Saved Messages
Відкрити в Telegram
1 971
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
+1230 днів
Архів дописів
1 971
آن شب مراد من که خبر مرگ مرا طعنه به روی تو زنند، شب سختی خواهد شد، مرا که در آن سختی خوابیده و دور و بیتأثیرم، ببخش.
1 971
او ماه بود، گاهی کامل و پر نور و گاهی زخمی و رنگپریده. اما این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد، ماه برای آسمان همیشه ماه است.
1 971
حتی نمیتوانی تصمیم بگیری که بروی قدم بزنی؛ مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی.
📚خاطرات روزانه
1 971
بعضی درها را نه از سر خشم میبندی، نه به امید بازگشت باز میگذاری. تنها یک روز میبینی که دیگر چیزی در آن سوی در نیست [و شاید هیچوقت هم نبوده است].
1 971
از مردمگریزیام احساس گناه نمیکنم، هرچند گاهی ممکن است بابتش تأسف بخورم چون تنهاییام دردناک است. اما وقتی وارد دنیا میشوم، احساس سقوط اخلاقی به من دست میدهد! حسی مانند گشتن به دنبال عشق در فاحشهخانه.
1 971
من میروم و کلید این خانهی دلگیر را زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت. دلتنگ که شدی، آمدی نبودم، نگرد. باران هرگز شبیه آنچه بود به آسمان برنمیگردد.
1 971
از روز اولی که با تو سفر کردم، سوراخهای قایقات را دیدم. با این حال با تو دل به دریا زدم به این امید که عشق، معجزهها میسازد. نساخت.
1 971
گاهی به من سخت بگیر. وقتهایی که زیادی در خودم فرو میروم. مرا بیرون بکش آن زمانی که زیادی فکر میکنم، فریاد بزن و بگو بس است. همان زمانها که خودم را سرزنش میکنم، جلوی مرا بگیر و وقتی میگویم دیگر نمیتوانم، باورم نکن. دست مرا بگیر و بگو فقط امروز را دوام بیاور. من قول نمیدهم که همیشه قوی باشم. قول نمیدهم دیگر غمگین نباشم و حتی زندگی را ادامه بدهم. قول نمیدهم به آن اتاق تاریک و نمور کنج سرم برنگردم. اما قول میدهم اگر تو گفتی و من صدای تو را شنیدم، بار دیگر تلاش کنم.
1 971
میدانید، من از آن آدمهاییام که میخواهم بدی کنم، اما بدیام خوبی از آب درمیآید.
📚نازنین
1 971
آمدنت را جشن میگیرم. نه به این خاطر که به تنهاییام پایان دادی. بلکه به این دلیل که به من یادآوری کردی که این خانهی از رونق افتاده هنوز میتواند میزبان قابلی باشد. با همهی تاریکیاش.
1 971
فکر میکنم یک جایی «بهتر شدن» میتواند خودش تبدیل به خستگی شود. اینکه مدام خودمان را با نسخهای خیالی مقایسه کنیم که باید آرامتر، موفقتر، قویتر، داناتر، شادتر و بیاشتباهتر باشد. گاهی واقعا لازم نیست بهتر باشیم؛ فقط لازم است واقعی باشیم.
1 971
آدمی که میتواند غم خود را به صورتی بروز دهد که از آن حاصلی زیبا و بدون آسیب به بشریت خلق شود، چون تصویری بر بوم و یا نگاتیو، طرحی پیاده شده بر تار و پود نخ یا پارچه، صدایی خوش بر تاری و یا پوستین آهو، خوشبخت است. بسیاری غم خود را فروخورده و به خشم و نفرتی غیرقابل جبران تبدیل ساخته و مجبور به نابودی قلب خود و دیگران میشوند. غم در پوشش هر لهجه و گویش و زبانی، در قالبهای مختلف شعر و ادبیات هم که باشد، تو را با خودش میبرد. شاید بگویی شادی نیز چنین است؛ اما برای من این مسئله در مورد شادی چنین قدرتمند صدق نمیکند. گاها به این فکر می کنم که نوای غم چیست؟ طنین صدای او از کجا شروع میشود که همان ابتدا به جانم مینشیند، میدانم که قدرتی عجیب و غریب دارد، آنقدر قَدَر است که میتواند در لابهلای خندههای گاهوبیگاهم هم خودنمایی کند. هر بار که گوشم این نوا را میشنود، پندارم این است که همین حالا از سر مزار عزیزی برگشتهام که پارهی تنم بوده است. انگار خودم هم زیر خاک مدفون شدهام با او. حالا من ماندهام تنها و بر سر مزاری میگریم که بخشی از خودم هم آنجاست. همینقدر دردناک، همینقدر تاریک، همینقدر سرد.
1 971
از یک جایی به بعد، دیگه احساس ناکافی بودن هم نمیگیری چون اینطوری هستی که خب باشه، من کمم، حالا که چی؟
1 971
من خبرهی این هستم که همه چیز را بدانم و طوری رفتار کنم که انگار روحم خبردار نیست. و ذاتا هم انسان غمگینی هستم. پس اگر دیدی به تو در سکوت لبخند میزنم، احتمالا دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید.
