من که ملول بودمی
前往频道在 Telegram
@lmaryam78l و للشعرِ و الحبِّ فوَّضتُ اَمری... و سرنوشتم را به شعر و عشق سپردم...
显示更多359
订阅者
+124 小时
+27 天
+1030 天
帖子存档
قابض: فضول، ایرادگیر، که بیجهت در کار دیگران مداخله کند یا آنها را مواخذه کند (مترادف: صاحبْ مُوَدّی، اوستا چُسک: «صاحبسلطان گفت: … تو معلوم نیست چه بامبولهایی میزنی و کلاه قرمساقی سر مردت میگذاری. علویه گفت: خوشم باشد! به مرده که رو میدهند به کفنش میریند! میخواستم بدانم فضول و قابضم کیست. تو را سنهنه؟
از فرهنگ فارسی عامیانه
چند دقیقه اونقدر تو غم و اندوه خودم غرق شده بودم که اگه لکوموتیو بخار از روم رد شده بود، ملتفت نمیشدم.
از نمایشنامه همهی افتادگان
ساموئل بکت
ترجمه مراد فرهادپور/ مهدی نوید
+1
یازده ماه از عمرم رو گذاشتم پای خوندن این سه کتاب
که سر هم میشن ۱۰۰۰ صفحه!
یازده ماهی که توش میتونستم تاریخ بیهقی بخونم،
عهد عتیق بخونم، رمان درست و حسابی بخونم، مثنوی بخونم.
۱۱ ماه، شب و روز، مترجم نسبتا محترم این کتابها رو به فحش کشیدم و
از خودم پرسیدم:
چرا آدمی باید با دست خودش چوب حراج به آبروی خودش بزنه و
چنین ترجمههایی از خودش به جا بگذاره؟
و اینک منم زنی تنها با کلی ایراد از این ۱۰۰۰ صفحه و مقالهای که باید تا پایان آبان بنویسم و پایاننامهای که تا پایان دی.
شخصیت روبرتو همان مرد شکنجهگر با دیدن فیلم برایم روشنتر شد. روبرتو تنها یک پزشک بوده که از او خواستهاند میزان مقاومت زندانیان را در برابر شکنجه و شوک الکتریکی بسنجد و کاری کند بیشتر از تحملشان آنها را شکنجه نکنند تا مبادا زندانی بمیرد و جنازهاش روی دستشان بماند. روبرتو در آغاز این کار را از روی خیرخواهی انجام میداده به زندانیان مسکن میزده برایشان موسیقی [همان کوارتت مرگ و دوشیزه شوبرت] پخش میکرده و گاهی به دروغ به شکنجهگرها میگفته اگر شکنجه را ادامه دهند ممکن است زندانی تلف شود. اما بعد از یک مدت میبیند قدرت در دست اوست. این درست همان لحظهای است که آدمی خودش را نشان میدهد و روی شیطانصفتش بالا میآید: وقتی قدرت در دست اوست.
او وقتی میبیند زنی عریان با دستها و پاهای بسته در اختیار اوست و از قدرتش استفاده میکند. قدرت به او این امکان را میدهد که کنجکاویاش را ارضا کند. او حالا میتواند تمام خواب و خیالهایش را روی زن عملی کند. برای همین در نمایشنامه هنگام اعتراف میگوید:
کمکم چهره فضیلت از صورتم افتاد و چهره هیجان از زیرش نمایان شد و این هیجان کورم کرد تا نبینم که چه میکنم تا نبینم در چه باتلاقی... یک جور شقاوت در زندگیام مستولی شده بود. کم کم برایم حکم بازی را پیدا کرد. کنجکاویام در حد بیمارگون بود و تا حدی هم جنبه علمی داشت. این زن تحملش چقدر است؟ رانهی جنسیاش چقدر است؟ وقتی برق را به او وصل میکنی چطور میشود؟ در آن وضعیت هم میتواند لذت ببرد و به اوج برسد؟ او کاملا در اختیار توست. میتوانی هر کاری بخواهی با او بکنی. همه کارهایی را که یک عمر از آنها منع شدهای، همهی کارهایی که مادرت مصرانه در گوشت زمزمه میکرد که هرگز نباید انجام بدهی. شروع میکنی به رویادیدن با آن زن، با همهی زنها.
