مفـــــــــ🦅ـــت بر
📈 تحلیل کانال تلگرام مفـــــــــ🦅ـــت بر
کانال مفـــــــــ🦅ـــت بر در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 61 229 مشترک است و جایگاه 354 را در دسته کتب و رتبه 5 497 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 61 229 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 07 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 316 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -140 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.21% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 23.30% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 354 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 14 275 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“رمان جذاب مفتبر
پارتگذاری منظم🍃
به قلم بنفشه موحد🦄💜”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 08 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 08 سپتامبر | +7 | |||
| 07 سپتامبر | 0 | |||
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | +930 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | +1 | |||
| 02 سپتامبر | +4 | |||
| 01 سپتامبر | +2 |
| 2 | -دورت بگردم که ارضا شدنتم مثل آدم نیست.
خودمو بیشتر به تنش چسبوندم و نفس نفس زدم.
-دارم میام... محکمتر بغلم کن.
مرا میانِ آغوشش فشرد و پچ زد:
-جانم... تو بغلمی خوشگلم. تا ابد جات همینجاست.
تنم میانِ حصار دستانش لرزید و او مثل هربار صبورانه ماند تا آرام بگیرم.
-این آخرین بار بود که اومدم پیشت هامون.
به یکباره رویم خیمه زد و نگاهِ خمارش را به چشمانم دوخت.
-ایندفعه فرق داره جونم. اینبار نمیری که بخوای برگردی...
گیج از حرفش خواستم منظورش را بپرسم که با صدای قفل شدنِ در...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 831 |
| 3 | -دورت بگردم که ارضا شدنتم مثل آدم نیست.
خودمو بیشتر به تنش چسبوندم و نفس نفس زدم.
-دارم میام... محکمتر بغلم کن.
مرا میانِ آغوشش فشرد و پچ زد:
-جانم... تو بغلمی خوشگلم. تا ابد جات همینجاست.
تنم میانِ حصار دستانش لرزید و او مثل هربار صبورانه ماند تا آرام بگیرم.
-این آخرین بار بود که اومدم پیشت هامون.
به یکباره رویم خیمه زد و نگاهِ خمارش را به چشمانم دوخت.
-ایندفعه فرق داره جونم. اینبار نمیری که بخوای برگردی...
گیج از حرفش خواستم منظورش را بپرسم که با صدای قفل شدنِ در...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 462 |
| 4 | -دورت بگردم که ارضا شدنتم مثل آدم نیست.
خودمو بیشتر به تنش چسبوندم و نفس نفس زدم.
-دارم میام... محکمتر بغلم کن.
مرا میانِ آغوشش فشرد و پچ زد:
-جانم... تو بغلمی خوشگلم. تا ابد جات همینجاست.
تنم میانِ حصار دستانش لرزید و او مثل هربار صبورانه ماند تا آرام بگیرم.
-این آخرین بار بود که اومدم پیشت هامون.
به یکباره رویم خیمه زد و نگاهِ خمارش را به چشمانم دوخت.
-ایندفعه فرق داره جونم. اینبار نمیری که بخوای برگردی...
گیج از حرفش خواستم منظورش را بپرسم که با صدای قفل شدنِ در...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 535 |
| 5 | -دورت بگردم که ارضا شدنتم مثل آدم نیست.
خودمو بیشتر به تنش چسبوندم و نفس نفس زدم.
-دارم میام... محکمتر بغلم کن.
مرا میانِ آغوشش فشرد و پچ زد:
-جانم... تو بغلمی خوشگلم. تا ابد جات همینجاست.
تنم میانِ حصار دستانش لرزید و او مثل هربار صبورانه ماند تا آرام بگیرم.
-این آخرین بار بود که اومدم پیشت هامون.
به یکباره رویم خیمه زد و نگاهِ خمارش را به چشمانم دوخت.
-ایندفعه فرق داره جونم. اینبار نمیری که بخوای برگردی...
گیج از حرفش خواستم منظورش را بپرسم که با صدای قفل شدنِ در...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 428 |
| 6 | -دورت بگردم که ارضا شدنتم مثل آدم نیست.
خودمو بیشتر به تنش چسبوندم و نفس نفس زدم.
-دارم میام... محکمتر بغلم کن.
مرا میانِ آغوشش فشرد و پچ زد:
-جانم... تو بغلمی خوشگلم. تا ابد جات همینجاست.
