Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈
🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖
📈 Telegram kanali 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 analitikasi
🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 (@dastankadaa) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 28 011 obunachidan iborat bo'lib, Erotika toifasida 12 232-o'rinni va Eron mintaqasida 12 134-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 28 011 obunachiga ega bo‘ldi.
13 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 554 ga, so‘nggi 24 soatda esa 22 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 32.55% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 9.62% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 9 118 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 2 695 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 22 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, وقت, چیز kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Kanal uchun tavsif kiritilmagan.
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 14 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Erotika toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 15 Iyul | +4 | |||
| 14 Iyul | +47 | |||
| 13 Iyul | +34 | |||
| 12 Iyul | +25 | |||
| 11 Iyul | +42 | |||
| 10 Iyul | +46 | |||
| 09 Iyul | +34 | |||
| 08 Iyul | +32 | |||
| 07 Iyul | +51 | |||
| 06 Iyul | +42 | |||
| 05 Iyul | +45 | |||
| 04 Iyul | +58 | |||
| 03 Iyul | +36 | |||
| 02 Iyul | +53 | |||
| 01 Iyul | +11 |
| 2 | 📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa | 2 299 |
| 3 | دوباره دور زد به طرف دیگه باغ رفت صدای موتور یا از دور یا از نزدیک شنیده میشد
به سنا گفتم بیا بریم وسط باغ دیده نشیم
رفتیم وسط من پیراهنم درآوردم رو زمین پهن کردم سنا هم مانتوشو درآورد پهن کرد زمین. هنوز استرس داشتیم سنا شلوار و شورتشو در آورد
: بخواب روی زمین برات لیس بزنم
خوابید یه کوس کوچولو اندازه ۳ انگشتم داشت
از بالای چوچولش گرفتم براش لیس زدم حسابی لیز بود طعم خیلی خوبی داشت
توی ابرا بودیم که صدا موتور قطع شد احساس کردم اون موتور سوار جامون رو پیدا کرده بود سنا هم دیگه حواسش به طرف صدا جلب شده بود آروم گفتم
:پاشو بریم اون طرف
سنا: نه الان میره
پنج شش دقیقه گذشت خبری نشد
: میشه برام ساک بزنی
سنا دو زانو جلوم نشست کمر بندم رو باز کرد
سنا:چرا سیخ نشده هنوز
: از استرسه تو ساک بزنی بزرگ میشه
تو اون حالت چند تا ساک پر توف زد خیلی حرفه ای ساک میزد و از پایین به چشمام نگاه میکرد معرکه ساک میزد ولی اثر نداشت
حالات داگی خوابید کیرمو بهش ساییدم هنوز نیمه شق بود لعنتی
: بیا من به پشت بخوابم تو بشین روش
نشست ولی کیرم نیمه شق بود داخل نمی رفت
باز چند صدا از طرف باغ همسایه اومد استرس به شهوت غالب شده بود
سنا:چرا بلند نمیشه
کوسش حسابی نمی داده بود کلا اطراف کیرم لیز شده بود کوسش رو رو کیرم می سایید لعنتی هم بلند نشد نمیدونم چی شد دیگه آبم اومد و به اطراف پاهام ریخت
حس خیلی بدی داشتم تا حالا اینطور نشده بودم
سنا:وا چی زود شد
: شرمنده اصلا نمیدونم چرا اینطور شد بخدا از استرس مردم
سنا:باشه پاشو بریم
لباسها رو پوشیدیم و من اول از باغ خارج شدم بعد سنا اومد سوار ماشین شد تا خواستم راه بیافتم چند تا زن فضول به ما نگاه می کردند سنا سرش رو زیر داشبورد ماشین برد که نشناسن منم راه رو عوضی رفتم به بن بست رسیدیم
دوباره دور زدم چند تا مرد داشتن نگاه میکردن
: سنا بیا بالا اینطوری خیلی ضایع هست اگه پرسیدن می گیم مسافر اسنپی
سنا: بلند شد و به طرف من نگاه کرد و گفت این شهر مذهبیه خانمها پشت می شینن کسی جلو نمیاد
دوباره همون خانمهای فضول که کنار قبرستون نشسته بودن به ما نگاه می کردن
رد شدیم و جلو تر رفتیم هوا داشت تاریک میشد دیگه نمی شد جای دیگه رفت
: بخدا بازم شرمندم که اینطور شد اصلا آمادگی نداشتم
سنا:باشه مشکلی نیست باشه دفعه بعد جای امن
: بله واقعا اینجا به خانمها نمیشه نگاه کرد چه برسه به اینکه
چند دقیقه سکوت کردیم و فقط من به نیم رخ خوشگلش نگاه می کردم
سنا: میشه منو به یه جایی برسونی
چند خیابان رد کردم و دست دادیم پیاده شد
: بازم شرمنده وقتت رو گرفتم ولی بهترین روز عمرم با بهترین خانم دنیا برام بود
سنا:مرسی دفعه بعد
تو تاریکی محو شد و من باید دو ساعت دیگه رانندگی می کردم که به شهر خودم برسم
تو راه فقط خودمو نفرین میکردم واقعا حس خوبی نداشتم چند بار پیاده شدم آب زدم صورتم که یادم بره ولی همش تو اون لحظات بودم
تا رسیدم از تلگرام پیام اومده بود
سنا:سلام رسیدی
: بله ممنون رسیدم ممنون که برام وقت گذاشتی
یه استیکر گیف سکسی براش فرستادم
سنا:نشد که
: اره حیف
چند تا داستانی که تو سایت نوشته بودم اسکرین شات گرفتم براش فرستادم
سنا:اینا چیه
: من نوشتم
سنا:باشه میرم بخونم راستی مال خودمون رو هم بنویس می خوام بخونم
: اوکی
سنا:فعلا برم بخونم
سنا آفلاین شد اون داستانی (ایبرو) که نوشته بودم میدونستم دو ساعت وقت میبره خوندنش واسه همین رفتم خوابیدم
فرداش تلگرام رو باز کردم
سنا:خوندم عالی بود فقط واقعی بود
بخدا تا صبح نخوابیدم نوشتی که ایدز داری؟
؟!
جواب نوشتم
: نه بابا اون فقط داستان بود واقعی نبود
: چرا اینطور فکر کردی
آفلاین بود دیگه جوابی نداد بعد از دو روز تلگرام رو چک کردم
سنا:ببخش من نت نداشتم سرمم ب قدری شلوغ بود وقت نکردم بیام تل
داریم سفر میریم درگیر خرید خرت و پرتم
:خوش بگذره ممنون که جواب دادی
دیگه تا این لحظه جوابی رد و بدل نشده
این یک خاطره واقعی بود نمیدونم شاید تجربه هر دوی ما نابلدی ما بود چون هر دو قبلا فقط شریک زندگیمون رو تجربه کرده بودیم از دنیای متفاوت ولی با سرنوشت مشترک
سنا یه دختر ۲۲ ساله با نمک و دوست داشتنی که نمی خوام موجب رفتن تووکارهای سکسی بشه و از یه طرف عاشق اون لبخند و حرف زدنها و هات بودنش شدم شاید دفعه بعدی باشه یا نباشه ولی تجربه عجیبی بود
نوشته: فرشید | 2 329 |
| 4 | سکس استرسی با مطلقهی زیبا
#زن_مطلقه
این خاطره مربوط به پنجشنبه ۲ مرداد امساله یعنی سه چهار روز پیش قبل نگارش
البته اینو با اجازه خودش نوشتم
پنج شنبه بود هوا خیلی گرم بود ساعت ۴ عصر بود داشتم صفحه های انجمن شهوانی رو نگاه می کردم
از خودم بگم اسمم فرشید سن ۴۴سال قد ۱۸۰ وزن ۸۳ دو سال میشه به خاطر شکاکی های بی جا خانومم جدا شدیم زیاد به این سایت وارد میشدم تو یکی از صفحه های سایت یه خانم درخواست کمک برای آشنایی جهت ارسال عکس کرده بود خودشم از شهر خودش درخواست کرده بود من وارد پی وی شدم و نوشتم بیایید تلگرام براتون توضیح بدم شماره ای دی تلگرام داد رفتم تلگرام سرچ کردم یه اسم اول S گذاشته بود
من: سلام اصل میدی
سنا ۲۲ سال …
سنا : اصل میدی
من: جمشید ۴۴ … شرمنده راهنمایی چی لازم داشتید
سنا: گفتید اهل شهر… هستید؟ یعنی دو ساعت با ماشین با شهر من فاصله داشت
من: بله ولی چطور مگه راستی مجردید
سنا: بله طلاق گرفتم . میتونی اینجا بیای
من: کجا
سنا:شهر ما دیگه تا دو ساعته بیای
من: اره میتونم حتما
سنا:عکس خودت و کیرت رو برام بفرست
برام اول چت عجیب بود رفتم حموم یه عکس از خودم و سالار گرفتم با نابود کننده فرستادم بعد از یک دقیقه از طرف اون دوتا عکس نابود کننده اومد
عکسش رو باز کردم یه دختر بانمک و خوشگل
عکس دیگه رو باز کردم عکس کوسشو که تو حمام گرفته بود فرستاد واقعا عجب تیکه ای بود
سنا:خب حالا چی می تونی بیای؟
دو دل بودم فکر کردم که قطعا باید فیک باشه چون این دختر چطور به همسن باباش که باشم بیاد …
دوباره عکسم رو فرستادم
: ببین من اینم اگه پسند می کنی بیام
سنا:اره بابا خوبی خوشم ازت اومده من سن بالا دوست دارم
با عجله لباس پوشیدم ساعت پنج عصر بود یعنی دو ساعت راه تا شهر … اون بود
باز هم شک اومد سراغم
: سنا من میام مطمئنی
سنا:بخدا راست میگم بیای پشیمون نمیشی
با خودم گفتم جهنم اگه هم نشد یه گشتی و گذری زدم
ماشین رو روشن کردم راه افتادم تلگرامم هنوز روشن بود
سنا:چی شد میای
: اره راه افتادم ساعت ۷ اونجام
سنا:باشه منم میرم یه دوش بگیرم قرار میذاریم تو هم دوش بگیر ها اگه میخوای برات ساک بزنم
: من صبح دوش گرفتم
سنا:مال منم میخوری
: بله حتما عاشقشم
داشتم رانندگی می کردم و چند پیام اومد دیگه نتونستم ادامه بدم نزدیکیهای شهر… بودم تلگرام رو چک کردم
سنا:چرا جواب نمیدی نیومدی
به کنار جدا زدم نوشتم
: رسیدم کجا بیام؟ رانندگی می کردم نتونستم جواب بدم
سنا:بیا جلو دانشگاه …
با بلد به محل مورد نظر رسیدم
: من رسیدم کجایی الان
سنا:منم دارم با اسنپ میام
یک کم صبر کردم میدونستم سرکاریه حتما یه پسر دختر نما منو سرکار گذاشته یک درصد هم فکر نمی کردم بیاد
ده دقیقه صبر کردم به فکر برگشتن بودم
در جلو باز شد یه خانم وارد شد و نشست
سنا:سلام من اومدم
با تعجب نگاش کردم : جواب سلام دادم
:فکر نمی کردم اصلا بیای
سنا:دیدی که اومدم .خوبی؟
محو زیبایی این دختر شده بودم اصلا قیافش به کارها نمی خورد
قیافش درست مثل ترانه علیدوستی بود سبزه و بانمک .رژ لب بنفش زده بود خط چشمش اون چشمان بزرگ و سیاهش رو دو برابر زیباتر می کرد سایه بنفش رنگ هم روی پلکش میکاپ کرده بود چشماش با رنگ رژ لباش ست بود مانتو و شلوار کرمی رنگ جلو باز.
: واقعیتش اصلا باور نمی کنم که اومدی
سنا:چرا
: چون فکر می کردم فیکه سرکاریه
سنا:منم تازه به سایت اومدم اولین نفر هم شما به پستم خوردی
: پس خیلی خوش شانسم حالا کجا بریم من که جایی رو بلد نیستم
سنا:برو باغ خالم اینا. الان اونجا کسی نیست
: بیان ببینن آبرو نره؟
سنا:بهتر از این که جایی بریم گیر بیفتم
خلاصه من آدرس که نشون میداد با ماشین رفتیم در مورد خودمون حرف زدیم که سنا هم گفت یک سال نامزد مونده بود و طلاق گرفته بود
بعد ۱۰ کیلومتر به روستا رسیدیم از کنار یه قبرستان عبور کردیم
سنا: رسیدیم اینجاست؟
یه باغ کنار آسفالت بود پیاده شدیم رفتیم داخل باغ
باغ پر بود از علف و بوته
سنا:پتو نیاوردی؟
: وای یادم رفت شرمنده اصلا فکرشو نکرده بودم
سنا:باشه بیا سرپایی
دکمه ها مانتوشو باز کرد از زیر لباس نداشت کنار درختهای آلبالو بودیم میوه هاشو چیده بودن
یه سوتین زرد پوشیده بود با عشوه قشنگی سوتین رو پایین کشید دو تا سینه کوچک اندازه دو تا هلو بیرون افتادن ممه هاشو هاله خوشرنگ و بزرگی داشتن و نوکشون خیلی کوچیک بود معلوم بود که به بچه شیر نداده بود
با دستم سینه هاشو گرفتم و شروع به بوسیدن لباش کردم واقعا لبهای نرمی داشت
سرم رو پایین تر آوردم ممه هاشو میک می زدم یه دستم رو بردم پایین کون گرد و برجسته ای داشت باسنش رو از روی شلوارش می مالیدم عالی بود عالی
تو اول حس بودیم صدای یه موتور اومد برگشتم نگاه کردم . داشت دور ماشینم دور میزد خیلی هم گلچماق بنظر می رسید
به دونفر که از اونجا می گذشتند گفت: این ماشین ۲۰۶ مال شماست ؟ گفتن نه | 2 053 |
| 5 | سکس با مریم خانم مادر دوست دخترم (۱)
باسلام
بچه هامن اهل گزافه گویی نیستم ورود میرم سر اصل مطلب.
