مفـــــــــ🦅ـــت بر
📈 Telegram kanali مفـــــــــ🦅ـــت بر analitikasi
مفـــــــــ🦅ـــت بر Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 60 769 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 352-o'rinni va Eron mintaqasida 5 519-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 60 769 obunachiga ega bo‘ldi.
25 Avgust, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 2 950 ga, so‘nggi 24 soatda esa 2 299 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.05% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 21.60% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 250 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 13 157 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“رمان جذاب مفتبر
پارتگذاری منظم🍃
به قلم بنفشه موحد🦄💜”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 26 Avgust, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 26 Avgust | 0 | |||
| 25 Avgust | +2 439 | |||
| 24 Avgust | 0 | |||
| 23 Avgust | 0 | |||
| 22 Avgust | 0 | |||
| 21 Avgust | 0 | |||
| 20 Avgust | +12 | |||
| 19 Avgust | 0 | |||
| 18 Avgust | +1 | |||
| 17 Avgust | 0 | |||
| 16 Avgust | +1 | |||
| 15 Avgust | +2 | |||
| 14 Avgust | +2 | |||
| 13 Avgust | +2 | |||
| 12 Avgust | +1 | |||
| 11 Avgust | 0 | |||
| 10 Avgust | 0 | |||
| 09 Avgust | 0 | |||
| 08 Avgust | 0 | |||
| 07 Avgust | 0 | |||
| 06 Avgust | 0 | |||
| 05 Avgust | +1 425 | |||
| 04 Avgust | +7 | |||
| 03 Avgust | 0 | |||
| 02 Avgust | 0 | |||
| 01 Avgust | +1 |
| 2 | همه می گفتن شوهر اجباریم شیرین عقله ولی شب اول عروسی یکاری کرد از ترس،لذت و شهوت بیهوش شدم🔞❌
https://t.me/+TWwsTjM2OSxhM2Zk
#بزرگسال_هات | 1 |
| 3 | _ انقد تکون نخور توله سگ می خوای همه بفهمن بجا پام رو کلفتم نشستی!🔞
کلفت بزرگش تو بهشتم نبض میزد با ترس دامن کوتاه مو چنگ زده بودم تا بهشتم مشخص نشه
_ بلند نمی شی تا ارضا شم آرامش می خوام همینجا جلو همه آب مو خالی کنم تو بهشت داغت❌
چشمام از ترس و لذت سیاهی رفتن کلفتش داشت برجسته تر می شد کی فکرشو می کرد مردی که همه فک می کنن شیرین عقله وسط مهمونی خانوادگی همچین بلایی سرم بیاره
: خوش می گذره!؟
با صدای برادر ناتنیم وحشت زده به خودم اومدم
https://t.me/+TWwsTjM2OSxhM2Zk
همه می گفتن شوهر اجباریم شیرین عقله ولی شب اول عروسی یکاری کرد از ترس،لذت و شهوت بیهوش شدم🔞❌ | 157 |
| 4 | _ انقد تکون نخور توله سگ می خوای همه بفهمن بجا پام رو کلفتم نشستی!🔞
کلفت بزرگش تو بهشتم نبض میزد با ترس دامن کوتاه مو چنگ زده بودم تا بهشتم مشخص نشه
_ بلند نمی شی تا ارضا شم آرامش می خوام همینجا جلو همه آب مو خالی کنم تو بهشت داغت❌