تنم میانِ حصار دستانش لرزید و او مثل هربار صبورانه ماند تا آرام بگیرم.
-این آخرین بار بود که اومدم پیشت هامون.
به یکباره رویم خیمه زد و نگاهِ خمارش را به چشمانم دوخت.
-ایندفعه فرق داره جونم. اینبار نمیری که بخوای برگردی...
گیج از حرفش خواستم منظورش را بپرسم که با صدای قفل شدنِ در...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 278 |
| 7 | sticker.webp | 2 002 |
| 8 | _ بچه ی منو میدزدی زندگیم؟
نگفتی حمیدرضا پیدام کنه روزگارمو سیاه میکنه خوشگلم؟
در عین خونسردی، لحنش سراسر تهدید بود!
دو مامور پلیس او را به زور به عقب هل میدادند اما حریفش نمیشدند.
_ آقا لطفا عقب وایستا، واسه چی حمله میکنی به این خانم؟
ما رو خبر کردی برای همین کار دیگه، شما وایستا عقب اجازه بده کارمونو بکنیم.
دخترک کنج دیوار به خود میلرزید و نوزاد چند روزه اش را در آغوشش میفشرد.
آن نگاه خیره و غرق خون مرد، بوی مرگ میداد.
_ این آقا از شما شکایت دارن، به جرم کودک ربایی!
چشمانش درشت شد و لبهایش را بهم فشرد. این بچه، برای او هم بود.
به جرم دوست داشتن بچه اش او را بازخواست میکردند؟!
توی صورت مامور براق شد و اخم در هم کشید.
_ این آقا غلط کرده، من زاییدم این آقا صاحاب شده؟!
با اینکه عقب نگهش داشته بودند، با یک قدم بلند سمت دخترک هجوم برد و گردنش را چسبید.
_ من غلط کردم عشقم؟ آره؟
دم درآوردی؟ زبونت دراز شده؟
من خوب بلدم اون دمو بچینم و اون زبونو کوتاه کنم عمر حمیدرضا!
زور مامورها به او نمیرسید و هر چه میخواستند جدایشان کنند فایده ای نداشت.
دخترک نفس بریده و بدون پلک زدن خیره اش ماند.
_ بچمو نمیدم بهت که ببری بندازیش زیر دست نامادری!
شده یه قبر بکنم، خودم و بچمو توش خاک کنم، میکنم حمیدرضا میکنم... اما این بچه رو دستت نمیدم...
نیشخند تمسخرامیز مرد روی اعصابش بود، این مرد همین بود، همیشه.
_ اون قبرو من جلو جلو برام کندم خوشگلم، خودم میکنمت توش!
نفس دخترک از جدیت لحنش رفت، میدانست که این کار را خواهد کرد.
#چندماهبعد
انتهای تمام کشمکش هایشان، بعد از چندین بار بالا و پایین کردن پله های دادگاه... حمیدرضا حضانت فرزندشان را گرفت.
پسرک شش ماهه اش را در اغوش گرفته و سمت ماشینش رفت.
سر انگشتش را بوسیده و روی لپ نرم و سرخ دخترکش کشید.
او را بوسیده بود!
_ اون مامان کوچولو و سر خودت، تقاص تک تک ثانیه هایی که تو رو ازم گرفته پس میده دلبر کوچولو.
چقدر شبیهشی...
صدای جیغ و گریه ی بانو را شنید و خودش را به نشنیدن زد.
مقابل ماشین بودند که افتادن جسم کوچکی را روی پایش حس کرد. او بود!
_ حمیدرضا تو رو خدا، بچمو بهم برگردون... من میمیرم بدون اون.
حمیدرضا غلط کردم، تو رو خدا بچمو ازم نگیر.
من جز اون هیچکسو ندارم...
پایش را عقب کشید و با خونسردی و بی رحمی تمام سوار ماشینش شد.
همانطور که کودکش را در آغوش داشت استارت زد.
دخترک خودش را جلوی ماشین انداخت و چشمان سرخ و اشکبارش خار چشم مرد شد.
اما خیانتش تاوان داشت، مرد کارش را بی جواب نمی گذاشت!
_ حمیدرضا قسمت میدم به هر چی میپرستی، بچمو ازم نگیر... پاره ی تنمو ازم جدا نکن...
میمیرم... به خدا که میمیرم...
حالا وقتش بود!