ماجرا برمیگرده به بعدازجدایی منو دوست دخترم برای همین تنها شده بودم چون دوست دخترم دیگه جوابمو نمیداد مجبور بودم که به مادرش زنگ بزنم این روال تاچندروزادامه داشت تا اینکه خود مریم خانم برا اینکه قید دخترمو بزنم بهم پیشنهاد دوستی داد اما گفت فقط در حد تلفن و پیامک؛منم چون مریم جون رو چندین بار از نزدیک دیده بودم به شدت وسوسه شدم آخه مریم زن جا افتاده ای بود و قد بلند اندام خوشگلی داشت خیلیم خوش قیافه بود،گذشت تا شب اول رابطمون بدون هیچ حرف قبلی مسیج داد که دوست داری از چی واست حرف بزنم منم بی رودروایسی گفتم ازسکس اونم کوتاهی نکردو پیامهای سکسی جذابی واسم فرستاد سه روز بعد از دوستیمون بهم زنگ زدگفت عصر شوهرم میره جلسه ان ای بچه ها هم نیستن تا اخر شبم برنمیگردن دوست داری بیای پیشم منم ازخداخواسته گفتم آره گفت دوست داری چی تنم کنم منم نوشتم هرچی میپوشی بپوش فقط سوتین تنت نکن ویه شلواری بپوش که خط کست قشنگ بیفته توش،
زمستانم بودهواسردهرجوری بودخودمورسوندم سرقراروتماس گرفتم گفتم جلودرم اونم سریع اومداستقبالم ازترس واسترس زیادموقعی که دروبازکردانگارندیدمش مدام میگفتم مریم کسی نیادبیچاره بشیم اونم گفت خیالت راحت به خودم که مسلط شدم دیدم تواطاق خوابشم ویهومریم رودیدم که بامیوه وشربت داره میادسمتم چیزی روکه میدیدم نمیتونستم باورش کنم اون آرایش ملایمی کرده بودویه تاپ قرمزنازک که سوتینم زیرش نبودکرده بودتنش یه شلوارک مشکی نازک چسبونم پوشیده بودکه خط شرتش وخط کسش قشنگ خودنمایی میکرد؛حالانشستیم جفتمون رومون نمیشه که براانجام سکس پیش قدم بشیم تااینکه مریم گفت نمیخای شروع کنی؟باشنیدن این حرفش من سریع لخت شدم وفقط شرت تنم بودمریمم اومدلخت بشه که گفتم خودم لختت میکنم،شروع کردم باهاش لب بازی کردن وبایه دستمم پستوناشوازرو لباس چنگ میزدم خیلی حشری بودمنم ازاینش لذت میبردم تاپشودرآوردم وسینه هاشوخوردم ودستموانداختم لای پاش چیزی روکه لای پاهاش حس کردم اصلاقابل بیان نیست اونم باکیرم ورمیرفت که گفتم عزیزم به زانوشو وبرام ساک بزن زیادواردنبوداماسعی خودشومیکردبعدازکلی لیس زدن کیرم درازش کردم روتختش وشلوارکشودرآوردم پاهاشوبازکردم خاستم شورتشوبزنم کنارکه منم کسشوبلیسم اماازبس کسش جاافتاده وبزرک بودتوشورت جانمیگرفت به اجبارشرتشودراوردم وشروع کردم به کس لیسی واقعاخیلی کس خوش طعمی بود چه سوارخ کون تمیزوتنگیم داشت خدایی ازخوردن کسوکونش سیرنمیشدم اولین پوزیشن پاهاشوبازکردم کیرموگذاشتم توکسش وای خدای من چه کس داغ وتنگی به کیرم فشارمیومدوصدای ناله مریم حس خوبی بهم میدادبعدازچنددقیقه کردن گفتم برگردوبه زانوشو وبرام قمبل کن وقتی اینکاروکرد تماشای اون کسش که افتاده بودلای پاهاش واقعالذت خاصی داشت دیدن کون بزرگ وسفیدش منوبدجوربه وجدمیاوردمنم البته کوتاهی نکردم وتاتونستم اب کسشوآوردم وقتی متوجه لرزش تنش شدم دهنموگذاشتم درکسش ودوباره شروع به لیس زدنش کردم فدای اون لزجی کسش بشم آخ که چه حالی میدادشنیدن ناله های مریم بیشترحشریم کرده بود،پوزیشن آخربه پهلوخابوندمش جوری که زانوهاش روچسبوندم به شکمش دوباره کس بزرگش افتاده بودلای پاهاش تاتونستم تلمبه زدم داشتم ارضامیشدم که گفتم آبمو میخوری یابریزم توکست اونم بی معطلی گفت میخام گرمی آبتوتوخودم حس کنم شایداون شب دوبرابرحالت عادی ازم آب اومد ازبس که کس حق وجاافتاده ای بود،بعدازارضاشدن جفتمون یه ربی تو بغل هم ولو شدیم و باهم لب بازی میکردیم که مریم بهم گفت اگه دوباره بخوام میتونی بکنیم منم گفتم اگه اینبار قول بدی آبموبخوری وبزاری ازکونم بکنمت چراکه نه ازخدامه:اگه ازاین داستان دیدم خوشتون اومد قسمت بعدش رو با جزئیات بیشتر براتون مینویسم.
فدای همتون سکسی باشید.
نوشته: shirazi | 1 805 |
| 6 | ش کنم بعد بکنمش ولی تامل را جایز ندیدم و به درخواست و خواهش خودش با یه حرکت تا ته میخ کفر را یه ضرب توی سرزمین اسلام فرو کردم اونم چنان جیغی زد که رامین از اتاقش پرید بیرون و اومد توی اتاق و کیر خونی من را دید چون کیرم رو از توی کس آبجیش درآورده بودم تا خود رامش خون کسش رو ببینه منم که واقعا داماد شده بودم و پرده بکارت یه دختر جوون شاه کس رو با کیرم پاره کرده بودم مست لذت بودم و اصلا حضور رامین رو به روی خودم نیاوردم و دوباره کیرم رو فرو کردم توی کسش و شروع کردم به تلمبه زدن و اونم شروع کرد به آخ جون آخ جون کردن و وسط آه و ناله های سکسیش میگفت جونننن ! داداش گلم ببین آبجی رامشت عروس شد ببین آقا مسعود رو دامادش کردم . خونای پرده بکارتم رو ببین . وای خدا این آقا مسعود چه خوب کس میکنه . آقا مسعود الآن شوهرم شده . بکن منو شوهر جونم محکمتر بکن و به داداشش گفت رامین جون از این به بعد بجز کونم آغوش کسم هم به روی کیرت بازه به شرطی که همین الان که پرده کسم خونیه توهم کیرتو بکنی تو کسم تا کیر تو هم پرده بکارتم را حس کنه و لمسش کنه . رامینم که هنگ بود و البته تحریک شده بود کیر سیخش رو از توی شلوارش در آورد و رفت جلوی رامش تا واسش ساک بزنه منم به محضی که رامین کیرش رو از دهن آبجیش درآورد سریع کشیدم کنار و اون اومد جای من وسط لنگ خواهرش و خوابید روش و شروع کرد به کردن کسش . جالبه که رامش بهم گفت بیا جلو میخوام کیرت رو لیس بزنم و طعم خون پرده خودم رو بچشم و در کمال حیرت کیرم رو حسابی لیسید و تمیزش کرد بعدم که رامین از روی کسش بلند شد همین کار رو با کیر داداشش کرد و بعدش گفت امروز که روز شگفتانه واسه کس منه میخوام سکس دو کیره رو هم همین امروز تجربش کنم که من و رامینم به حرفش احترام گذاشتیم و توی انواع پوزیشنای دو کیره از نشسته و خوابیده و ایستاده گرفته تا روی کاناپه و روی تخت و روی میز اُپن ، کس و کونش رو گائیدیم و اونم برعکس سری قبل ، آب منی هر دو نفرمون رو خورد
نوشته: آریامهر | 1 710 |
| 7 | رائی میکنن . رامش چون نسبت به سنش پستونای درشت و سربالا و کون ژله ای و تپلی داشت جون میداد واسه رقص عربی و اتفاقا توی جلسه دوم یه لباس عربی خیلی خوشگل پوشیده بود که به طور وحشتناکی اون دو تا پستون و کون خوش استایلش را به نمایش می گذاشت که هم بخاطر استعدادش توی رقص و هم واسه لذت بردن خودم از لرزش اون کون و پستونای خوش خوراک تصمیم گرفتم اول با آموزش رقص عربی شروع کنم ولی جالبه که داداشه چندان علاقه ای به رقص نداشت و بعدن فهمیدم که مامانش واسه اینکه رامش که یه دختر چموش و دوست پسربازیه ، توی تایم کلاس با من تنها نباشه ، رامین رو به عنوان هنرآموز و در واقع با ماموریت خرمگس معرکه بودن مجبورش کرده که اونم توی کلاس رقص شرکت کنه در صورتیکه خبر نداشت خود رامین نقش کیر همیشه همراه رو واسه آبجیش ایفا میکنه و رامش توی کونش واسه داداشش هر روز تور گردشگری گذاشته .
از اونجایی که رامش مثل بعضی از دخترای امروزی کونی تشریف داره همون جلسه اول شروع کرد به نخ دادن به من ولی من دوست نداشتم با حضور این پسره حرکتی بزنم ولی دیگه توی جلسه سوم حسابی باهاشون خودمونی و صمیمی شدم و اونا که انگار دنبال کسی میگشتن که بهش اطمینان کنن ، خیلی زود و راحت رازهاشون را به من گفتن . منم خودم رو زدم به اون راه که نه !! باورم نمیشه که شما دوتا با هم سکس میکنید . مگه میشه ؟! و اونام که میخواستن حرفشون رو به من ثابت کنند منو به تماشای یه فیلم سوپر لایو با موضوع آنال سکس اونم بدون بلیط توی قسمت وی آی پی مهمون کردن و خب اگه بگم که اون روز منم یه راند کون رامش رو جلوی چشم داداشش نکردم دروغ گفتم . جلسه چهارم وقتی وارد خونشون شدم دیدم رامش بجای لباس رقص عربی با یه لباس تور سفید لختی مثل لباس عروسا ولی با دامن کوتاه و یه آرایش خفن در رو باز کرد و موقعی که باهاش دست دادم لباشو آورد جلو و منم لبای غنچه و سرخ و شیرینش رو بوسیدم . من که فضا واسم یه کم عجیب بود سراغ رامین رو گرفتم که گفت رامین قهر کرده و توی اتاقشه گفتم موضوع چیه ؟ اونم بلند داد زد و گفت رامین بیا آقا مسعود اومده و بهم گفت بهتره از رامین بپرسی . رامین از اتاقش اومد بیرون و سلام کرد منم جواب سلامش رو دادم و گفتم چرا دمقی پسر ؟
اونم گفت ببین این احمق از بس فیلم سوپر میبینه کسش به خارش افتاده و به من میگه من تصمیم خودم رو گرفتم و دیگه هیجده سالمه و میخوام شروع کنم به کس دادن و از جوونیم لذت ببرم و تازه از من خواسته که پردش رو بزنم ولی هرچی بهش میگم که زمان ازدواج به مشگل بر میخوری و تا زمان ازدواجت فقط از کون دادنت لذت ببر به حرف من گوش نمیده و میگه من دیگه هیجده سالم شده و دیگه بچه نیستم که تو و حتی بابا و مامان واسم تصمیم بگیرین و دیروز تا حالا سر لج افتاده که من باید امروز پردش رو بزنم ولی من که از اون کله شق ترم چون میدونم این کار به صلاحش نیست و نمیتونم بعدن جواب بابا مامانم رو بدم قبول نکردم واسه همین حالا که از من نا امید شده میخواد شما این کار رو واسش انجام بدی واسه همین از صبح حس عروس شدن به خودش گرفته و لباس سفید پوشیده و مثل عروسا آرایش کرده تا واقعا امروز بهت کس بده . منم یه چشمک به رامش زدم و در حالیکه از این حد خریت و حماقت رامین خوشحال بودم بهش گفتم خب رامین جان ببین اینجور که رامش جون مصمم شده که این کار رو انجام بده حتما انجامش میده حالا اگه تو یا من پردش رو نزنیم دوست پسرش میزنه پس بهتره خودت اینکار رو بکنی ولی نمیدونم چرا از شانس خوب من افتاده بود روی دنده لج و گفت ببین آقا مسعود من با اینکه با خواهرم ازکونش سکس میکنم و شاید بعدنم کسش رو بکنم ولی نمیدونم چرا دلم نمیذاره که این کار رو من انجامش بدم اگه ناراحت نمیشین من میرم توی اتاقم که شما راحت به کارتون برسین وقتی رامین در اتاقش رو پشت سرش بست مثل عقاب پریدم سمت رامش و بغلش کردمو در حالیکه لبام روی لباش بود بردمش توی اتاق مامان باباش و انداختمش رو تخت و خوابیدم روش و داماد شدنم رو با خوردن لباش شروع کردم اونم که از من حشری تر بود اجازه نداد که من مثل شاه دامادا مقدمات بوس و لمس و لیس را واسه تحریک کردنش انجام بدم و سریع لخت شد و لنگش را باز کرد و گفت زود لخت شو که میخوام توی این حجله و روی تخت مامان بابام دامادت کنم منم سه سوته لخت شدم که با دیدن کیرم به سمتش حمله کرد و تا بیخش رو کرد ته حلقش و شروع کرد واسم دارکوبی ساک زدن . بعدش دوباره طاقباز خوابید و لنگش را کامل باز کرد و با دو تا دستاش لای کوسش را باز کرد و گفت ببین این کس آکبنده . پرده کسم رو ببین کیر خودت باید پارش کنه زود باش پلمبش را باز کن که میخوام از امروز به بعد حسابی کس بدم و لذتش رو ببرم یاِللا بیا که کسم منتظر کیرته منم هر چند که دوست داشتم یه بار با لیسیدن و خوردن کسش اون رو ارضا | 1 679 |
| 8 | ونشو می گرفتم بالا تا کیرش از دهن سحر خارج بشه و کیر خودمو میکردم توی دهن سحر و اونم با احساس واسم ساک میزد این پسر اینقدر ریغو بود که با اینکه دو بار آبش اومده بود بعد از دو دقیقه که سحر واسش ساک زد واسه بار سوم آبش توی دهن سحر خالی شد و اونم همونجوری که خوابیده واسش ساک میزد همش رو قورت داد .
