من که ملول بودمی
Открыть в Telegram
@lmaryam78l و للشعرِ و الحبِّ فوَّضتُ اَمری... و سرنوشتم را به شعر و عشق سپردم...
Больше354
Подписчики
+124 часа
+57 дней
+430 дней
Архив постов
موش از کون کسی بلغور کشیدن: کنایه از بسیار زار و ضعیف بودن: مردیکه چلغوز اکبیری، موش از کونش بلغور
میکشید. نمیدانستم اینقدر زپرتی است.
از بس که نان و پنیر خوردیم موش از فلان جامان بلغور میکشد.
فارسی عامیانه
حالا که بالاخره کتاب فرهنگ فارسی عامیانه رو گرفتم از این به بعد حداقل روزی یه دانه پست تولید میکنم از محتواش:)))
اولیش کلمه: مُنْدَک به معنای معنای مانده و وارفته و از کار افتاده که معمولا همراه کلمه خسته به کار میره: خسته و مندک.
این روزها سانستپارک را میخوانم. کتاب خوشخوانی از پل استر که ترجمهاش هم روان و خوب است. یادم نیست تا پیش از این چیزی از پل استر خواندهام یا نه؟ اما تازه فهمیدهام توی کتابهایش زیاد از مرگ حرف میزند. موریس هلر مرد میانسال داستان، ماجرای مرگ بازیگر معروفی را میشنود که همراه با سه زن سوار یک قایق تفریحی میشود. مرد بازیگر بخاطر عفونت ریه روی قایق میمیرد و سه زن ده روز تمام کنار جسد متورم و متعفن او روی آبهای اقیانوس این طرف و آن طرف میروند. تصویر سه زن وحشتزده کنار یک جسد گندیده میچسبد به ذهن موریس هلر. موریس به این فکر میکند در عمرش چند جسد واقعی دیده؟ جسد یک مرده تازه، جسد پیش از آنکه از زیر دست مردهشور بیرون بیاید. موریس جسد مادرش را به یاد میآورد؛ جسدی که وقتی چشمش به آن میخورد ترس تمام وجودش را فرا میگیرد. سکون ترسناکی که بر مادرش که زمانی موجودی زنده بود سایه انداخته، وحشتزدهاش میکند. پای مادرش را میبیند که از لبه تخت آویزان شده بود طوری که انگار زمان شروع حمله قلبی خواسته در طلب کمکی یا خوردن قرصی از جا بلند شود.
اینها را دیروز خواندم و دیشب تا خود صبح خواب تو را دیدم. یاد روزی افتادم که توی آن شلوغی بالای سر جنازهات ایستاده بودم و داشتم بالبال میزدم حالا که زیپ آن کاور مشکی را پایین کشیدهاند صورتت را ببینم؛ صورت قشنگت و آن خال روی گونه چپت، موهای لختت که همیشه ریخته بود رو پیشانیات یا حتی تار مویی از تو، چشمهای بستهات، ریش نه چندان پرپشتت، لبهایت که نمیدانم تا بهحال توانسته بودند طعم بوسهای را بچشند یا نه. هر چه تقلا کردم کسی را که جلوتر از من روی جسدت خم شده کنار بزنم و راهی پیدا کنم یا روزنهای برای دیدن تکهای از تو نشد که نشد. انگار دیوار محکمی بین من و جنازه تو کشیده باشند. دیوار کنار نرفت. زیپ کاور را کشیدند و تو را بردند و آن دیوار همان لحظه فرو ریخت روی سرم.