پولانسکی از روی نمایشنامه مرگ و دوشیزه فیلمی به همین نام ساخته است. چند روز پیش فیلم را دانلود کردم. امروز که سوار قطار شدم وقت خوبی بود برای دیدنش. یادم نیست با خواندن نمایشنامه گریه کردم یا نه. اما موقع تماشای چند سکانس از فیلم وسط این همه آدم توی قطار گریهام گرفت. یک جایی پائولینا داشت به همسرش توضیح میداد اگر زمانی که مخفیانه در وسط خیابانی شلوغ دستگیرش کردند نامش را بلند فریاد میزد و میگفت این یک دستگیری غیر قانونی است شاید مردم به کمکش میآمدند و نجات پیدا میکرد. اما این احتمال هم وجود داشت که همانجا به او شلیک کنند و او را بکشند. پائولینا میگوید:
من فریاد نزدم چون میخواستم زنده بمانم. میخواستم آینده را ببینم. میخواستم سرانجام خوش خودم را ببینم و لذت ببرم. میخواستم برای آن روز باشکوه زنده بمانم و دست در دست مرد محبوبم در یک کشور آزاد زندگی کنم.
چطور میشود با شنیدن این جملات میشود گریه نکرد؟
شما میدونستید «نمکرده» یعنی معشوق؟
حشمت کامرانی، مترجم نمایشنامه مرگ و دخترجوان، ازش در ترجمه استفاده کرده:
خب خانم کوچولو زبان باز کن ببینم. نگو که برای خودت یک نمکرده نداری، ها؟ فقط بگو بیینم آن بیرون کی ترتیبت را میدهد، خانم کوچولو.
تو فرهنگ فارسی عامیانه هم در توضیحش اومده:
نمکرده: معشوق یا فاسق، زنی که نشانده مردی باشد یا مردی که پنهانی با زنی رابطه نامشروع دارد:
خیال کردی که من هم ننهاتم. من هم آبجیتم که واسه هر رفع حاجتم یک جور کاسبْ نمکرده داشته باشم؟
_ زنها را که میشناسید…
_ خیلی هم خوب میشناسم. آخرین معمای دنیا… همه ناشناختهها را هم که کشف کنیم، روح زنان همچنان برایمان پیشبینیناپذیر خواهد بود. نیچه جایی گفته… اگر اشتباه نکنم نیچه بود… گفته ما هیچوقت نمیتوانیم روح زن را کاملا تصاحب کنیم.
از نمایشنامه مرگ و دختر جوان
آریل دورفمان
ترجمه حشمت کامرانی
دورفمن در تکلمه نمایشنامه مرگ و دخترجوان نوشته است: وقتی میخواستم این نمایشنامه را بنویسم شیلی در حال گذار به دموکراسی بود. پینوشه دیگر رییسجمهور نبود اما همچنان فرماندهی نیروهای مسلح را بر عهده داشت و این ترس وجود داشت که اگر مردم بخواهند عاملان نقض حقوق بشر در حکومت پیشین را مجازات کنند کشور با یک کودتای دیگر روبرو شود.
آیلوین، رییسجمهور جدید، برای سامان دادن به این وضعیت کمیتهای به نام کمیته رتیگ تشکیل میدهد تا به جنایات دوران دیکتاتوری رسیدگی کند؛ اما تنها جنایاتی که به مرگ و یا ناپدیدشدن قربانیان منجر شده بود. این کمیته در حین بررسی همین پروندهها نیز مجاز نبود اسم این جنایتکاران را فاش کند یا آنها را پای محاکمه بکشاند. شیلیاییها در این دوره گرفتار آسیبها و جراحات پنهان هستند و تعدادی نیز بیم دارند که جنایتشان افشا شود.
دورفمن میگوید خودش میدانسته در چنین شرایطی نوشتن چنین نمایشنامهای باعث میشود مردم کشورش سخت به او انتقاد کنند چرا که با یادآوری عواقب ماندگار دوران وحشت فضا را آشفته و پریشان میکند.
او فضای این دوره را اینگونه توصیف میکند:
سکوت سنگینی بر دوستانم تحمیل شده بود و آنها خود را سانسور میکردند تا دموکراسی جدید را به دردسر نیندازند. در آن زمان چنین میاندیشیدم که یک دموکراسی شکننده تنها با افشای تمام ماجراها، رنجها و امیدهای نهفته در درونش قوام مییابد و پنهانکردن زخمها مانع از تکرارشان نمیشود.
نعلبندیان تو نمایشنامهی شادشین یه کاراکتری داره به نام زن غمگین جوان!
انقدر ظریف لفظ غمگین رو بین زن و جوان جا داده که انگار میخواد بگه هیچ زن جوانی شایستهی غمگین بودن نیست.