چشمام از ترس و لذت سیاهی رفتن کلفتش داشت برجسته تر می شد کی فکرشو می کرد مردی که همه فک می کنن شیرین عقله وسط مهمونی خانوادگی همچین بلایی سرم بیاره
: خوش می گذره!؟
با صدای برادر ناتنیم وحشت زده به خودم اومدم
https://t.me/+TWwsTjM2OSxhM2Zk
همه می گفتن شوهر اجباریم شیرین عقله ولی شب اول عروسی یکاری کرد از ترس،لذت و شهوت بیهوش شدم🔞❌ | 153 |
| 5 | هق آرومی زدم و محکم جلوی دهن مو گرفتم
شیرین عقل نیست...سالمه
آتش همه چیو میفهمه
وحشت زده ملافه رو چنگ زدم : این..اینجا چخبره!؟
دستی به گردن خیس و لخ.تش کشید
_ پس گفتی توله تو شکم تو من کاشتم آره!؟
هیچی تنش نبود نفسم بند اومد
چه بلایی می خواد سرم بیاره؟؟
روی تخت که اومد وحشت زده چرخیدم فرار کنم اما نشد
آتش با سرعت مچ پامو چنگ زدو کشید
با صورت رو تخت افتادم
سنگینی شو بدن بزرگ شو رو تن کوچیک و ظریفم حس کردمو جیغ زدم
https://t.me/+TWwsTjM2OSxhM2Zk
فکر می کردم شوهر اجباریم شیرین عقله ولی اشتباه می کردم🔞 | 1 |
| 6 | sticker.webp | 303 |
| 7 | #پارت_اینده_رمان❌❌
_دختر میگه شوهر نداره ولی شکمش بالا آمده
باز هم زن همسایه، این جماعت حراف خاله زنک .
از وقتی مجبور شدم تو پایین شهر یه اتاق بگیرم مدام نگاهشون آزارم میدن.
_والا چی بگم از اولم به صاحاب خونه گفتم لباساش ادا اصولاش به پایین شهر نمیخوره ولی انگار بی پوله…کیه که جونامونو واسه همین اجاره ی یه اتاق از راه به در کنه
جووناشون ؟!
واسه پول اجاره؟!
منی که باید استراحت مطلق باشم کیلو کیلو سبزی قرمه و اش درست میکنم تا خرجم دربیارم بیفتم دنبال جووناشون؟!
دست روی شکم برامدم میذارم تا کیسه ی سبزی بلند میکنم .
_چی میدونم حالا با شوهرم صحبت میکنم میگم پسر جوون داریم این دختره هم بر و رو داره هم خودش کرم داره … شوهرم راضی میسه بیرونیش میکنه
شوهرش ؟!
زن بد ذاتیه ولی خبر نداره همون شوهرش تو راه برگشت چه طور بهم پیشنهاد صیغه داد .
و من متینا چه طور از عرش به فرش افتادم .
من زن دکتر سپهر دانشور رییس بیمارستان که کارم رسیده به سبزی قرمه فروختن و تهمت های ناروا و پیشنهاد صیغه از مردای زن داد
…
_چمیدونم شاید پدر بچشم …استغفرالله یکی از مردامون باشه.
دیگه کم میارم .
اشک تو چشمش جمع میشه و خوشا به غیرت دکتر سپهر دانشور
به هوای عشق دوران جوونی به زنش خیانت کرد…
منو راهی کوچه و خیابون ها شدم و حالا…
حتما معشوقش تو پنت هوس سپهر زندکی میکنه
کیسه رو به زود بالاتر میکشم و توف به این بارداری که همه جا #بوی #عطر سپهر احساس میکنم.
_سپهر بی غیرت خائن….خودم بچمو تنها بزرگ میکنم نیازی به پدر کثافط خائنش ندارم
حرفم تموم نشده حس میکنم
سنگینی بار کیلویی سبزی کممیشه.
_حالا فعلا اینارو بده من بعدا تنبیهت میکنم هم واسه فرارت هم واسه فحش دادنت بی ادب
صدای وحشی که بوی دلتنگی میده .
به لرز به عقب برمیکردم …
بعد از ماه میبینمش…
مردی که همیشه برای خط اتوی لباسش ساعت ها وقت میذاشتم و حالا….
یقه ی باز. و شلخته…
خون خشک شده کنار لبش
_سپهر …چی شد
حرفم تموم نشده که ..