حالا دیگه نوبت استراحت امید و تماشای لز مامانش با اون سه تا دختر شد که اولش اونا با هم لز کردن بعدش با دیلدو کس و کون ساناز رو جر دادن و منم دوتا دوتا اونا رو کردم و جالبه که مامانه با وجود پنجاه و نه سال سن اصلا کم نیاورد و پا به پای دخترا اومد .
یه چهارشنبه که خونه اون زن و شوهره بودم شوهره گفت آقا مسعود میتونی بعضی شبا بجای اینکه بری خونه بیای اینجا و تا صبح اینجا پیش ما بمونی و شوهر زری جون من باشی؟ منم گفتم توی هفته چهار پنج نوبت خونه مشتریای مثل شما سکس دارم و فقط یکشنبه ها و سه شنبه ها توی برنامه روزانم سکس نیست واسه همین شب قبلش یعنی شنبه شبا و دو شنبه شبا میتونم شوهر زری جونت باشم و البته هر شب که خونه اونا میخوابیدم دو برابر هزینه کلاس را ازشان می گرفتم و جالب این بود که شوهره می نشست جلوی تخت و با دیدن سکس زنش جق میزد و تنها مشارکتی که توی سکس من و زری جون میکرد این بود که در حالی که توی حالت درشکه سواری کون زنش رو میکردم اونم کون منو لیس میزد و با تخمام بازی میکرد .
راستش این کلاسائی که واسم سکس ضمن آموزش داشت خیلی زیر زبونم مزه کرده بود چون هم بابت آموزش رقص یا موسیقی ازشون پول میگرفتم هم مفتی و افتخاری باهاشون سکس میکردم و هم ناهارای اغلب لاکچری رو مهمون اونا بودم و البته تایم هائی که سکسم با زری جون ، چون جلوی چشم شوهرش بود بیشتر بهم حال میداد . اوایل رونق گرفتن کارم مامانم نگران سلامتیم شد چون تایم استراحتم کم بود و هشت سیلندر مشغول کار و پول در آوردن و البته سکسای ممنوعه بودم ولی خوب هیچ چیزی مثل پول درآوردن به آدم انرژی نمیده و وقتی بعد از هر کلاسی پیامک واریز پولش میومد خستگی کلا از سرم میپرید خصوصا وقتی که شوهر زری جون صبحای یکشنبه و سه شنبه دو برابر هزینه کلاس رو فقط واسه سکس کردن من با زنش واریز میکرد . بعدش که قرار شد دو شب در هفته فاسق زری جون باشم مامانم نگران امنیت پسرش هم شد ولی من خیالش رو راحت کردم و بهش گفتم که با یکی از پسرای هنر آموزم رفیق صمیمی شدم و چون خونش نزدیک کلاس فردا صبحمه اون دو شب رو پیش اون میمونم که این مسیر رفت و اومد را حذفش کنم تا بیشتر بتونم استراحت کنم . ضمنا به هیچ عنوان هم به مامانم اجازه نمیدادم که بخواد در مورد ازدواج نکردنم بهم غر بزنه و میگفتم فعلا واسه ازدواجم زوده . بیچاره نمیدونست که پسرش تقریبا هر روز هفته سکس داره اونم چه سکسای ممنوعه با کیفیتی !
معمولن توی همون اولین جلسات آموزش رقص با هنر آموزام صمیمی میشدم واسه همین خانومایی که اولش گارد دفاعی میگرفتن بعد چند جلسه که میدیدن من دلم پاکه و نظری بهشون ندارم با من خودمونی تر میشدن و منم چون زیر دستم کس و کونای زیادی در اختیار داشتم چشم و دلم سیر بود وهیچوقت هَوَل بازی در نمیاوردم و کلاس و پرستیژ خودم رو حفظ میکردم و اتفاقا خیلیاشون عاشق همین تیپ اخلاقی من میشدن و منم صبر میکردم تا ماهی خودش به قلاب بیفته و این تیپ مشتریا معمولا توی جلسات چهارم پنجم وا میدادن و من رو شرمنده کیرم میکردن چون چشمای هیز من اون شاه کسای طلائی را میدید و دلم هوس گائیدن کس و کونشون رو میکرد ولی کیر و کمرم یاری نمیکردن که مجبور شدم واسه سرویس دهی بهتر و بیشتر به اون شاه کسای بی نظیر از قهرمان عرصه سکس یعنی قرص ویاگرا کمک بگیرم تا بتونم واسه دو سه تا سکس یه آب منی از دست بدم تا بدنم ضعیف نشه و با مکمل و تقویتی و خوردن مغزه جات و خوراکی های مقوی ، کمرم را سفت نگه دارم دقیقا توی ماه دوم بود که پنج تا از این شاه کسای این تیپی وا دادن و در حین تمرین رقص ، رفتن سر شورت من و با کیرم صمیمی شدن و منم مجبور شدم نه بصورت مرتب و هفتگی بلکه بصورت موردی از کس و کونشون بهره برداری لازم رو بکنم که بهترین موردش مربوط میشه به یه خواهر برادر که واستون تعریف میکنم . یه خواهر برادر دوقلو بودن به اسم رامش و رامین که پدرشون شرکت نفتی و مایه دار و مادرشونم دکتر داروساز و همیشه توی داروخونه بود اونا هیجده سالشون بود و دختره استعداد عحیبی توی یادگرفتن انواع رقص داشت از اون جایی که آموزش رقص لباس خاصی نیاز نداره من به هنرآموزام نمیگفتم چی بپوشن ولی خب چون ذات رقص برای جلوه گری و نمایش زیبائیها و ظرافت های اندام رقصنده هست ، معمولا خانوما توی کلاس رقص ، لباسای لختی و بدن نما و فانتزی میپوشن و با اون اندام های زیبا و سکسیشون که توی اون لباسا بیشتر جلوه داره از چشمای هیز من پذی | 1 648 |
| 9 | دختره به صورت روتین روزانه به باباش کس میده و دختره شبا روی تخت مامان باباش میخوابه و باباهه هم کس و کون زنشو میکنه و هم کس و کون دخترشو و بعضی جلسات هم باباهه میومد و رقص و سکس من با اونا رو تماشا میکرد . چهارشنبه ها هم با یه خانومی سکس داشتم که شوهرش کاکولد تشریف داشتن و من جلوی چشمای شوهره زنشو میکردم . چند ماه بعدم یه مشتری خاص واسم پیدا شد که مجبور شدم پنجشنبه ها را بهش اختصاص بدم که یه پسر پانزده ساله اوبنه ای بنام امید بود که بعد از تایم کلاس در حضور مامانش می خوابید زیر کیرم و طبیعتا باید بعدش مامانش رو هم میکردم .
کم کم مجبور شدم صبح جمعه ها رو از تایم استراحتم بزنم و تا ظهر کلاس خصوصی بذارم و البته تایم دوازده تا یک را هم اختصاص دادم به سه تا شاه کس کونی مجرد که با هم توی یه ساختمان ، همسایه و دوست بودن و البته هر سه تاشونم همجنس باز .
خوب تو این مورد چون سه نفر بودن استثنائا یه ساعت رو کامل باهاشون رقص کار میکردم و بعد از کلاسم چون تایمم آزاد بود با خیال راحت یه دو سه ساعتی رو مشغول سکس و بعدشم ناهار بودیم .
یه بار واسشون موضوع امید رو گفتم و اونا کلی ذوق کردن و گفتن اگه میشه یه بار اونو با خودت بیارش اینجا و جلوی چشم ما کونش بذار چون ما فقط توی فیلما سکس گی را دیدیم ولی تماشای سکس گی بصورت زنده حالش واسمون صد برابره منم پنجشنبه بعدی با مامانش موضوع را مطرح کردم و اونم گفت اوکی ولی خود منم باید باشم منم زنگ زدم به شیوا که لیدر اون سه تا دختر کونی بود و گفتم فردا امید جون میاد فقط مامانشم هست اشکالی نداره ؟ که اونم گفت خوب چه بهتر چه اشکالی داره . جمعه سر ساعت یک و نیم امید با مامانش رسیدن سر لوکیشن و اومدن بالا .
معمولا جمعه ها چون ساعت یک میخواستیم سکس رو شروع کنیم واسه اینکه معدمون سنگین نشه یه ته بندی کوچیک میکردیم و درینکم میزدیم و ساعت سه و چهار ناهار میخوردیم .
امید و مامانش که با راهنمایی شیوا اومدن داخل دیدن من وسط دو تا دختر لخت وایسادم و دستام لای کون اون دوتاست و دارم ازشون لب میگیرم و دخترا هم دارن با کیر و خایه های من ور میرن .
به مامان امید سلام کردمو گفتم ساناز جون این سه تا ماده پلنگ هوس کردن یه فیلم گی سکس زنده تماشا کنند اول من جلوی اینا امید جونو میکنم بعدشم میخوان خودت رو درسته بخورن پس زود لخت شو که اینا بعد از تماشای گی سکس ما با دیلدو منتظرتند .
شیوا اومد جلو و به امید گفت بچه خوشگل فقط کونت هنرمنده یا کیرتم عرضه داره ؟ و کمر بندشو باز کرد و شلوار و شورتش رو با هم کشید پائین و نشست جلوی پاشو و شروع کرد واسش ساک زدن و اصلا فکرشو نمیکرد که امید اینقدر زود آبش بیاد هنوز کیر امید تو دهن ساناز کامل قد نکشیده بود که امید ارضا شد و آبش رو تو دهن شیوا خالی کرد شیوا هم خوب کیرشو ساک زد و بعد دهنشو باز کرد و آب منیا رو نشون همه داد و بعدم قورتشون داد و گفت بابا صد رحمت به خروس ، تو همون بهتر که کون بدی و ژل رو برداشت و گفت ساناز جون با اجازه شما و کیر امید رو گرفت و کشید بردش رو دسته کاناپه به حالت داگی خمش کرد و با انگستش اطراف و داخل سوراخ کونش رو چرب کرد و گفت مسعود خان این گرز رستم شما و اینم یه کون سفید و نرم پسرونه منم رفتم پشت امیدو کیرمو و گذاشتم دم سوراخش و یواش یواش با فشار تا بیخ کیرمو تو کون امید جا کردم و اون سه تا دختر کس پاره هم با متلک و شوخیاشون همه را میخندوندن یکیشون با کیر امید بازی میکرد و یکیشون نشست جلوی امید تا واسش کسشو بخوره و شیوا هم سرشو کرد لای کون من و در حالیکه من توی کون امید تلمبه میزدم سوراخ کون و تخمای منو لیس میزد بعداز پنج دقیقه پاشد واسساد و به من گفت کیرتو دربیار و بشین رو کاناپه که این پوزیشن خیلی تماشائیه و به امیدم گفت پشت به مسعود و رو به ما بشین رو کیرش . راست میگفت قبلا توی فیلمای گی و لیدی بوی این پوزیشن رو دیده بودم که خیلی باحاله . وقتی امید روی کیر من ورجه وورجه میکرد کیرش مثل یویو بالا پائین میپرید و دخترا با دیدن این صحنه از خنده روده بُر شده بودن که دیدم توی همین پوزیشن سحر اومد جلوی کاناپه نشست و کیر امید رو در حالیکه با ریتم تلمبه های من توی کونش بالا پائین میپرید گرفت و کرد توی دهنشو شروع کرد واسش ساک زدن و همزمان با تخمای منم بازی میکرد .
