🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖
📈 Аналитический обзор Telegram-канала 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖
Канал 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 (@dastankadaa) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 27 570 подписчиков, занимая 12 546 место в категории Эротика и 12 318 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 27 570 подписчиков.
Согласно последним данным от 23 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 648, а за последние 24 часа — 36, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 34.80%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 8.81% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 9 602 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 2 432 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 22.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, وقت, چیز.
📝 Описание и контентная политика
Описание канала не предоставлено.
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 24 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Эротика.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 25 июня | +1 | |||
| 24 июня | +18 | |||
| 23 июня | +41 | |||
| 22 июня | +42 | |||
| 21 июня | +40 | |||
| 20 июня | +40 | |||
| 19 июня | +44 | |||
| 18 июня | +34 | |||
| 17 июня | +52 | |||
| 16 июня | +44 | |||
| 15 июня | +38 | |||
| 14 июня | +27 | |||
| 13 июня | +68 | |||
| 12 июня | +43 | |||
| 11 июня | +45 | |||
| 10 июня | +37 | |||
| 09 июня | +32 | |||
| 08 июня | +64 | |||
| 07 июня | +97 | |||
| 06 июня | +44 | |||
| 05 июня | +28 | |||
| 04 июня | +62 | |||
| 03 июня | +58 | |||
| 02 июня | +41 | |||
| 01 июня | +54 |
| 2 | sticker.webp | 1 795 |
| 3 | 📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa | 1 795 |
| 4 | یصله پیدا کرد.تا اینکه پسر خاله خوبی دارم بندرعباس بود.کمی سنش بالاست۵۸سالشه ولی هنوز خوب جوونه وخیلی پولداره.مجرده.این ایران رو دوست داشت نرفت.خودم بهش گفتم از خدا خواست.درست موقع موشک باران شوهرش دادم…خیالم ازش راحت شد.ولی عجب کوسی داشت.ولی خب مجبور بودم.شوهرش بدم.زنم داشت مشکوک میشد و خودم وابسته اش…
نوشته: سروش | 1 796 |
| 5 | ید عزیزم.اخه حسودیم شد دیدم دو نفری تنها توی آلاچیق نشسته بودین چایی میمیخوردین…گفتم خب تو خواب بودی…تازه تو که همیشه میگی حال ندارم حوصله ندارم.گفت سروش من فقط نسبت به تو حساسم.حواست بهم،باشه.سروش گفتم جانم.گفت بغلم کن.لخت شو بغلم کن.گفتم پس تو چی،گفت دلت میخواد.گفتم همیشه همه جا هر روز…تو بخواه من بیشتر میخوام.گفت باشه…بهم بگو خب یک کم هم نازمو بکش خیلی دوست دارم.گفتم وای فک میکنه هنوز ۱۸سالشه.خندید.نگاهش کردم.اشک توی چشماش بود.گفتم میخندی یا گریه میکنی.گفت نمیدونم چمه…گفتم خیلی خسته ام تموم شب بیدار بودم.بزار بخوابم.گفت تو که گفتی دلت منو میخواد سکس میخواد…گفتم خب تو که داری گریه میکنی؟گفت چون فهمیدم هنوزم دوستم داری بقران گریه خوشحالیمه…گفتم بخدا تو کوسخولی، معلومه که دوستت دارم تو عشق اول و آخر منی.مادر بچه هامی.برگشت اگه بگم برای اولین بار بود میدونم هیچکس باور نمیکنه… اما برای اولین با بود چنان از ته دل لبهامو میبوسید.وقتی لبهامو ول کرد آه قشنگی کشید.گفتم جانم چی شد؟گفت نمیدونم چم شده.گفتم ترسیدی اره،از زندگیت ترسیدی؟گفت آره خیلی…نکنه به فریبا نارو بزنی ها.میدونم هاجر خوشگله اما خواهرمه.نباید نزدیکش بشی.خندیدم گفتم دیوانه ای…لباساشو کامل درآورد.گفت سروش همونجوری که بعضی وقتا برام میخوریش باز بخور.الان هر جامو دوست داری بکنی بکن.من فقط سینه هاشو محکم مکیدم.گفت ای بی رحم چقدر وحشی هستی…دردشون اومد.لباشو بوسیدم…رفتم سراغ کوس خوشگل و تپل و سبزه اش…شیو کامل بود.چطوری لیسش میزدم.ناله شدید میزد.چرخوندمش کونش خیلی تنگه کم کون میده.میگه کیرت کلفته.خوب لیسیدمش…گفت نکن میخوام واست بخورم.خیلی زیاد برام خورده ولی اکثرا با اکراه.و یا زوری بوده…ولی الان یکجوری کیرمو میخورد.جونمو از کیرم داشت می کشید بیرون.داگیش کرد.گفت بکن.محکم بکن…آبتو بریز توش.گفتم تو که میگی بچه نمیخوام.گفت میخوام برات انشالله یک پسر بیارم.بکنش عزیزم.چنان کوسی ازش گاییدم…اولین بار بود صدای آه و ناله اش بلند بود.ابمو ریختم ته کوسش.گفتم وای حوصله حموم ندارم.گفت بگیر بخواب بیدار شدی دوش بگیر…برو توالت خالی شو برگرد.گفتم صبح ساعت۹باید برم دنبال سامان خواب بود توی درمانگاه.گفت خودم میرم.تو بخواب میدونم هاجر همخوابه…گفتم دمت گرم…چنان خسته بودم زود خوابم برد.افتاب وسط اتاق بود که با حس قشنگی بیدار شدم.وقتی نگاه کردم چون با شورت خواب بودم…هاجر بالا بود کنارم دراز کشیده بود داشت با تخمام بازی میکرد.تا چشام باز شد دستشو گرفتم.گفت نترس کسی خونه نیست.فریبا با دخترها رفتند دنبال سامان.گفتم هاجر آخه تو که گفتی…نزاشت حرفم تموم بشه.گفت دم صبح اومدم بالا بهت بگم تو بخواب صبح خودم میرم دنبال سامان…دیدم و شنیدم فریبا چنان ناله ای میکرد از اون موقع دارم دیوونه میشم.با تاب و شلوارک بود.بخدا اگه شما هم جای من بودید نمیتونستین خودتون رو کنترل کنید.داشت از روی شورت باهاش بازی میکرد.گفت وای حق داشته ناله کنه.چقدر بزرگ و کلفته.رفت پایین شورتمو در آوردش.گفت اوف اوه خدا جون.چه عظمتی داره.وای فریبا نوش جونت.چه ساکی میزد این.گفتم 69شو خوشگله، چرخید.کوسی ازش لیسیدم…بگم چندبارتوی دهنم خالی شد.خودمم باورم نمیشد.بلند شد کیرمو گرفت نشست روش.گفت آخ خدا…یکسال فقط با کدو بادمجون و خیار خودمو راه بردم.کجا بودی تو…تا ته داد داخل کوسش.لبهاشم چسبوند به لبهام.چندتا تلمبه سنگین خودش به کوسش زد…چرخوندم اومد زیر من طوری تلمبه میزدم.صدای جیغ و جیغش بلند بود.رفت لبه پنجره گفت اینجا بکن یه وقت برنگردن بیچاره بشیم.داگی شد.گذاشتم دم کونش.گفت نه فقط کوس.گفت عشقم یک بار.گفت بریم خونه هر روز بیا بکن.هرجا دوست داری.اینجا بزار هاجر لذت ببره.گفتم چشم…گاییدمش و ریختم روی کمرش و رفت پایین دوش بگیره.من کیرمو شستم و سر صورتمو تمیز کردم.دوباره خوابیدم.نمیدونم ساعت چند بود که فریبا گفت تنبل خان مثلا ما رو آوردی گردش.پاشو ناهار بخور بریم دور بزنیم،بلند شدم و چند روزی اونجا خوش گذشت ولی دیگه موقعیت نشد که بتوانیم کاری کنیم،در ضمن بگم ما هر دو با یکی از برادرای من و پدرم توی۱آپارتمان۵طبقه زندگی میکنیم.که طبقه همکفش بزرگه انباری شرکت ماست.توی خونه هم نمیشد زیر آبی رفت.هر روز و گه گداری چشامون به هم می افتد.تا اینکه یک روز غروب هاجر زنگ زد.سروش زود بیا خونه کارت دارم.گفتم باشه دلم کوس سفید و تپل میخواست…رفتم اونجا.بی برو برگرد چسبیدیم به هم و عقب و جلو سکس نازی با هم کردیم.بهم گفت سروش داداشت سینا ازم خواستگاری کرده.این داداش من خیلی بداخلاق و کنسه.گفتم اشتباه نکن زنش نشو…اون اگه خوب بود زن اولش رو نگه میداشت.زنگ بزن زن اولش در موردش بهت میگه…اگه مادرم گفت.بگو زن اولش ازش خیلی ناراحته…من هم باهاش صحبت میکنم…قضیه چند روزه ف | 1 760 |