دیشب تا صبح خواب تو را میدیدم؛ تو توی همان کاور مشکی لعنتی. چرا توی خوابهایم هم مردهای؟ چرا هر بار که این مدت خوابت را دیدهام یا مرده بودی یا قرار بود بمیری؟ چرا توی خوابها هم مرگ دست از سر تو برنمیدارد عزیزکم؟ زیپ کاور را پایین کشیدهاند و چهرهات بیرون آمده. چشمهایت انگار نیمهباز است. خبری از آن زخم روی بینیات نیست. آرام خوابیدهای. پشت کمرت را میبینم و هیچ ردی از آن چاقویی که زندگی را از تو گرفت آنجا نیست. پس چرا مردهای جوانکم؟
موریس هلر که دیدن جسد مادرش در آن حالت خشکیده، با آن سکون خیمه زده روی چهرهاش، برایش سنگین است دیگر به جسد نگاه نمیکند. از اتاق بیرون میرود به فرش زیر پایش چشم میدوزد و از توی پنجره به ابرها خیره میشود و به صدای نفس خودش گوش میکند. موریس نمیداند تصویری که به چشم میبیند چه آرامشی در خود دارد. آخ کاش من هم توی واقعیت این سکون را توی چهرهات میدیدم نه آن دردی که دو روز پیش از مرگت، روی تخت بیمارستان، طوری تو را در خودش گرفته بود که صورتت مچاله شده بود و اشک از گوشه چشمت میخزید؛ تصویر تو که پر از نگرانی و دلهره و بیقراری بودی. تو که رفتی و آرام و قرار را از ما گرفتی. کاش من هم آن سکون را در تو میدیدم و برخلاف موریس از دیدنش فرار نمیکردم و حتی برای لحظهای چشم از صورتت برنمیداشتم. کاش میدیدم حالا که مردهای دیگر درد نمیکشی. تصویر مردهی تو بیشتر از تصویر زندهات میتوانست آرامم کند.
رنزو میگوید در فکر نوشتن مقالهای هستم دربارهی اتفاقاتی که نمیافتد، زندگیهایی که سر نمیگیرد، جنگهایی که شروع نمیشود، دنیاهای سایهواری که درست به موازات دنیایی که ما آن را دنیای واقعی میپنداریم در گذر است، نگفتهها و نکردهها، فراموششدهها. شاید سرزمینی نامعلوم باشد اما به کشفش می
ارزد.
سانست پارک
پل استر
ترجمه مهسا ملک مرزبان
شادمهر تو آهنگ سرنوشت میخونه:
من که تسلیم تو بودم از چه جنگی زخم خوردی
با کی میجنگی عزیزم من ببازم تو نبردی!
حالا همین مضمون رو ابراهیم نصرالله تو رمانش به همین زیبایی بیان میکنه:
انتصارنا على من نحبهم هو الهزيمة الكاملة لنا و لهم.
پیروزی ما بر کسانی که دوستشان داریم یک شکست کامل است برای ما و آنها.
فجأة،
يغيّر الأب القاسي علاقته بابنه إلى الدرجة التي يعجز فيها الابن عن تذكر قسوة أبيه
هكذا أريد أن تتغير الحياة معى بحيث لا أتذكر أنها كانت قاسية في يوم ما.
به یکباره
پدر سنگدل رابطهاش را با پسرش آنچنان تغییر میدهد که پسر دیگر نمیتواند بیرحمی پدر را به یاد بیاورد.
دلم میخواهد زندگی من نیز اینگونه تغییر کند تا به یاد نیاورم روزگاری تا چه اندازه سخت بوده است.
غیر از هزینهی مایحتاج اولیه، تنها کار تجملی زندگیاش خرید کتاب است، آن هم کتاب جلد نازک، بیشتر هم رمان، رمانهای آمریکایی، انگلیسی و خارجی ترجمه شده، اما خرید کتاب تجمل نیست، الزام است و خواندن، اعتیادیست که او هیچوقت دلش نمیخواهد آن را ترک کند.
از کتاب سانست پارک
پل استر
ترجمه مهسا ملکمرزبان
سحقًا للزمان الذي تبدو لنا فيه حادثة مرّ عليها أربعون عامًا، كأننا عشناها أمس، وكلّ غد ننتظره بلهفة كأن بيننا وبينه عشرين عامًا!
نفرین بر زمان که حادثهای، چهل سال پس از وقوعش، چنان مینماید که گویی همین دیروز آن را از سر گذراندهایم؛ و هر فردایی که با اشتیاق چشم به راهش هستیم، چنان مینماید که گویی بیست سال به آمدنش مانده است!
از رمان دبابة تحت شجرة عيد الميلاد
ابراهیم نصرالله
رفتیم گلفروشی تا برایت گل بگیریم. روبروی یخچال گلها ایستاده بودیم و با هم مشورت میکردیم که کدام رنگها بیشتر به هم میآیند. دستههای گل داوودی، رنگ به رنگ توی گلدان جا خوش کرده بودند؛ سفید، یاسی، قرمز، زرد.
سه دستهگل داوودی سفید برداشتیم و دو دسته قرمز و چهار شاخه برگ و چند تکه اسفنج.