ظاهرا امید با ساک زدن خیلی زود تحریک میشد چون بازم زود آبش اومد و اینبار سحر بعد از نمایش آب منیای امید اونا رو ریخت تو دهن شیوا و اونم ریختشون تو دهن فرشته و اونم همشون رو قورتش داد . بعدش سحر خوابید رو کاناپه و به امید گفت بیا رو من به حالت 69 داگی شو تا همزمان که مسعود کونت رو میکنه هم من کیرتو بخورم هم تو کس منو لیس بزنی منم توی این پوزیشن هر چند تا تلمبه ای که میزدم کیرم رو از توی کون امید در می آوردم و ک | 1 552 |
| 10 | یه دل پاک و دو تا چشم هیز
#آنال #زن_شوهردار #فانتزی
از بچگی عاشق رقص و موسیقی و ساز بودم و تماشای نواختن هر نوع سازی و هر نوع رقصی من رو به وجد میاورد و همین علاقه خودم و حمایتهای مامانم و البته پشتیبانی های مالی پدرم باعث شد که پای ثابت کلاسهای مختلف موسیقی بشم ضمن اینکه همزمان از طریق تماشای ویدئوهای محمد خردادیان توی انواع رقص ، حرفه ای شدم و البته در کنارش باشگاه بدنسازی هم میرفتم چون جذابیت رقص شدیدا به جذابیت بدن و زیبائی اندام رقصنده وابستگی داره .
اتاقمم شده بود شبیه نمایشگاه ساز و هر سازی رو که یاد می گرفتم اونو می خریدم و از کیبورد و پیانو گرفته تا سنتور و سه تار و دف و تمبک و ویولن همه رو خودم داشتم .
توی سن بیست و دو سالگی که از دانشکده موسیقی دانشگاه هنر فارغ التحصیل شدم توی نواختن انواع سازهای سنتی و مدرن و انواع رقصها حرفی واسه گفتن داشتم و توی همون دو سه سال اول ، آموزشگاه های موسیقی واسه تدریس من پولهای خوبی بهم پیشنهاد میدادن . من سر کلاسام به هنر آموزا و اگه بچه بودن به مامان باباشون میگفتم که مربی رقص هم هستم و اگه دوست داشته باشن میتونم به صورت خصوصی توی خونه خودشون یا نیمه خصوصی توی زیرزمین خونه خودمون بهشون رقص یاد بدم و سر شیش ماه اینقدر بین خانواده های هنر آموزام متقاضی آموزش رقص و موسیقی خصوصی زیاد شد که مجبور شدم تایم کلاسهای موسیقی توی آموزشگاه رو محدود به عصر تا شب بکنم ولی بخاطر آینده نگری نمیخواستم و نباید تدریسم رو توی آموزشگاهها کلا کنار میذاشتم .
روزهای فرد هفته تایم ظهر تا عصرم رو گذاشتم واسه آموزش نیمه خصوصی رقص و گاها موسیقی توی خونه خودمون که معمولا هنرآموزان این تایم ، بچه های دبستانی یا دختر پسرای نوجوون بودن و بیشترین تایمم یعنی صبح تا ظهر اون روزای فرد به اضافه کل صبح تا عصر روزهای زوج رو هم میرفتم خونه مشتریای کلاس خصوصی که بدون استثنا همشون خانم و نود در صدشون دافای جوون و پلنگای خوشگل بودن و خودتون تصورش را بکنین که وقتی یه پسر جوون مجرد که دلش پاکه و فقط دو تا چشم هیز داره با یه بدن خوش فرم ورزشکاری به عنوان رقاص حرفه ای میره تو خونه یک یا چند تا خانوم جوون و در حین آموزش رقص ، مرتبا بدنش با بدن اونا در تماسه ، کنترل کیرش که سیخ نشه و آبرو ریزی نکنه چه قدر سخته مخصوصا وقتی که اون پلنگا لباس های تحریک آمیزم پوشیدن و بعضی از اونا کونشونم میخاره و دلبری هم میکنن که دیگه کنترل کیر سخت تر هم میشه .
از اونجائی که اولویت اولم در استفاده از انرژی و تایمم ، پول در آوردنه و رسیدن به کلاسام طبق برنامه ، پس به دلیل وقت نداشتن ، بعد از اتمام هر کلاسی سریع اونجا را ترک میکردم تا با موتور به مشتری و کلاس بعدی و عصرها هم به آموزشگاه موسیقی برسم اما خوب چند تا از این خانومای شوهر دار خیلی شهوتی بودن و اولویتشون تو زندگی خوشگذرونی و سکس بود و آموزش رقص یا موسیقی بهونشون بود و منم مجبور بودم به پیشنهاد خودشون نصف تایمشون رو بهشون آموزش بدم چون میگفتن تمرینا رو خودمون بعدن انجام میدیم و بجاش نصف تایمشون رو میخوابیدن زیر کیر من . منم واسه تایم این مشتریا ساعت دوازده تا یک را در نظر گرفتم که اگه سکسمون طول کشید از تایم ناهارم بزنم نه از تایم مشتری بعدی و معمولن ناهار رو هم مهمون همون شاه کسا بودم .
شنبه ها به دو تا خواهر به اسم افسون و افسانه سنتور یاد میدادم و چون دختر بودن فقط کونشون رو میکردم و منم که کراشم سکس دو طبقه هستش بالش رو میذاشتم رو زمین جلوی کاناپه و یکی از اون دو تا گوشت لخم که تپل تر بود یعنی افسون رو به سینه روی کاناپه خمش میکردم و در حالیکه کونش رو به سمت من قمبل کرده بود افسانه رو که سبک تر بود به صورت طاق باز میخوابوندمش رو کمر افسون ، اونم دوتا پاهاشو با دستاش میگرفت بالا و پاهاشو از هم باز باز میکرد که کونش کامل بیاد بالا زیر کیرم ، اینجوری چهار تا سوراخ جلوی کیرم بود که سوراخ بالائی و پائینی یعنی کساشون ورود ممنوع بودن و من مجبور بودم با حواس جمع فقط توی دو تا سوراخ وسطی تلمبه بزنم .
نوبتی یه بیست تا تلمبه تو کون افسون میزدم بعد کیرمو میکشیدم بیرون و میکردم تو کون افسانه و در حین تلمبه زدن تو کون افسانه چوچوله کسش رو هم میمالیدم و لای کوسشو که باز میکردم پرده بکارتش قشنگ معلوم بود بعد از یه پنج دقیقه که تو این پوزیشن میکردمشون افسانه را بلندش میکردم و برعکس قبل به سینه می خوابوندمش رو کمر افسون و اینجوری باز از این سوراخ به اون سوراخ ، کونشون را با کیرم پر میکردم و اوایل آبمو توی کونشون خالی میکردم ولی بعدنا که تونستم افسانه رد به خوردن آب منی عادتش بدم آبم رو توی دهن اون خالی میکردم .
دو شنبه ها یه مادر و دختر رو توی همین پوزیشنای دو طبقه ای میکردم و البته هر چهار تا سوراخ کس و کون جفتشون رو چون دختره اوپن بود و بعدن فهمیدم که | 1 522 |
| 11 | ه رفتم خونهشون. با رضا سلام و احوالپرسی کردم. سهیلا سلام داد. نگاهش کردم… همون لحظه با اون هیکل و آرایش ملایم، نفسم برید. دامن کوتاه، تاپ چسبان، پاهای سفید… رضا خندید و نشست روی مبل. سهیلا دستمو گرفت، کشید سمت خودش و یه بغل آروم کرد…
رفتیم نشستیم رو مبل سهیلا شروع کرد به چیدن میز ما ام پاشدیم کمک کردن
چند باری رد شدنی از وردی آشپزخونه سهیلا ی جوری تنظیم میکرد که از کنارم رد بشه و میمالید خودشو بهم دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم
میز رو چیدیم و خوردیم غذا رو و رفتیم جلو تلویزیون رو مبل مشغول صحبت
رضا رو مبل تک نفره بود من روی مبل ۳ نفره که روبروی تلویزیونه سهیلا اومد نشست کنار من
چند دقیقه ای به صحبت گذشت و رضا رفت سرویس همین حین بود سهیلا نزدیکم شد منم معذب تر
بوی ادکلنش الانم که دارم مینویسم توی مشامم داره پخش میشه
از هر طرف حرف میزد اما با عشوه و خیلی آروم
هی نزدیک تر میشد
ی جا دیگه گفتم ببین سهیلا خانم اصلا قشنگ نیست کارتون همسرتون رفته سرویس و منی که به عنوان دوست راه داده تو خونش بهم اعتماد کرده و ناموسش رو گذاشته کنارم بخوام با همسرش عشق و حال کنم
شما ام حق بدید من خیلی شور و هیجان دارم و شیطونم قطعا جلو رفتار شما کم میارم
خندید
همین حین بود رضا اومد بیرون من ی مقدار کشیدم خودمو عقب اما بیشتر دیگه جا نداشتم
اون باز اومد نزدیک تر رضا که مارو دید از لب من تا لب سهیلا ی وجب فاصله بود
رضا به سهیلا گفت آخر گفتی بهش یا ن؟!
سهیلا خندید و رضا همینجوری که داشت مارو نگاه میکرد رفت تو اتاق مشغول ی کاری شد
سهیلا گفت
من و رضا باهم تصمیم گرفتیم ی شب خوب با تو رو تجربه کنیم
کاملا گنگ بودم گفتم یعنی چی
همین که گفتم لبش رو گذاشت رو لبام
منم که دیگه قضیه رو گرفته بودن
شروع کردم به خوردن لباش
درازش کردم رو تخت همانطوری که لب میگرفتم سینه هاشو میمالیدم تاپش رو در آوردم ی سوتین قرمز با رنگ روشن بدنش خیلی شهوت انگیز بود…
افتادم خوردن سینش و بوس کردن و لیس زدن شکمش تا آروم آروم بیام پایین تر
خیلی صدا نمیکرد تا ی گاز خیلی آروم از نوک سینش گرفتم و کشیدم دیگه صداش بلند شد
حقیقتا من نگران آبروی رضا بودم
تو آپارتمان نره آبروش
اومدم پائین به دامن که رسیدم دادم بالا شورت از این تک نخی ها بود و کسش کاملا خیس
ی ذره با انگشتم مالیدمش
شرت رو زدم کنار ی زبون از پایین تا بالای کسش رو زدم
ی داد بلند زد
به خودم اومدم دیدم رضا نشسته داره نگاه میکنه و جای کیرشو توی شلوارش درست میکنه
اما دیگه رضا مهم نبود وقتی تو این حالت سهیلا جلوم بود
ی مقدار که خوردم ی لرزه افتاد به جونش با دستش موهامو گرفت و محکم فشار داد داشتم تو کسش خفه میشدم و اون میلرزید
قشنگ ارضا شد
رفتم بالا پیشونیش و لباشو چشاشو پشت هم تند تند بوسیدم
چشماشو که باز کرد گفت عوضی دوست دارم
نگاه کردم به رضا باور نمیشد کس زن رضا تا الان تو دهنم باشه و ارضاش کنم و زنش بهم بگه دوست دارم
ی مقدار که همینجوری نوازشش کردم خودش جون گرفت پا شد اومد سمت کیرم داشت شلوارو پاره میکرد
باز کرد شلوارو
کیرم که دید با تعجب گفت این خیلی بزرگه
اجازه ندادم بیشتر حرف بزنه با دستم که داشتم موهاشو نوازش میکردم سرشو بردم پایین سمت کرم و باز نگاهم افتاد سمت رضا دیدم کیرشو گرفته دستش داره میماله و لذت میبره
چند دقیقه که خورد بلندش کردم خوابوندم رو تخت پاشو باز کردم
شرت و باز دادم کنار کیرمو گذاشتم رو کسش باز صداش آروم بلند شد کرمم گرفت نکردم تو
همونجوری بازی دادم رو کسش
صداش بلندتر شد
بکن توش من کیر میخوام
وقتی تنظیم کردم سر کسش
اونقدر که داغ و خیس بود شبیه مکنده کیرمو کشید داخل ی اوف بلند با هم کشیدیم
حسی که اون لحظه بهم دست داد مثل این بود که از حیاط خونه تو سرما زمستون بدو بدو میای تو خونه کنار بخاری دو تا پتو میکشی رو خودت گرم شی
دقیقا همچین حسی به کیرم دست داد
شروع کردم تلمبه زدم
لب میگرفتم ازش
ی دستم زیر کمرش بود عقب جلو میکردم و ی قوس به کمرش داده بودم
ی دستم هم رو سینش بود میچلوندمش
سینه خوش فرم مثل پرتقال بزرگ
خودم هم هر ۳۰ ثانیه چند ثانیه لباشو ول میکردم تا نفس بکشیم
جفتمون از شدت شهوت داشتیم میسوختیم
من زیر ۲۰ دقیقه آبم نمیومد اما اینجا فک کنم ۷،۸ دقیقه که تلمبه زدم داشت آبم میومد کشیدم بیرون اومدم بالا تر ی مقدار بازی کرد با کیرم تا پس گردنم هر چی آب بود کشید بیرون ریخت رو سینش
از اون به بعد معمولا هفته ای یکبار خونشون دعوتم
ماهی یکبار هم یا شمال میریم یا میریم سمت کردان
و الان رابطه با زوج بشدت زیر زبونم مزه کرده
این داستان کاملا واقعی بود…
نوشته: محمدرضا | 1 524 |
| 12 | آقارضا و همسرش
#همسر #بیغیرتی
محمدرضا هستم، ۲۵ سالمه، ساکن غرب تهران.