_که بهشون گفتی شوهر نداری ها…
پشت بندش صدای عربده ی دکتر سپهر دانشور که خیاط خونه ی قدیمی رو پر میکنه
_آی خاله خانباجی ها…..شوهر نسناس کدومتون بود تو راه مزاحم زن من شد؟!
پیشنهاد صیغه به زن باردار من داد منم کشیدمش زیرم مول سگ ناله میکرد وقتی صورتش پرخون شده یود
این سپهره اتو کشیدست؟!
جیغ زن همسایه و همزمان سپهری که سمتم پا تند میکنه
_تو هم راه بیفت فکر نکن قرار ازت بگذرم که با رفتنت…بی شرف با رفتنت زندگیمو به هم ریختی متینا
https://t.me/+2PkBP2z22p1kNGFk
https://t.me/+2PkBP2z22p1kNGFk
دختره نمیخواد باهاش بره….
اما دکتر سپهر دانشور قسم خورده زن کوچولوشو برگردونه حتی شده به بهانه ی بچه
❌کپی اکیدا ممنوع /پارت رمانه❌
💯پارت رمان💯
من سپهرم... بهترین جراح پلاستیک شهر❗️
عاشق زنم نبودم و تا دیروقت تو بیمارستان میموندم ولی یه شب برگشتم و دیدم زنم خونه نیست و برای همیشه رفته.
تازه فهمیدم که عاشقش بودم وقتی که ترکم کرد...
https://t.me/+2PkBP2z22p1kNGFk
از تمام بی محلی هاش پشیمون میشه اما خیلی دیره 🥺😢* | 254 |
| 8 | -شب ها مَرد میاری خونه ات دخترجان؟
دست به کمر چشم هامو براش ریز کرد:
-ببخشید؟ متوجه نمی شم؟
پیرزن چادر شو محکم تر دور خودش پیچوند و با لحنی که انگار داره با یه دختر خراب حرف میزنه به تندی گفت:
- چرا اتفاقا خوب می فهمی
دیشب که صدای ناله هات که خوب همه جا رو برداشته بود.
بهت زده دست رو دهنم گذاشتم. لال شده بودم نمی دونستم چی بگم که ادامه داد:
-خانم دکتری درست.
ولی این ساختمونم فاحشه خونه نیست که هرکسی و خواستی بیاری. معلومه یه کرمی داشتی که شوهر قبلیت طلاقت داد.
پلک زدم و قدمی عقب رفتم. دیشب لعنت به دیشب که کنترل خودم و از دست دادم و تو دام اون مردک افتادم.
-شما گوه خوری همه رو می کنی خانم یا فقط گونل ؟
بهت زده با رنگی پریده چرخیدم و با دیدن هیکل گنده اش که دو پله پایین ایستاده بود حرصی نگاهش کردم.
-شما؟
زن به وضوح دست و پاشو گم کرده بود.
- دوست پسرش، شوهر آینده، کراش... هرچی.. به تو چه؟
ضربتی گفت و نفس زن و برید.
این مرد یه لات بی سرپا بود که ادعای عاشقی می کرد.
میگفت دوستم داره.
قبل ازدواجم با داراب صبح تا شب بیمارستان بود و مزاحمم می شد و بعد طلاقمم دست برنداشت.
با اون زخم روی ابروش و چشم های ابیش اونقدری ترسناک بود که گاهی لال می شدم زیر نگاهش.
ماهگل خانم چشم غره ای رفت و با حرصی که نمی دونم واسه چی بود گفت:
-من هشدارم و دادم.
حواست به رفت و امدت باشه دختر جون
فکر نکن مردم خرن نمی فهمن
نه اتفاق یه بار دیگه بشنوم و....