| 6 | و که فهمیدی باز هم میخوای هاجر رو تنها بزاری…گفتم بچه یتیمه من باهاش چکار کنم.میترسم حالشو بگیرم تنبیهش کنم.همه پشت سرم حرف در بیارند.گفت من
نمیدونم باید کمکم کنی…وای اگه فریبا بیدار شده بود…همینجوری هم دنبال بهونه است رابطه اش رو با من کم کنه…خدا چقدر من بدبختم.نشستم کنارش.دستشو گرفتم.قشنگ سرشو چسبوند به بازوم و درد و دل میکرد.سروش دلم جاوید میخواد نیست…گفتم حالا من که فریبا رو دارم چیکار میتونم باهاش بکنم…تو که اقلا تکلیفت معلومه میدونی چشمه ای نیست که سیرابت کنه…ولی من بدبخت لب چشمه تشنه لبم…فک نکن من زندگی قشنگی دارم…گفت بخدا میدونم تحمل کردن فریبا کار هرکسی نیست.کنار هم زیر پتو توی آلاچیق نشسته بودیم و دست همو گرفته بودیم.پرسید سروش حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم نمیدونم…هاجر من دوتا دختر جوون دارم و تو یک پسر وحشی و سرکش.گفت سروش تنهام نزاری ها.شراکتت رو باهام قطع نکنی ها.گفتم تو بگو چیکار کنم.گفت میدونم عرضه دانشگاه نداره…یکسال دیگه هر طوری باشه کنترلش میکنم.بعدش دلش میخواد بره اتریش پیش داداش سعیدم،بزار بره گمشو.گفتم نه باید بره خدمت.گفت بزار بره خیلی پسر بدی شده…ازش دلم چرکینه…گفتم باشه نفرینش نکن براش دعای خیر کن اون یادگاره جاویده عزیزه،گفت آخ گفتی ها…دوباره گریه اش شروع شد…همون موقع لامپ بیرون روشن شد.ما سریع از هم جدا شدیم و جدا جدا نشستیم…فریبا بود با چتر دویید اومد توی آلاچیق.با خشم گفت نشستین اینجا دل میدین قلوه میگیرین.سامان حالش بده تب و لرز گرفته…گفتم چی شده.گفت نمیدونم دخترها بیدارم کردند بهم گفتند…دوییدیم توی ویلا برداشتیمش بردیمش.درمونگاه با تزریق یک سروم وچندتا آمپول حالش خوب شد.من و هاجر کنار هم بودیم.گفت سروش خیلی ازت ممنونم که هستی یکوقت تنهام نزلری ها…گفتم چی میگی دیوونه من فقط خواستم بترسونمت.که بیشتر مواظب پسره باشی.لبخندش قاطی اشکش بود.گفت خیلی بدی…چند دقیقه بعد پرستاری اومد گفت آقا مریضتون با شما کار داره.گفت فقط آقا… هاجر نشست.من رفتم پیشش.گفت عمو چرا به مامانم گفتی تو که قول دادی؟گفتم من چیزی به مامانت نگفتم.گفت پس چرا غش کرد من داشتم از دور شما رو میدیدم.گفتم به یاد بابات حرف میزدیم و عکسای قدیمی میدیدیم.گفتم جای جاوید خالیه دلش گرفت…فشارش افتاد.گفت عمو قول دادی ها.گفتم بخدا اگه بفهمم دوباره ازین گوه ها خوردی نسبت به همه کس…تمام نر و ماده های فامیل…از ننه و ننه بزرگت گرفته تا دختر همسایه.اینبار طور دیگه ای باهات برخورد میکنم…بزرگ بشو زود مرد بشو خودم قول میدم برات زن بگیرم…زود هم بگیرم…حالا یک چرت بخواب تا بهتر بشی…گفت چشم.ولی قول دادی،گفتم پس تو هم قول بده آدم بشی،گفت به روح بابام قسم…رفتم پیش هاجر.گفتم کونی دیده تو غش کردی ترسیده فهمیده باشی به روی خودت نیار برو ببینش…برگرد دیگه نزدیک سحره بریم کله پزی…خندید گفت شیکمو.رفت زود برگشت.دستمو دراز کردم دستمو گرفت…توی راهروی درمونگاه خلوت هم بود.دستشو بوسیدم.نگاهم کرد خودشو چسبوند بهم…جاتون خالی یک سحری مشدی خوردیم.روزه که نمیگرفتیم.ولی ته بندی لازم بود…توی ماشین بودیم بارون بند اومده بود…دیگه اسمون روشن شده بود…لب ساحل پارک کرده بودم دریا کمی مواج بود.داخل ماشین شیشه ها بخار گرفته بود…برگشت نگاهم کرد. پشت فرمون بودم و دریا رو تماشا میکردم.خودش دستمو دوباره گرفت.چرخیدم طرفش.بخدا خودش لبهاشو آورد جلو…مست بوسیدن هم شدیم…چه چشمایی داشت نگاهش دیوانه ام میکرد.لبهاشو که میبوسیدم آروم سینه هاشو از زیر کاپشنش نرم میمالیدم.نفسهاش عوض میشد.گفت نه بسه کافیه…سروش خواهش میکنم.اینکار خیانته به خواهرم و جاوید.گفتم جاوید نه فقط فریبا.ولی تو هم حیفی…با من باش به کس دیگه ای نگو.گفت نمیشه نمیتونم…برو تو رو خدا اینجا برو بریم ویلا…گفتند ساعت۹ مرخص میشه.بریم استراحت کنیم…روشن کردم و مستقیم رفتیم ویلا.قبل اینکه پیاده بشم.گفت سروش لبهات قرمزه…رژ لبی بود پاک کردم رفتیم خونه…اون رفت روی تختش و من بالا…رسیدم بالا داشتم لباس در میاوردم.فک کردم فریبا خوابه.گفت چی شد برگشتین از یللی تللی،خوش گذشت.تا اینو گفت…دراز کش بود چنان از یقه پیرهنش گرفتم بلندش کردم. از ترس کم مونده بود قبض روح بشه…نباید جلوش کم میآوردم.گفت ببخشید.سروش معذرت میخام…آخه تا اومدی داخل بوی هاجر پیچید. لباسهات و بدنت بوی عطر هاجر رو میده.گفتم لعنتی پسرش هم ادکلن مادرشو میزنه…بغلش کردم بردمش درمونگاه…گفتم فریبا دیگه داره ازت بدم میاد خیلی زیاد.دیگه دارم ازت خسته میشم.گفت باشه چشمم روشن.توی این دنیا دلم خوش بود فقط سروش منو میخواد پیش همه سرافراز بودم سروش عاشقمه…این هم از سروش…باشه تو هم دوستم نداشته باش.گفتم بخدا خودت مقصری با زبونت همه رو چزوندی،،الان دیگه کسی نمونده رسیدی به من.دراز کش پشتش بهم بود.گفت ببخش | 1 553 |
| 7 | دتند راه میرفتن.چراغ قوه گوشیشون روشن بود.من با هاجر میومدم.ساکت بودم و عصبی،پرسید سروش چته