تعریف از خودم نباشه، خوشچهره هستم.
قد ۱۸۰، وزن ۹۰ کیلو. نه لاغرم، نه چاق؛ اما تازه باشگاه رو شروع کردم.
مدتی با دوستانم میرفتیم باشگاه و تمرین میکردیم. توی تایمهایی که میرفتیم، یک آقایی هم میاومد که بهش میگفتن آقا رضا. مردی چاق با موی فرفری، زیر چشمهای سیاه، پوست تیره و قد حدود ۱۷۰. با اینکه اندامش معمولی بود، ولی تلاشش برای فیت شدن بدنش رو دوست داشتم.
من نسبت به بقیه دوستانم خوشمشربتر بودم و رفتار آقا رضا هم با من فرق داشت. بعد از چند بار دیدن و احوالپرسی، سر صحبت رو باز کردم. فهمیدم ۴۵ سالشه، متأهل و کاسب با مغازهی خودش. به نسبت منِ ۲۵ ساله با حداقل درآمد، وضع مالی خوبی داشت.
معمولاً وقتی میومد باشگاه، بازار شلوغ نبود و شاگردش تو مغازه میایستاد. کمکم رابطهم با آقا رضا خوب شد. توی کاری که تازه شروع کرده بودم و به کار اون هم بیربط نبود، ازش مشورت میگرفتم.
من در کنار ورزش، متاسفانه خیلی قلیون میکشم. تقریباً هر شب با دوستانم میریم قهوهخونه. البته نه اونجور قهوهخونههایی که توی فیلمها میبینید پر از آدمهای لات و اراذل باشن؛ همه آدم حسابی هستن. من اصلاً از جاهای سطح پایین خوشم نمیاد.
خلاصه، رفاقت من و آقا رضا با وجود اختلاف سنمون داشت عمیقتر میشد. همیشه هم احترامش رو نگه میداشتم و مثل داداش بزرگم میدونستمش.
یه بار زنگ زد گفت: «محمدرضا، دیشب که قلیون کشیدیم سرم درد گرفت، فکر کنم ذغالش بد بوده. امشب بیا بریم فلان کافه قلیون بکشیم.»
رفتم سمت کافه. وقتی رسیدم دیدم رضا با زنش سهیلا اومده. با رضا دست دادم. خانمش هم دستشو دراز کرد و گفت: «سهیلا هستم.» دستم رو نگه داشت و با دست دیگهش راهنمایی کرد بشینم.
سهیلا زنی حدود ۳۵ ساله بود؛ چشمهای سبز، لبهای ژلزده، موهای بلوند و هیکلی توپر. لباسی یکسره تا زیر زانو پوشیده بود که باسنش داشت توش میترکید. خط سینهاش کاملاً معلوم بود. وقتی نشست و پاشو انداخت روی پاش، پاهای سفیدش برق میزد. صحنهای بود که نمیخواستم حتی بهش فکر کنم، اما ناخودآگاه توی ذهنم میچرخید که زن آقا رضا عجب چیزییه.
معذب شدم و گفتم: «آقا رضا، دوست نداشتم خلوتتون رو بههم بزنم. یه نوشیدنی میخورم، بعد زحمت رو کم میکنم.»
خندیدند. شروع کردیم به صحبت. من ماجراهای کاری اون روزم رو تعریف میکردم، اما مدام حس میکردم سهیلا داره از بالا تا پایین منو برانداز میکنه. حق بدید؛ جلوتون همچین چیزی باشه، شما هم سعی میکنید از فرصت نگاه کنید. اما وقتی نگاه میکردم، میدیدم اونم داره نگاهم میکنه. سریع چشممو میدزدیدم.
رفتارش، عشوههاش و حتی لحن حرف زدنش طبیعی نبود؛ خیلی تحریککننده بود. اما برای من همچین چیزی قفل بود.
اولاً زن سنبالا بود.
دوماً زن شوهر دار.
من پسر شیطونی هستم، اما هر چی بوده تا حالا با همسنوسالای خودم بوده، نه زن رفیقم اونم با ۱۰ سال اختلاف سن.
توی صحبتها گفتم برای پخش محصول، باید برم سمت طراحی سایت و فروش آنلاین. آقا رضا گفت: «اتفاقاً به خاطر همین سهیلا رو آوردم. کارش طراحی سایته، میتونه کمکت کنه.»
این شد شروع ارتباط کاری من و سهیلا. خودش گفت شمارشو بزنم و هر سوالی داشتم بپرسم. چندتا سایت معرفی کرد برای هاست و دامین گرفتن. قرار شد توی تلگرام فیلم آموزشی هم بفرسته.
شروع کردم به یاد گرفتن. یک شب به خودم اومدم دیدم ساعت ۳ صبحه و هنوز سوال میپرسم و اون جواب میده. معذرتخواهی کردم، گفتم: «انقدر درگیر شدم، نفهمیدم ساعت ۳ شده.» خیلی خوب برخورد کرد و گفت: «این حرفا چیه؟» بعد شروع کرد از زندگیم پرسیدن.
– دوست دختر نداری؟
– داشتم، ولی دو ماه پیش کات کردیم. اصلاً به خاطر همین باشگاه رو شروع کردم. واقعاً دوسش داشتم، اما شرایطمون به هم نمیخورد.
– چند وقت با هم بودید؟
– ۹ ماه.
– خب، تا بچه خواست به دنیا بیاد، فرار کردی؟
خیلی خجالت کشیدم.
همینطور گذشت. شوخیهاش زیاد میشد و من بدم نمیاومد. ولی برام خط قرمز بود:
– اولاً شوهر داشت.
– دوماً زن رضا بود.
یه روز که شوخیهاش خیلی زیاد شد، گفتم: «سهیلا خانم، بهتره از خط قرمز رد نشیم. من نمیخوام رفاقتم با آقا رضا خراب بشه.»
اما بعد دیدم ویسی اومد. باز کردم، صدای خود رضا بود که میخندید و میگفت: «محمدرضا، منم. در جریان صحبتهاتون هستم. هیچ مشکلی نداره. دوست خوب منو سهیلاست. از چیزی ناراحت نمیشم.»
شوکه شدم. ذهنم درباره رضا عوض شد. با خودم گفتم: «عجب آدمیه! اگه زن من با کسی اینجوری صحبت میکرد، دیگه زندگی برام تموم بود.»
فرداش رفتم باشگاه. ماشین رضا تعمیرگاه بود و با اسنپ اومده بود. من رسوندمش مغازه. بعد گفت: «امشب سهیلا تدارک دیده، دعوتمون کرده. بگم خوشتیپ کنی بیای.» و چشمکی هم زد.
واقعاً نمیفهمیدم چی تو سرشه…
خلاص | 1 490 |
| 13 | شده و یکسال مرخصی استعلاجی گرفته. بعضی می گفتند اینجا چون از شهر دوره افسردگی گرفته . شوهرم میخندید و میگفت شاید عاشق شده عقلش رو از دست داده است. اگر روزی پیر شوم و در بستر مرگ باشم با خودم میگویم من یک شب زیبا داشتم بخاطر همین این زندگی ارزشش رو داشت که آن همه سختی کشیدم.
نوشته: ماریا 22 | 1 400 |
| 14 | نفس میکشیدم تنها بخاطر اینکه زمان بگذرد و دوباره وقت دیدار برسد.بالاخره به آرزوم رسیدم. شوهرم با نامه شورا به مرکز استان رفت که چند وسیله آموزشی برای مدرسه بگیرد. گفتند یک مرد خیری مقداری وسیله به مدارس دورافتاده کمک کرده است. شب سرد و طوفانی بود. باد و بارون طغیان کرده بودند و قصد ویرانی روستا را داشتند. من ولی توی خونه تاریکم به عشق فکر میکردم. ساعت حدود یک بود که چشمام سنگین شد و کنار بخاری دراز کشیدم. تو خواب و بیداری حس کردم در میزنند.ساعت یک شب چه کسی دم در بود. توی روستا ساعت نهایتا ده همه خواب بودند. شاید باد بود ولی اینبار جدی جدی در زدند. گفتم کیه؟ گفت یکی که دلش برات تنگ شده. در رو باز کردم پرید داخل و در رو بست. گفتم دیوونه شدی میخوای جفتمون رو بکشند. گفت هر کاری بکنند مهم نیست تو ارزشش رو داری. گفتم از کجا فهمیدی تنها هستم. گفت شوهرت رو خودم فرستادم شهر بعد از سر شب توی پنجره نگهبانی دادم که کسی نیاد پیشت. گفتم ولی بازم کار غلطی کردی اینجا که شهر بزرگی نیست. گفت بسه دیگه زن کمتر غر بزن یه چایی بیار یخ کردم. خندیدم گفتم چایی کجا بود نصف شبی باید دم کنم. رفتم آشپزخونه. گفت پس منم میام کمک کنم میخوام بهت نزدیک باشم. مرگ بر جدایی ها. همش میخندیدم.سر اینکه باید چند قاشق چایی توی قوری ریخته بشه دعوامون شد ولی زود توافق کردیم و دوباره همو بوسیدیم. جوراباش رو درآوردم و شستم. پاهاش رو ماساژ دادم و براش چایی و میوه آوردم. بهش گفتم تو عزیزترین مهمون خونه فقیرانه من هستی. گفت شاید دیر وقت باشه ولی بهترین مهمونی زندگیش هست. گفتم توی بالکن انار داریم برم برات بیارم. گفت بالکن سرده حق نداری بری. هی میگفت از کنارم تکون نخور میخوام مواظبت باشم.همه جای خونه رو بهش نشون دادم. رفتم توی انباری و گفت یه خورده خیاطی کن. روی پاهاش نشستم و کمی خیاطی کردم. رفتیم نزدیک کمد لباس ها گفت میخوام خودم لباس برات انتخاب کنم. یه شورت و سوتین آبی و لباس گلدار انتخاب کرد. گفتم باید چشماتو ببندی که بپوشم یا لامپو خاموش میکنم. دستهاشو گذاشت روی چشماش ولی میدونستم نگاه میکند. وقتی کامل لخت شدم دستهاشو برداشت و خندید و گفت تموم شد؟ گفتم دیونه من کی گفتم تموم شده. دستهامو روی سینه و کسم گذاشتم. اومد جلو دستمو بزور از روی کسم برداشت و بوسش کرد. گفتم بسه توروخدا بزار لباس بپوشیم. گفتم حالا که اینقدر ناراحتی منم لخت میشم. خودش هم زودی برهنه شد. گفت اصلا دیگه نمیزارم لباس بپوشی. دستشو روی دهنم گذاشت و نذاشت حرف بزنم. گفت گشنمه برام دو تا تخم مرغ درست کن. گفتم تخم مرغ داریم مال خودمونه محلی و خوشمزه. خودش هم کمک میکرد باهم آشپزی کنیم. کنارم میچرخید و بهم در کونی میزد.خم شدم از توی کابینت نمک بیارم دیدم کیرش رو گذاشته جلوی صورتم گفت ببین مزش چطوریه. بوسیدمش و کلاهکش روی توی دهنم کردم. با دست سرمو نگه داشت و یک دقیقه توی دهانم نگه داشت. به پاهاش زدم که دارم خفه میشم کوتاه اومد. سر اینکه چقدر رب گوجه باید توی املت باشد دوباره جرو بحثمون شد گفت این زن من درسته خیلی خوشگله ولی خیلی رو داره باید ادبش کنم. باید کونت بزارم که دیگه روداری نکنی. گفتم نه بخدا جیغ میزنم. شروع به التماس کرد و قول داد فقط سر کیرش رو داخلم کند. گفت دستهاتو روی سینک بزار و کونت رو قمبل کن. یخورده روغن روی باسن و بین پاهام ریخت و شروع به ماساژ دادن کمر و پاهام کرد.از شدت لذت چشمامو بسته بودم. یکباره کلاهک کیرش رو در کونم گذاشت و فشار داد. با چند فشار بالاخره کیرش رفت توی کونم و از شدت درد جیغ کوچکی کیشدم. ترسید و عقب کشید. بغلم کرد و عذرخواهی کرد. از درد یه دستم رو گذاشته بودم روی کونم و با یه دست دیگه براش املت درست میکردم.
ساعت سه شب بودیم که یکی چند لقمه خوردیم. گفت میخوام برای تشکر کست رو بلیسم. پاهام رو باز کرد و شروع به لیسیدن کسم کرد. گاهی زبونش رو هم داخل میکرد. اینقدر کسم رو لیسد که به فضا رفتم و شروع به نالیدن کردم. دیگه چیزی سرم نمیشد. کسم پرآب شده بود و پف کرده بود. زبونش داغش رو وقتی داخلم میکرد از شدت لذت رعشه میگرفتم. وقتی کلاهک کیرش رو بین پاهام گذاشت خودم کیرش رو گرفتم و در کسم گذاشتم. گفت اجازه هست؟ گفتم تا آخر همشو بکن تورو خدا آبت نیاد جرم بده. گفت قرص خوردم برای اینکه زنمو سیر کنم. شروع به کردن کرد. کیر بزرگ و سفتش با هر ضربه تا ته میرفت و صدای کس خیسم توی خونه پیچیده بود.چشامو بستم و تنها به ضربات کیرش توی کسم فکر میکردم . نمیدونم چند وقتی زیرش بودم وقتی چشامو باز کردم ارضا شده بودم. کسم پر از آب داغش بود. هر دو غرق عرق بودیم و نفس نفس میزدیم. گفت میخوام برم به زودی هوا روشن میشود. چشام پر از اشک شد گفتم ازین کلمه بیزارم.
