es
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Ir al canal en Telegram
1 965
Suscriptores
+324 horas
Sin datos7 días
-930 días
Archivo de publicaciones
آدمی که می‌تواند غم خود را به صورتی بروز دهد که از آن حاصلی زیبا و بدون آسیب به بشریت خلق شود، چون تصویری بر بوم و یا نگاتیو، طرحی پیاده شده بر تار و پود نخ یا پارچه، صدایی خوش بر تاری و یا پوستین آهو، خوش‌بخت است. بسیاری غم خود را فروخورده و به خشم و نفرتی غیرقابل جبران تبدیل ساخته و مجبور به نابودی قلب خود و دیگران می‌شوند. غم در پوشش هر لهجه و گویش و زبانی، در قالب‌های مختلف شعر و ادبیات هم که باشد، تو را با خودش می‌برد. شاید بگویی شادی نیز چنین است؛ اما برای من این مسئله در مورد شادی چنین قدرت‌مند صدق نمی‌کند. گاها به این فکر می کنم که نوای غم چیست؟ طنین صدای او از کجا شروع می‌شود که همان ابتدا به جانم می‌نشیند، می‌دانم که قدرتی عجیب و غریب دارد، آن‌قدر قَدَر است که ‌می‌تواند در لابه‌لای‌ خنده‌های گاه‌وبیگاهم هم خودنمایی کند. هر بار که گوشم این نوا را می‌شنود، پندارم این است که همین حالا از سر مزار عزیزی برگشته‌ام که پاره‌ی تنم بوده است. انگار خودم هم زیر خاک مدفون شده‌ام با او. حالا من مانده‌ام تنها و بر سر مزاری می‌گریم که بخشی از خودم هم آن‌جاست. همین‌قدر دردناک، همین‌قدر تاریک، همین‌قدر سرد.

‏از یک جایی به بعد، دیگه احساس ناکافی بودن هم نمی‌گیری چون اینطوری هستی که خب باشه، من کمم، حالا که چی؟

من خبره‌ی این هستم که همه چیز را بدانم و طوری رفتار کنم که انگار روحم خبردار نیست. و ذاتا هم انسان غمگینی هستم. پس اگر دیدی به تو در سکوت ‌لبخند می‌زنم، احتمالا دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید.

از پلیدی‌های استبداد، یکی هم این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر می‌کند. استبداد کارش این است که هر روز آدم‌های بیشتری‌ را مجبور به انتخاب بین «شرافت» و «آسایش» کند. 📚 قدرت بی‌قدرتان

آدم می‌بایست با یک سری چیز‌ها تنها روبرو شود. مثلا این که چقدر پست است. اینکه چقدر ناتوان است. اینکه چقدر فکر می‌کند قدرتمند است و هیچ قدرتی ندارد، ما چه چیزی نرم‌تر و منعطف‌تر از احساسات در دنیا داریم که نشود بر آن مسلط شد؟ اصلا سؤال اصلی اینجاست چیز دیگری هست که بشود بر آن چیره شد به جز خود؟ آن خود بی‌خودی که گاهی از فرط بی‌خودی‌اش خود هم پشت آن نمی‌ایستد و دور می‌ایستد و راهش را جدا می‌کند؟ احتمالا می‌خواهی بگویی که از فرط انعطاف، شکستن‌ش سخت است و مهارش دلی جگرتر از این می‌خواهد، می‌دانم. گفته‌های تو را همه از برم عزیزم. این هم شکل دیگری از مغلوبی من است که همه چیز را می‌دانم اما نمی‌توانم. دانستن به انسان قدرت مضاعف می‌دهد. آرامش خیال می‌دهد که بروی با هرچه دوست داری بجنگی. اگر آرامش خیال می‌داشتم، این همه جنگ نمی‌داشتم. یک دالون پیچ اندر پیچ و تاریک که با اینکه از برم‌اش، هر بار در آن گم‌ می‌شوم، این هم یک مغلوبه‌ی دیگر.

