نقد قدرت روایی غرب، بدون افتادن به دام روایت ضدغربی؛ و دفاع از امکان یک مدرنیته ایرانی، سکولار و دموکراتیک، نه غربی.
به نظر من هوش و دانش بالایی لازم است تا بتوانی واقعیت را از آنچه غرب، بهویژه آمریکا، در طول یک قرن گذشته از نقطهنظر خودش درباره جهان روایت کرده است، تشخیص بدهی. البته اصلاح میکنم؛ هوش و دانش بهتنهایی کافی نیستند. فهم تاریخی، سواد منبع، شناخت موقعیت و منافع منبع، توان تحمل ابهام و مهمتر از همه، توانایی کنترل سوگیریهای خودمان هم لازم است. من اینها را میدانم؛ اینکه خودم داشته باشم یا هر بار بتوانم از آنها درست استفاده کنم، فعلا و اینجا اهمیتی ندارد.
من نمیگویم آمریکا عمدا همه این تاثیر را ایجاد کرده است. اتفاقا بخش بزرگی از آن میتواند کاملا طبیعی و ناخواسته باشد؛ اما این هم به این معنا نیست که هیچگاه عمد و سیاستگذاری آگاهانهای در تولید و گسترش روایتها وجود نداشته است. هر جامعهای جهان را از موقعیت تاریخی، منافع، تجربهها و ارزشهای خودش میبیند. طبیعی است که یک کشور قدرتمند، مردمش، دولتمردانش، رسانههایش، دانشگاههایش، شرکتهایش و نهادهای فرهنگیاش نیز جهان را تا حد زیادی از همان زاویه به تصویر بکشند.
اگر ما چنین قدرتی داشتیم، احتمالا ما هم تاثیر بسیار بیشتری بر تصویر جهان میگذاشتیم؛ برای همین من مدام شعار میدهم که «آینده، تازه نوبت ماست!»
مسئله این نیست که حتما یک اتاق فکر مخفی نشسته باشد و تصمیم گرفته باشد که بیایید تاریخ جهان را تحریف کنیم! نه؛ اصلا لازم نیست چنین چیزی وجود داشته باشد. هزاران تصمیم کوچک توسط فیلمساز، روزنامهنگار، نویسنده، ناشر، دانشگاه، سرمایهگذار، دولت، مخاطب و حتی الگوریتم گرفته میشود و در طول زمان، از مجموع آنها یک تصویر غالب شکل میگیرد.
بعد اگر آن جامعه قدرت اقتصادی، نظامی، علمی، رسانهای و فرهنگی بسیار بیشتری داشته باشد، تصویری که از زاویه خودش ساخته شده، با قدرت بسیار بیشتری در سراسر جهان منتشر میشود.
یک قرن یا بیشتر، چنین چیزی واقعا رخ داده است. من خوشبین هستم، پس میگویم بخش بزرگی از آن غیرعمدی یا ناخواسته بوده است.
قدرت الزاما حقیقت را جعل نمیکند؛ اما قدرت میتواند تعیین کند کدام روایت از حقیقت، با چه مقیاسی دیده، شنیده و در حافظه نسلهای بعد ثبت شود.
سینما نمونه بسیار خوبی است. وقتی بخش بزرگی از جهان برای دههها فیلمها و سریالهای آمریکایی را میبیند، فقط داستان و سرگرمی دریافت نمیکند؛ انسان بهطور ضمنی با تصاویری از قهرمان، شرور، آزادی، تروریسم، مدرنیته، موفقیت، خانواده، فردگرایی، جنگ، دموکراسی و حتی سبک زندگی آشنا میشود.
این به معنای آن نیست که این تصاویر دروغاند. اتفاقا بخش بزرگی از آنچه غرب درباره آزادی، دموکراسی، حاکمیت قانون و حقوق فردی میگوید، با ارزشهای واقعی و تجربههای تاریخی واقعی در جوامع غربی ارتباط دارد. مسئله این است که حتی یک تصویر عمدتا درست نیز میتواند انتخابشده، ناقص یا از یک زاویه خاص ارائه شده باشد.