بالاخره دیروز رفت برای همیشه. میگفتند بیمار | 1 401 |
| 15 | اولین خیانت من در روستا
#زن_شوهردار #روستا #خیانت
پاییز پارسال برای اولین بار رابطه خارج از ازدواج داشتم. هر روز کارم شده است مرور آن لحظات. خیانت و سکس نبود ما یک رابطه عاشقانه زیبا داشتیم . این تعریف زیباتری است.
ما در یک روستای کوچک و دورافتاده کردستان زندگی میکنیم. طوری که همه نه تنها همدیگر بلکه بز و گوسفند همدیگر را هم میشناسند. چند سال پیش از طرف شورای روستا به من و شوهرم گفتند سرایدار مدرسه شوید و از دولت پول بگیرید. من شبها مدرسه را تمیز میکردم و شوهرم روزها چایی درست میکرد و بقیه کارهای مدرسه را انجام میداد.
من همینجا به دنیا آمدم و در پانزده سالگی ازدواج کردم و کمتر از اینجا خارج شدم. در روستا امکان رابطه و عاشقی و… وجود ندارد ولی من در گوشی ناشناس با چند نفری حرف میزدم و داستان های سکسی میخواندم.
پارسال معلم جوانی به روستا آمد که اولین سال خدمتش بود و در روستا یک خونه اجاره کرد. بعد از مدتی فهمیدم خیلی پسر خوب و درستی است. سرش توی کار خودش بود و ظهرها توی کوه و جنگل پیاده روی میکرد. چند باری به خونه دعوتش کردیم و زیر نظر گرفتمش مطمئن شدم خیلی پسر باشخصیت و خوبیه. کم کم بهش علاقمند شدم. وقتی زنهای روستا در موردش حرف میزدند و میگفتند می خواهند دخترشان را بهش بدهند بهم میریختم. باید زودتر کاری میکردم و به دستش میاوردم. شمارشو از گوشی شوهرم برداشتم. گاهی به بهانه مدرسه بهش زنگ میزدم. ولی تماس ها کوتاه و عادی بود. مثلا میگفتم به بچهها بگید نظافت را رعایت کنند یا شیرها را خراب نکنند. یک روز جمعه که شوهرم به باغ رفته بود بهش زنگ زدم و اینبار صحبت را طول دادم. گفتم چرا خانوادت نمیان بهت سر بزنند. همینطور حرف زدیم که دیدم یکساعت شده و در مورد همه چیز حرف زدیم. اونم تنها بود و مشخص بود یک همزبون میخواد. چند روز بعد دوباره تنها شدم و بهش زنگ زدم. صحبت از آشپزی شد. گفتم برات غذا و سالاد درست میکنم. شب میذارم توی دفتر بیا ببرش. وقتی نظافت مدرسه تمام شد و در را بستم از پشت شیشه نگاه کردم بعد نیم ساعت رفت توی مدرسه.
روز بعد پیام داد که ظروف خالی را توی کمد دیواری گذاشتم. داخل قابلمه یک سیب سرخ گذاشته بود. دیگه بهم زنگ نمی زدیم. تو تلگرام حرف میزدیم و بعد پیام ها را پاک میکردیم. یکی دو ماه گذشت و حسابی همودوست داشتیم. هرچه فکر میکردیم. راهی برای قرار دو نفره نبود. بالاخره گفت باید ریسک کنیم. گفت من بعد از رفتن بچه ها توی مدرسه قایم میشم تو هم شب بیا برای نظافت.
قلبم مثل گنجشک میزد. هی عرق میکردم. هم خطری بود هم شیرین بود. شام که خوردیم شوهرم رفت خونه برادرش. یه دوش سریع گرفتم و کمی آرایش کردم. کوچه ها تاریک و ساکت بود. گاهی سگی پارس میکرد. هوا سرد و زمخت بود ولی مرتب عرق میکردم و طپش قلب داشتم. یک پا جلو می گذاشت و دلم میخواست به عقب برگردم. دستهام میلرزید و به زحمت قفل را باز کردم. داخل مدرسه شدم انگار نبود. رفتم توی انباری جارو بردارم که دیدم روی صندلی نشسته است. خشکم زد. بلند شد و دستش رو جلو آورد. برای اولین بار دست دادیم. دستهاش داغ بود و میلرزید. منو کشید جلو و در رو بست.صورتشو جلو آورد گفتم نه تورو خدا میخوام کار بدی انجام بدیم. گفت فقط بوست میکنم قربونت برم. دستهاشو دور کمرم قفل کرد و محکم بغلم کرد.موها و پیشانی و لب هامو بوسه بارون کرد. آغوشش گرم و پر از حرارت عشق بود. یک عشق تند و صادقانه. چیزی که هیچوقت تجربه نکرده بودم. محکم فشارم میداد و در گوشم قربون صدقم میرفت.دیگه باهاش همراهی میکردم و لب بازی میکردیم. دستشو پایین برد و سینه هامو به نوبت فشار داد. یک ربعی توی بغلش بودم که احساس خطر کردم و گفتم دیگه بسه باید نظافت رو انجام بدم و زودتر برم. شروع به التماس کرد که یک دقیقه از پشت بغلت کنم. دلم نیومد دلش رو بشکنم.وقتی از پشت بغلم کرد کیرش راست شده بود و توی چاک کونم رفته بود. با اینکه هر دو لباس داشتیم ولی سفتی و داغی کیرش رو حس میکردم. درگوشم گفت کمرت باریکه و کونت بزرگ و خوش فرمه. دقت کردم بین زنهای روستا بهترین بدن رو داری.کسم داغ شده بود و بشدت خیس شده بود. گفتم دیگه تورو خدا بزار برم آبرو ریزی میشه. ازم جدا شد روی صندلی نشست و گفت روی پاهاش بشینم. نشستم توی بغلش. دوباره کیر بزرگش رفت بین پاهام. دستشو توی یقه ام کرد و سینمو گرفت. در گوشم گفت زن کی هستی. گفتم فقط زن خودت. با بدبختی خودمو جدا کردم. گفتم زودتر از بام دستشویی بره . اونجا میخوره به کوچه ای که خونه اش بود. یکی دو ماه گذشت دیگه فرصت نشد همو از نزدیک ببینیم. هر دو داشتیم دیوونه میشدیم. توی پیام هاش میگفت حاضرم یک بار دیگه بغلت کنم و بعد اخراجم کنند. مغزم کار نمیکرد. یکبار توی طویله بره ای رو بغل کردم و اسم اون رو میبردم و گریه میکردم. کلمه هایی رو که روی تخته سیاه می نوشت رو می بوسیدم و آروم اشک میریختم. | 1 337 |
| 16 | ش جا افتاد. بهش چسبیدم تسلیم بود انگار منتظر بود. آروم یه دستمو گذاشتم رو کوسش دیدم یه آهی کشید دیگه دیدم باید کارو تموم کنم. برگشت سمتم بغلم کرد. محکم گرفتمش لبمو گذاشتم رو لبش دستامو بردم تو شلوارشو باسناشو گرفتم تو دستام مالوندم. یهو نشستم جلوش شلوار و شورتو کشیدم پایین ناخودآگاه پاهاشو جمع کرد منم دهنمو گذاشتم رو کوسش شروع کردم خوردن. دیگه کاملا آه میکشید و دیدم سرمو فشار میده رو کوسش. دستشو گرفتم بردمش رو تختتون لباساشو کامل درآوردم طاق باز خوابوندمش کیرمو گذاشتم دم کوسش و سرشو هی میکشیدم رو چوچولش. چشماش خمار خمار شد. بعد همونطور که کیرم رو چوچولش حرکت میکرد سینهها شو گذاشتم دهنم نوبتی خوردم. در گوشش گفتم حاضری؟ فقط با حرکت سر و چشاش تایید کرد. برش گردوندم دمرش کردم. پسر چه رون و کونی داره واقعا بهت تبریک بابت همچین زنی که هرشب میکنیش. لای کونشو آروم باز کردم یکم مالوندمش بعد سر کیرمو گذاشتم دمش و یه هل دادم تا ته رفت تو کوسش. اینقدر حشری شده بود که خیس خیس بود و نیازی به تف نداشت. شروع کردم تلمبه زدن یکم که زدم خودش داگی شد گفت اینجوری بزن. یه ده دقیقهای یه ریز داگی تلمبه زدم از زیر هم کسشو با دست مالوندم که بالاخره ارضا شد. کوسش دل میزد موقع ارضا شدن که باعث میشد دور کیرمو نبض بزنه. این باعث شد منم ارضا بشم آبم اومد و همشو خالی کردم توش نتونستم خودمو نگهدارم. بعد افتادم روش. اونم دراز کشید. کمکم به خودش اومد گفت وای چی شد اینجوری شدیم. آخ من نمیتونم تو چشای سهیل نگاه کنم اشتباه کردیم. من گفتم آره عزیزم اشتباه کردیم حالا این همه درست کردیم یه بارم حق داریم اشتباه کنیم. گفت ولی نباید میکردیم. هنوز کیرم تو کوسش بود. در حالیکه آروم میکشیدم بیرون گفتم حالا که شد. یهو پاشد فوری خودشو تمیز کرد لباس پوشید و گفت نمیدونی خیلی لذت داشت برام، سالها منتظر همچین سکسی از سهیل بودم ولی دیگه فراموش کن الانم زود برو میخوام تنها باشم. منم فوری لباس پوشیدم اومدم محل کارم.
من: در حالیکه دهنم وا مونده بود گفتم مهدی قرار ما چیز دیگه بود ولی برعکسش شد. اینکه نشد کار که…
مهدی: خب دیدی که من همه کار برات کردم نمیدونم تو طلسم شدی چی شدی که نگرفته تا حالا. الان ناراحتی؟ تو که گفتی جنبه دارم الانم دیر نشده که تو که هنوز تازه راه افتادی.
من: بابا زن تو پا نمیده آخه خودمم تابلو کردم بازم پا نمیده.
مهدی: صبر کن یه روزه که جواب نمیده بذار درستش میکنم.
من: بعد از یکم صحبت های دیگه خدافظی کردم و فوری از محل کارم زدم بیرون تو یه پارکی نشستم به هضم کردن این همه موضوع. هرچی بیشتر فکر کردم بیشتر گیج شدم. آخرش بعد از چند روز که دوباره دورهمی داشتیم و من یه “تو ذوق زدن” اساسی از شقايق گرفتم و مهدی هم اهمیتی نداد فهمیدم نه تنها عین خیالش نیست که منم بی نصیب موندم، بلکه به این نتیجه رسیدم که همه اینها نقشه خودش بوده برای کردن مریم مخصوصا که روزی که زنگ زد و تعریف کرد اونجا که گفتم واقعا کردیش؟؟ گفت آره بالاخره کردمش. چرا باید بگه بالاخره. (یاد همون داستانه که در بالا اشاره کردم افتادم که به رفیقش گفت: یعنی واقعا کردیش؟؟ اونم گفت آره بالاخره کردمش. یعنی نقشه قبلی داشته) اصلا مهدی از اول قرار بود نگاه چپ به زن من نکنه ولی ظاهرا هیچ نقشهای برای آتو گرفتن از زنش نداشته فقط اونو طعمه کرده برای من تا به مریم برسه. این وسط هم خیلی حرفهای از زیر زبونم حرف میکشید و نقطه ضعفهای سکسی مریمو ازم میپرسید و من احمقم ندانسته داشتم بهش تقلب میرسوندم. تو اولین دوره همی بعد از سکسشون هم دیدم چقدر عادی با هم رفتار میکردن. الانم نمیدونم بازم رابطه دارن یا نه که احتمال زیاد دارن، هنوز که مهدی چیزی نگفته ولی نمیدونم چرا یادش میفتم کیرم راست میشه و انگار الان دوست دارم که این اتفاق افتاده و اگه به عقب برگردم بازم دوست دارم این اتفاق بیفته. مخصوصا که دلم میخواد سکسشونو ببینم و این ذهنمو درگیر کرده. ناراحتیمم بابت این نبود که چرا مهدی ترتیب مریمو داد، بابت این بود که نه تنها نتونستم شقایقو بکنم که همه اینها بازی بود و شقایق اصلا روحش از این ماجراها خبر نداشت. حتی فکر میکنم مهدی قبل از اینکه این موضوع رو با من درمیون بذاره کارشو با مریم شروع کرده بوده. مهدی میتونست کردن مریم رو هیچی به من نگه و یواشکی کارشو ادامه بده ولی انگار میخواست عقده حسادتشو به من خالی کنه یعنی در اصل عقدهی حسادتشو به من تو کوس مریم خالی کرد. و میخواست به من بگه هرچقدر تو با پشتوانه پولت تونستی زن خوشگل بگیری ولی بازم زنت زیر کیرم خوابید.