- چه غلطی می کنی مثلا؟
صدای غرشش مو به تنم سیخ کرد و رنگ از رخ زن همسایه پرید. عقب رفت اما زبون تند و تیز شو جمع نکرد:
- درست حرف بزن آقا
احترام موی سفید من و داشته باش این چه طرز رفتاره؟
میکائیل بالا اومد با اون کت چرم لعنتی سیاه که حتی ترسناک تر و جذاب ترش می کرد غرید:
- دماغ تو کردی تو کون زندگی مردم طلب کاری؟ به تو چه که من کی ام؟ این خراب شده رئیس نداره؟
نالیدم
- لطفا آروم...
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- نچ بذار ببینم چی می گه!
ماهگل خانوم پوزخند زد:
- دیشب تا صبح صدای ناله تون می اومد آقا، خجالت هم خوب چیزیه. تو این ساختمون دختر و پسر مجرد داریم.
زن لعنتی چرا از رو نمی رفت؟
میکائیل عصبی جلو رفت که بی هوا مچ شو گرفتم. نگاهش سمتم چرخید و دیشب و یادم آورد که چطوری داشتم زیر دستش پیچ و تاب می خورم. سرخ شده رو گرفتم روبه ماهگل خانم گفتم:
- مشکل تون اینه که محرم نیستیم؟یا چی؟
زن تابی به گردنش داد و میکائیل جوری نگاهم کرد که انگار می خواست بفهمه چی تو سرمه. اما من دیگه رد داده بودم و با عصبانیت لب زدم:
- ما فردا عقد می کنیم ببینم بازم حرفی دارید؟
مردمک چشم های ابیش گرد شد و من قلبم به تب و تاب افتاد. دیگه بس بود.
می خواستم بهش فرصت بدم.
می خواستم یه مدت و باهاش باشم و شاید..شاید منم عاشقش شدم.
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
امان از عاشقانه های این مرد و دختر چموشش⛓💥🥹 | 111 |
| 9 | - نوار بهداشتی داری یا برات بگیرم؟!
هنوز به اینگونه رُک حرف زدنهایش عادت نکرده بودم و خجالت میکشیدم.
- ببخشید اگه میشه بگیرید.
سری تکان داد و با برداشتن کارت و سوییچش سمت در قدم برداشت.
- خاتون غذا درست کرده تو یخچاله، گرسنت شد بخور من دیر میام.
چگونه میتوانست منی که از انباری ته حیاط یک فاحشه خانه بیرون کشیده بود را تنها بگذارد وقتی از ترسم اگاه بود.
انگشتهایم را در هم پیچیدم و سمت در پا تند کردم.
با مِنمِن به حرف آمدم.
- میشه فقط امشب بمونید اخه خاتون رفت به نوهش سر بزنه تنهام.
نگاهش مانند همیشه نبود؛ تیره و سرد بود.
بی حوصله انگار که میخواست فقط مرا ترک کند.
- نمیتونم؛ یه شب تنها بمون قرار نیست لولوخورخوره بخورتت.
نیشخندی زد که دهانم باز ماند.
همیشه حمایت میکرد و با صبر و حوصله بود اما حالا …
نمیتوانستم ترسم را بپذیرم که مرا رها کند.
- اقا توروخدا به امشب نرید.
ناگهان با لرزیدن گوشیاش و دیدن نام مخاطب صدایش بالا رفت.
- تو کسی نیستی که برام تعیین تکلیف کنی کوچولو.
با گذاشتن گوشی کنار گوشش، بار دیگر فریادش شانههایم را پراند.
- زرت و پرت نکن دارم میام ببینم چه گوهی خوردین.
در بزرگ ویلایش را بهم کوبید.
روی کاناپه نشستم و خودم را مشغول تلویزیون کردم.
نترس هیچ چی نمیشه …تق!
صدای افتادن چیزی درون اشپزخانه توجهم را جلب کرد اما دوباره سرم را برگرداندم.
- هیچی نیست حتما خاتون یه چیزیو بد گذاشته افتاده.
