uz
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Kanalga Telegram’da o‘tish
1 979
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kunlar
+1930 kunlar
Postlar arxiv
Repost from Saved Messages
نمی‌توانم با این آدم‌ها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساخته‌اند خو بگیرم. انگار همه‌چیزشان تصنعی‌است. لبخند‌هایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم می‌زنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشه‌های خودشان. آدم‌ها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکه‌هایی از دیگرانند.

من هیچ‌وقت واقعاً در لحظه حضور ندارم و همیشه بخشی از من زیر آواری‌ست که هیچ‌کس آن را هرگز نخواهد دید.

وقتی تمامی نگاه‌ها قضاوت بود، نگاه او عشق بود. محبت بود. گرما بود. از تمام حرکاتش صمیمیت می‌تراوید و محبت می‌بخشید و تن زخمی‌ام را شفا می‌داد. گه‌گاهی که خسته می‌شدم، به صورتش نگاه می‌کردم. صورتش خود خود زندگی بود که به من لبخند می‌زد.

1767

از پیکر در حال تجزیه‌ی من، گل‌هایی خواهند رویید و من در آن گل‌ها خواهم بود و این جاودانگی‌ست.

بعضی نبودن‌ها شبیه خاموش شدن یک چراغ نیستند. شبیه این هستند که خود تاریکی، آدرس خانه‌ات را یاد بگیرد.

‏چرا هر آنچه که هست، مرا به یاد هر آنچه که نیست می‌اندازد؟

او شبیه وطن بود. زخمی، غمگین، زیبا و همیشه در حال جنگ. و من شبیه یک وطن‌پرست عاشق ویرانه‌هایش بودم.

حتی اگر میان‌مان دیوار بکشی، در نهایت آن دیوار را به رنگی که تو دوستش داری نقاشی خواهم کرد.

انسان‌های بسیار باهوش نمی‌توانند شرور باشند زیرا شر نیازمند نوعی حماقت و محدودیت در اندیشه است.

آدم آن‌قدر به دردش عادت می‌کند که اگر یک روز بیدار شود و هیچ زخمی نداشته باشد، احساس می‌کند مهم‌ترین بخش وجودش را از دست داده است.

Lord-Huron-The-Night-We-Met-320.mp38.31 MB

Repost from N/a
Lord-Huron-The-Night-We-Met-320.mp38.31 MB

من آدم دلگیری‌های کوچکی هستم که بیشتر وقت‌ها آنقدر کوچک‌اند که آدم حتی بی‌خیال به روی کسی آوردن‌شان می‌شود. ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوس در دست آدم‌اند؛ با این‌که قرار نیست او را بکشند ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر می‌کنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آن‌ها را حس خواهد کرد و آن‌ها را تا همیشه‌ با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بی‌مورد همیشگی و تیغ‌تیغ‌کننده‌ از جایی نامعلوم در ناکجای خانه‌های ذهن آدم، که آدم فراموش‌کار دلیلش را هم گاهی فراموش می‌کند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.

حتی به هنگام کودکی وقتی رفقایم به اسباب‌بازی‌ها نگاه می‌کردند، من به مردی نگاه می‌کردم که آن‌ها را می‌فروشد.

+7
01_THE FIRST SIGH.mp33.28 MB

آدم فکر می‌کند اندوه، با گریه خودش را ثابت می‌کند. اما بعضی فقدان‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که حتی اشک هم جرئت نزدیک شدن به آن‌ها را ندارد. پس از تو و در تمام این روزها در من چیزی تمام نشد، از جا کنده شد. نه می‌توانم فقدان تو را به سوگ و عزا بنشینم، نه عمق ریشه‌ی دوانیده‌ات در قلبم را انکار. میان وانفسای تاریخ بی‌حرکت مانده‌ام. مانند خانه‌ای که ستونش را برداشته‌اند و هنوز نفهمیده باید فرو بریزد. هیچ جمله‌ای اندازه‌ی این نبودن نیست. هر کلمه‌ای که می‌نویسم در کنار آن‌چه که از دست داده‌ام کوچک و بی‌اعتبار به نظر می‌رسد. آدم وقتی تکیه‌گاهش را از دست می‌دهد، زمین نمی‌خورد؛ فقط دیگر نمی‌داند روی چه ایستاده است.

چشم‌های تو زیباترین چشم‌هایی است که آدم می‌تواند ببیند. و نگاهت همه‌ی آفتاب‌های یک کهکشان است، سپیده‌دم همه‌ی ستاره‌ها.

بدتر از همه این است که از خودت می‌پرسی فردا چطور قدرتی پیدا می‌کنی که دوباره همان‌ کاری را که دیروز کرده‌ای و از مدت‌ها پیش هم غیر از آن کار نکرده‌ای ادامه بدهی؟ از کجا قدرتش را پیدا می‌کنی که این کارهای پوچ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچ‌کجا نمی‌رسند، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خردکننده، تلاش‌هایی را که همیشه مرده‌زاد به دنیا می‌آیند، پیش ببری؟ و این همه به ‌خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشوره‌ی فردا که هر بار شکننده‌تر و کثیف‌تر از روز پیش است، سقوط کنی؟ شاید هم پیری آب زیرکاه باشد که می‌آید و تهدیدمان می‌کند. دیگر آنقدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی، موضوع این است. همه‌ی جوانی‌ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت، واقعیت بمیرد. حالا از شما می‌پرسم، وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی، کجا باید بروی؟ واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته‌ام خودکشی کنم.

اگر راه بودم به شهری آرام منتهی می‌شدم، اگر خانه بودم پناه فراری می‌شدم و اگر مسیح بودم تمام مردگان را زنده می‌کردم. اگر امید بودم در کنج قلب‌های منتظران چمباتمه می‌زدم و تکان نمی‌خوردم، اگر باد بودم از موهای پریشان دختران می‌گذشتم واگر طوفان بودم پادگان‌ها و توپ‌خانه‌ها را ویران می‌کردم. اگر پرنده بودم، پشت پنجره‌ی‌ مادری غمگین و چشم انتظار می‌نشستم و آرام به شیشه‌ها نوک می‌زدم. اگر شادی بودم، جهان را روشن می‌کردم عزالدین اما اگر غم هم بودم تمام نمی‌شدم. اگر اشک بودم بسیار سرازیر می‌شدم، خون را می‌شستم.
نامه‌ی‌ دریابند به عزالدین