نوشته: سهیل | 1 366 |
| 17 | ا مریم نداشتی ولی اون هی پیگیرته. مهدی خندید گفت اینجوری باید زنو درگیر خودت کنی. اینا رو یاد بگیر ازم، من اگه درس دختر بازی تو دانشگاه بذارن باید به عنوان استاد تمام تدریس میکردم. گفتم دهنت سرویس. گفت تو هم نمه نمه داری راه میفتی هرچند دیروز ماست بودی. سریعتر باش که خیلی منتظرم یه آتو از شقایق بگیرم. بعد هم خداحافظی کردیم. (بعدها فهمیدم اینکه من بجای توجه به زنم به زن اون توجه کردم باعث شده بود مریم حس حسادتش تحریک بشه و چون واکنشی از مهدی ندیده بود بیشتر حریصش شده بود)
من اون روز کلا تو فکر همین موضوع بودم و دستم بکار نمیرفت. مخصوصا شیطنت مریم که تا حالا رو نکرده بود برام عجیب بود که برام تحریک کننده بود. تا ظهر داشتم به این موضوعات فکر میکردم که حدود ساعت های ٣ عصر بود مهدی زنگ زد. نمیدونم چرا دلم هورری ریخت. انگار اتفاقی افتاده بود
مهدی: الو سلام
من: سلام چی شده
مهدی: تایم داری یه ۲۰ دقیقهای؟
من: آره بگو
مهدی: صبح یه ربع بعد از اینکه قطع کردی مریم زنگ زد دوباره
من: چی گفت
مهدی: به شرطی که جنبهشو داشته باشی باز
من: بگو بابا دیگه حالا…
مهدی: منم تعجب کردم ولی ادامه حرف های قبلی رو که بهش گفته بودم پرسید
مریم: من زنگ زدم ببینم چیا بود که گفتی بعدا میگم
مهدی: اووو بابا حالا مهم نیست
مریم: برا من مهمه، برا خودتم مهم بوده که یهو دیروز اینقدر سرد بودی
مهدی: اگه حرفام برات مهمه باید بیای حضوری بگم.
مریم: خب منکه نمیتونم بیام محل کارت تو پاشو بیا اینجا، منم تنهام یکم بحرفیم.
مهدی: اینکه گفت منم تنهام یه جوری شدم.
من (در حالیکه استرس و هیجان داشتم): تو هم رفتی؟؟؟
مهدی: آره فوری مرخصی گرفتم رفتم. رسیدم خونتون. مریم تنها بود. نشستم رو مبل.
مریم: در حالیکه تو آشپزخونه داشت واسه ظهر ناهار درست میکرد گفت خب نیومدی بشینی، اومدی حرف بزنی.
مهدی: چی بگم
مریم: همون چیزایی که گفتی دیروز ناراحتت کرده
مهدی: ناراحت نشدم… یه جوری شدم.
مریم: چجوری
مهدی: گفتم که شما خانما باید خودتون حس کنین.
مریم: عه باز لوس کردی خودتو.
مهدی: ولش کن اصلا بذار تو آشپزی کمکت کنم.
مریم: قرار بود حرف بزنیم نه که کار کنیم.
مهدی: حالا مگه میخوایم کار بد بکنیم
مریم: (با نیشخند) خجالت بکش چی میگی؟
مهدی: مگه نگفتی بیا حرف بزنیم. خب یکم از حرفمو زدم.
مریم: خب اینکه مهم نبود برو حرف بعدی
مهدی: اینجا یه حسی بینمون منتقل شد، من در حالی که بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه گفتم بذار کمکت کنم. مریم ساکت موند. نزدیکش شدم تو اون سکوت یه حسی از هیجان و شهوت داشت بینمون رابطه برقرار میکرد و هردو این حسو گرفتیم. داشت سالاد درست میکرد. از پشت بهش نزدیک نزدیک شدم. چند ثانيهای همونجور موندم. اینکه هیچ واکنشی نشون نداد و منتظر عمل من بود فهمیدم احساس آرامش داره کنارم. نزدیکتر شدم نفسام پشت گوش و گردنش بود. اینکه بازم واکنشی نشون نمیداد فهمیدم وقتشه. دیگه با اجازت بردمش تو اتاق خواب ترتیبشو دادم.
منکه نمیدونم چرا کیرم راست شده بود و هاج و واج داشتم گوش میکردم
گفتم یعنی واقعا کردیش؟؟؟؟
مهدی: آره پسر باورم نمیشه بالاخره کردمش…
من گیج بودم تو دلم گفتم چرا میگه بالاخره؟؟!! مگه نقشه قبلی داشت؟ بعد با حالت ناراحتی گفتم مهدی قرار ما این بود من فقط از رفتار تو با مریم الگو بگیرم و آخرش اگه بجای باریک رسید ادامه ندی…
مهدی: خب منکه بهت گفتم که سعی میکنم، ولی قول ندادم چون دست خودم نبود.
گفتم پسر زدی زنمو گاییدی بعد میگی دست خودم نبود!؟؟؟ (ناراحتی من بیشتر بابت جور نشدن شقايق بود).
گفت خب حالا که شده چیکار کنم خودت گفتی هر اتفاقی افتاد پنهان نکن.
حسادتم به مهدی به اوج خودش رسیده بود ولی من نمیدونم چرا تو اون حالت در عین ناراحتی به شدت حشری بودم از اینکه تصور کردم مریم با اون هیکل سکسی و چهره عروسکی و نازش زیر هیکل سکسی مهدی گاییده میشده. دوست داشتم مهدی ادامهشو بگه ولی اعصابمم خورد بود، گفتم: یعنی مریم به همین راحتی بهت پا داد؟
مهدی: آره ولی چون کارمو درست انجام دادم. داشتم تعریف میکردم اگه ناراحت شدی نگم.
من: نه بگو دیگه کار ازین حرفا گذشت.
مهدی: آخه وقتی زنی رو تشنه حرفات میکنی برای شنیدن حرفات حاضره هرکاری بکنه حتی دادن. خلاصه اونجا که نفسم پشت گردنش میخورد و اونم نفسش تندتر شده بود فهمیدم وقتشه. دستامو آروم گذاشتم دو طرف کمرش یه بوسه زدم پشت گردنش. بعد مواد سالاد از دستش گرفتم و دستاشو گرفتم تو دستام. نفساش به شماره افتاد و سرشو تکیه داد به طرفم. دستامو گذاشتم رو شکمش. با این کارم خودبخود کونشو داد عقب و کیرم که تو شلوار پارچهای باد کرده بود چسبید به کونش. خودمم یه فشار کوچیک دادم و چون یه شلوار سفید تنگ پوشیده بود که از تنگی خط وسط شلوارش دو تا باسنای گندهشو از هم جدا کرده بود، کیرم قشنگ لای باسن | 1 270 |
| 18 | فت یکم این دوستتو نصیحت کن بلد نیست با خانما چطور رفتار کنه:
مهدی: منم گفتم ای بابا مریم به دل نگیر بازی بود دیگه.
مریم: عه شما مردا همهی بازیاتون همینجوریه؟
مهدی: بستگی به طرف داره.
مریم: آهاااا پس داستان اینه.
بعد مهدی گفت دیگه مکالمه رو قطع کردیم و خداحافظی. گفتم عجیبه مریم اینقدر ناراحت شده که به تو هم گفته.
مهدی: زنا خیلی پیچیده هستن.
من: آره واقعا… اینکه بالاخره یه کوچولو شقایقو به ذوق آوردم هم جالبه.
مهدی: آره پسر تابلو نکنی خوبه. ادامه بده. منم سر مریمو گرم میکنم تو هم به من نگاه کن.
من: باشه داداش فعلا
مهدی: خدافظ
تلفن قطع شد نمیدونم چرا از اینکه مریم به بهانه تشکر به مهدی پیام داده بود یه کم حشری شده بودم. اولین بار بود. اصلا دوست نداشتم اتفاقی بیفته ولی دوست داشتم اگه چیز دیگهای بهم میگن منم بدونم تا یاد هم بگیرم. احساس کردم مکالمشون بیشتر از اینا بوده و مهدی سانسور کرد. از این طرف عطش بدست آوردن شقایق عقلمو برده بود. دوباره زنگ زدم مهدی
من: سلام
مهدی: سلام جان چی شده
من: میگم تو مطمئنی شقایق پا میده؟
مهدی: اگه طبق رفتار من پیش بری، آره. ولی تضمینی که نیست… تو هم که هی ریپ میزنی
من: نه آقا من تازه داره دستم میاد هرکاری بگی میکنم. فقط یه چیزی …
مهدی: چی
من: تو در ظاهر خیلی کاری واسه مریم نکردی ولی خیلی به چشمش اومدی اگه جایی رو نمیبینم بهم بگو.
مهدی: آخه بعضی رفتارها عملی نیست. حسی منتقل میشه.
من: ببین من میخوام هر حسی منتقل میکنی رو بدونم و هر حسی رو که میگیری.
مهدی با خنده: آخه اونجوری باید یکم پیشروی هم بکنم و کارم با مریم به جاهای باریک میکشه.
من: نه دیگه قرار ما اون نبود
مهدی: خب راهش همینه که تو ریزه کاریها رو در عمل ببینی.
من: اگه به جاهای باریک خواست برسه تهشو انجام نده.
مهدی دوباره خندید گفت: باشه ولی ممکنه دست خودم نباشه.
من: نه دیگه قرارمونو بهم نزن. اصلا تو اول خودت پیشنهاد شقایقو دادی منکه چیزی نخواستم.
مهدی: خب هر جور صلاحه پس خودت با مهارت خودت برو جلو من دیگه چیزی نمیگم.
منکه شهوت بدست آوردن شقایق عقلمو کور کرده بود و حیفم میومد این موقعیتو از دست بدم گفتم خیله خب حالا قهر نکن بیا کارتو بکن من فقط گفتم تهشو نرو
مهدی: اکی منتها تو هم زودتر بجنب که کار به اونجاها نکشه، اگه بکشه ممکنه دست من نباشه دست اون باشه.
بعد باز خندید. گفتم باشه به شرطی که هیچی رو ازم پنهان نکنی.
مهدی: خیالت راحت، تو هم زودتر بزن مخ شقایقو دیگه.
من: راستی مکالمه امروزتون فقط همون بود یا بیشتر؟ راستشو بگو. گفت واقعیتش یکم بیشتر.
کیرم انگار یه تکونی خورد گفتم چی گفتین دیگه؟ مهدی گفت به شرطی که جنبه داشته باشی، اینا آموزشیه… (با خنده). با حرص گفتم باشه بابا!! بگو دیگه… بعد در ادامهی مکالمه با مریم گفت اونجا که به مریم گفتم بستگی به طرف داره، مریم گفت: خب پس من چرا نتونستم باعث بشم ازین شوخیا با من بکنی؟
مهدی: من با هرکی هرکی شوخی نمیکنم
مریم: حالا ما شدیم هرکی هرکی
مهدی: حالا هرکی هر کیم نه ولی تو آزمون ذهنیم باید قبول بشی.
مریم: خوبه حالا پررو نشو. دنیا برعکس شده این مردان که باید تو آزمون ذهنی زنا قبول بشن
مهدی: دیگه ما اینیم.
مریم: لااقل یکم به سهیل یاد بده… مهدی: مگه من آموزشگاه زدم.
مریم: خوبه کمم نمیاری. باشه، دستتون هم درد نکنه بابت دیروز و خداحافظ.
دیدم مهدی خیلی جلو رفته و من هیچی ندیدم گفتم پسر منکه چیزی ندیدم. گفت پسر دقت کن حسها رو بگیر.
از شدت حشر بابت این اتفاقات هر شب مریمو میکردم و از شدت تحریک خیلی زود ارضا میشدم و اکثرا مریم ارضا نمیشد. دورهمی بعدی خونه اونا بود من فقط تو نخ مهدی بودم چیکار میکنه اما بازم چیزی ندیدم. همه شوخیها و حرفهای معمولی بینمون ردو بدل شد. خودمم سعی کردم دور از چشم مریم به شقایق نخ بدم ولی خیلی تحویلم نگرفت.