حال نداری رفتی برگشتی دمق شدی؟گفتم چیزی نیست.گفت میدونم من و پسرم وبال گردنت شدیم…ولی خدا میدونه نه توی خانواده خودم نه جاوید به هیچکس اندازه تو اعتماد ندارم.سروش جاوید تو رو خیلی دوستت داشت.ماهم دوستت داریم…گفتم بخدا من بیشتر…تو اصلا وبال گردن من نیستی…بد فک نکن.به خاک جاوید مدیونی اگه کاری باهام داشته باشی و بهم نگی،،گفت مرسی.خدا شاهده دستهام توی جیب کاپشنم بود.به حالت پرانتزی باز بود…اون هم با کاپشن بود.ولی دستشو از لای دستم رد کرد محکم گرفت…چیزی بهش نگفتم فقط واسش چراغ قوه روشن کردم.چون بارون شدید شد…شنها هم خیس بودن رسیدیم سنگ فرش ویلاها…ترسیدم لیز بخوره.رفت داخل من درها رو قفل زدم.ولی داخل نرفتم…توی آلاچیق آتیش روشن کردم.سیگار کشیدم.نیم ساعتی اونجا بودم…اومد پیشم.گفت بیا تو سرده،گفتم تو برو من میام…گفت سروش مسافرت قشنگی نیست ها…گفتم چون جای جاوید خالیه…اینجا دیگه بدون اون صفا نداره…گفت آخه تو هم دیگه حوصله ما رو نداری،گفتم بقران اینجوری نیستش،فریبا هم مریضه همیشه هم حالمو میگیره خسته ام…گفت راستشو بهم بگو چرا رفتی برگشتی عصبی شدی؟؟چند ساله میشناسمت…کنارم دم آتیش نشسته بود…خیلی بدن نرم و خانومی و زیبایی داشت از وقتی دستمو گرفته بود انرژی مثبت و خوبی بهم داد…فریبا همسر من کلا زن سخت و محکمیه،اصلا ازین کارا خوشش نمیاد.همسر خوبیه ها ولی به این کارها میگه لوس بازی.در ضمن خیلی هم خوشگله،ولی اون لطفی که من انتظارشو داشتم رو نداره…باز اولها بهتر بود ولی الان که سن وسالش بیشتر شده میگرن هم داره کم حوصله تر شده…گفت سروش فریبا بهم گفته و میگه من حوصله خودمو ندارم چی برسه به سروش و دخترها…البته از همون اول هم فریبا نچسب بود…توی خونه هم اصلا باکسی نمیجوشید و حرف زیاد نمیزد…توی کلاسشون هم از اول دوست زیادی نداشت و الان هم نداره…گفتم اون هم شانس منه دیگه…ولی من باهاش کنار اومدم واسم عادی شده…دوستش دارم…گفت میدونم خودشم میگه من نمیدونم با این اخلاق گوهم چرا بازم سروش دوستم داره…گفتم مشکلم اینجا نیست جای دیگه است…تو رو خدا ازم نپرس…نفری۱چایی ریختم برای خودمون…بارون شدید بود ولی آتیش توی آلاچیق رو گرم کرده بود.البته دور آلاچیق نایلون کشیده بودیم،،گفت خب منتظرم.گفتم منتظر چی؟گفت که حرفتو بزنی،گفتم اگه بگم ناراحت میشی نمیخام بهت بگم،گفت نه دیگه حتما باید بگی،گفتم طاقتشو داری،گفت اره بگو،دیگه زدم توی کار تیزبازی،گفتم هاجر جون اگه بگم میخوام شراکت همه چی رو باهات تموم کنم.از هم جدا بشیم چی میگی نظرت چیه؟کارشناس بیاریم قیمت بزنند یا بخر یا میخرم…بخدا بیشتر هم ازت میخرم…چشاش پر اشک شد گفت دیدی گفتم من و سامان خسته ات کردیم.نامرد فقط جاویدم دوست داشتی ماها رو نداری…پس من یکساعت قبل بهت چی گفتم.گریه کرد…میخوای توی این گرگ بازار منو با یک پسر نوجوون و سرکش ولم کنی،،؟تازه یک سال شده ازم خسته شدی،گفتم بقران به جان بچه هام برای این نیست چیز دیگه ایه،تو هیچچی نمیدونی…من خیلی دوستت دارم.هم عنوان زن داداش هم خواهر زن.به خدا هم دوست و یار قدیمی…ولی مشکل که تو نیستی،گفت پس کیه و چیه؟نکنه فریبای حسود چیزی بهت گفته…چون چندوقت قبل خودش بهم رک گفت خانوم خانوما زیاد دورو بر شوهر من نپلک…تو بیوه ای…گفتم نه بخدا مسئله اون هم نیست.گفت سروش اگه نگی مسئله چیه همین شبونه باهات قهر میکنم…فردا برمیگردم…هر جور دوست داری شراکت و فامیلامون رو قطعش کن…گفتم باشه حالا که اصرار داری بهت میگم…خودت این۱دقیقه فیلیمو ببین.بعد نظر بده…بگو من چیکار کنم.تو صاحب اختیار باش.گفت چیه بده ببینم…گوشیو دادم دستش…خودم هم مثلا عصبیم.سیگار دیگه روشن کردم…این با سیگار خیلی مخالف بود…گفت نکش.گفتم ببین بعد بگو بکشم با نکشم.ساکته ساکت بود.تا فیلمو دید گوشیم از دستش افتاد.خیره خیره منو نگاهم میکرد.هیچچی نمیگفت.سرشو انداخت پایین من خم شدم گوشیمو برداشتم.ساکت و آروم اشک از چشماش عین ناودون میریخت پایین…توی چشامو نگاه نمیکرد.بلند شد بره.تلو تلو خورد.تا دستشو گرفتم بقران توی بغلم غش کرد.فشارش بد جور افتاده بود…نمیدونستم چکار کنم.بارون هم شدید.بود.درازش کردم روی تخت توی الاچیق،کمی آب قند درست کردم.بهش دادم.پشتی رو کشیدم زیر سرش…پتو انداختم روش…دوباره بهش آب قند دادم…کم کم حالش جا اومد به حال اومد.صورتشو چرخوند سمت دیگه،گفتم چته نمیری کار دستمون بدی.نگفتم طاقتشو نداری،گفت سروش میبینی چقدر بدبختم…جاوید لعنتی رفت منو گذاشت با این بچه روانی و سرکش.گفتم نوجوونه درست میشه. خیالت راحت.گفت سروش میخوام یک چی بگم اما روم نمیشه،گفتم صددرصد توی خواب اومده سراغت…تا اینو گفتم جوری گریه میکرد دلش میخواست بترکه،گفت پس ت | 1 389 |
| 8 | ود…اینقدری که من برای این گریه کردم پدر مادرش گریه نکردن.
هاجر نازنین بیوه شد.بهش گفتم اصلا غصه نخور هر کاری داشتی و داری با خودم.من و جاوید تا آخر عمر شریک و رفیقیم.گفت میدونم توی شراکت خیانت نمیکنی.ولی حواست به پسرم باشه…برعکسی که من پسر نداشتم زنم خیلی پسر خواهرشو دوست داشت.اون هم بد جور.نگفتم بهتون اسم پسره سامان هستش…هرچی اگه میخریدم و خیابونی بازاری گردشی جایی می رفتیم همه با هم میرفتیم.یک شاسی بزرگ خریدیم تا تنها نباشیم…تا عید امسال.بعد سالگردش…خانومش گفت سروش جان داداش میایی بریم شمال چند روزی ویلا باشیم…نمیخوام عید خونه باشم مریض شدم اینقدری اومدن تسلیت گفتن…ولی مادرش نذاشت گفت دو روز اول بمونید بعدا برین…آقا ما موندیم و روز سوم عید.راه افتادیم.جاده بارونی خراب شلوغ اعصاب خورد شد.تا ویلا۵ساعت طول کشید در ضمن همسر من میگرن داره اون هم از نوع کیری تخیلی،مریض بشه خدا رو بنده نیست.رسیدیم ویلا وسایل رو جابجا کردیم دخترها جا گیر شدن.وسایل رد بردیم داخل ولی فریبا گفت من حوصله ندارم…خسته ام.سامان گفت من پیش خاله میمونم…دخترها با خاله اشون با من اومدن بازار و خرید.دوساعتی توی خیابون بودیم.خرید کردیم برگشتیم…این هاجر خیلی نازه آروم و مهربون…وقتی برگشتیم ریموت و زدم و ماشین و بردم داخل…وقتی رفتم بالا.سری به فریبا بزنم…چون با دامن خوابیده بود.پاهاش تا شورتش لخته لخت بود.اصلا توی نگاه سامان معلوم بود گوهی خورده چون رنگ و روش پریده بود وقتی رسیدم پیشش…داشت آب میخورد ولی انگار از نفس افتاده بود…من چیزی نگفتم اما خودم خدای خارکسده بازی هستم…فریبا خوابه خواب بود…لباسشو درست کردم و بساط و چیدیم و شب همه گفتن بریم لب آب… ولی ساحل نزدیک بود و هوا سرد بود.یک ساعته بودیم فریبا گفت سروش باد میخوره به سرم دردم میاد من برمیگردم.بعد شام دارو هم خوردم خوابم میاد.ماه رمضون بود.با سامان برگشتند.من موندم و فریبا و دخترام.یک ساعت بیشتر رد شده بود.یکی از دخترها گفت بابا.برم از خونه آجیل شیرینی بیارم.اینجا بخوریم…کنار آتیش کیف میده.گفتم بمون خودم میرم بیارم…در ضمن از اول قرارمون بود طبقه بالای ویلا مال من و همسرم باشه برای اقامت…پایین برای جاوید و همسرش…همیشه هم وسایل شخصی مون داخل کمدهای خودمون بود.بدون اجازه هم توی اتاق خوابها نمیرفتیم…وقتی داشتم برمیگشتم هاجر گفت سروش جان شالگردن من موند توی ماشین برام میاریش،،گفتم چشم…اومدم خونه…یک چیزی بهم میگفت این سامان ریگی تو کفششه،در ویلا رو نزدم نرده ها کوتاه بودند.ارومی پریدم داخل.رفتم داخل خیلی پاورچین پاورچین…توی هال پایین و اتاق کسی نبود فهمیدم بالا هستند.