بنابراین مسئله فقط این نیست که چه کسی دروغ میگوید؛ مسئله این است که چه کسی آنقدر قدرت دارد که تعیین کند کدام روایت بیشتر دیده شود، کدام روایت کمتر شنیده شود و کدام تصویر از جهان به حافظه تاریخی نسلهای بعد راه پیدا کند. من اکنون دارم درباره بیش از صد سال حرف میزنم، نه فقط درباره این روزها.
روایت غالب غربی واقعا بر جهان تاثیر گذاشته است. کسی که اصل این تاثیر تاریخی و فرهنگی را انکار کند، با واقعیتی بسیار گسترده روبهروست که شواهد فراوانی برای آن وجود دارد(این صورت مودبانه «اگر کسی این تاثیر را انکار کند احمق است» بود).
اما از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که روایت غربی غلط است یا تماما غلط است؛ همانطور که نمیتوان گفت چون روایت غالب است، پس حتما درست است.
پرسش درست این است که این تصویر چقدر با واقعیت منطبق است؟ کدام بخش آن واقعیت است؟ کدام بخش تفسیر است؟ کدام بخش محصول انتخاب و برجستهسازی است؟ و کدام بخش ممکن است تحت تاثیر منافع، ارزشها و محدودیتهای همان جامعه شکل گرفته باشد؟
لزومی ندارد کسی صریحا باور داشته باشد که «
غرب خیر است و شرق شر» تا چنین دوگانهای شکل بگیرد. کافی است یک تمدن بارها و بارها خودش را از زاویه قهرمان و دیگری را از زاویه مسئله، تهدید یا عقبماندگی روایت کند. این الگو را میتوان در بخشهایی زیادی از سینما، تلویزیون و دیگر محصولات فرهنگی مشاهده کرد.
من همچنین باور دارم که برای نقد روایت غربی، نباید روایت غربی را با روایت روسی، چینی یا ایرانی عوض کنیم. اگر هدف ما حقیقت است، نباید از یک روایت مسلط فرار کنیم و مستقیما به روایت مسلط دیگری پناه ببریم. هدف باید این باشد که تا جایی که شواهد اجازه میدهند، از همه روایتها فاصله بگیریم و خود شواهد را بررسی کنیم.
فهم تاریخی، سواد منبع، شناخت موقعیت و منافع منبع، تحمل ابهام و کنترل سوگیری خودمان دقیقاً برای همین لازماند.
رژیم حاکم بر ایران استبدادی و سرکوبگر است و لازم است ساختار سیاسی کشور تغییر کند. اینکه چگونه تغییر کند، با مردم؛ من رهبر قیام نیستم. دموکراسی، سکولاریسم و حاکمیت قانون نیز میتوانند اصولی اساسی برای ساختن یک جامعه آزاد باشند. اما از هیچکدام از اینها نتیجه نمیشود که برای رسیدن به اینها و آزادی باید غربی شویم. این دو مسئله را نباید با هم اشتباه گرفت.
نقد جمهوری اسلامی مساوی با نقد ایرانیان
نیست. نقد اسلامگرایی مساوی با
تحقیر خاورمیانه نیست و مبارزه با استبداد به معنای
نفی فرهنگ ایرانی نیست.
سینما و رسانههای غربی قدرت دارند و به همین دلیل میتوانند، چه عمدی و چه غیرعمدی، در ساختن روایتهای غالب نقش داشته باشند. بخشی از تصاویری که طی دههها، حتی از دوران شاه، درباره خاورمیانه و ایران در رسانهها و محصولات فرهنگی غربی ساخته شدهاند، میتوانند در شکلگیری تصاویری کلیشهای از این منطقه نقش داشته باشند؛ از خاورمیانه بهعنوان سرزمین بحران و خشونت گرفته تا تصویر کردن فرهنگهای محلی صرفا از زاویه عقبماندگی یا تهدید.
چیزی که من از شما انتظار دارم این است که به این روایت قدرتمند پناه نبرید، بلکه تفکیک کنید؛ بین مردم ایران و حکومت ایران، بین فرهنگ ایرانی و جمهوری اسلامی، و بین مردم خاورمیانه و حکومتها، جنبشهای سیاسی و سنتهایی که با آزادی و حقوق انسان ناسازگارند.