از گلفروشی بیرون آمدیم و رفتیم تا مقصد. ساعت هنوز ده نشده بود اما از هوا آتش میبارید. زیر سایه یک درختچه سرو نشستیم. سایهی کمرمق سرو، با آن همه کوچکیاش، قادر نبود به ما و آن گلهای پِرپِری خنکیی ببخشد.
تشت آبی رنگورورفته را پر از آب کردیم و اسفنجها را فرو بردیم توی تشت تا به خودشان آب بگیرند و گلها به این زودیها پژمرده نشوند.
بعد یکی یکی سطح اسفنج را پر کردیم از برگ و با ظرافت گلهای سفید را بین برگها جا دادیم. آخر سر نوبت به گلهای قرمز رسید تا جاهای خالی را پر کنند و به ترکیب سفید و سبز رنگ ببخشند.ساقهی نرم گلهای داوودی را که میبریدم، به این فکر میکردم آیا پیش از این گلی هدیه گرفته بودی؟ اسفنجها نرمنرمک پر از گل میشدند و دستههای گل یکی یکی تمام میشدند. یک دسته گل قرمز برایمان مانده بود اما گل سفید کم آوردیم. هرم گرما توی صورتمان میخورد و آفتاب مستقیم فرق سرمان اما نمیخواستیم کار را سرهمبندی کرده باشیم. دوباره آن همه راه تا شهر را برگشتیم و دو دستهگل سفید دیگر گرفتیم.
و باز همان مراحل قبلی به دقت و حوصله و ظرافت. اولین بار بود که داشتیم گلآرایی میکردیم و نمیدانستیم قرار است چطور از آب دربیاید؟ هرکداممان سعی میکردیم نیمچه سلیقهای که داریم بگذاریم وسط تا گلآرایی چشمنواز شود. تا میتوانستیم وسواس به خرج میدادیم که ترکیب رنگها به قاعده متناسب باشد؛ این همه تقلایی بسیار بود برای هیچ؟ قرار بود این گلها چه چیزی را تغییر بدهند؟ اصلا مگر توان درستکردن چیزها را داشتند؟ مثل وقتی که میان دونفر شکراب میشود و یک دستهگل میتواند تمام ناراحتیها را بشوید و ببرد؛ آیا این گلهای پرپری قادر بودند چیزها را به سابق برگردانند؟ آن هم وقتی هیچ کس و هیچچیز نمیتوانست اوضاع را راست و ریس کند. این اوضاع اصلا راست و ریسشدنی نیست! راست میگفتند تنها چیزی که چاره ندارد… .
کار گلآرایی تمام میشود. چه ترکیب زیبایی شده. حالا وقت آن است که به وجد بیاییم! گلها را برمیداریم و میبریم چند متر آن طرفتر تا سرجایشان بچینیم. اسفنجها که به هم متصل شدند تازه زیبایی گلها خودش را نشان میدهد. آخ چه گلهای بیچارهی قشنگی!
ساعت نزدیک دو بود که کارمان تمام شد. چندتایی عکس از چینش گلها گرفتیم برگشتیم. توی خانه عکس را نشان دوستت دادم و گفتم ببین چقدر قشنگ شده؟
نگاهی انداخت و گفت:
قشنگ خودش بود.
بله، قشنگ خودت بودی
که حالا چهل روز است زیر خروارها خاکی.
شایف البحر شو کبیر؟
کبر البحر بحبک!
میبینی دریا چقدر وسیع است؟
به وسعت دریا دوستت دارم!
در تلمود آمده است که "سه چیز است که اندکشان نیکو و افزونشان مضر است: خمیرترش، نمک و تردید".
نشان پنجم حماقت
کابی رابرتسون
ترجمه حسن یعقوبی
گفته شده: آغوش طبیعتى چنان غریب دارد که حتی پرسیدن از آغوش، شنیدن از آغوش، و سخن گفتن از آغوش نیز طبع را به لذت می آورد.
نقلقولی از کاما سوترا
منبع توییتر
کاما سوترا یک کتاب کهن و مصور هندی است که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در باب راهنمایی انسان برای لذتبردن نوشته شده است. کاما به معنی میل و لذت و سوترا به معنی رساله و قواعد است و معنی تحتاللفظیاش میشود: رساله میل و لذت.