وقتی رفتم بالا در اتاقمون باز بود.این پسره کون لخته کامل شده بود…کونش مث باباش سفیده سفید بود…بدون مو سوراخ صورتی.کیرش از مال باباش بهتر بود…کمی تپل بود…خم شده بود از پشت کون خاله اش رو لیس میزد…اون طفلی خواب بود ها.داروی بسیار قوی میخورد…از دیدن کون این من شق کردم…گرایشی به پسر اصلا نداشتم و ندارم اما اینو چون به ناموسم دست درازی کرده بود باید تنبیه میکردم.همینجور که آروم نگاه کوس و کون دمر شده خاله اش میکرد و با کیرش بازی میکرد… من یک فیلم کوتاه ازش گرفتم…بعدشم قطعش کردم.قدش بلند بود و تپلی…میدونستم تنبیهش نکنم میره سراغ دخترهام،من هم نمیتونستم رابطه و شراکتم رو با هاجر قطع کنم چون قول داده بودم…اصلا حواسش به من نبود…لخته لخت بود.از پشت زمانی که گوشش رو پیچوندم کم مونده بود از ترس قبض روح بشه…با انگشتم اشاره کردم…هیس…محکم گوشش رو گرفته بودم…بردمش اتاق خواب مامانش…چنان زدم پس کله اش.دمرو افتاد روی تخت…کمربندمو باز کردم.گفت عمو نزن گناه دارم.گفتم نمیزنمت میخوام بگایمت تا روت کم بشه دیگه به ناموس من دست درازی نکنی.گریه کرد.گفتم داگی شو قمبل کن سگ توله…تا جرت ندادم…گفت باشه باشه…من بهش نگفتم با دستات لاش رو باز کن ولی خودش کرد.کیر منو ندیده بود…من هم با یک تف با قدرت فرو کردم توی کونش…خوب بود در بسته بود…چنان نعره ای زد گفت وای وای بابا بابا…پاره شدم.گفتم حقته کوسکش…کیرم نصفه بیشتر توش بود گفت عمو تو رو خاک بابام که دوستش داشتی در بیار دارم میمیرم.غلط کردم گوه خوردم…از کونش کشیدم بیرون خونی بود دلم براش سوخت دیگه نکردمش،گفتم برو حموم کونتو خوب بشور پاره شده…گفت میدونم عمو تو رو خدا به مامانم نگو…بدونه منو میکشه…گفتم بخدا یکبار فقط یکبار دیگه دور و بر دخترهام یا خاله ات ببینمت همچین بگایمت که از کون کره بندازی…این دفعه بخاطر مادرت بخشیدمت.عوضی…فیلم هم ازت دارم…میدونم چکارت کنم.دویید توی حموم من هم زیر سینک کیرمو شستم شال گردن هاجر رو برداشتم با کمی تنقلات بردم برای دخترها…رسیدم اونجا.بارون گرفت همه برگشتیم…توی راه حرفی نمیزدم.تاریک بود…دخترها تن | 1 389 |
| 9 | خانومم یا خواهرش
#خواهرزن #همسر
سلام دوستان گل و عزیزم…این خاطره و ماجرای زندگی واقعیه…داستان نیست.البته کمی درش برای زیبایی متن و اینکه وقت شما عزیزان بیخودی گرفته نشه افراط و تفریط هم شده…ولی دروغ نیست…واما بعد،،،من و جاوید از بچه گی باهم رفیق بودیم و همه جوره هوای هم رو داشتیم و تموم جیک و پیکمون باهم بود.هردو به نوعی بچه خوشگل محسوب میشدیم ولی جاوید ازم دو سال کوچیک بود.کلاس چهارم بود که یادمه دایی کوچیکش کونش گذاشته بود…طفلی نمیتونست پی پی کنه گریه میکرد.ولی به کسی نگفت و به من گفت سروش نزار کسی انگشتش یا اونجاشو فرو کنه توی سوراخ پشتت…گریه میکرد و میگفت…البته چرا دروغ نامردها چند بار توی استخر تا در مالی کون من هم پیش رفتن اما به لطف عموهای قلچماقم جون سال بدر بردم…تا اینکه بزرگ شدیم و دیپلم گرفتیم…من که رفتم خدمت اون معافی گرفت چون چشماش بدجور ضعیف شده بود.نمره عینک ته استکونی بود…که این اواخر چند سال گذشته عمل کرد و عینک رو گذاشت کنار…البته چندین تا عمل داشت،ولی خوشگل و خوشتیپ بود و بشدت سفید پوست بود.کم حرف و مهربون…خدا رحمتش کنه…زمانیکه من اومدم توی بازار کار و نرفتم دانشگاه…با سرمایه ای که از باباش گرفت اومد…پیش من گفت سروش منو هم شریک کن.گفتم ما توی صنف خانوادگی خودمون هستیم…چرا با پدر و عموهات کار نمیکنی؟خلاصه که گفت فقط دوست دارم کنار تو باشم…خلاصه که دوتا جوون ۲۰و۲۲ساله وارد کار شدیم و بابام هوامونو داشت…تا اینکه واقعا دیگه کم و کسری نداشتیم.پدرم برام رفت خواستگاری دختر حاج نصرت و فریبا رو برام گرفت و اونها هم از خدا خواسته بهم دادنشالبته اینو بگم که من دیگه الان جوون بودم و چندین تا رابطه خوب و سکس جانانه و چندتا دوست دختر خوشگل داشتم…گاه گداری با جاوید شیطونی هم میکردیم… و برعکس من که اگه الان از خودم تعریف کنم…دوستان کم لطفی میکنند.اره خلاصه برعکس من که کیر سیاه و خوشتراش و کته کلفتی داشتم…و از اول هم دیر آبم میومد… ولی جاوید سفید کیر کوتاه و چاق داشت به سکس هم زیاد علاقه ای نداشت و زود ارضا بود…ولی بسیار مهربون و خونگرم بود.جزو بهترین مخلوقات خداوند…هر وقت کنارش بودی همیشه احساس آرامش داشتی،اگه کاری از دستش بر میومد واسه همه میکرد…من که با فریبا ازدواج کردم۳سال بعد ازم خواست به پدر زنم بگم و هاجر دختر ته تغاری خانواده رو به جاوید بدن…و اصلا باور نمیکردم که قبول کنند ولی اومد و شد باجناقم…بدبختی هاجر هم مث جاوید بسیار خوب و مهربون و کم حرف بود…ولی خیلی زیباتر از فریبا…سفید خوش قد وبالا…برعکس زن من که چل چل زبونه…و بسیار پلنگه…این یکی آروم بود.و با وقار…پدر زنم خیلی از ما دوتا دوماد خوشش میومد چون همیشه مهربون کنار هم بودیم…درین سالها خدا دوتا دختر به من داد و یک پسر به جاوید…درست نزدیک۲۰سال رد شد…یک ویلایی توی شمال داشتیم مال دوتا خانواده بود.توی ویلا بچه هام کنارمون خواب بودن اون موقع مدرسه ابتدایی میرفتن.بچه جاوید۵سالش بود.چندشبی بود ویلا بودیم سکس نداشتم و اعصابم خورد بود.و فریبا لج کرده بود نه نمیشه تو وحشی هستی و صدام در میاد.بیا برات بمالم و ارضا شو…دیگه از دستش عصبانی شدم.گفت نمیمیری که چند شب صبر کن بریم خونه.از حرفش عصبی شدم و زدم زیر گوشش.اومدم بیرون از اتاق هوا سرد بود عید بود.رفتم توی الاچیق تا اتیش روشن کنم.سیگاری بکشم چایی دم کنم.بدجور بهم ریختم…اصلا سکس نکنم دیوونه میشم.اون هم قهر کرد خوابید.بی پدر زن خوبیه ولی سرده زیاد سکس دوست نداره و فقط میخاد رفع تکلیف کنه.توی این حین دیدم لامپ اتاق جاوید شون روشنه…خریت کردم رفتم دید زدن.پرده قشنگ کنار بود.هر دو لخته لخت بودن.جاوید لای پاهای سفید و گوشتی هاجر فرو رفته بود و کوس ناز و سفیدش رو میخورد.اون هم چجوری که باورتون نمیشه…میخواست موهای کله جاویدو بکنه…برعکس زن من اصلا علاقه ای به این کارا نداشت.من هم اصراری نمیکردم. چون عشقبازی حس میخواد.نه اجبار.بیرون خودمو با کوس بازی و لجن بازی سیر میکردم.اون شب جاوید با کیر تپل و کوتاهش دو دقیقه بیشتر نتونست اون نازنین کوس رو خوب به حال بیاره.حیفش کرد.کیر من پشت پنجره اندازه مال اسب شده بود.طفلی از ناراحتی لختی روی تخت زانوهاشو بغل کرد.جاوید هم رفت دوش بگیره.اون هم تا جاوید رفت دسته برس رو برداشت و به خودش خوب حال داد.از حال اون من هم آبم اومد.چقدر ناز بود…این جریان چندین سال روی ذهنم باقی موند…هر وقت هاجر رو میدیدم میگفتم این باید زن من میشد نه اون خر بی حال.خوشگلی که ملاک نیست.گذشت و گذشت،تا که الان دخترای من یکی دانشجو بود ویکی کنکوری،پسر اون کلاس یازدهم بود…مشنگه احمق هوس تغییر شغل به سرش زده این بار بدون من رفت ترکیه…طفلکی ۴۲سالش تازه تموم شده بود که توی ترکیه اتوبوس بین شهری چپ کرد و فقط یکی فوت شد و این هم همین جاوید نازنینه ما ب | 1 360 |
