من که ملول بودمی
Kanalga Telegram’da o‘tish
@lmaryam78l و للشعرِ و الحبِّ فوَّضتُ اَمری... و سرنوشتم را به شعر و عشق سپردم...
Ko'proq ko'rsatish315
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kunlar
+1430 kunlar
Postlar arxiv
آسمان است دل هر مردی،
نامرادی ابرش.
این قَدَر بس که زنی سر برسد
تا هوا صاف شود.
جان گی
ترجمه مهدی سحابی
آسمان است دل هر مردی،
نامرادی ابرش.
این قَدَر بس که زنی سر برسد تا هوا صاف شود.
جان گی
ترجمه مهدی سحابی
ولو أن بي بالجبال لهدّمتْ
و بالنار أطفأها و بالريح لم يسر
اگر آنچه بر من گذشت بر کوه میگذشت از هم فرومیپاشید؛ اگر بر آتش میگذشت خاموشش میکرد؛ اگر بر باد میگذشت آن را از وزیدن بازمیداشت.
هم اسمت سیاوش بود هم رسمت عزیز مظلوم و بیگناهم.
تنها بودی تنها بودی که رو پاهات تتو کرده بودی آیینهفروش شهر کورانم. ما تو رو نفهمیدیم.
این دنیا که امشب تو رو از ما تو گرفت چی میده جای تو به ما؟
کاش صبح نشه و تن عزیز تو رو به خاک نسپاریم.
سووشون یا سیاوشان به معنی زاری کردن در سوگ سیاوش است. این واژه از لغت «سیاوُشان» گرفته شده و به نوعی مراسم سنتی در سوگ شخصیت اسطورهای سیاوش اشاره دارد. میدانیم که در شاهنامهی فردوسی، سیاوش بهعنوان فرزند کیکاووس معرفی شده است. شخصیتی که نماد مظلومیت و بیگناهی به شمار میرود.
پس ای فرمانروایان اقوام، اگر اورنگها و عصاهای پادشاهی
خوشایند شما است، حکمت را ارج نهید تا جاودانه سلطنت کنید.
عهد عتیق
جلد سوم
کتابهای حکمت
حکمت سلیمان
ترجمه پیروز سیار
پس بنیوشید ای پادشاهان و فهم کنید!
گوش سپارید، ای شما که بر خیل مردمان سلطه دارید،
و از جمعیتهای ملتها بر خویشتن میبالید!
چه خداوند شما را چیرگی بخشیده است،
و خدای متعال قدرت ارزانی داشته است،
او است که در اعمال شما تفحص و در نیاتتان تحقیق خواهد کرد.
پس شما که خادمان مُلک اویید، اگر به درستی داوری نکرده باشید،
و شریعت را به جای نیاورده و از ارادهی خدا پیروی نکرده باشید،
سهمگین و برقآسا بر شما خواهد تاخت.
زیرا داوری بیرحمانهای از برای بلندمرتبگان به اجرا درمیآید؛
صغير از سر ترحم، بخشوده میشود
لیک از قدرتمندان قدرتمندانه تفحص خواهد شد.
عهد عتیق
جلد سوم
کتابهای حکمت
حکمت سلیمان
ترجمه پیروز سیار
آری امید بیدین چون پوست غلات بر باد میرود
چون کفِ سبک به طوفان رانده میشود
چون دودِ دستخوشِ باد پراکنده میگردد
چون خاطره میهمان یک روزه از یاد میرود.
عهد عتیق
جلد سوم
حکمت سلیمان
ای محبوبهی من چه زیبایی
چه زیبایی!
در پسِ روبندت
دیدگانت کبوترانند
گیسوانت چون گله بزان،
دندانهایت گله میشها
که پشم آنها چیده شده
و از شستوشو میآیند.
لبانت رشته ارغوانی
و کلامهایت دلفریب
گونههایت نیمههای انار
در پسِ روبندت.
گردنت برج داود
که سنگچین شده است.
