارم اما همونطور که قبلا هم گفتم نوشتن علاج نیست، که علاج فقط مرگه. خلاصه‌ی چندماهه‌ی گذشته داستان مردیه که یه روز رو بارها زندگی می‌کرد، بدون این‌که بدونه چطور ازش عبور کنه.

photo content

بعضی روزها از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم که هیچ در سرم ندارم. انگار که تمام سلول‌های خاکستری مغزم رفته باشند پی کارشان. خون در رگ‌هایم جریان دارد اما به زندگی نمی‌رسد؛ چشمانم تصاویر را به ناکجاآباد می‌فرستند و از مزه‌های زندگی هیچ درکی ندارم. صداها از کنارم عبور می‌کنند و دستم به آنها نمی‌رسد. در واقع تمام می‌شوم ولی نه کاملاً؛ و خودم با چشمان بسته تمام شدنم را لمس می‌کنم و می‌گویم این نحیفِ بی جان کیست که در انتهای این پُل به زمین افتاده است؟

Artoush - Asemane Chashme ou.mp32.89 MB

آن یار که پیمانه‌ دل‌ها بشکست میرفت به روی شانه ها دست به دست گفتم چگونه بینمت؟گفت به خواب پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست..

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه، هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه..

Parvaz-Homay-Shabaan-Aheste-Migeryam-320.mp38.38 MB

به قول فروغ فرخزاد که میگه: در ظاهر روی پاهایم ایستاده‌ام. گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم. ‏اما حقیقت این است که خسته هستم. ‏می‌خواهم فرار کنم. می‌خواهم بروم و ناپدید شوم..

یه روز اون‌قدر از غم‌هات گذر می‌کنی که سال‌ها بعد وقتی مجدد توی همون نقطه‌ای ایستادی که یه زمانی اون‌جا اشک می‌ریختی، حتی یادت نمی‌آد دقیقا سر چی داشتی گریه می‌کردی، همون‌جایی که یه روزی گمون می‌کردی پایان دنیا نه با حقیقت روی زمین، که با همین داغ وسط سینه‌ی تو رقم می‌خوره، و حالا؟ تموم این‌ها یه خاطره‌ی دوره و دنیا هنوز به مسیر خودش ادامه می‌ده، زمان می‌گذره و غم‌ها نه این‌که ناپدید بشن، فقط مثل‌های سنگ‌های تیزگوشه‌ی کف رودخونه، که طی سال‌ها با آب صیقل می‌خورن، دیگه مثل گذشته زخمی‌ات نمی‌کنن، نه می‌کشنت نه قراره قوی‌ترت کنن، که برای هرکس یه روایت می‌سازن واسه عبور و چندتا نشونی برای سکوت‌های کش‌دار و چین‌های زیر چشم و روی پیشونی، بعد دوباره غم‌های تازه از راه می‌رسن، هر کدوم مصرانه قصد این رو دارن که یه جوری پشتت رو به خاک بمالن و شاهد آخرین نفس‌هات باشن، و تو؟ باز هم عبور می‌کنی و نیمه‌جون به راهت ادامه می‌دی تا به لحظه‌ی حال برسی، نه به‌خاطر قوی بودنت بلکه به رسم انسان بودنت، و همچنان آروم و ساکت مثل کسی که هنوز و همیشه در انتظار ضربه‌ی بعدیه به تماشا می‌شینی.

photo content

اگر زنده ماندم و روزی با هم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف می‌کنم که این روزها چقدر سخت، دیر و دور گذشت.

Hayedeh-Mahasti-Khodahafez-320.mp311.30 MB

چند وقت پیش گوشه‌ای نشسته بودم و به نوزادی نگاه می‌کردم که فقط چند روز از آمدنش به این دنیا می‌گذشت. اطرافش پر از لبخند و هیجان بود، اما خودش آرام‌تر از همه به نظر می‌رسید. عجیب بود؛ انسانی که تنها چند روز از عمرش گذشته بود، هنوز هیچ خاطره‌ای نداشت، هیچ انتخابی نکرده بود و هیچ چیزی را از دست نداده بود. هنوز کسی را دوست نداشته بود، از کسی دلگیر نشده بود، شبی را تا صبح بیدار نمانده بود، برای چیزی اشک نریخته بود و برای چیزی از ته دل نخندیده بود. هیچ داستانی برای تعریف کردن نداشت، اما تمام عمرش قرار بود تبدیل به یک داستان شود. به صورتش نگاه می‌کردم و ذهنم جلوتر می‌رفت؛ به روزی که اولین بار اسمش را می‌نوشت، که دلش می‌شکست، که عاشق می‌شد، که دست فرزندش را می‌گرفت، به روزهایی که فکر می‌کرد دنیا علیه اوست و برعکس وقتی که احساس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم روی زمین است. همه‌ی آن لحظه‌ها، با تمام عظمتشان و جزئیاتشان، همان موقع در سکوت آن چند کیلوگرم زندگی پنهان شده بودند. بعد از آن دیدار، بیشتر از قبل به این فکر کردم که زندگی چقدر باشکوه و در عین حال چقدر شکننده است.