| 10 | ت کمک بگیرم
صدای صوت آیه رو سرچ کردم و هم زمان شروع کردم به خوندن
یک بار دیگه تکرار کردم
دوباره خوندم ،انقدر خوندم و خوندم که متوجه نشدم زهرا داره منو نگاه میکنه
جوری خوندم که بالاخره حفظ شدم
دفعه آخر زهرا دید که دارم از حفظ میخونم
دستاشو بلند کرد و شروع کرد برام کف زدن
عرق سردی از روی پیشونیم زد بیرون و نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر تو این مرحله پیروز شدم
"خبر آفرین آفرین ،حالا مرحله دوم
وای انگار باید هفت خان رستم و رد میکردم
به کیرم یه نگاهی انداختم و توی دلم گفتم ببین بخاطر تو من چه کارهایی که نکردم
" مرحله دوم باید اصول دین و فروع دین و به ترتیب برام بگی ! تا من میرم آشپزخونه شام و درست کنم تو هم اینا رو حفظ کن
آخه من و به چه کاری مجبور میکنی تو رو خدا اذیت نکن بیا بریم سر اصل مطلب ،هم تو الان دلت میخواد هم من
"تو از کجا میدونی که من چی دلم میخواد؟
از اینترنت سرچ کن ،آسونه زود یاد میگیری ،حفظ شدی بیا آشپزخونه
یک ساعت گذشت و با کیر نیم راست شروع کردم به حفظ کردن اصول و فروع دین.
رفتم براش خوندم ولی جوری نزدیکش شدم که بوی شامپوی حمومش حسابی به دماغم خورد و کیرم راست راست شد
مرحله آخر
" یک سکه تمام بهار آزادی با یک شاخه گل
برای یک سال زمان صیغه، فکر کنم عادلانه باشه
"اگه قبول داری بگم شرایطش و
من الان سکه از کجام جور کنم؟
"لازم نیست الان جور کنی ،۶ ماه وقت داری تا جور کنی
خب اگه نتونستم چی؟
"اول که، این دِین گردنته باید جور کنی ،
اگه جور کردی که صیغه رو تا آخرش ادامه میدیم اگه نتونستی تو رو بخیر و ما رو به سلامت و صیغه رو فسخ میکنیم
"میخوای در موردش فکر کنی ؟
نه نه قبوله
نمیدونم چیشد که بدون فکر شرایط و قبول کردم
یک سال میتونستم با زهرا باشم ،یک سکه فکر کنم ارزش داشت ،با یه جمع و تفریق تو ذهنم محاسبه کردم که حقوق سه ماه و بزارم کنار میتونم سکه رو جور کنم
پس بلافاصله گفتم قولتم
اونم شروع به خواندن کرد و منم قبلتم گفتم.
شروع یه زندگی سکسی با یه فرشته ای که تو مترو باهاش آشنا شدم
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
چنان پریدم سمتش که جیغ کشید و گفت
" بزار برم خودم و آماده کنم بیام
رفت تو اتاقش ،این دفعه من پیش دستی کردم و تمام لباسامو در آوردم و لخت لخت آماده حمله شدم
کیرم نیمه راست بود ولی در باز شد و زهرا اومد
با یه لباس خواب قرمز سکسی
فقط کافی بود بندش و از پشت باز کنم تا اونم لخت لخت بشه
ممه هاش واقعا ۸۵ بود و کمرش باریک ،انگار درهای بهشت به روم باز شده بود و یه کس بهشتی اومده بود توی بغلم
چنان با ولع شروع کردم به خوردن ممه هاش ولی انگار اون از من گشنه تر بود
زانو زد جلوم
کیرم و با دستاش برانداز کرد و گفت مریم راست میگفت
کیرم و گذاشت توی دهنش ،انگار خیلی وقت بود که رنگ کیر ندیده بود
جوری برام ساک میزد که اگه ادامه پیدا میکرد مجبور میشدم آبم و توی دهنش خالی کنم
کیرم و از دهنش کشیدم بیرون و گفتم تخت خواب نداری؟
دستم و گرفت و هر دو لخت لخت رفتیم تو اتاقش افتادیم روی تخت
کسش و جوری برق انداخته بود که ناخودآگاه سرم و کردم لای پاهاش و زبونم و انداختم توی کسش ،جوری براش مک زدم که صداش بلند شده بود ، با دهنم کسش و میخوردم و با انگشت شصتم سوراخ کونش و تحریک میکردم
انقدر بازی بازی کردم تا سوراخ کونش باز شد و انگشتم و توش میکردم
انقدر توی حال و هوای خودم بودم که شنیدم میگه کیر
" کیر میخوام ، کیر میخوام ،جرم بده با اون کیرت منو جر بده
پاشدم کنار تخت ایستادم و پاهاش و دادم بالا ، گفتم بریزم توش
گفت : " نه بریز رو صورتم رو بدنم فقط الان جرم بده
با دستم کیرم و گذاشتم توی کسش و ایستاده شروع کردم به تلمبه زدن و با انگشت دستم روی چوچولش بازی میکردم و کیرم و تا ته فشار میدادم بهش
وقتی آبم خواست بیاد کشیدم بیرون و با شدت ریختم روی سر و صورتش
اونم حشری حشری بود ،آبم و با انگشتش میزد به دهنش و مزه مزه میکرد.
ادامه دارد…
نوشته: شاغلام | 1 358 |
| 11 | ه حاضرن برای مبلغی خودشون و در اختیارتون بذارن
بله اونجوری نمیخوام ،در اصل من یکی و میخوام که از روی عشق و محبت باهاش باشم و زیبایی طرف هم برام مهمه دقیقا مثل شما زیبا رو
این و گفتم کیرم بلند شده بود و اونم سرشو بلند کرد و با لبخند گفت
"از من زیباتر هم هست
گفتم نه فقط شما زیبایید
میشه یه سوال کنم ازتون؟
"شما که هرچی میخوای میگی خب بپرسید
شما واقعا شوهر دارید؟
سرشو انداخت پایین
تو رو خدا شما شوهر دارید؟
با مکث زیاد جواب داد
"اگه راستش و بگم اذیتم نمیکنی؟
نه بخدا بگید
"من سه ساله که شوهرم فوت شده ،از مجروحین جنگی بود .
این و که گفت توی دلم بلوایی به پا شد که انگار مغزم به کیرم دستور خبردار گفت .
گفتم پس چرا میگید متاهل هستین؟
" فکر میکنید فقط شمایید که دلش میخواد با من باشه؟
من مجبورم جوری رفتار کنم تا بتونم مورد آزار و اذیت قرار نگیرم ،برای همین به همه میگم که شوهر دارم
زهرا خانم ! تو رو خدا به من قرآن یاد بدین
این و گفتم زد زیر خنده بلند بلند
"برو بچه تو کم کم از من ۱۵ سال کوچیکتری
خب چه اشکالی داره تو دین اسلام آیا این گناهه؟
صیغه رو برا چی گذاشتن
"پسر جون من یه پسر دارم از تو فقط چند سال کوچیکتره
ببین زهرا خانم ،در کار خیر نباید استخاره کرد
قبلا که گفتم بهتون اون چیزی که شما دارید من ندارم و اون چیزی که من دارم شما ندارین
دیگه حسابی میتونستم باهاش ارتباط بگیرم
گفت :
"فکرامو میکنم و بهت خبر میدم
اون روز گذشت و من هر شب براش جک سکسی میفرستادم و اونم استیکر خنده می فرستاد تا جایی باهاش سکس چت میکردم که انگار نمیتونست خودشو کنترل کنه و از چت خارج می شد ،انگار میرفت تا با خودش ور بره ولی من داشتم آماده ش میکردم برای یه سکس ناب
پنجشنبه ظهر بهم پیام داد که امروز میتونیم همو ببینیم
بهش گفتم چند ساعت وقت داری
گفت که پسرش توی شهرستان دانشجو ،
فعلا نیست تا بعد از امتحاناتش نمیاد
گفتم میتونیم امشب با هم باشیم؟
جواب داد
"اگه پسر خوبی باشی و یه آیه از قرآن و برام از حفظ بخونی مشکلی نداره!