اینبار با صدای کوبیده شدن در و شلیک های پی در پی جیغم بلند شد و ای کاش به عقب نمیچرخیدم و همانهایی که بخاطر برادری که کشته بودند مرا به فاحشه خانه برده بودند را نمیدیدم.
- موش کوچولو افتاد تو تله بوم.
https://t.me/+WTGT31q0GGFlYjQ0
- داداش سکته نکنه منو ببینه یهو.
خنده ای کرد و با تعجب به حیاط خالی خیره شد.
- چرا نگهبانا نیستن تنهاش گذاشتی اخه داداش؟!
- نه به جون تو، نمیدونم حتما رفتن استراحت تو سوییت.
در را باز کرد و سرچرخاند.
- بیا جاوید اگه بفهمه زندهای از این رو به اون رو میشه.
صدایش را بلند کرد.
دخترک به استقبالش نیامده بود.
- کمند بیا برات نوار بهداشتی گرفتم با خوراکی.
- حداقل جلو من نگو غیرتم خش برمیداره.
خندهای کرد.
از برگشتن رفیقش خوشحال بود.
کسی که عکس تن خونیاش را دیده بود و با خبر مرگش زندگیاش زیر و رو شده بود.
- پس کجاست؟! دلم برای ابجی کوچیکه تنگه.
- نمیدونم شاید خوابیده.
همه جا را گشت و با ندیدنش نگران شد.
- نتونستی از خواهرم مراقبت کنی یعنی؟!
خودش هم داشت روانی میشد از نبود گیسو کمندش.
- زر نزن جاوید.
در باز شد و یکی از نگهبان ها اش و لاش داخل پرید.
- این چه وضعیه؟!
- قربان بهمون حمله کردن.
- کمند کو؟!
استرس تمام جانش را گرفته بود.
- اقا بردنش.
فریادش بلند شد و یاد نگاه مظلوم و التماس های دخترک افتاد.
https://t.me/+WTGT31q0GGFlYjQ0
https://t.me/+WTGT31q0GGFlYjQ0 | 86 |
| 10 | _خبر داری بابات رفته برات قبر خریده؟!
پدرش تیمسار هیچوقت او را دوست نداشت!
او را "مایهی ننـگ" صدا میزد!
روزِ تولدش یک سیلی به صورتش زد و گفت: "کاش توی شکم مادرت میمُردی! میمُردی و به دنیا نمیومدی"
ولی باز هم پدرش آنقدر ها هم از او متنفر نبود که برایش قبر بخرد، مگر نه؟!
متنفر نبود! نبود!
نباید میبود!
شیوا با بیرحمی بی توجه به حال و روزِ دخترکِ بیچاره، ادامه میدهد:
_میدونی چرا؟
چون دلش میخواد تو هر چه زودتر بمیری و هممون از شرت خلاص بشیم نیلوفر!
دخترک لبهای لرزانش را به سختی از هم باز میکند و رو به دختر عمویش شیوا می گوید:
_دروغ میگی!
تو انقدر حسودی که حتی به دوست داشتن و محبت پدر منم چشم داری!
حتی چشم نداری ببینی بابام منو دوست داره!
دخترک نمی خواست باور کند!
باور هم نمیکرد!
اینها همه دروغ های شیوا برای ناراحت کردنش بودند و بس!
شیوا پوزخندی به رویش میزند و با لج میگوید:
_عمو تو رو دوست داره؟! هــه!
اون ده ساله حتی کادوهای تو رو هم باز نمیکنه بدبخت!
توی صورتت نگاه نمیکنه!
اسمتو صدا نمیزنه، بهت میگه "مایهی ننگ"
بدبخت بابات از همون اول ازت متنفر بود!
نیلوفر نمیخواست باور کند!
باور کردن این حرفها مساوی بود با مرگش!
او میمُرد اگه باور میکرد که پدرش هر روز با آرزوی مرگِ او، از خواب بیدار میشود!