شیشه را پایین کشید و جدی و سرد به صورتش زل زد.
_ بشین تو ماشین!
دخترک وا رفت. نشستنش مساوی بود با قبول برگشت به آن خانه.
خانه ای که شکنجه گاهش بود.
خانه ای که قاتل احساسات پاکش بود.
اما کودکش...
دست زیر چشمانش کشید و نفس عمیقی کشید. به سرعت و قبل از پشیمان شدن سوار ماشین شد.
مرد با احتیاط کودک را در آغوشش گذاشته و همین که لبخند روی لبش نشست، کنار گوشش با ان لحن مخصوص و کشنده اش پچ زد:
_ به جهنم خوش اومدی عمر حمیدرضا!
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
#زناشویی💦 #محدودیتسنی🔞 | 1 029 |
| 9 | - بچههای مهد همش مخسرم میکنن میگن هامان بابات چقدر پیره!
سپهر اخم در هم کشید...
زمانی که فهمید پدرش در پنجاه سالگی دوباره پدر شده و به شدت ناراحت شد همچین روزهایی را میدید!
- بذار بگن چه اهمیتی داره؟ مهم اینه دوست داره!
قطعا که مسخره شدن این بچه اهمیت داشت اما چه باید به فرشتهی بانمکی که مقابلش بود میگفت؟!
پسرک بغضش بیشتر شد.
- آخه بابا منو دوست نداره داداش... همش تو رو دوست داره!
سپهر دلش برای برادر دهسالهاش که بخاطر تحصیلش در خارج از کشور نتوانسته بود تمام این سال ها او را ببیند ، آتش گرفت.
- هیولا کوچولو نبینم بغضتو چشم؟
همین حرف کافیست تا اشک های کودک بچکد!
- آخه داداشی هی داد میزنه سرم!
البته که میزد…
همه این ها را روزی به پدرش گفته بود.
گفته بود در آن سن و سال پدر شدن قطعا عاقبت خوبی نخواهد داشت!
در آغوشش کشید و گفت:
- از این به بعد خودم میبرمت مهد جوجه!
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8
قهقههاش بلند شد و گونه هامانو بوسید.
فکرشم نمیکرد بردارکوچولوشکه بیستوپنج سال باهاش اختلاف سنی داشت رو بتونه انقدر دوستش داشته باشه!
- وای داداشی دیدی؟ بچهها تورو دیدن بلگاشون ریخته بود.
اخم میکنه تا خندهشوبپوشونه.
- آیآی فسقل! برگاشون چیه؟ نبینم حرف بد بزنیا!
هامان معصومانه سر کج میکنه و با شیرین زبونی دست کوچولوشو رو چشمش میذاره.
- چش.
دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه و لبخند میزنه.
- قربون چشات. برو دست و صورتتو بشور، منم برم ببینم بقیه اهل خونه کجان پسرم.
“پسرم” رو بیاختیار میگه و با حس عجیبی که یه لحظه پیدا میکنه، خنده از روی لباش پاک میشه.
- لفتم… لفتم.
خیره به دویدن هامان سمت اتاق پدرش میره، اما قبل در زدن سالن با صدای زمزمه آرومی توجهش جلب میشه.
- دیوونه شدی؟ سپهر اگه بفهمه هامان پسر خودشه دیگه عمرا برنمیگرده آمریکا. به هیچ عنوان نباید بفهمه! هم از ما متنفر میشه و هم اینکه بهترین موقعیتی که میتونه تو شغلش پیدا کنه رو از دست میده!
دستش روی دستگیره در شل میشه میشه و یخ زده به در چوبی نگاه میکنه.
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8
بعد چند سال از خارج برگشته اما نمیدونه پسری که میگن داداشته از رابطهی یه شبه با یارای بیپناهیه که یه زمانی به عنوان دخترخونده پدرشتو خونشون زندگیمیکرد و…😭😢
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 | 520 |
| 10 | .
_خوشگل خانومم؟ تاج سرم؟ همسرم؟ به خدا که غسل از واجباته شرعیه! چرا انقدر سر به هوایی شما؟
دخترک از شرم زیر پتو تپیده بود. دیشب شب زفافشان گذشته بود.
_رعنا خانومم ؟ با شمام غسل به گردنته باید بری حموم. پاشو من شما رو ببینم یکم سرحال شم دیشب نذاشتی چراغ روشن کنیم.