اوف اوف اوف
بالاخره اون لحظه ای رو که منتظرش بودم، رسید
فقط داشتم لحظه شماری میکردم تا با زهرا سکس کنم
آدرس و لوکیشن و برام فرستاد و قرار شد ساعت ۸ شب برم خونه شون
یادم رفت ازش بپرسم که بابت صیغه ای که میخونه چیکار باید بکنم
یه بسته شکلات گرفتم و رسیدم جلو در خونه زهرا
پیام دادم بهش که رسیدم
اونم شماره پلاک و طبقه و واحد و گفت و وارد خونه شدم .
در و باز کرد، با همون چهره خوشگلش ،منتها با روسری و مانتو بود
از همون اول کیرم تو شلوارم خود نمایی میکرد جوری که متوجه نگاهش شدم ،انگار مریم بهش گفته بود که کیر بزرگی دارم
ناخودآگاه دستمو سمتش دراز کردم ولی زود انداختم پایین و وارد خونه شدم
راهنمایی کرد به سمت نشیمنگاه ولی من حسابی پررو شده بودم ،میخواستم از همون ابتدا، کار و شروع کنم. تا اومد بگه چی میخوری ؟
گفتم ممه
خنده اش گرفت ،جوری می خندید که صداش بلند بود
گفت " مریم گفته بود که خیلی حول تشریف داری
گفتم فقط همین و گفت ؟
" نه خب ، چیزای دیگه ای هم گفت!
برا همین چشم ازش بر نداشتی؟
"خیلی پررویی ،دیوونه ما هنوز محرم نشدیم
میشه زودتر بخونی من از همین حالا میگم قولتم ،تو شروع کن به خوندن منم جلو جلو میگم قولتم
" خیلی اوضام بده ،خب حالا شرایط صیغه رو میتونی اجرا کنی ؟
تا من صیغه رو بخونم؟
آره دیگه،یه جعبه شکلات آوردم، ضمیمه صیغه نامه کن.
" شرمنده !
گفت شرمنده و پشتش و کرد و رفت آشپزخونه
دنبالش رفتم گفتم خب یعنی چی من نمیدونم چیکار باید بکنم
" دیدی پسر جون ! تو هنوز نمیدونی چجوری رفتار کنی بعد دنبال عشق و محبتی ؟ تو فقط میخوای به اعمال نفسانی برسی و بعد بکشی بالا همین ،مثل اکثر مردها
همتون مثل همید
رنگم پرید ،نمیدونستم چی بگم ،انگار خراب کردم
راست میگفت من فقط دنبال کردن بودم
گفتم بگو شرایط و من انجام بدم
"اول از همه قرار بود یه آیه از قران برام بخونی
خب میخونم برات
شروع کردم به خوندن
بسمالله رحمن رحیم
قل هو و الله احد
" وایسا وایسا تند نرو ! من و چی فرض کردی؟ این و که بچه ۷ ساله هم میتونه بخونه
خب تو نگفتی من چی حفظ کنم
" آها ! رسیدیم سر اصل مطلب
برو اول وضو بگیر بعد قرآن و بردار و تا من میرم حموم و میام بیرون سوره احزاب آیه اول تا سوم و حفظ کن تا بریم مرحله بعد
این و گفت و رفت حموم
صدای شر شر آب میومد و کیرم داشت از شلوارم میزد بیرون
تمام حواسم به حموم بود که یه حوری داشت خودش و آماده میکرد تا به من کس بده
ولی انگار باید درس و حفظ میکردم و جواب میدادم
پس این و دیگه نمیتونستم بپیچونم
رفتم گوشه پذیرایی جوری که صدای شرشر آب حموم و نشنوم
قرآن باز کردم و با زحمت آیه مورد نظر و شروع کردم به خوندن
اول با اشتباه زیاد خوندم
یه دفعه به ذهنم رسید از اینترن | 1 284 |
| 12 | من، مترو، سه نقطه... (۲)
#صیغه #زن_چادری
...قسمت قبل
شنبه رو نرفتم سر کار و تا قبل از ظهر بازم با مریم سکس کردم
از اونجایی که زمان صیغه ۲۴ ساعت بود باید قبل ساعت ۱۲ از اونجا میزدم بیرون ولی انقدر بهم خوش گذشته بود که حاضر بودم صیغه رو تمدید کنم حتی پولی
خیلی مودبانه عذرم و خواست و از خونه مریم زدم بیرون
تمام فکرم پیشش بود و صحنه های سکسی که باهاش داشتم
یه اسنپ گرفتم و سریع رفتم خونه
خیلی خسته بودم
تو راه به زهرا پیام دادم
سلام ،محمد رضا هستم ،خواستم بابت کاری که برام انجام دادین تشکر کنم ،نمیدونم چجوری جبران کنم ،انشالله که بتونم ببینمتون
لطفا باز منو از دعا های با خیرتون بهره مند کنید
یه استیکر خجالت و فعلا.
تا رسیدم خونه افتادم رو تخت و چند ساعت خوابیدم
از گشنگی بیدار شدم
مادر و پدرم زیاد کاری بهم ندارن بخاطر داشتن سن بالا
من آخرین بچه هستم و باهاشون زندگی میکنم
داشتم غذا میخوردم که پیام اومد برام
زهرا بود
" سلام ،خواهش میکنم ،انشالله که عاقبت بخیر بشید و در راه راست همواره با خدا باشید
وای وای داشت منو دیونه میکرد ،همش راه راست و قرآن و دین و همین ولی من دلم زهرا میخواست
بلافاصله استیکر قلب براش فرستادم و گفتم شما خیلی لطف دارید به من ولی کاش میشد که من توی کلاسهای شما شرکت کنم
جواب داد
" انگار شما سیراب نشدین؟
خودش تنش میخارید، گفتم
هر گلی یه بویی میده من دنبال شاه گلم
" شرمنده ،من دیگه نمیتونم براتون کاری بکنم انشالله که بزودی ازدواج کنید
گفتم با این تورم و گرونی چجوری میتونم زن بگیرم آخه؟
شما زن من میشی؟
" من شوهر دارم ولی اگه نداشتم شما خواستگار بودین بله ،شما خیلی هم خوب هستید
یعنی با من که هیچی ندارم ازدواج میکردید؟
"شما همه چیز دارید اینجور که شنیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که همه دارن دارید.
هنگ کردم و دوباره این خط و خوندم
بیشتر از اون چیزی که همه دارن من دارم
منظورش چیه؟
آهان ،شاید کیر مو میگه
دوباره کیرم بلند شد
زدم تو خال
گفتم خب دقیقا همون چیزی که شما دارید ،من ندارم و من همون چیزی و دارم که شما دوست دارید داشته باشید.
