uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

[پنبه🌸]

[پنبه🌸]

Yopiq kanal

پنبه، ماما♥️👼🏻

Ko'proq ko'rsatish
1 035
Obunachilar
-124 soatlar
-137 kun
-3630 kun
Postlar arxiv
photo content
+1

دیروز یه جنگی راه انداختم که امروز از ظهر اومدم همه یا خونه نیستن یا ساکتن. صدایی نبوده از اون موقع.✨🙂

دیروز همه رو جر دادم که شما شعور ندارید کسی که از سرکار ا‌ومده رو بیدار نکنید. امروز که سکوته تو همون ساعت بیدار شدم خودم.🙂🎀

حق با خودم بود. امروز یهو جنی شد رید به دختره اتاق عملی‌مون. واقعا رید. خیلی افتضاح شد جو. دختره یکم گریه کرد. بعدشم پای سرپرستارمون باز شد و جالب نبود کلا وضعیت.

یک چای چیه؟ نتونستم برم چای بخورم. شیرینی سزارین دومی داشت خفه‌م می‌کرد :)) همون حین آقای شمبولیان اومد ازم یه چیزی خواست دهنم پر بود نتونستم حرف بزنم🎀

امروز مطمئنم تو کل اتاق عمل و بلوک هیچ‌کس اندازه‌ی من سگ‌دو نزد. یعنی کلا داشتم می‌دویدم :)))

به سرپرستارم آقای شومبولیان گفتم چی شد پرسیدین ماه بعد اینجام یا نه؟ گفت زنگ زدم. خیلی بهشون گفتم. حتی خواهش کردم گفتم خواهشا بذارید این ماه رو اینجا بمونه من نیرو ندارم. گفتن نه بخش هم خروج داره. و اینگونه تا پنجشنبه اینجام. بعدش واقعی سیکتیر به بخش.

امروز خیلی کسشر و مزخرف بود تکرار نشود لطفا. (مطمئنم بدترش هم قراره بشود.)

بچه‌ها فکر کنم چرب کردن برای کونم.🙂 سه تا از نیروهاشونم دارن میرن.🙂

سرپرستار ج‌ز زنگ زد گفت از ۲‌ام می‌خوام مریض بدم بهت. قبلش دوتا شیفت عصر بیا.(بعد از صبح که اتاق عملم) امروز می‌تونی؟ گفتم نه اصلا :)) گفت خب کی میتونی :)) اول گفتم سه شنبه و چهارشنبه لانگ میام. بعدش زنگ زدم گفتم نه ولش کن همون چهارشنبه رو لانگ میام، جمعه هم صبح میام =))))))))) هیچی دیگه. برگشت گفت شنیدم خیلی دختر زرنگ و با استعدادی هستی (حمال) گفتم عه نه بابا کی گفته(با خنده و کیرخر) گفت می‌رسه دیگه خبرا🙂

واقعا حس می‌کنم الاناست که بمیرم :))

با هشتاد درصد شارژ گوشی برگشتم خونه. حمالی تراز.

عه اینو ساعت ده نوشتم تا بفرستم یک بگایی دیگه پیش اومد.🙂🤣

صبح با چشم‌های پف کرده پاشدم اومدم شیفت. تا ناموس خط‌چشم کشیدم که معلوم نشه. دوتا سزارین اورژانسی اومد پشت سرهم.🙂 الان هم بدنم درد می‌کنه هم بغض کردم دوباره.

گریه‌م بند نمیاد. تسلیت به سردردم.

واقعا هرکی خواست بیاد رشته‌های اینجوری استرس‌دار و سنگین با پشت دست بزنید تو دهنش. من نمی‌دونم وقتی می‌تونستیم بریم هوشبر بشیم چرا این گه رو خوردیم که الان وضعمون اینه.

روانیشدم به معنی واقعی کلمه. هی تا میام خوب شم دوباره بغض می‌کنم. فکر نکنم فقطم مربوط به امروز باشه. جرقه شد.

دوباره دعوام شد باهاشون و دوباره دارم گریه می‌کنم. باورم نمی‌شه خیلی وقت بود اینجوری گریه نکرده بودم. شاید یکی دوسال. سگ بشاشه به این کار کردنم روان خودم و بقیه رو واسه اینکه پونصد بار از خواب بیدارم کردن پاشوندم.

به دکتر بیهوشیه گفتن می‌خوای چیکار کنی بعد طرحت؟ گفت یه مدت استراحت. کار نمی‌کنم. بیینم این چه کاری بود با زندگیم کردم =))))))))) بعد از اون‌ور بچه‌های هوشبر و اتاق عملمون می‌گفتن دیگه شماها اینو می‌گید ما چی بگیم. راستم می‌گن. هرکسی اندازه‌ی خودش بدبخت شده.

نمی‌دونم خاصیت طرحه یا امروز همه حرفای ناامید کننده می‌زدن یا چی. ولی حس می‌کنم به پوچی رسیدم. از زندگی‌ای که ۱۸ سالگی انتخاب کردم که بسازم یک کیر کوچک نصیبم شد تو این مملکت. نمی‌دونم شایدم تقصیر خودمه. هرچیه خوشحال و راضی به نظر نمیام.