دخترک سرش را به دو طرف تکان میدهد و بهم ریخته زمزمه میکند:
_حرفاتو باور نمیکنم شیوا
تو…تو یه دروغگویی!
خندههای متمسخر شیوا مانند چاقویی تیز مستقیم در قلبش فرو میروند.
_شب تولدت بابات بهت چی گفت نیلوفر؟
گفت "کاش توی شکم مادرت میمُردی!"
نیلوفر بغض کرده و با عصبانیت صدایش را بالا میبرد:
_اونموقع عصبانی بود، از ته دلش نگفت من میدونم!
شیوا موبایلش را از جیبش بیرون می کشد و بی توجه به بلایی که داشت سر نیلوفر بیچاره میآورد، گوشی را به سمت دخترک میگیرد و با نفرت و حسادت میگوید:
_ولی از ته دلش رفته برات سنگ قبرتو خریده!
اگه باور نمیکنی خودت نگاه کن و ببین!
نیلوفر بینفس به سنگ قبری که اسمش رویش نوشته شده بود خیره میماند…
پدرش کنار قبر نشسته بود و…
به اسم و رسم روی قبر نگاه میکند:
"_نیلوفر نامداری!"
درست بود!
پدرش برایش قبر خریده بود!
بی هیچ حرفی گوشی را در بغلِ شیوا میاندازد و از پلههای پشتِ بام خانه بالا میرود.
پدرش آرزوی مرگش را داشت و…
و نیلوفر قرار بود او را به آرزویش برساند!
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
دخترک لبهی پشت بام ایستاده بود و منتظر بود.
منتظرِ همان مرد…
مردی که هیچوقت دوستش نداشت!
دخترک داخل آمدن پدرش از درِ حیاط را میبیند و بلافاصله بلند صدایش میزند:
_آهای تیمسار!
پدرش میایستد و دخترک دوباره میگوید!
_این بالام!
پدرش سر که بالا میآورد، بلافاصله با دیدنِ نیلوفر در پشتِ بام خانه کلافه و خسته میگوید:
_وای خدایا…منو از شر این دختر خلاص کن!
این دفعه میخوای چه طوری آبروی منو ببری؟!
دخترک در اوج مظلومیت اشکش میچکد.
او هرگز خواستنی نبود! هرگز!
دخترک با بغض حرف میزند:
_تو هیچوقت منو نخواستی بابا!
هیچوقت دوستم نداشتی!
بچه بودم، دوستم نداشتی!
بزرگ شدم، دوستم نداشتی!
25 سال به خاطر یه ذره محبتت تقلا کردم، اما تو هیچوقت منو ندیدی!
دخترک دست هایش را که لرزش های عصبیاش او را مانند یک سالمند هشتاد ساله نشان میداد را بالا می گیرد…
_ببین…ببین دستامو بابا!
توی اوج جوونی نه دستی برام مونده، نه مویی، نه سلامتی، نه جوونی!
ونه حتی جونی!
من به خاطر یه نگاه تو، تموم زندگیمو از دست دادم بابا! تموم زندگیمو!
نگاه پدرش رنگ می بازد!
انگار او نیز فهمیده بود اینبار فرق میکند!
که اینبار دیگر مانند دفعات قبل نیست که دخترک باز برای محبتش تلاش کند!
مرد بوی رفتن، بوی خداحافظی و مــــرگ را حس میکرد!
_نیلوفر…بیـ…بیا پایین…!
پدرش دستپاچه زمزمه میکند.
دخترک لبخند میزند و اجازهی حرف زدن به پدرش نمیدهد:
_روز تولدم بهم گفتی "کاش میمُردی!"
فردا تولدته بابا!
میخوام بهترین هدیهی تموم عمرتو بهت بدم بابا!
دخترک جلوتر می آید و پدرش تیمسار دستپاچه و پشیمان فریاد می زند:
_نیلوفر، بیا پایین حرف بزنیم بابا!