زیر پتو تمام جانش از شرم و گرما به عرق نشسته بود.
_اِ...! هیچی از دیشب نگو دیگه !
معین اما کوتاه بیا نبود .
_اصلا تو تاریکی خوشگلیات و ندیدم که فدات شم! اصلا نفهمیدم دارم کجا فرو میکنم.
جان دخترک به مویی بند بود.
_توروخدا نگو!
معین خندید.
_خب نمیگم دورت بگردم. پاشو برو غسل واجبت و به جا بیار خوب نیست روز اول زندگی غسل باشه به گردنت....
_میرم خودم.
صدایش میلرزید . معین با زانو روی تخت رفت.
_دردت به جونم دختر. صدات میلرزه چرا ؟ درد داری ؟ ببینمت...
دستش که روی پتو نشست جیغ تازه عروسش بلند شد.
_وای آقا معین ....
معین غش غش خندید.
_قربون اون شرم تو صدات بشم. بده کنار ببینم تنت و...خونریزی داری ؟
دلش میخواست از شدت شرم دود شود.
_شما برو بیرون....من خودم میام بیرون...
_عه عه ! دختر بد...دوماد بدون عروس از حجله میره بیرون ؟ من برم بیرون مامانم کاچی میاره ها برم؟
پتو را محکم تر چسبید.
_وای نه! لباس تنم نیست . هیچ جا نرو توروخدا ....
_از زیر پتو نیای بیرون میرم.
دخترک ناچار سرش را از زیر پتو بیرون کشید و دستپاچه سلام کرد.
_سلام .
_سلام به روی ماهت عروس خانم .
گونههایش گل انداخته بود. معین موهایش را ناز کرد.
_خونریزیت بند اومد؟ دیشب حسابی ترسوندی منو !
کوتاه جواب داد.
_خوبم.
_یه نگاه بندازم ؟ شاید احتیاج به دکتر باشه.
دلخور صدا کرد.
_معین!
حتی وقتی نمیخواست هم دلبری میکرد پدر سوخته ! ضربهای به در خورد.
_عروس دوماد نمیخوان بیدار شن؟
صدای مادرش بود. رعنا دوباره زیر پتو تپید.
_بیداریم مادر .
_حال رعنا خوبه؟
با شیطنت سعی میکرد پتو را کنار بزند.
_عروس تنبلت خوابه، حاجخانم !
_پاشید مادر . پاشید غسل و حمومتون و برید. کاچی گذاشتم واسه رعنا. توام برو واسه ناهارش جیگر بگیر کباب کنیم. خون سازه . بخوره جون بگیره مهمون وعده کردیم واسه پایتختی.
_رو چشمم، حاج خانم. جیگرم میخرم براش.
صدای مادرش دور شد. سرش را به پتو نزدیک کرد
_نازشم میخرم براش! رعنا خانم ؟ ببرمت حموم ؟
_خودت برو ...
_من اول صبح غسل کردم. فقط شما موندی...پاشو تنبلی نکن...اولین غسل جنابته که به گردنته ...
دخترک سر جا تکان خورد. درد خفیفی در شکم و کمرش پیچید و بیاراده ناله کرد.
_آخ ...
_جونم ....؟ خونریزی داری ؟ بزن کنار این لامصب و ...
بالاخره زورش به معین نرسید. پتو از روی تنش کنار رفت.
_خوبم به خدا...
چشمش که به تن برهنه و سفید تازه عروسش افتاد نفسش بیاراده تند شد.
_تو از شوهرت خجالت میکشی، بی شرف؟
_خدا من و بکشه این چه حرفیه ....
_پس خودم ببرمت حموم؟ هم غسل و هم تماشا؟ ببرم ریز ریز بخورم سر تا پای عروس خانم و؟
دمای تنش بالا رفته بود. آهسته کنار تن دخترک دراز کشید.
_خدا لعنتت کنه، رعنا ! من صبح غسل کرده بودم.
چشمهای دخترک گرد شد.
_چرا؟
سرش را در گردنش فرو برد
_بیدارش کردی توله سگ!
دست دخترک را گرفت و بین پاهایش رساند. رعنا هین کشید و معین لالهی گوشش را گاز گرفت.
_چیه ؟ مگه پسر مذهبیا دل ندارن ؟ خودت بیدارش کردی خودتم باید بخوابونیش، عروس خانم .