این مضمون مرگ و دوشیزه هم دقیقا میخواد بگه هیچ زن جوانی شایسته مردن نیست.
«مرگ و دوشیزه» یک مضمون هنری تو اروپای دوره رنسانس بوده که با سنت قدیمیتر «رقص مرگ» پیوند داره. مضمون رقص مرگ بعد شیوع طاعون در قرن ۱۴ توی اروپا در هنر بیشتر خودش رو نشون میده. آثار هنریای در این دوره خلق میشن که در اونها مرگ به شکل اسکلت به دنبال آدمهایی از طبقات مختلف اجتماعیه و میخواد بگه مرگ در نهایت همه رو فرامیخونه. اما دوشیزه و مرگ تمرکزش روی رابطه مرگ و زن جوانه و این رابطه گاهی حالت اروتیک هم پیدا میکنه و تو آثاری که با این مضمون خلق شدن میبینیم که مرگ به شکل اسکلت یک دختر زیبا رو در آغوش خودش گرفته یادآور این حقیقته که زیبایی و جوانی هم از چنگال مرگ رهایی ندارند.
ماتیاس کلاودیوس شعر مشهوری با همین عنوان داره که توی اون مرگ و دوشیزه با هم گفتوگو میکنند و این شعر منبع الهام شوبرت برای ساختن این کوارتت شده:
دوشیزه:
دور شو! آه، دور شو!
برو، ای اسکلتِ وحشی!
من هنوز جوانم، برو ای عزیز!
و برو کاری به من نداشته باش!
مرگ:
دستت را به من بده، ای تصویر زیبای لطیف!
من دوست توام، نیامدهام که مجازاتت کنم.
آرام باش! من وحشی نیستم،
در آغوش من، آرام و آسوده به خواب خواهی رفت!
چگونه میتوانیم معصوم بمانیم وقتی طعم پلیدیها را چشیدهایم؟
امروز نمایشنامه مرگ و دختر جوان را خواندم. نمایشنامه کوتاهی که داستانش در شیلی میگذرد و دورفمان نویسنده نمایشنامه در ابتدا نوشته مکان داستان میتواند هر کشور دیگری باشد که به تازگی از بند دیکتاتوری رها شده است. نمایشنامه سه شخصیت دارد: پائولینا زنی حدودا ۴۰ ساله که در دوران دیکتاتوری پینوشه مدتی زندانی بوده و سخت شکنجه شده. همسر او ژراردو شخصیت دیگر داستان وکیل است و به تازگی عضو کمیته تحقیقی شده که دولت تشکیل داده تا به بررسی جنایات حکومت دیکتاتوری بپردازد. این زوج در خانهای دور از شهر زندگی میکنند. ماشین ژراردو در راه برگشت به خانه پنجر میشود و مردی به نام روبرتو که خرین شخصیت کتاب است به او کمک میکند و او را به خانه میرساند.
پائولینا با شنیدن صدای روبرتو به این فکر میافتد که صدای این مرد صدای همان مردی است که او را شکنجه میکرده. او که همیشه وقت شکنجه چشمانش بسته بوده از شکنجهگرش چند چیز را به خوبی به خاطر دارد: صدای او، تکیهکلامها و نقلقولهای خاصش، علاقهاش به کوارتت مرگ و دخترجوان شوبرت، پوست و بویش. پائولینا پس از آنکه ماشین روبرتو نوار کاست همین کوارتت را پیدا میکند دیگر هیچ تردیدی ندارد او همان مرد است؛ برای همین تصمیم میگیرد او را شکنجه کند.
او توی سرش روشهای زیادی برای شکنجه مرد تصور میکند. دلش میخواهد سرش را توی سطل گُه فرو کند یا جریان برق به او وصل کند و حتی به فکر تجاوز کردن به او میافتد چرا که خیلی خوب به یاد دارد توی زندان چند بار به او تجاوز کردهاند و این مسئله طوری او را آزار میدهد که حتی وقت عشقبازی با همسرش حضور اشباحی را در تخت احساس میکند برای همین میخواهد کسی ترتیب این مردشکنجهگر را بدهد.
شوهرش اما مخالفت اوست و به او میگوید حالا که کشور در حال گذار به دموکراسی است این دست انتقامجوییها و کینهورزیها باعث میشود ماجرای بازگشت به دموکراسی برود کشکش را بسابد! برای همین با لطایفالحیلی تلاش میکند خیال انتقام را از سر پائولینا بیرون بیندازد.