آخرین زمزمهی دخترک، در سکوت شب به راحتی به گوش پدرش میرسد:
_تولدت مبارک، دوسِت دارم بابا!
می گوید و این آخرین جملات از جانب دخترکیست که هرگز از جانب پدرش دوست داشته نشد!
دخترک جلوتر می آید و…
و ثانیهای بعد جسم غرق در خونش جلوی پاهای پدرش است!
بـی نفـس!
بـی جــان!🖤
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
https://t.me/+PtMY8Vs-O2s5MWNk
#پارتواقعیرمان /کپــی عاجــزا ممنــوع😕❌
#پارت_۱
این بنر اولین پارت از رمان هست❗️ | 327 |
| 11 | #پارت1
ضربه ای محکم به داخل دخترک میزند.
یک لحظه صدای ناله اش اتاق را پر میکند و شیره اش را داخل رَحِم دخترک خالی می کند.
با لبانش آه بلند بالایش را خفه میکند
تا به حال به چنین لذتی از طرف زنی به دست نیاورده بود! دستانش می لرزید از فرت لذتی که داشت.
آرام خودش را از داخل بدن او بیرون میکشد.
صدای آه کشیدنش دلش را حال میآورد.
نگاهی به پایین تنه اش می اندازد، یک لحظه شوکه می ماند!
خونِ روی پایین تنه اش ......
-تو،تو دختر بودی؟
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0 | 169 |
| 12 | - دست بکن تو شورتم تا کسی حواسش نیست برام بمال.
- توی مهمونی خانوادگی؟
- محمد خیلی داغ کردم، فقط دو دقیقه...
نگاهی به اطرافش نگاه کرد و به نرمی و لبخند خبیثی دستش رو داخل شلوار ملورین سُر داد و سر خم کرد کنار گوشش و اروم پچ زد
- لعنتی دریا راه انداختی چرا انقد خیس شدی!؟
ملورین سرخم کرد و با لذت چشم بست که محمد اروم لب زد
- برو توی دستشویی تا بیام. منم شـ.ـق کردم توله سگ!
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0 | 152 |
| 13 | _خم شو سرپایی بکنمت.
ملورین ترسیده به محمد زل زد و بسته ی نوار بهداشتی را به سینه اش چسباند.
_ من پریودم محمد.
محمد پوزخندی زد و بازوی ملورین را گرفت.
_ برای رفتن به اردوی مدرسه حال داری واسه سکس با من نه؟
اونجاتو بسوزونم؟
ملورین با بغض دست لای پایش برد.
_ نمیشه خونریزیم شدیده. چرا درک نمیکنی؟
_ از پشت...جلوتو کار ندارم.
محکم تن ملورین را چرخاند، باسن گردش را گرفت و...
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0
دختر ۱۷ سالهای که با پدرخوندش رابطه داره و... | 1 |
| 14 | _خم شو سرپایی بکنمت.
ملورین ترسیده به محمد زل زد و بسته ی نوار بهداشتی را به سینه اش چسباند.
_ من پریودم محمد.
محمد پوزخندی زد و بازوی ملورین را گرفت.
_ برای رفتن به اردوی مدرسه حال داری واسه سکس با من نه؟
اونجاتو بسوزونم؟
ملورین با بغض دست لای پایش برد.
_ نمیشه خونریزیم شدیده. چرا درک نمیکنی؟
_ از پشت...جلوتو کار ندارم.
محکم تن ملورین را چرخاند، باسن گردش را گرفت و...
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0
دختر ۱۷ سالهای که با پدرخوندش رابطه داره و... | 154 |
| 15 | _خم شو سرپایی بکنمت.
ملورین ترسیده به محمد زل زد و بسته ی نوار بهداشتی را به سینه اش چسباند.
_ من پریودم محمد.
محمد پوزخندی زد و بازوی ملورین را گرفت.
_ برای رفتن به اردوی مدرسه حال داری واسه سکس با من نه؟
اونجاتو بسوزونم؟
ملورین با بغض دست لای پایش برد.