بعد پتو را کامل کنار زد. رعنا از شرم نفسش رفته بود.
_باز کن پاهات و رعنا . دیگه خونریزی نمیکنی ...
تازه عروسش پچ زد.
_غسل واجبم چی...؟
دیگر طاقت نداشت. همانطور که خودش را بین پاهای کشیدهی عروسش جا میداد لب زد.
_یه بار دیگه خالی شم دوتایی میریم حموم غسل میکنیم....
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0
https://t.me/+EuNKL-JW5HthMjI0 | 469 |
| 11 | - عروس خانم تو بچگی از معقدش بهش تجاوز شده.
سکوت عجیبی در جمع حاکم شد.
این حرف از مادر داماد آن هم در روزِ خواستگاری!
خواهر داماد لب زد:
- مامان ساکت باش این حرفا چیه.
مادرش رویی کج کرد و چادرش را دور دستش پیچید.
- ببینید حاج خانم اگه پسرم خاک آقا خدا بیامرزش و قسم میداد من پا تو این خونه نمیذاشتم.
از سر محل آدرس که میپرسیم تجاوز دخترتون و میزنن به رومون .
عرقِ سرد روی کمرش ریخت .
چشم به هشاء دوخت
کسی که عاشقانه دوستش داشت.
رنگ از صورت هشاء پریده بود.
باورش نمیشد
- حاج خانم خواهر من طی اتفاقی که در کودکی براش افتاده دست نداشته! اون طرف به سزای اعمالش رسیده .
نمیشه گذشته رو شخم زد که!
خواهرش لیلا مانند مادر پشتش مانده بود.
- عزیزم مثل این که نمیدونی پسرِ من کیه؟
مادرش ابرویی بالا داد
- پسرِ حاج علی کرباسیه! کل تهران میشناسنش!
حتما عروسش باید پاک باشه .
با پوزخندی به سر تا پای دخترک نگاه کرد و گفت:
- نه که علاوه بر وضع خونه زندگیتون ، انگِ تجاوز هم بزنن بهش!
صدایِ غرش هشا بلند شد:
- مادر جان بس کن.
- چی و بس کنم مامان جان؟! دست منو گرفتی آوردی کجا؟! گدا خونه ؟!
قربون گدا خونه والا!
فقط یک لایه چرک و کثافت روی لیوانِ چاییشونه!
دخترک لال شده بود!
بغض گلویش را گرفته بود.
بارها به هشاء گفته بود به هم نمیخورند.
بارها گفته بود سنگ بر دلش بی اندازد که امشب این گونه دخترک را خوار و خفیف نکند!
- والا جوابم ندارن بدن!
من خواستم بیام تو خونه چندشم شد پا بزارم.
پاشو پاشو بریم هشا ! من یک لحظه هم اینجا نمیمونم دیگه.
- مادر اومدیم خواستگاری!
مادرِ هشاء بلند شد و چادرش را به سرش کشید و با غیض لب زد.
- من یک لحظه دیگه پامو تو این خونه نمیزارم!
بینِ منو خواهرت با این دختره ی هرزه یکی و انتخاب کن!
صدای هینِ لیلا و خواهرِ هشاء بلند شد.
لعیا خفه شد!
روحش خفه شد.
جانش مُرد.
آن هم از سمتِ مادرِ عزیز ترین کسش!
با چشمان سرخ نگاهی هشاء کرد
منتظر بود پشتش در بیاید!
عین تمام وقت هایی که در دانشگاه تحقیر میشد!
اما هشاء در سکوت بلند شد و بدونِ این که به لعیا نگاه کند لب زد
- بریم مادر جان!
تمام شد....
عشقش همین بود!
بین دختر و مادرش مادرش را انتخاب کرد!
-افرین شیر پسرم! آفرین.
اگه نمیومدی شیرم و حلالت نمیکردم!
پول گل و شیرینی هم ازشون بگیر
مادر و خواهرش بیرون رفتند.
هشا شماره کارتی رویِ برگه نوشت و به لعیا داد.
- پول گل و شیرینی میشه یک میلیون و نهصد تومن.
تا فردا بزن اسکرین شاتش هم بفرست برام.
با بغض خیره اش شد.
- ی..یعنی تموم؟!
من بهت گفتم نیا.....
هشاء با بی رحمی تمام و با چشمان سرخ شده لب زد
- تو به من نگفته بودی بچه بودی بهت تعرض شده خانمِ محترم!