Repost from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا این‌قدر غمگینم، پاسخ می‌دهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست! هیچ سبز زنده‌ای نیست. احتمالاً می‌خندی و می‌گویی: «همین؟» بله همین. این کامل‌ترین جوابی‌ست که می‌توانم به چنین سوالی بدهم! این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند. یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد. یعنی آدم‌های این خانه از هم خسته‌اند، از خودشان خسته‌اند. یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمی‌کنیم. یعنی همه‌چیز آن‌قدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است! هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقه‌ی بلندی و هیچ برگ پهنی نمی‌تواند این فاصله‌ها را پر کند.

Repost from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا این‌قدر غمگینم، پاسخ می‌دهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست. هیچ سبز زنده‌ای نیست. احتمالاً می‌خندی و می‌گویی: «همین؟» بله همین. این کامل‌ترین جوابی‌ست که می‌توانم به چنین سوالی بدهم. این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند. یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد. یعنی آدم‌های این خانه از هم خسته‌اند، از خودشان خسته‌اند. یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمی‌کنیم. یعنی همه‌چیز آن‌قدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است. هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقه‌ی بلندی و هیچ برگ پهنی نمی‌تواند این فاصله‌ها را پر کند.

گاهی هم آدم دلش می‌خواهد شب‌ها کنار پنجره بنشیند. آسمان را نگاه کند. و ستاره‌ها را، بی‌آنکه بداند چندتایند بشمارد. و برای لحظاتی، نه گذشته‌ای باشد که بخواهد به آن فکر کند، نه فردایی که از او چیزی بخواهد. فقط خودش باشد و شب و سکوت. و آن آدم خسته‌ای که پشت تمام نقش‌های بزرگسالی، هنوز گاهی دوست دارد هیچ مسئولیتی نداشته باشد و تنها به آسمان نگاه کند.

Diego-Moreno-Bella-Chao-320.mp37.75 MB

آن‌ها چرت و پرت می‌گویند. و پیوسته می‌گویند. اما بگذار سکوت آخرین سلاح تو باشد. تیغی که هرگز تیز نگردد الا به گذر زمان.

تو مرا از چنگ نومیدی که می‌رود تا خرد را در من ببلعد بیرون بکش.

به تو می‌شود تکیه کرد و نگران افتادن نبود.

Repost from Saved Messages
نمی‌توانم با این آدم‌ها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساخته‌اند خو بگیرم. انگار همه‌چیزشان تصنعی‌است. لبخند‌هایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم می‌زنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشه‌های خودشان. آدم‌ها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکه‌هایی از دیگرانند.

من هیچ‌وقت واقعاً در لحظه حضور ندارم و همیشه بخشی از من زیر آواری‌ست که هیچ‌کس آن را هرگز نخواهد دید.

وقتی تمامی نگاه‌ها قضاوت بود، نگاه او عشق بود. محبت بود. گرما بود. از تمام حرکاتش صمیمیت می‌تراوید و محبت می‌بخشید و تن زخمی‌ام را شفا می‌داد. گه‌گاهی که خسته می‌شدم، به صورتش نگاه می‌کردم. صورتش خود خود زندگی بود که به من لبخند می‌زد.

1767

از پیکر در حال تجزیه‌ی من، گل‌هایی خواهند رویید و من در آن گل‌ها خواهم بود و این جاودانگی‌ست.

بعضی نبودن‌ها شبیه خاموش شدن یک چراغ نیستند. شبیه این هستند که خود تاریکی، آدرس خانه‌ات را یاد بگیرد.

‏چرا هر آنچه که هست، مرا به یاد هر آنچه که نیست می‌اندازد؟

او شبیه وطن بود. زخمی، غمگین، زیبا و همیشه در حال جنگ. و من شبیه یک وطن‌پرست عاشق ویرانه‌هایش بودم.