چرا؟ تا ایرانی بودنتان، زبانهای مادریتان، زبان مشترکمان، فرهنگها و سنتهای خوبمان حفظ شود.
چرا؟ چون میتوان همزمان ایرانی بود، فرهنگها و سنتهای مغایر با آزادی را کنار گذاشت و فرهنگهای خوب را حفظ کرد، همزمان حکومت را تغییر داد و حکومتی دموکراتیک و سکولار ایجاد کرد.
یعنی لازم نیست شما برای رسیدن به آزادی، یک غربی شوید.
باید مراقب باشیم که تحت تاثیر برخی روایتهای فرهنگی،
شرارت و استبداد یک حکومت را به ایرانی بودن یا خاورمیانهای بودن تعمیم ندهیم.
باید تفکیک کنیم. همه چیز مردم ایران که مغایر با آزادی نیست، یا همه چیز ایرانیان که شرورانه نیست؛ و هر چیزی که در فرهنگ و سنت ما وجود دارد، لزوما ارزش حفظ کردن ندارد.
ایرانی بودن یک مجموعه واحد و تغییرناپذیر نیست. فرهنگ ایرانی، زبانهای ایرانی، ادبیات، موسیقی، هنر، معماری، حافظه تاریخی و میراث چندلایهای که در طول قرنها شکل گرفتهاند، در کنار عناصری قرار دارند که ممکن است با آزادی، برابری حقوقی یا حقوق فردی ناسازگار باشند.
یعنی فرهنگ و سنت بد هم داریم.
لازم نیست همه این میراث را یکجا بپذیریم.
میتوانیم چیزهایی را که با آزادی و حقوق انسان ناسازگارند کنار بگذاریم و چیزهایی را که ارزشمندند حفظ کنیم، بازخوانی کنیم و حتی از نو معنا بدهیم. فرهنگ نیز موجودی ایستا نیست؛ در طول نسلها تغییر میکند.
پس پرسش اساسی برای من این است که آیا برای رهایی از یک رژیم استبدادی و رسیدن به دموکراسی، باید هویت خودمان را هم کنار بگذاریم؟ آیا برای مدرن شدن، باید حتما یک غربی شویم؟ آیا تنها راه رسیدن به آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و حاکمیت قانون این است که فرهنگ خودمان را رها کنیم و تماما در فرهنگ دیگری حل شویم؟
من اینطور فکر نمیکنم.
فکر میکنم میتوان ایرانی بود و همزمان با سرنگونی حکومت به آزادی، سکولاریسم، دموکراسی و حاکمیت قانون رسید. همزمان میتوان علم مدرن را پذیرفت، از تجربههای سیاسی و اجتماعی غرب آموخت، با جهان ارتباط گسترده داشت و در عین حال همزمان ایرانی ماند.
اتفاقا شاید مسئله این نباشد که غرب را انتخاب کنیم یا ایران را. مسئله این است که یاد بگیریم چه چیزی را از هر دو میتوان آموخت، چه چیزی را باید نقد کرد و چه چیزی را باید کنار گذاشت.
ایران آینده اگر قرار است آزاد و دموکراتیک باشد، لازم نیست نسخهای از آمریکا یا اروپا باشد؛ همانطور که برای ایرانی ماندن لازم نیست در گذشته متوقف شود. گذشته چیزهای باارزش و خوبی به ما داده است؛ آنها را نگه داریم. اما چیزهای بدی هم داده است؛ آنها را باید یا دور ریخت، یا از نظر معنا بازخوانی و نوسازی کرد.
میتوان یک مدرنیته ایرانی ساخت؛ مدرنیتهای که علم، آزادی، سکولاریسم، دموکراسی و حاکمیت قانون را بپذیرد، اما برای پذیرفتن آنها مجبور نباشد زبان، فرهنگ و حافظه تاریخی خودش را نفی کند.
شاید مهمترین کار ما همین باشد که نه تسلیم روایت قدرت مسلط شویم، و نه یک روایت معکوس برای جایگزین کردن آن بسازیم؛ بلکه کار ما باید یاد گرفتنِ دیدن واقعیت، فراتر از روایتها باشد.
سام آریامنش
🚀
@ofoghroydad