در صحنه آخر این نمایشنامه آینه بسیار بزرگی از سقف پایین میآید و تماشاچیان را وا میدارد که به خود بنگرند و خود را جای پائولینا بگذارند وبه این فکر کنند که اگر جای او بودند چه میکردند؟
من چهم شده، چهم شده، هیچوقت آروم و قرار ندارم، از تو این پوست پیر و چروکیدهم بیرون میجوشم و پخش میشم، از تو جمجمهم، کاش ذره ذره میشدم، ذره ذره تو هوا!
از نمایشنامه همهی افتادگان
ساموئل بکن
ترجمه مراد فرهادپور/ مهدی نوید
نیمساعتی به حرکت قطار مانده؛ روی یکی از نیمکتهای جلوی راهآهن مینشینم تا آفتاب گرم و مطبوع نم موهام را خشک کند. همین که مینشینم چشمم به مردی میخورد که دو ردیف جلوتر روی یک سکو نشسته است. مرد میانسال است و تقریبا چاق. رنگ پوستش تیره است و کدر. اطرافش دو عصا، یک پتوی چرکمرده و رنگ و رورفته، یک ساک بزرگ، مقداری رخت و لباس و یک جفت کفش پخش و پلا شده. مرد طوری روی سکو لمیده که انگار توان اینکه راست بنشیند ندارد. توی همان حالت هر چند دقیقه یکبار، به ناگاه از درد هوار میکشد. پیراهنش را تا نیمه میدهد بالا. این کار را طی چند مرحله و با هزار تقلا انجام میدهد. شکمش حسابی گرد و بادکرده است. دست میکشد روی شکمش و داد میکشد. بعد دستش را میکشد به پشتش و باز هم دادش میرود به آسمان. دستش را میچرخاند پی منبع دردی که امانش را بریده اما انگار نمیتواند پیدایش کند. چقدر شبیه آن مردی است که میگفتی از فرط درد، شکم خودش را پاره کرده. اصلا انگار خود آن مرد است. با این تفاوت که این یکی حتی توانش ندارد برای نجات خودش، چاقویی توی تنش فرو کند.
موی عزرائیل به تن کسی بودن: کنایه از اقتدار و جربزه داشتن؛ قدرت ترساندن داشتن: مرد باید موی عزرائیل به تنش باشد و کلاهش پشم داشته باشد تا بتواند زنداری بکند.
از فرهنگ عامیانه فارسی
گويند: روزی، زنی كه يتيمدار بود به نزد قائم مقام، صاحب كتاب منشئآت و وزير محمدشاه آمد و گفت: زنی هستم كه يتيم دارم و غذا برای فرزندان يتيم خويش میخواهم.
قائم مقام نام او را پرسيد و آن زن گفت: نامم «مرجمک» است.(مرجمک در آذری به معنی عدس است)
قائم مقام، قلم به دست گرفت و نگاشت:
انباردار!
ارزنی آمد مرجمک نام، گندمگون، ماش فرستاديم نَخود آمد. برنجَش دهيد كه بِرَنج است.
به این معنی که: اگر زنی گندمگون پیشَت آمد که نامش مرجمک بود، خود سر نیامده بلکه ما فرستادیمش. به او برنج دهید که در سختی و تنگدستی است.
فیلم از تاتر قائم مقام که این شبها در باغ نگارستان در حال اجراست.
کج گفتن و رج گفتن: سخنهای تند و سخنهای خوش گفتن، گاهی درشتی و گاهی نرمی کردن: "بابام که میگفت: اگر آبجیم کج میگوید رج هم میگوید؛ مادرم میگفت: از گوشت چه دیدهام که از کوفته که صد دسته به سر خورده ببینم.
از فرهنگ فارسی عامیانه
نه داوودم که حنجرهام را
از گِل بهشت سرشته باشند
نه از فرشتگانم که خلقم ابتدا به ساکن!
سرشته از خاک همین خرابشدهام
که در مردابهایش
شادابترین گُل جهان که بروید
نامش پسوند مرگ را
تا ابدالدهر يدک خواهد کشید
عباس صفاری
کلاه علی را سر ولی گذاشتن/ کلاه تقی را سر نقی گذاشتن:
کنایه از حق کسی را به حساب خود به دیگری دادن؛ زندگی خود را از راه معامله با اموال دیگران تأمین کردن: من هر چه دارم از کتاب دارم. اگر کتاب نبود حالا وردست بابام فرش میفروختم و کلاه علی را سر ولی میگذاشتم.
از فرهنگ فارسی عامیانه
