"﮼ملعون﮼"
رفتن به کانال در Telegram
685
مشترکین
-324 ساعت
-77 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
685
نمیدانم آدم چطور باید برای زندگیای که میتوانست داشته باشد سوگواری کند. برای سالهایی که گذشتهاند، بدون آنکه دقیقاً بداند چه چیزی در آنها کم بوده است؛ برای چیزهایی که هنوز میخواهیم و چیزهایی که دیگر حتی نمیدانیم میخواستیم یا نه. یاد خاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند و آدمهایی که دیگر نیستند.
685
نمیدونم عزیزم. منم واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم و چیکار نکنم، قراره چی بشه و چی نشه، اصلاً دارم با زندگیم چیکار میکنم و کجا دارم میرم. فقط میدونم دارم قشنگترین روزهای زندگیم رو به زشتترین شکل ممکن میگذرونم.
685
انگار هرکی به انتها رسیده از مدتها پیش راه کلمهها به بیرون رو بسته. تو ته چاه رو نمیبینی، ناامیدی حقیقی رو نمیبینی، حتی وقتی حرف از ناامیدی زده میشه هنوز یه لنگر باقی مونده، فقط اونی که به سیاهی رسیده میدونه آخرش چه رنگیه، تا سکوت نکنی هنوز یه روزنهای هست.
685
حرفهای از دست رفته. کلمههایی که از دهن تو خارج و به گوش شنوندههای موقت زندگی سپرده شدن، نقاط عطف واقعیت تو که برای اونها صرفا یه داستان سرگرمکنندهست، گذشتهی تو که حالا نقش قلاب مکالمه با بقیه رو پیدا کرده، همهی اون آدمها از تو حرف میزنن بیاینکه یادشون بیاد حتی چه اسمی داشتی.
685
«زخمى اگر بر قلب بنشيند، تو نه مىتوانى زخم را از قلب وابكنى و نه مىتوانى قلبت را دور بيندازى. زخم تكهاى از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نيست. زخم اگر نخواهى باشد، قلبت را بايد بتوانى دور بيندازى. قلبت را چگونه دور مىاندازى؟»
- جای خالی سلوچ
685
جمعهها روحم مثل کوچه تازه آسفالت شده تازهست. با خودم مهربونترم. مثل درختی که نسیم صبحگاهی شاخ و برگهاش رو تکون میده احساس رضایت دارم. تبدیل به پرندهای میشم که بر فراز دریا پرواز میکنه و باد خنک میخوره به زیر پر و بالش.
685
بهنظرم این پیرمردهایی که غروبها میشینن دم در حیاط خونه و رهگذرها رو تماشا میکنن حقیقت زندگی رو متوجه شدن.
تکاپوی دیگران برای رسیدن به قرارها و رسیدن بهموقع سرکار رو تماشا میکنن و تو ذهنشون پوزخند میزنن و میگن: آره برو. بشتاب ای انسان فانی. تختهگاز برو به سمتِ هیچ. بعدها میفهمی که تهِ هیچی خبری نبود.
685
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
- حامد عسکری
685
کمتر کسی می فهمد که غرق شدن او در اندک علایق باقی مانده اش، نه از سر تفریح و سبک سرى بلکه آخرین راه نجات او از رنج زندگی بود.
685
خیال میکردم لازم نیست همهچیز را بگویم.
بعضی چیزها را مگر نه اینکه میشود از چشم آدم فهمید؟ نمیدانستم که نمیشود؛ نمیدانستم و همچنان از چیزهایی میگفتم که کسی نمیشنید. یعنی تو هم همانقدر مرا ندیدی؟ همانقدر که غریبهی نشستهی سر گذر مرا ندید؟ من فکر میکردم چشمان شما، چشمتر هستند؛ فکر میکردم شما را خدای دیگری ساخته است. نمیدانم چرا انقدر فکر میکنم. کاسهی سرم پر است؛ آنقدر پر، که کاش در را باز کنم و از خودم بیرون بیایم و کنار بقیه بنشینم.
685
دارم سعی میکنم کنار بیام و زندگی کنم. سعی میکنم خودمو بسازم و اون ادم خرد و خمیرشده رو توی گذشته جا بذارم. اما هی تکرار میشه، هی تموم نمیشه.. نمیدونم دیگه از دست من چه کاری برای خودم برمیاد. هی شونهمو میگیرم و با خودم میکشم و میگم: ببین منو، یکم دیگه مونده، بیا...
ولی الکی میگم، خیلی مونده.
دارم خودمو گول میزنم که تحمل کنم؛ انقدر زیاده که حتی تهش رو هم نمیدونم کجاست.