یه استیکر خنده و خجالت برام فرستاد
فهمیدم تنش بد میخاره
گفتم پس خبر ها رو گرفتین از مریم خانم
گفت " نه فقط مریم گفت که خیلی پر شور و خیلی با استقامت هستید
منظورتون از با استقامت چیه؟
این و پرسیدم جواب نداد ،انگار زیادی و تند رفتم جلو
بعد چند دقیقه که گذشت پیام اومد که
"آقای محترم من متاهل هستم و فقط برای کار خیر با شما در ارتباطم انشالله که خدا راضی باشه
خیلی سفت و سخته
باز باید از راهش وارد بشم
گفتم
میتونید باز برام آیه ای بخونید تا من به راه راست هدایت بشم
البته راهش راست راست باشه مثل سه نقطه…
منظورم و گفتم مثل سه نقطه یعنی راست مثل کیرم
احتمالا مریم بهش گفته بود که کیر بزرگ و راستی دارم اونم خودش میدونه که من چی میخوام ازش
بعد چند دقیقه پیام اومد
"شما با خدا باش و قرآن و شروع کن به خوندن منم سعی میکنم کمکتون کنم
زدم تو هدف ،انگار تونستم باز مخشو بزنم ،
هدف فقط فتح خودش بود، من فقط دلم خودش و میخواست ولی باید روش بیشتر کار کنم
طی هفته ای که گذشت هر شب با زهرا چت میکردم و سعی میکردم بهش حالی کنم که دلم میخواد باهاش سکس کنم
اونم میدونست من چی دلم میخواد و هر بار میگفت متاهله
بالاخره عصر پنجشنبه راضی شد که فردا در راه رفتن به نماز جمعه همو ببینیم
دقیقا مترو هفت تیر
یک ساعت مونده به اذان ظهر تو ایستگاه هفت تیر دیدم یه خانم چادری داره از پله های مترو ، میاد بالا
وقتی به صورتش نگاه کردم شناختمش
رفتم سمتش و سلام کردم
"سلام آقای جوان ،پرشور ، وضو داری ایشالله ؟
وضو ؟ نه خب تیمم میکنم
" اینجوری میخوای قران خون بشی؟
شما هر کاری بگید من انجام میدم
خب بگو وضو بگیر میگیرم بگو غسل کن میکنم بگو روزی ۱۰ بار نماز بخون ،میخونم
" جدی ؟اونوقت این کار ها رو که میکنی به چه نیتی؟
به نیت رسیدن به خدا و خلق خدا
"خیلی ماشالله حاضر جوابید
بذارید بعد نماز باهم بحث میکنیم
سوار تاکسی شدیم به سمت دانشگاه تهران برای اقامه نماز
قرار گذاشتم بعد نماز بیاد پارک لاله از در غربی وارد بشه کنار حوض و فواره ،اونم قبول کرد
از اونجایی که بلد نبودم نماز بخونم ،پیچوندم رفتم زودتر روی یه نیمکت توی پارک نشستم
یک ساعت و نیم طول کشید تا اومد
گفتم لطفا بشینید تا من برم یه نوشیدنی گرم بگیرم بیام
گفت " نه نمیخواد تو زحمت بیوفتید چیزی لازم نیست
بلند شدم رفتم دو تا چایی گرم گرفتم و برگشتم
"شما چرا انقدر اصرار دارید که با من چت کنید؟
والا ،کاری که شما برام انجام دادین انقدر زیاد و بزرگ بود که
پرید تو حرفم " که باز دلتون میخواد؟
دقیقا ،آفرین بر شما باز دلم میخواد !
"خب چرا زن نمیگیرید؟
گفتم که تو این شرایط نمیتونم
"خب صیغه رو که یاد گرفتین ،حداقل آشنا شدین ،خیلی از خانومها هستن ک | 1 149 |
| 13 | ال نده و بعدا باز نتونم کاری باش کنم . در گوشش گفتم نگین امشب فقط آشناییه . سر فرصت درست و حسابی انجامش میدیم . گفت باشه . سینه هاش رو از زیر سوتین دادم بیرون و میخوردم و همزمان توی کسش تلمبه میزدم . دیدم حیفه همینجوری بزنم تا بیاد . اومدم پایین کسش نشستم و وسط کسش رو لیس زدم و با دست میمالیدم . نمیتونست خودش رو کنترل کنه و قشنگ میدیدم که دوست داره جیغ بزنه . حالت داگی نشوندمش و سینه هاش رو با دستام گرفته بودم . خودم رو انداخته بودم روش و با تمام توانم فشار میدادم . فکر میکنم تو همون چند دقیقه دو بار ارضا شد . دیدم دیگه خیلی داره طولانی میشه و ممکنه به گا بریم . تلنبه هام رو تند تر کردم و زدم تا آبم بیاد . همزمان که داشت آبم میومد بلند شدم سر پا و آبم رو روی کمرش خالی کردم. اشاره کرد یه دستمال بردار . با دستمال ابم رو از روی کمرش پاک کردم و سریع لباسش رو اوکی کرد و یه چشمک زد و رفت …
نوشته: خود خودم | 1 149 |
| 14 | سکس یواشکی با زن دوستم
#سکس_یواشکی #زن_شوهردار #زن_دوست
سلام دوستان
امیر هستم 32 سالمه و 8 سال هست که ازدواج کردم
دوستان زیادی داریم که باشون رفت و آمد خانوادگی داریم و این اتفاقی که افتاد مربوط میشه به زوجی که نزدیک یک ساله باشون آشنا شدیم به اسم های علی و نگین . توی سفر آنتالیا خیلی اتفاقی همدیگه رو دیدیم و رفت و آمد خانوادگی مون بعد از برگشت از سفر شروع شد . واقعیت از همون اول که نگین رو دیدم یه جوری شده بودم ولی سعی میکردم تا میتونم این حس رو کنترل کنم . نگین خیلی راحت لباس میپوشید و هر چقدر هم که سعی می کردم دید بدی نسبت بهش نداشته باشم نمیشد . مدام چاک وسط سینه ها و پاهای لختش و شکم و گردن و … جلوی چشمم بود . رفت و آمدمون بیشتر شده بود و صمیمیت مون خیلی زیاد شده بود . احساس میکردم صمیمیت بین من و نگین خیلی غیر عادی تر از حالت معمولی باشه ولی خب نمیشد فکر بدی هم کرد . آدم این موقع ها میگه چکار کنم ؟ برم سمتش ، هدفش این نبوده باشه چی ؟ کلا به گایی داره . مجبوری صبر کنی و حرفی نزنی .
یه شب که حسابی مست کرده بودیم و خونه علی و نگین خوابیده بودیم . حس کردم نصف شب علی و نگین دارن یه کارهایی با هم میکنن . به سرم زده بود بلند شم یه نگاه بندازم . ولی میترسیدم . چند دقیقه ای گذشت و نتونستم وسوسه م رو کنترل کنم و گفتم میرم آروم یه نگاه میندازم . اتاق نگین و علی یه پنجره داره که به سمت پذیرایی باز میشه . آروم از کنار پنجره و پشت پرده توری سعی کردم داخل رو نگاه کنم که هر چی سعی کردم به خاطر تاریکی چیزی نصیبم نشد . در اتاق هم بسته بود و راه دیگه ای برای دید زدن نداشتم . گفتم از لای سوراخ قفل در ، داخل رو نگاه میکنم که اونم کلید پشتش بود و به در بسته خوردم. کیر شق شده رو دستم گرفتم و گفتم ولش کن میشینم پشت در، با همون صدا هایی که میشنوم خودم رو ارضا میکنم . هیچ جوره نمیشد بی خیال کیرم بشم و تنها راهی که به ذهنم رسید همین بود .
آروم کنار در اتاق نشستم و شلوارم رو تا نصفه دادم پایین و شروع کردم جق زدن . شانس من حالا هیچ صدایی نمی اومد و فقط چشمام رو بسته بودم و با تصور بدن نگین میزدم . توی حال خودم بودم که یهو دیدم در اتاق باز شد . تنها کاری که میتونستم کنم این بود که غلت زدم و از در فاصله گرفتم و دیگه حتی فرصت نداشتم شلوارم رو بکشم بالا. نگین از اتاق اومد بیرون و با تعجب یه نگاه به خودم و یه نگاه به شلوار نصفه تو پاهام کرد و دستایی که سفت کیرم و چسبیده بودم و خودم رو جمع کرده بودم که نتونه ببینش . نمیدونست چی باید بگه ، فقط آروم و با اشاره گفت پاشو برو زود ، علی الان میاد میبینه !
سریع خودم رو جمع کردم و رفتم توی رختخوابم خوابیدم . خانومم خواب خواب بود و از دلشوره داشتم میمردم. اینکه الان چی میشه ، نکنه به علی بگه، به زنم بگه چی ؟ و هزار جور فکر میکردم . نیم ساعتی گذشت و خوابم کلا پریده بود که دیدم صدای پا میاد یه نگاه کردم دیدم نگین بالای سرم وایساده و اشاره کرد پاشو بیا . رفت به سمت آشپزخونه و با هزار تا استرس رفتم پشت سرش. رسیدم بهش فقط سرم رو انداختم پایین . بهم آروم و با صدای پچ پچ گفت این چه کاریه بی شعور ؟ علی جای من میومد بیرون چی ؟ هیچی نمیتونستم بگم . فقط ساکت بودم . نگین که انگار فرصت اینو پیدا کرده بود گفت چیکار داشتی میکردی حالا ؟ گفتم شرمنده . یهو صدا اومد نتونستم خودم رو کنترل کنم . با خنده گفت کسخل زن داری اومدی پشت در اتاق من جق میزنی ؟!