هزار سپر بر آن آویخته است،
تمامی سپرهای دلاوران
دو پستانت، دو آهو بره
که میان سوسنها میچرند.
عهد عتیق
جلد سوم
کتابهای حکمت
غزل غزلغزلها
ترجمه پیروز سیار
ای آنکه دلم دوستت میدارد، مرا بگوی:
گله را کجا به چرا خواهی برد،
به وقت نیمروز، کجا آن را خواهی آرَماند؟
تا دیگر چون آوارگان،
نزدیک گلههای رفیقانت سرگردان نگردم.
عهد عتیق
جلد سوم
کتابهای حکمت
غزل غزلغزلها
ترجمه پیروز سیار
حزبیها فکر میکردند رژیم احمق بود اما متأسفانه بههیچجه احمق نبود چون توانسته بود با این همه دروغ و خشونت و فاجعه اقتصادی سیزده سال دوام بیاورد.
از کتاب حکومت نظامی
خوسه دونوسو
ترجمه عبدالله کوثری
یکباره افتاد به حرفزدن از مرگ. این قدر غم و غصه توی صورتش بود که... من مستقیم توی صورتش نگاه نمیکردم، چون داشت از توی آینه باهام حرف میزد، انگار گریه هم میکرد. من دستوپام را گم کرده بودم، چون اینقدرها با هم صمیمی نبودیم و وقتی آدم با یک غریبه از این چیزها حرف بزند... خب معلوم بود که خیلی تنهاست... .
از کتاب حکومت نظامی
خوسه دونوسو
ترجمه عبدالله کوثری
اگه تو نباشی دیگه زندگی من به چه دردی میخوره؟ دیگه زندگی منم تموم شد. خیلی امیدها داشتم. افسوس. امید دراز و عمر کوتاه.
تنگسیر
صادق چوبک
زنی خرد شده و سیاهپوش خود را به گوری تازه انداخته بود. زاری میکرد و شروه میخواند:
دلا پوشُم ز هجرت جامهی نیل
نهُم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنُم همچون دم صبح
از این دم تا دمِ صور سرافیل
آهنگ تلخ شروه تو گوشش خورد و دلش آشوب افتاد باز به گوشش خورد:
نمیپرسی ز یار دلفگارت
که واکیان گذشت باغِ بهارت
ته یاد مو در این مدت نکنی
نِدانم واکیان بی سر و کارت
دلش بهم خورده بود. بیخ حلقش به هم چسبیده بود مثل اینکه تریاک رو زبالش مالیده بودند. آهنگ پرشور شروه از بچگی تو خونش و تو رگهایش میگشت. رنگ و بوی مرگ را میداد. آدم وقتی آن را میشنید دلش میخواست اصلا از مادر نزاده بود. نوایش تلخ و سیاه بود.
تنگسیر
صادق چوبک
زنی خرد شده و سیاهپوش خود را به گوری تازه انداخته بود. زاری میکرد و شروه میخواند:
دلا پوشُم ز هجرت جامهی نیل
نهُم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنُم همچون دم صبح
از این دم تا دمِ صور سرافیل
آهنگ تلخ شروه تو گوشش خورد و دلش آشوب افتاد باز به گوشش خورد:
نمیپرسی ز یار دلفگارت
که واکیان گذشت باغِ بهارت
ته یاد مو در این مدت نکنی
نِدانم واکیان بی سر و کارت
دلش بهم خورده بود. بیخ حلقش به هم چسبیده بود مثل اینکه تریاک رو زبالش مالید بودند. آهنگ پرشور شروه از بچگی تو خونش و تو رگهایش میگشت. رنگ و بوی مرگ را میداد. آدم وقتی آن را میشنید دلش میخواست اصلا از مادر نزاده بود. نوایش تلخ و سیاه بود.
تنگسیر
صادق چوبک
عشق در قطار طولانیتر است
بهخاطر واگنها
بهخاطر کوپهها
بهخاطر راهرو
بهخاطر تو
که قطار را بيشتر دوست داری
غلامرضا بروسان