آبروی خاندان و طایفه ما از سرِ راه نیومده که هر کس و نا کسی بیاد پا بزاره روش پایمالش کنه!
لیلا با حرص به سمت هشا آمد.
- خوب شد ذات خودتو خانوادتو نشون خواهر من دادی! از این به بعد دیگه توی ذهن این دختر جایی نداری....
واگذارت میکنیم به همون خدایی که مادرت جا نماز آب میکشه!.
خواهرش مثل کوه پشتش بود.
هشا پوزخندی زد.
- خدا بهم لطف کرد که خواهر هرزت رو نگرفتم....
بدونِ خداحافظی از خانه بیرون رفت.
اشک های حیات مانند مروارید از چشمانش میریخت .
حرص و عصبانیت و دلشکستگی همگی باهم داشت نمایان میشد.
دستی روی شکمش کشید و با چشمانی پر از نفرت خیره ی بنرِ در حال حرکت هشا شد و با حرص لب زد:
- نوبت ما هم میشه مامانی!
https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8
https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8
https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8
https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 | 1 427 |
| 12 | -دورت بگردم که ارضا شدنتم مثل آدم نیست.
خودمو بیشتر به تنش چسبوندم و نفس نفس زدم.
-دارم میام... محکمتر بغلم کن.
مرا میانِ آغوشش فشرد و پچ زد:
-جانم... تو بغلمی خوشگلم. تا ابد جات همینجاست.
تنم میانِ حصار دستانش لرزید و او مثل هربار صبورانه ماند تا آرام بگیرم.
-این آخرین بار بود که اومدم پیشت هامون.
به یکباره رویم خیمه زد و نگاهِ خمارش را به چشمانم دوخت.
-ایندفعه فرق داره جونم. اینبار نمیری که بخوای برگردی...
گیج از حرفش خواستم منظورش را بپرسم که با صدای قفل شدنِ در...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 548 |
| 13 | -سرکرده ی مافیا لهله یه ممه رو میزنه؟خجالت بکش مرد!
روی بدنم خیمه زد و از گردنم بوسید تا بیاد پایین
-ممه هات اندازه ی عدسن دخترکم، تازه باید خداتم شکر کنی که له له همون دوتا عدسو میزنم!
موهاشو تو چنگ گرفتم و با حرص گفتم
-نه پس برو با ممه های بقیه ی زنا یه قل دو قل بازی کن... لیاقتت همونا هستن ولم کننننن!
تو گلو خندید و سوتینمو با یه حرکت بالا زد
-من فقط جی جی های زنمو لیس میزنم و میخورم، حالا هم شیر بده که شوهری گرسنس!
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk
پسره رئیس مافیاست، چنان خشنه و ابهت داره که همه ازش می ترسن جز دختر کوچولوی ملوسی که زنشه و...❌💦 | 1 |
| 14 | -سرکرده ی مافیا لهله یه ممه رو میزنه؟خجالت بکش مرد!
روی بدنم خیمه زد و از گردنم بوسید تا بیاد پایین
-ممه هات اندازه ی عدسن دخترکم، تازه باید خداتم شکر کنی که له له همون دوتا عدسو میزنم!
موهاشو تو چنگ گرفتم و با حرص گفتم
-نه پس برو با ممه های بقیه ی زنا یه قل دو قل بازی کن... لیاقتت همونا هستن ولم کننننن!
تو گلو خندید و سوتینمو با یه حرکت بالا زد
-من فقط جی جی های زنمو لیس میزنم و میخورم، حالا هم شیر بده که شوهری گرسنس!
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk
پسره رئیس مافیاست، چنان خشنه و ابهت داره که همه ازش می ترسن جز دختر کوچولوی ملوسی که زنشه و...❌💦 | 589 |
| 15 | -چاک سینهت شده دروازه بهشت. هر کیو دیدم خیره بود بهش. چخبرته؟!
دستی به یقهم کشیدم و پشت دستم کوبید.
-بیخود که از من میپوشونیش. ملت دیدن به من رسید میکشی بالا؟!
عاصی توپیدم.
-ولم کن هامون. بین ما همه چیز تموم شده نمیتونی دیگه دخالت کنی.
نزدیک شد و تا به خودم بجنبم بین دیوار و تنش حبسم کرد.
-خونهی کی اتراق کردی؟! آره من. یه کار نکن همین امشب خفتت کنم و بشه اونچه که نباید.
