es
Feedback
من که ملول بودمی

من که ملول بودمی

Ir al canal en Telegram

@lmaryam78l و للشعرِ و الحبِّ فوَّضتُ اَمری... و سرنوشتم را به شعر و عشق سپردم...

Mostrar más
302
Suscriptores
Sin datos24 horas
+57 días
+1130 días
Archivo de publicaciones
اگه تو نباشی دیگه زندگی من به چه دردی می‌خوره؟ دیگه زندگی منم تموم شد. خیلی امیدها داشتم. افسوس. امید دراز و عمر کوتاه. تنگسیر صادق چوبک

در دام غمت چو مرغ وحشی می‌پیچم و سخت می‌شود دام

نباید آدم حسابت می‌کردم.

زنی خرد شده و سیاه‌پوش خود را به گوری تازه انداخته بود. زاری می‌کرد و شروه می‌خواند: دلا پوشُم ز هجرت جامه‌ی نیل نهُم داغ غمت چون لاله بر دیل دم از مهرت زنُم همچون دم صبح از این دم تا دمِ صور سرافیل آهنگ تلخ شروه تو گوشش خورد و دلش آشوب افتاد باز به گوشش خورد: نمی‌پرسی ز یار دلفگارت که واکیان گذشت باغِ بهارت ته یاد مو در این مدت نکنی نِدانم واکیان بی سر و کارت دلش بهم خورده بود. بیخ حلقش به هم چسبیده بود مثل اینکه تریاک رو زبالش مالیده بودند. آهنگ پرشور شروه از بچگی تو خونش و تو رگ‌هایش می‌گشت. رنگ و بوی مرگ را می‌داد. آدم وقتی آن را می‌شنید دلش می‌خواست اصلا از مادر نزاده بود. نوایش تلخ و سیاه بود. تنگسیر صادق چوبک

زنی خرد شده و سیاه‌پوش خود را به گوری تازه انداخته بود. زاری می‌کرد و شروه می‌خواند: دلا پوشُم ز هجرت جامه‌ی نیل نهُم داغ غمت چون لاله بر دیل دم از مهرت زنُم همچون دم صبح از این دم تا دمِ صور سرافیل آهنگ تلخ شروه تو گوشش خورد و دلش آشوب افتاد باز به گوشش خورد: نمی‌پرسی ز یار دلفگارت که واکیان گذشت باغِ بهارت ته یاد مو در این مدت نکنی نِدانم واکیان بی سر و کارت دلش بهم خورده بود. بیخ حلقش به هم چسبیده بود مثل اینکه تریاک رو زبالش مالید بودند. آهنگ پرشور شروه از بچگی تو خونش و تو رگ‌هایش می‌گشت. رنگ و بوی مرگ را می‌داد. آدم وقتی آن را می‌شنید دلش می‌خواست اصلا از مادر نزاده بود. نوایش تلخ و سیاه بود. تنگسیر صادق چوبک

عشق در قطار طولانی‌تر است به‌خاطر واگن‌ها به‌خاطر کوپه‌ها به‌خاطر راهرو به‌خاطر تو که قطار را بيشتر دوست داری غلامرضا بروسان

آن روزها غربت نبود و غم میان دو انگشت جای می‌گرفت آرام آرام غم بزرگ شد و غربت پا گرفت حالا می‌توانند میز را بلند کنند صندلی را بلند کنند اتاق را طوری بچینند که خود می‌خواهند آن‌هایند که تصمیم می‌گیرند بلندبلند حرف می‌زنند و مرا می‌ترسانند غلامرضا بروسان

و حفره‌ی درد را با بوسه بپوشان.

عزیزم ما حتما عاشق همیم ‌ که این همه از هم دوریم. غلامرضا بروسان

وقفت على الحافة بصعوبة، تأمّلت الأزهار، العشب، نوّار اللوز، أشجار الليمون والبرتقال، أشجار الزيتون، وتمنّت أن تكون شجرة، وأن
+3
وقفت على الحافة بصعوبة، تأمّلت الأزهار، العشب، نوّار اللوز، أشجار الليمون والبرتقال، أشجار الزيتون، وتمنّت أن تكون شجرة، وأن يكون ما يحدث لها مجرد شيء يتكرّر مع الأشجار كلّ عام، ستتساقط أوراقها بعد حين، وتخضرّ بعد أشهر، أشهر قليلة، لا تُذكَر إذا ما قيست بعمر الزمان. با هزار زحمت کنار لبه مهتابی ایستاد. به گل‌ها، چمن‌ها، شکوفه‌های بادام، درختان لیمو و پرتقال و زیتون خیره شد و آرزو کرد که یک درخت باشد و اتفاقاتی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند تنها همان چیزی باشد که هر سال سر تمام درختان می‌آید. پس از مدتی برگ‌هایشان فرو می‌ریزد و چند ماه بعد دوباره سبز می‌شوند. چند ماهی اندک، که در قیاس با گذر زمان هیچ به چشم نمی‌آید. از رمان سيرة عين نوشته ابراهیم نصرالله

مترجم نسبتا محترمی که دارم ترجمه‌هاشو بررسی می‌کنم به جای بدبینی نوشته ناخوش‌بینی! خیلی هم عالی.:)))))

پستان‌هایت کندوی کوهستان‌هاست.

برای نشان‌دادن درخت چقدر واژه لازم است؟ غلامرضا بروسان
برای نشان‌دادن درخت چقدر واژه لازم است؟ غلامرضا بروسان

چون بیابانی دور افتادم از خودم و پوسیدم چون پایه‌های پلی در آب غلامرضا بروسان

03_Zamana.mp32.64 MB

اگر صدایم به گوش‌هایت می‌رسید، از نماندنِ شب می‌گفتم و از غمی که ماندنی نیست؛ امّا اینجا فقط صدای توست که می‌پرسد: «پس چه وقت؟»
اجرای زندهٔ «زمانه» اثرِ استاد داوود سرخوش با همراهی نوازندگان زهی ارکستر سمفونیک استاوانگر عود: خالد حبیب تنظیم و پیانو: نیلس هنریک بهار ۱۴۰۵

سهمم از توت‌های حیاط رو برداشتم و سوار قطار شدم.
+1
سهمم از توت‌های حیاط رو برداشتم و سوار قطار شدم.

من برای اینکه بتونم بنویسم محتاج فضای تلگرامم. اما هر بار که تو این مدت به هزار سختی وصل شدم غرق خواندن اخبار شدم و دستم به نوشتن نرفته. کاش وصل بودم از روزهای جنگ می‌نوشتم. کاش انقدر برای نوشتن معتاد تلگرام نبودی جوان ایرانی.

تو کشته شدی و ناچار بودی از رویایت دست بکشی خبر مرگت را چون شاخه‌ی پر شکوفه گیلاس آوردند و گذاشتند وسط حیاط. _غلامرضا بروسان
تو کشته شدی و ناچار بودی از رویایت دست بکشی خبر مرگت را چون شاخه‌ی پر شکوفه گیلاس آوردند و گذاشتند وسط حیاط. _غلامرضا بروسان

يا إلهي العلي الذي لم تكن معي أبداً، الذي لم تنظر إلي أبداً، الذي لا أؤمن بك أبداً. أيمكن أن تكون هنا هذه المرة؟ هذه المرة فقط؟ ای خدای بزرگ که هرگز با من نبودی که هرگز به من نگاه نکردی که هرگز به تو ایمان نداشتم؛ می‌شود همین یک بار را اینجا باشی؟ فقط همین یک بار؟ از رمان الرجال فی الشمس غسان کنفانی