_ نمیشه خونریزیم شدیده. چرا درک نمیکنی؟
_ از پشت...جلوتو کار ندارم.
محکم تن ملورین را چرخاند، باسن گردش را گرفت و...
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0
دختر ۱۷ سالهای که با پدرخوندش رابطه داره و... | 178 |
| 16 | #پارت1
ضربه ای محکم به داخل دخترک میزند.
یک لحظه صدای ناله اش اتاق را پر میکند و شیره اش را داخل رَحِم دخترک خالی می کند.
با لبانش آه بلند بالایش را خفه میکند
تا به حال به چنین لذتی از طرف زنی به دست نیاورده بود! دستانش می لرزید از فرت لذتی که داشت.
آرام خودش را از داخل بدن او بیرون میکشد.
صدای آه کشیدنش دلش را حال میآورد.
نگاهی به پایین تنه اش می اندازد، یک لحظه شوکه می ماند!
خونِ روی پایین تنه اش ......
-تو،تو دختر بودی؟
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0 | 340 |
| 17 | - دست بکن تو شورتم تا کسی حواسش نیست برام بمال.
- توی مهمونی خانوادگی؟
- محمد خیلی داغ کردم، فقط دو دقیقه...
نگاهی به اطرافش نگاه کرد و به نرمی و لبخند خبیثی دستش رو داخل شلوار ملورین سُر داد و سر خم کرد کنار گوشش و اروم پچ زد
- لعنتی دریا راه انداختی چرا انقد خیس شدی!؟
ملورین سرخم کرد و با لذت چشم بست که محمد اروم لب زد
- برو توی دستشویی تا بیام. منم شـ.ـق کردم توله سگ!
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0 | 189 |
| 18 | - دست بکن تو شورتم تا کسی حواسش نیست برام بمال.
- توی مهمونی خانوادگی؟
- محمد خیلی داغ کردم، فقط دو دقیقه...
نگاهی به اطرافش نگاه کرد و به نرمی و لبخند خبیثی دستش رو داخل شلوار ملورین سُر داد و سر خم کرد کنار گوشش و اروم پچ زد
- لعنتی دریا راه انداختی چرا انقد خیس شدی!؟
ملورین سرخم کرد و با لذت چشم بست که محمد اروم لب زد
- برو توی دستشویی تا بیام. منم شـ.ـق کردم توله سگ!
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0 | 363 |
| 19 | - دست بکن تو شورتم تا کسی حواسش نیست برام بمال.
- توی مهمونی خانوادگی؟
- محمد خیلی داغ کردم، فقط دو دقیقه...
نگاهی به اطرافش نگاه کرد و به نرمی و لبخند خبیثی دستش رو داخل شلوار ملورین سُر داد و سر خم کرد کنار گوشش و اروم پچ زد
- لعنتی دریا راه انداختی چرا انقد خیس شدی!؟
ملورین سرخم کرد و با لذت چشم بست که محمد اروم لب زد
- برو توی دستشویی تا بیام. منم شـ.ـق کردم توله سگ!
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0 | 256 |
| 20 | _خم شو سرپایی بکنمت.
ملورین ترسیده به محمد زل زد و بسته ی نوار بهداشتی را به سینه اش چسباند.
_ من پریودم محمد.
محمد پوزخندی زد و بازوی ملورین را گرفت.
_ برای رفتن به اردوی مدرسه حال داری واسه سکس با من نه؟
اونجاتو بسوزونم؟
ملورین با بغض دست لای پایش برد.
_ نمیشه خونریزیم شدیده. چرا درک نمیکنی؟
_ از پشت...جلوتو کار ندارم.
محکم تن ملورین را چرخاند، باسن گردش را گرفت و...
https://t.me/+pyMwKarA7howMzI0
دختر ۱۷ سالهای که با پدرخوندش رابطه داره و... | 160 |