از جدیتش وحشت داشتم.
-منظورت چیه؟! چی... بشه؟!
سر خم کرد و کنار گوشم پچ زد:
-شب میام اتاقت. برام آماده نباشی بدجور تاوان داره...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk | 812 |
| 16 | -سرکرده ی مافیا لهله یه ممه رو میزنه؟خجالت بکش مرد!
روی بدنم خیمه زد و از گردنم بوسید تا بیاد پایین
-ممه هات اندازه ی عدسن دخترکم، تازه باید خداتم شکر کنی که له له همون دوتا عدسو میزنم!
موهاشو تو چنگ گرفتم و با حرص گفتم
-نه پس برو با ممه های بقیه ی زنا یه قل دو قل بازی کن... لیاقتت همونا هستن ولم کننننن!
تو گلو خندید و سوتینمو با یه حرکت بالا زد
-من فقط جی جی های زنمو لیس میزنم و میخورم، حالا هم شیر بده که شوهری گرسنس!
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk
پسره رئیس مافیاست، چنان خشنه و ابهت داره که همه ازش می ترسن جز دختر کوچولوی ملوسی که زنشه و...❌💦 | 545 |
| 17 | -سرکرده ی مافیا لهله یه ممه رو میزنه؟خجالت بکش مرد!
روی بدنم خیمه زد و از گردنم بوسید تا بیاد پایین
-ممه هات اندازه ی عدسن دخترکم، تازه باید خداتم شکر کنی که له له همون دوتا عدسو میزنم!
موهاشو تو چنگ گرفتم و با حرص گفتم
-نه پس برو با ممه های بقیه ی زنا یه قل دو قل بازی کن... لیاقتت همونا هستن ولم کننننن!
تو گلو خندید و سوتینمو با یه حرکت بالا زد
-من فقط جی جی های زنمو لیس میزنم و میخورم، حالا هم شیر بده که شوهری گرسنس!
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk
پسره رئیس مافیاست، چنان خشنه و ابهت داره که همه ازش می ترسن جز دختر کوچولوی ملوسی که زنشه و...❌💦 | 337 |
| 18 | -مادربزرگت داره میاد تو اتاق هامون!
روی تخت نیمخیز شد و نگاه از بالاتنهی لختش گرفتم.
-تا من و تو رو تو هم نبینه بیخیال نمیشه. لخت شو.
اخمی کردم و کلافه نچی گفت.
-یادم نرفته ازدواجمون صوریه. ولی تو که نمیخوای ماهپری بفهمه چهخبره!؟؟
دستم مردد لبهی لباسم نشست اما صداها نزدیکتر از هر وقتی بود.
ناگهان هامون دستم را کشید و تا به خود بجنبم روی تخت بودم و او رویم خیمه زده بود.
-پتو!
گفتم و فوری پتو را رویمان کشید. چشمانم روی لبهایش خیره ماند و ناگهان...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk
فکر کن رئیسِ مافیا باشی اما مثل چی به مادربزرگت جواب پس بدی😂😂 پسره اسیره از دست مادربزرگِ تند و تیزش☺️🔞 #پارتواقعی #پارت۲۲۴ | 321 |
| 19 | -مادربزرگت داره میاد تو اتاق هامون!
روی تخت نیمخیز شد و نگاه از بالاتنهی لختش گرفتم.
-تا من و تو رو تو هم نبینه بیخیال نمیشه. لخت شو.
اخمی کردم و کلافه نچی گفت.
-یادم نرفته ازدواجمون صوریه. ولی تو که نمیخوای ماهپری بفهمه چهخبره!؟؟
دستم مردد لبهی لباسم نشست اما صداها نزدیکتر از هر وقتی بود.
ناگهان هامون دستم را کشید و تا به خود بجنبم روی تخت بودم و او رویم خیمه زده بود.
-پتو!
گفتم و فوری پتو را رویمان کشید. چشمانم روی لبهایش خیره ماند و ناگهان...
https://t.me/+wFXELQNTLzZmODhk
فکر کن رئیسِ مافیا باشی اما مثل چی به مادربزرگت جواب پس بدی😂😂 پسره اسیره از دست مادربزرگِ تند و تیزش☺️🔞 #پارتواقعی #پارت۲۲۴ | 402 |
| 20 | بدون متن... | 1 531 |
