یاس بنفش
الذهاب إلى القناة على Telegram
گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
268
المشتركون
-224 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
273
۸ ماه گذشت. ۸ ماهی که بهم ثابت کرد، میشه دلتنگ آدمهایی شد که تنها نسبتت باهاشون هم میهن بودنه، میشه با دیدن چیزهایی که دوست داشتن یادشون افتاد و بعد یادت بیاد که دیگه وجود ندارن و غم نبودنشون که توی سلول به سلول تنت نهفته شده، دوباره متورم بشه و اشک بریزی. هنوز هر لحظه به یادتونم، موسیقی گوش میکنم، چهرههاتون جلوی چشمام ظاهر میشه، به آسمون نگاه میکنم و بهتون فکر میکنم، به شمایی که عکسهاتون رو دیدم و کمی شناختمتون و به شمایی که هیچوقت عکستون جایی دیده نشد؛ هنوز و تا همیشه.
ببخشید که شما رفتید و من موندم.
روزگار جالبی نیست، ولی کاش زنده بودید، اینجا بعد از شما خیلی تاریک شد.
273
به خاطر همین هوای بارونی و پاییز هم که شده، زندگی رو به اندازه چند ساعت شنیدن و حس کردنشون، دوست دارم.
273
الان هم شبیه عصر پاییزی شده، آسمون یه طوری شده انگار میخواد بباره ولی نمیشه، صدای باد میاد و این وسط هم صدای ویگن تو ذهنم پلی میشه و میگه "ببار ای نمنم باران"
273
صبح بیدار شدم پنجره رو باز کردم، یک دفعه بوی بارون و خاک رو شنیدم احساس کردم دنیا رو بهم دادن.
273
اینکه یک آهنگ اینقدر قشنگه که هزار دفعه گوشش میکنی، بعد چون خیلی گوشش کردی دفعهی هزار و یکم دیگه اون حس قبلی رو بهت نمیده، خیلی بده.
273
Repost from کافه مستاجر پلاک ۱۲
کسایی که روی غلط املایی و تایپ کردن و طرزِ استفاده از کلمات و مدلِ نوشتن، حساستر از بقیهان، عمیقاً باعث میشن چشمام قلبی بشه و لبخند بزنم.
273
چیزی که باعث میشه خیلی رو اعصابم باشه اینه که انسانهای خیلی زیادی مثل نیت وجود دارن و مجبوریم باهاشون در یک دنیا زندگی کنیم و مواظب باشیم بهمون آسیب نزنن.
273
رسیدم به فصل ۳، داره میرسه به آخراش و اگه تموم شه، امید به زندگیای که برام ایجاد کرده هم تموم میشه و دیگه نمیتونم به جای گریه کردن برم یه قسمتش رو ببینم.
273
Repost from فراتر از سطح
ساز زدن هم مثل زندگیه، صد بار باید بزنی تا بالاخره بشه. و دقیقاً همون لحظهای که فکر میکنی دیگه نمیشه، میشه.
273
این دوران تینیجری اینقدرررر بده و مزخرف و طاقتفرساست که واقعا فکر نکنم به خاطر هیچ چیزی یک لحظه هم بخوام برگردم بهش.
273
Repost from نیلسآ🪁
من و تو باید یک روز خوب رو ببینیم. من و تو هنوز کار داریم. من و تو باید از این روزها رد بشیم. من و تو باید به یک صبح معمولی برسیم. من و تو باید یک بار هم بیدغدغه بخندیم. من و تو باید بمونیم تا ببینیم چی میشه. من و تو هنوز باید خیلی چیزها رو از صفر شروع کنیم. من و تو باید برسیم؛ همین. من و تو هنوز نرسیدیم. من و تو باید یک روز، فقط یک روز، راحت باشیم. من و تو هنوز باید ببینیم آخر این همه نمیشه، چی میشه.
273
Repost from متَّکی به خود
مشکل اینجا بود که نه زندگی درست میشد، نه آدمها تغییر میکردند و نه من میمردم.
273
امسال لباس تابستونهی تشکیل شده از یک تیکه پارچه هم نمیشد بخری، حالا چه برسه به زمستون که باید کلی پارچه برای لباسهاش مصرف کنن.
273
کاش برگردم سال ۸۰ و خوردهای و چند تا لباس خوشگل زمستونی، هودی، بارونی، بافت، ژاکت، پالتو، بوت، بخرم و برگردم.
