Nothing But A Monster
Kanalga Telegram’da o‘tish
To become a star, you must burn. t.me/HidenChat_Bot?start=6274220584
Ko'proq ko'rsatish754
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kunlar
-930 kunlar
Postlar arxiv
به هر حال در این لحظه بشدت دلتنگ هستم و خوش به حال کسایی که با پدر و مادرشون زندگی میکنن.
Repost from What is your desire?
این قضیه واقعاً جالبه که توی اکثر مواقع، بدن آسیبهای جزئی خودش رو خودش با مرور زمان درمان میکنه. مثلاً اگر پوسیدگی جزئی و سطحی دندان داشته باشین و بهداشت دهانی رو خوب رعایت کنید سیستم ایمنی خودش اون پوسیدگی رو درمان میکنه. یا اگر شکستگی جزئی استخوان وجود داشته باشه توسط بدن درمان میشه. یا اگر زخمی وجود داشته باشه دوباره بدن اون رو ترمیم میکنه.
نمیدونم خیلی بامزهست که همهچیز انقدر هدفمند برای بقا طراحی شده و همچنان من دلم میخواد بپرم توی جوب.
Repost from le vent nous portera
کمی گریه میکنم، دونهدونه جملهها رو مینویسم، شفافشون میکنم، به یک نفر که دیگه زنده نیست فکر میکنم، میخوام بنویسم از تو، و میخوام یک گوشه پیدا کنم و کتابم رو بخونم.
این همه آدم اومدن روی زمین، مدتی زندگی کردن، و رفتهان. تمامش همینه.
حرفها تاثیر عجیبی روی آدم میذارن یادمه یکی که در اون زمان برام عزیز بود در جوابم راجع به افسردگیم گفته بود تو کی افسرده نیستی؟
امروز با پارتنرم بیرون بودم و بشدت بداخلاق شدم چند روزیه٬ و معذرتخواهی کردم ازش و گفت اگر این باعث میشه حالت بهتر شه برای من هیچ مشکلی نداره.
و ناگهان یاد اون حرف افتادم. تو کی افسرده نیستی؟
نمیدونم عزیزم سوییچش اتصالی کرده میدم رسیدگی کنن خاموش شه.
Repost from N/a
وقتی آدمها نقش شرایط از پیش تعیین شدهٔ زندگی، مهمترینش کشور و جغرافیا، خانواده، شرایط مالی و جسمی و امتیازات اجتماعی رو در رسیدن به موفقیت نادیده میگیرن، دلشکسته میشم. اصلاً موفقیت چی هست که تو به سادگی تعریفش میکنی و براش چارچوب در نظر میگیری؟
امروز فیلسوف مرده رو دیدم بعد از مدتها٬ که بر خلاف ادعاهاش زنده به نظر میرسید٬ و یهو دیدم یک پاکت کتاب بهم داد که شنیدم Reading Slumpای. به حرفهای نچندان معقولانهم گوش داد٬ گذاشت یکی دو قطره اشک بریزم٬ باهام تا کتابفروشی اومد و بعد هم بین دو بسته استیکر مونده بودم و تهش یکی رو برداشتم٬ و دیدم دومی رو برام خریده.
خلاصه من با محبت دیدن کمی مشکل دارم. ازم که تعریف میکنن میخوام فرار کنم٬ و وقتی بهم محبت میشه میخوام یک چاله بکنم و بندازم خودم رو توش و تا مدت خوبی ازش درنیام. ولی یک سری آدمها٬ فقط یک سری آدمها هستن که بهشون این اجازه رو میدم. چون میدونم میتونم بهشون اعتماد کنم.
به هرحال این یک قدردانی از دوست مردهمه. خیلی دربارهی خودم حرف نزنم.