حتی احساس کردم مهدی یکم بیمحلی هم کرد به مریم. شرایط یکم مشکوک بود. فردا صبحش از محل کارم به مهدی زنگ زدم چه خبرا؟
مهدی: پسر تو چرا مثل ماست بودی واسه شقایق
من: منکه هر کاری کردم نمیشد بیشتر از اونم تابلو بود. حالا تو چرا با مریم سرسنگین بودی
مهدی: بله اینم لم کاره. لازم بود براش
من: خب نتیجه چی شد
مهدی: اتفاقا قبل از تو مریم زنگ زد به بهانه تشکر گفت دیروز از من ناراحت بودی؟
مهدی: نه
مریم: پس چرا یه جوری بودی. انگار تو آزمون ذهنیت رد شدم
مهدی: با خنده گفتم نه شما رو چشمای ما جا دارید
مریم: نه دیروز یه چیزیت بود
مهدی: یه چیزی که نه چند تا چیز بود
مریم: چیا مثلا
مهدی: دیگه قرار نیست همه چیزو بگم. شما خانما باید خودتون حس کنین. بعدم خندیدم
مریم: حالا بگو خودتو لوس نکن
من: حالا سر فرصت میگم
مریم: کو تا فرصت… پس ناراحت نبودی؟
مهدی: نه
بعدم یکم تعارف معمولی و خدافظی…
من گفتم عجیبه هیچ کاری ب | 1 202 |
| 19 | عقده دیده شدن داشت و خیلی تلاش میکرد که خودشو زیباترین فرد ممکن نشون بده. بعد از برگشتنشون از شهرستان، بابای شقایق تو شرکتشون الکی یه میز و یه کامپیوتر گذاشته بود جلوی شقایق که بیکار نباشه اما چون هیچ تخصص و مهارتی نداشت عملا کارش این بود بره تو اینستا ببینه کی کیو لایک کرده، کی واسه کی کامنت گذاشته… بعدم که حوصلش سر میرفت پا میشد میرفت سر وقت پرسنل که از کارشون سر در بیاره و اگه بتونه آتویی ازشون بگیره. کلا شخصیتش واسه تفریح و دورهمی و … گرم و ستارهش گیرا بود ولی برای محیط کار شخصیتش کاملا سمی بود. اما مریم اصلا اینجوری نبود بجاش مریم یه مقدار اعتماد به نفس پایینی داشت نمیدونم چرا. در عین حال یکم مرموز و تودار، تو نگاه و کلامش یه ذره شیطنت داشت که همینا لوندی و جذابیتشو بیشتر کرده بود. اما شقایق پر شرو شور بود و یه حسادت ریزی به خوشگلی مریم داشت گاهی مهدی ازش مینالید و حوصلشو نداشت.
ماجرا از اونجا جدی شد که همین چند هفته پیش یه بار مهدی منو تو جمع دخترانه برد و بازم کسی رو نتونستم تور کنم. بجاش همه توجهها به مهدی بود. مهدی این عقده منو متوجه شده بود فرداش به من زنگ زد و بعد از کلی مقدمه چینی و آماده کردن ذهنم آروم گفت:
-دوست داری با شقایق دوست بشی؟ -کدوم شقایق؟
-مگه چندتا شقایق داریم؟
-مهدی داری پرت و پلا میگی؟؟!!!
-نه واقعا میگم. هم تو رو میشناسه قبولت داره، هم یکم دست از سرم برداره، هم شاید بهت پا بده تو هم به یه نوایی برسی رفییییق.
-تو مطمئنی حالت خوبه؟
-آره بابا حالا هول نشو اونم همین الان بهت پا نمیده.
من با اینکه اولش تعجب کردم ولی چون تو سایت شهوانی دنبال دوست دختر بودم یا اینکه نفر سوم بشم، برام عادی بود و تصورم این بود که منو واسه نفر سوم میخواد. فقط تعجبم از این بود مهدی چرا؟ اما بعد فهمیدم بعععله آقا مهدی مون برا خانومش برنامه داره. هیچی نگفتم. مهدی ادامه داد:
مهدی: چته ساکتی
من: باورم نمیشه مهدی ختم دختربازا بیاد به من زن خودشو پیشنهاد بده.
مهدی: گفتم که… هدف اصلیم اینه یکم دست و پاشو جمع کنم تو هم شاید به آرزوت برسی.
من: پسر نکنه میخوای مدرک جرم ازش جمع کنی منم قاطی کنی؟
مهدی: نه بابا کسخل شدی؟! کی تا حالا دیدی از این کارا بکنم؟ فقط یه آتوی کوچیکه. خیالت راحت حواسم هست.
من: حالا من باید چیکار کنم.؟؟
مهدی: دارم برات… کارو بسپر به کاردانش، دورهمی بعدی به هوای بازی هوای شقایقو داشته باش فعلا.
خلاصه همینطوریم شد و من در دورهمی بعدی تو هفت خبیث به دست شقایق کمک میکردم و هواشو داشتم. وقتی برگشتیم خونه مریم به شوخی گفت خوب هوای شقايق جونتو داشتی …
گفتم بازی بود بابا…
مریمم به دل نگرفت. ولی من سریع واکنششو به مهدی گزارش دادم. گفت خوبه ربطش بده به بازی و جلو مریم تابلو نکن. بعد گفتم شقایق چی؟ واکنشی به این کارم نداشت؟ مهدی گفت فعلا نه.
سری بعدی تو باغمون بودیم بازی سمتی رفت که من یه جا اگه هوای شقایقو میداشتم خیلی خوب پیش میرفت ولی بر ضد مریم میشد و خیلی ضایع میشد. با خودم گفتم مریمو از دلش در میارم و به نفع شقایق عمل کردم. یه ذوقی تو چشای شقایق دیده شد و برعکس مریم رفت تو خودش. مریم منو یه لحظه تنها گیر آورد پرید بهم که تو چرا اینجوری شدی چرا مثل آدمای هول رفتار میکنی؟ نکنه روش کراش داری؟ تو همینجوریش جلو من کم میاری میخوای بری سراغ یکی دیگه؟
هیچی نگفتم تا آروم بشه فقط گفتم بابا بازیه. گفت نه یه مدتیه انگار دنبال کونشی حالا خوبه که میبینی محلت نمیده.
من هنوز تو ذوق اون ذوق کردن شقايق بودم و اونو یه پیشرفت میدونستم خوشبختانه مریم اون صحنه رو ندید. سریع به مهدی گزارش دادم گفت خیلی تابلو کردی مریم حق داشته، تو بلد نیستی. از من یاد بگیر. برای اینکه تابلو نشی یه حرکاتی که یاد بگیری منم با مریم تو جمع انجام میدم نگاه کن انجام بده. البته اگه ناراحت نمیشی… گفتم نه داداش در حد آموزش و شوخی که مشکل نداره. من کلا حواسم به مهدی بود ببینم چیکار میکنه ولی هیچی ندیدم جز اینکه یه جا مریم یه سبد سنگینی می خواست برداره کمکش کرد. این خیلی به چشم مریم اومد خوشش اومد. ولی من دوباره مشابه همین موقعیتو با شقایق کردم باز نمیدونم چرا تابلو شد. مریم چش غرهای رفت و زیر لب گفت از همین مهدی یاد بگیر چقدر جنتلمنه.
یه جوی بود انگار حرکات من تابلو و ضایع بود ولی حرکات مهدی دلنشین. حسودیم شد به مهدی که بدون هیچ حرکت خاصی اینجوری تو دل مریم جا باز کرد.
فرداش مهدی زنگ زد:
سلام پسر تو هم بدشانسی، هم قلق کارو بلد نیستی.
من: آره دیگه تو که دیدی از اول. حالا واکنش شقایق چی بود؟
مهدی: میگه رفیقت با تو میگرده داره یاد میگیره ازت
من: واقعا؟
مهدی: آره منکه کارو به کاردانش بسپر. الانم ادامه بده… در ضمن مریم امروز بهم زنگ زد بابت تشکر بخاطر دیروز. بعد به شوخی گ | 1 119 |
| 20 | وق نمیدونه از کجا شروع کنه بازی کنه. شروع کردم در راستای شیار کونش کمر زدن. راستش حس کردنِ اون حجم باسن زیر لگنم و لطافت پوست کونش باعث شده بود سلولهای عصبیِ کیرمو به شدت تحریک کنه. تا اون موقع همچين لذتی رو تو عمرم تجربه نکرده بودم واسه همون هنوز دو سه تا کمر نزده بودم که داشت آبم میومد. فوری کیرمو برداشتم، لای کونشو باز کردم اینبار گذاشتم لای پاش مماس با کوسش و شروع کردم تلمبه زدن. بازم هنوز سه چهار تا تلمبه نزده بودم تا میخواستم سینه هاشو بگیرمو از کنار بوسش کنم آبم اومد فوری کشیدم بیرون دوباره گذاشتم لای کونش از شدت تحریک آبم با فشار پاشید پشتش حتی تا پشت گردنش پرت شد. کیرم هنوز دل میزد و بقیه آبم لای کونشو پشت کمرش خالی شد. آروم پاشدم و تمیزش کردم. اون ارضا نشده بود. من هنوز تو سکس وارد نبودم فکر میکردم هرزمان پردهشو بزنم و توش کنم ارضا میشه. این اولین سکس عمرم بود که خیلی حال داد و هرگز فراموش نمیکنم. هرچند کلا دو دقیقه نشده بود آبم اومده بود. مریم خیلی از من سرتر بود مخصوصا یه بار که ایستاده جلو آینه سکس کردیم این قضیه کاملا مشهود بود. خدا رو شکر کردم که دقیقا همون زنی که تو رویاهام بود گیرم اومده بود واسه همین از نظر امکانات منم هیچ چیزی براش کم نذاشتم ولی واقعا کم میاوردم برای ارضا کردنش. دفعات بعد سعی کردم دیرتر ارضا بشم تا اونم حال کنه ولی نمیشد تا اینکه بعد چند ماه اجازه داد پردهشو بزنم. وقتی خواستم پردهشو بزنم آروم آروم کردم که اذیت نشه من واقعا عاشقش بودم. تو اون سکس اصلا لذت نبرد چون خونریزی همراه با استرس داشت. اما بعدش دیگه راه افتاد و منم مهارت سکسم بیشتر شده بود و تو پوزیشنهای مختلفی سکس میکردیم. اون بیشتر دوست داشت کوسشو بمالم و بخورم و باهاش بازی کنم حتی حرف بزنم در موردش تا خوب تحریک بشه. منِ سگ حشر تقریبا روزی سه بار نیاز داشتم ولی مریم هفتهای سه بار. واسه همون تا فرصت میشد میچسبیدم بهش یعنی چشمم به کونش می افتاد باید میکردمش. اونم همیشه پایه بود. ولی زود ارضا میشدم و بیشتر وقتا اون ارضا نمیشد. خدا رو شکر کردم که اگه از دوست دختر شانس نداشتم ولی از زن تمام و کمال شانس آوردم. حالا حساب کن با این اوضاع بازم اینکه نتونسته بودم مخ دختری رو بزنم بدجور اعتماد به نفسمو شکسته بود و مثل خوره از ذهنم بیرون نمی پرید این بود که بعد از ازدواجم مجدد دوست داشتم با مهدی برم کنار دختر بازیاش باشم شاید یکی گیرم بیاد ولی مهدی و خانمش بعد از ازدواج مجبور بودن به خاطر کارش برن شهرستان زندگی کنن. یه چند سالی گذشت منم تو حسرت موندم و سر کردم تا اینکه چند ماه پیش مهدی منتقل شد تهران و دوباره رفت و آمدم و باهاش بیشتر کردم اما اینبار خانوادگی. خیلیم خوش میگذشت و صمیمی شده بودیم. تقریبا بعد از دو سال از ازدواجمون هر دو صاحب فرزند شده بودیم و بچههای ۳ ۴ ساله مون همبازی بودن. دوباره با مهدی دنبال شیطنت رفتیم البته منکه نه چون همچنان بدشانس بودم و حساب کنین تا سن ۳۱ سالگی یعنی ۶ سال بعد از ازدواجم هم به جز زنم با هیچ کسی رابطه نداشتم انگار طلسم شده بودم که فقط با زنم سکس کنم و این به شدت عقده شده بود برام که مهدی برای تحریک حسادتم دوست دخترای رنگارنگ به رخ من میکشید و وعده سر خرمن میداد و عملا کاری نمیکرد. از طرفی از کار هم می افتادم بخوام وقت بذارم طوری که سطح توقعمو پایین آورده بودم تا هر دختری چه زشت چه خوشگل رو بتونم مخشو بزنم بکنمش. مهدی یه بار بهم گفت تو که زن به اون خوشگلی و خوش اندامی داری چرا خودتو اذیت میکنی؟ با این جملش غیرتی شدم و روی خوش بهش نشون ندادم. اونم حساب کار اومد دستش دیگه در مورد مریم جرات نداشت چیزی بگه. اما تو دلم ذوق کردم که بالاخره یه جا از مهدی جلو افتادم و اون تو کف زن منه و یکم از حسادتم بهش خالی شد. با اینکه غیرتی بودم ولی دلم میخواست بیشتر مریمو جلوش نمایش بدم تا حسادتم فروکش کنه. نمونه بارزش تو یک دورهمی آهنگ گذاشتیم ناخودآگاه پاشدیم رقصیدیم. مریم رقصش واقعا قشنگه. یه جا ما همه نشستیم اون داشت وسط میرقصید و دلبری میکرد. اندام قشنگ و کون زیباش تو اون ساپورت قرمز که قر و تاب میداد چشای مهدی رو خمار کرده بود. منم برای اینکه مهدی کونش بسوزه پاشدم و با مریم رقص سکسی کردم یجا از پشت چسبیدم به کونش و اونم کونشو رو کیرم تاب میداد. یه جام از روبرو تو بغلم بود مثلا اتفاقی کونشو دادم سمت مهدی و دستامو آروم از رو کمرش کشیدم رو باسناش تا دل مهدی بلرزه. یه لحظه تو چشای مهدی نگاه کردم حسرت دست زدن به اون کون رو تو چشماش دیدم و حسادتمو خالی کرد.
مهدی برخلاف من فقط ماه اول ازدواجش غلاف کرده بود و از ماه دوم دوباره دختر بازیشو شروع کرده بود البته با محدودیت بیشتر و به شدت از شقایق میترسید. شقایق یه دختری بود که | 1 150 |
Kontent 18 yoshdan oshgan foydalanuvchilar uchun mavjud
Xizmatga kirish orqali siz 18 yoshdan oshganingizni tasdiqlaysiz.