این کتاب از آداب روابط جنسی، عشقورزی و معاشقه سخن میگوید و به انسان چموخم یک رابطهی لذتبخش را میآموزد تا به او بفهماند سکس تنها امری پیشپاافتاده و یکلایه برای بهدستآوردن اندکی سرخوشی نیست و میتوان این لذت را عمیقتر و طولانیتر کرد. کاما سوترا به انسان یاد میدهد که تنها یکجور لذت وجود ندارد. واتسیایانا، نویسندهی این کتاب، تأکید میکند که رابطهی جنسی امری دوسویه است و زن نیز سهمی از لذت آن دارد و حتی اشاره میکند که با چه نشانههایی میتوان دریافت که یک زن در رابطه لذت میبرد یا نه؟
رولان بارت در کتاب لذت متن، نوشتار را کاما سوترای زبان میداند. یعنی همانطور که کاماسوترا صرفاً یک دستورالعمل برای انجام رابطهی جنسی نیست و راهی است برای کشف ظرافتها و شکلهای گوناگون لذت، نوشتار نیز صرفاً راهی برای انتقال معنا و اطلاعات نیست، بلکه راهی برای کشف و تجربهی لذتهای گونهگون زبان است.
همانطور که کاما سوترا به انسان میآموزد چگونه با ظرافت و تنوع بخشیدن، لذت بیشتری از سکس ببرد، نوشتار نیز به خواننده و نویسنده یاد میدهد چگونه از زبان و قابلیتهای شگفتانگیزش لذت ببرند. بارت این لذت را امری اساسی در رابطهی خواننده با متن میداند و تأکید میکند که متن باید نشان دهد به خواننده مشتاق است؛ متن باید میل ایجاد کند، خواننده را به سوی خود بکشد و او را به ادامهی خواندن و کشفکردن وادارد.
از این منظر، متن خوب متنی نیست که صرفاً برای انتقال یک پیام یا از سرِ نیاز ساده "باید بنویسم" به وجود آمده باشد. بارت چنین نوشتاری را در پایینترین سطح زبان قرار میدهد. متن خوب باید چیزی بیش از معنا و پیام داشته باشد؛ باید در خواننده میل به خواندن ایجاد کند.
و البته بارت معتقد است تنها کتابی که به انسان یاد میدهد چگونه بنویسد، خودِ نوشتن است. باید بنویسی تا لذتهای زبان را کشف و تجربه کنی. همانطور که خواندن کاما سوترا بهتنهایی انسان را در لذتبردن ماهر نمیکند، خواندن دربارهی نوشتن هم کسی را نویسنده نمیکند؛ یا به عبارتی کاما سوتراخوانِ بیتجربه به چه ارزد؟
كما لو أنه طائر موثق بخيط، وهناك يد تلوّح به فيرتطم بالجدران، يتناثر ريشه، تتكسّر عظامه، يتألم، دون أن يفقد الأمل في أنه سيطير.
قلبش به تپش افتاده بود؛ انگار پرندهای را با نخی بسته باشند و دستی او را آونگ کند؛ پرنده به دیوارها میخورد، پرهایش میریزد، استخوانهایش خرد میشود و درد میکشد، بیآنکه امیدش را به اینکه روزی پرواز خواهد کرد از دست بدهد.
از کتاب دبابة تحت شجرة عید المیلاد
ابراهیم نصرالله
رولان بارت در مقدمه کتاب لذتِ متن، متن و زن رو اینچنین با هم مقایسه میکنه:
آیا متن نیز همچون زن در سیسالگی به اوج فریبندگی نمیرسد؟
وتساءل: أهي اللحظة المناسبة لأن أموت الآن؟
لم يستطع الوصول إلى جواب، فالموت دائما سئ ولا وجود للحظة مناسبة للقائه.
از خودش پرسید: آیا اکنون لحظه مناسبی برای مردن است؟ نتواست پاسخی پیدا کند؛ زیرا مرگ همیشه ناخوشایند است و هیچ لحظه مناسبی برای ملاقات با آن وجود ندارد.
از کتاب دبابة تحت شجرة عید المیلاد
ابراهیم نصرالله
خذنی الیک و شکلنی و کن صفتی
احق انت بروحی ان تسمیها
مرا با خودت ببر و به من شکل بده و صفت من باش
تو سزاوارتری برای اینکه نامی بر روح من بگذاری
@maloool
