1 035
Obunachilar
-124 soatlar
-137 kun
-3630 kun
Postlar arxiv
1 035
دیروز یه جنگی راه انداختم که امروز از ظهر اومدم همه یا خونه نیستن یا ساکتن. صدایی نبوده از اون موقع.✨🙂
1 035
دیروز همه رو جر دادم که شما شعور ندارید کسی که از سرکار اومده رو بیدار نکنید. امروز که سکوته تو همون ساعت بیدار شدم خودم.🙂🎀
1 035
حق با خودم بود. امروز یهو جنی شد رید به دختره اتاق عملیمون. واقعا رید. خیلی افتضاح شد جو. دختره یکم گریه کرد. بعدشم پای سرپرستارمون باز شد و جالب نبود کلا وضعیت.
1 035
یک چای چیه؟ نتونستم برم چای بخورم. شیرینی سزارین دومی داشت خفهم میکرد :)) همون حین آقای شمبولیان اومد ازم یه چیزی خواست دهنم پر بود نتونستم حرف بزنم🎀
1 035
امروز مطمئنم تو کل اتاق عمل و بلوک هیچکس اندازهی من سگدو نزد. یعنی کلا داشتم میدویدم :)))
1 035
به سرپرستارم آقای شومبولیان گفتم چی شد پرسیدین ماه بعد اینجام یا نه؟ گفت زنگ زدم. خیلی بهشون گفتم. حتی خواهش کردم گفتم خواهشا بذارید این ماه رو اینجا بمونه من نیرو ندارم. گفتن نه بخش هم خروج داره. و اینگونه تا پنجشنبه اینجام. بعدش واقعی سیکتیر به بخش.
1 035
سرپرستار جز زنگ زد گفت از ۲ام میخوام مریض بدم بهت. قبلش دوتا شیفت عصر بیا.(بعد از صبح که اتاق عملم) امروز میتونی؟ گفتم نه اصلا :)) گفت خب کی میتونی :)) اول گفتم سه شنبه و چهارشنبه لانگ میام. بعدش زنگ زدم گفتم نه ولش کن همون چهارشنبه رو لانگ میام، جمعه هم صبح میام =)))))))))
هیچی دیگه. برگشت گفت شنیدم خیلی دختر زرنگ و با استعدادی هستی (حمال) گفتم عه نه بابا کی گفته(با خنده و کیرخر) گفت میرسه دیگه خبرا🙂
1 035
صبح با چشمهای پف کرده پاشدم اومدم شیفت. تا ناموس خطچشم کشیدم که معلوم نشه. دوتا سزارین اورژانسی اومد پشت سرهم.🙂 الان هم بدنم درد میکنه هم بغض کردم دوباره.
1 035
واقعا هرکی خواست بیاد رشتههای اینجوری استرسدار و سنگین با پشت دست بزنید تو دهنش. من نمیدونم وقتی میتونستیم بریم هوشبر بشیم چرا این گه رو خوردیم که الان وضعمون اینه.
1 035
روانیشدم به معنی واقعی کلمه. هی تا میام خوب شم دوباره بغض میکنم. فکر نکنم فقطم مربوط به امروز باشه. جرقه شد.
1 035
دوباره دعوام شد باهاشون و دوباره دارم گریه میکنم. باورم نمیشه خیلی وقت بود اینجوری گریه نکرده بودم. شاید یکی دوسال. سگ بشاشه به این کار کردنم روان خودم و بقیه رو واسه اینکه پونصد بار از خواب بیدارم کردن پاشوندم.
1 035
به دکتر بیهوشیه گفتن میخوای چیکار کنی بعد طرحت؟ گفت یه مدت استراحت. کار نمیکنم. بیینم این چه کاری بود با زندگیم کردم =)))))))))
بعد از اونور بچههای هوشبر و اتاق عملمون میگفتن دیگه شماها اینو میگید ما چی بگیم. راستم میگن. هرکسی اندازهی خودش بدبخت شده.
1 035
نمیدونم خاصیت طرحه یا امروز همه حرفای ناامید کننده میزدن یا چی. ولی حس میکنم به پوچی رسیدم. از زندگیای که ۱۸ سالگی انتخاب کردم که بسازم یک کیر کوچک نصیبم شد تو این مملکت. نمیدونم شایدم تقصیر خودمه. هرچیه خوشحال و راضی به نظر نمیام.