حس کردم جو اصلا تنبیهی نیست و انگار نگین اصلا اون جوری که من حس میکردم ناراحت نشده . یکم پررو شدم و گفتم بذار دلو بزنم به دریا . گفتم آخه تو توی اتاق بودی دیگه ! نمیشه به اون صحنه ها فکر نکرد . نگین که مشخص بود پایه ست گفت کدوم قسمتش رو تصور میکردی ؟! دیدم کلا فضا ، فضای وقت تلف کردن نیست . دستم رو گذاشتم رو شونه ش و هلش دادم رو به پایین که بشینه جلوی پام . شلوارم رو یکم دادم پایین و کیرم رو که دیگه تقریبا شق شده بود گرفتم سمت دهنش . با دست کیرم رو گرفت و شروع کرد به ساک زدن . جوری ساک میزد که همون اولش دلم میخواست زودتر ارضا شم . بهش همون جوری آروم گفتم نگین ؟ سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد در حالی که داشت میخورد . گفتم اینجا که نمیشه سکس کرد . چکار کنیم ؟! کیرم رو از دهنش درآورد و گفت زود تمومش میکنیم . دیگه حشر وقتی میزنه بالا کلا هیچی جلودارش نیست . شوهرش توی اتاق و زن منم تو پذیرایی و ما دو تا وسط آشپزخونه . خوبی آشپزخونه شون این بود دیوار داشت و گفتم اگر صدایی اومد میشنویم دیگه .
خوابوندمش روی زمین و شلوارش رو دادم پایین ، خواستم کامل در بیارم که دیدم اشاره میکنه نه . دیدم راست میگه . خودمم تو همون حالت روش خوابیدم و سر کیرم رو گذاشتم روی کسش و آروم فشار دادم داخل . بیشتر از اینکه نگران باشم کسی بیاد نگران بودم سکس نصف و نیمه مون بهش ح | 1 152 |
| 15 | کردم بگید قَوِلتُم
متوجه شدین؟
بله ،بله فهمیدم
کیرم داشت از گلوم میزد بیرون
لامصب اینم دست کمی از زهرا نداشت انگار یه گنجی پیدا کرده بودم و داشتم لذتش و میبردم
همش تو این فکر بودم که اول بپرم روش یا اینکه خودش چادرشو در میاره تا اینکه دیدم مریم خانم سرش و داره تکون میده و زل زده به دهن من
منم دستپاچه گفتم قولتم
فکر کردم تموم شده ولی انگار باز ادامه داشت و باز من گفتم قولتم
بخدا قولتم ،هزار بار قولتم ،یک میلیون قولتم
مریم بلند شد و رفت توی اتاقش
چند دقیقه گذشت
واقعا قلبم داشت از قفسه سینه میزد بیرون
چند دقیقه برام مثل یک شبانه روز گذشت
در باز شد و یه فرشته ی زیبا روی همه چیز تمام با یه دامن و جوراب شیشه ای و بلوز آستین کوتاه که یقه بلوز چنان باز بود که همه دم و دستگاهش معلوم بود ،وارد پذیرایی شد
بلند شدم ،میخواستم حمله کنم بهش
با خنده فهمید که من خیلی حشری هستم
گفت
" کجا کجا ، بشین ببینم
چی بیارم براتون؟
شربت خوبه؟
بله لطفا ممنون میشم
" خب انگار خیلی اوضاع خوبی ندارید؟
چطور؟
"آخه خیلی عجله دارید تا بریم سر اصل مطلب.
خب آره ،آخه خیلی وقته که
خندید و گفت :
"خیلی وقته که شیطونی نکردی؟درست میگم؟
سرم و انداختم پایین و گفتم بله
رفت که از آشپزخونه برام شربت بیاره و صدام زد
رفتم پیشش
"برای خودت لباس راحتی آوردی؟
نا سلامتی الان ما زن و شوهر هستیم!
اصلا به این فکر نبودم
شلوارم و همونجا کشیدم پایین و گفتم لباس راحتی نمیخواد با شورت هم خوبه
خندید و گفت :
"خیلی اوضاعت خرابه
برو روی تخت تو اتاق من یه شلوارک هست بپوش
رفتم تو اتاقش
یه تخت دونفره و میز کنسول آرایشی و همه چیز مرتب بود
لباس راحتی پوشیدم و رفتم تو پذیرایی نشستم رو مبل
با یه سینی شربت وارد شد و جلوم خم شد
خط سینه هاش دوباره حواسم و پرت کرد
گفت آهای کجایی؟
گفتم تو خط سینه هستم
گفت دوست داری بهشون دست بزنی؟
شربت و برداشتم و گفتم دوست دارم تا صبح بخورمشون
گفت تا صبح ؟
شیطنت خاصی تو کلامش بود و منو داشت دیونه میکرد
گفت خیلی سفارش شدی جریان چیه؟
گفتم زهرا خانم خیلی لطف دارن ،کاش اینجا بودن
"عهه نه بابا زیادیت میکنه اونوقت ترش میکنی پس میری ،خیلی انگار به خودت مطمئنی؟ تا صبح میخوای ممه بخوری؟
کمرش و داری حالا؟
شما اجازه بده ببین منم تا صبح نمیزارم بخوابین
"خب ببینیم و تعریف کنیم
شرببتون گرم نشه آقای حشری؟
وقتی گفت آقای حشری ! یه قلپ از شربت خوردم و بلند شدم
انگار میخواست از دستم فرار کنه
دویید به سمت اتاقش
پشت سرش دوییدم و گرفتمش
بوی عطرش دیونه کننده بود
گفت " میخوای بری حموم؟
گفتم تنهایی ؟
گفت با من دوست داری بری؟
گفتم بریم
گفت برو تا منم بیام
رفتم لباسام و تو رختکن درآوردم و وارد حموم شدم ،خونه قدیمی بود تقریبا
حموش بزرگ بود
آب سرد و گرم و باز کردم
دوش و گرفتم روی کیرم که داشت منفجر میشد
در باز شد و یه حوری بهشتی لخت لخت اومد تو
وای که اگه میگفت ده میلیون بده بابت یک شب صیغه واقعا ارزش داشت
اومد داخل
بخار آب بلند شده بود جوری که شیشه آینه بخار گرفته بود
خجالت کشیدم و جلوی کیرم و با دست گرفتم
ممه هاش بقدری خوشگل و خوردنی بود که دلم میخواست بگیرم تو دستم ،گفت
" چرا جلوشو گرفتی؟
دستم و برداشتم
با چشاش داشت کیرمو میخورد
قدش هم قد خودم بود
اومد مماس جلوی چشمام زیر دوش آب
لباشو آروم گذاشت روی لبام
دستش و برد روی کیرم
لباش انقدر خوشمزه بود که دلم نمی خواست لبامو ازش جدا کنم
انقدر قشنگ با دستش ، کیرم و میمالید که نزدیک بود آبم بیاد
کیرم و از دستش در آوردم و ممه هاش و شروع کردم به مالیدن چشماشو بست و آه و اوهش بلند شد
نوک ممه شو گذاشتم تو دهنم و با دندونم گاز گازش میکردم و هم زمان دستم و روی کسش میمالیدم
به جایی رسید که گفت بریم بیرون روی تخت
اول خودش رفت و بعد یه حوله بهم داد که خودم و خشک کنم
انگار وسط بهشت بودم با یه حوری بهشتی اونم از نوع حلالش
رفتم تو اتاق خواب
خودش و حوله پیچ کرده بود و خوابیده بود روی تخت
ممه هاش رو بالا بود و داشت منو حشری میکرد
افتادم روش
حوله ها رو از تنمون در آوردیم و لخت لخت شدیم
کنارش روی تخت دراز کشیدم
با انگشتم بازی بازی روی نقطه جی حسابی تحریکش کردم و صداشو درآوردم
لبام و گذاشتم روی لباش و با یه دست دیگه با نوک ممه هاش ور میرفتم
انقدری نکشید که ارضا شد و گفت بکن
کیرم و مماس کردم روی کسش و با یه هل کوچیک وارد شد
انقدر تلمبه زدم تا آبم اومد
موقعی که میخواست آبم بیاد گفتم داره میاد گفت بریز توش قرص میخورم
تا قطره اخر آبمو تو کسش خالی کردم و افتادم کنارش
نفهمیدم چند ساعت خوابیدم
بیدارم کرد و گفت گشنه نیستی؟
از اسنپ فود یه ساندویچ و یه پیتزا سفارش دادم و یکی از بهترین روزهای عمرم و کنار یه فرشته ای که خدا جور کرده بود داشتم سپری میکردم
ادامه دارد…
نوشته | 1 117 |
| 16 | ش دستم روی کیرم بود و فیلم سوپر میدیدم
یه دفعه با یه آیدی ناشناس یه پیام اومد برام توی تلگرام
سلام
سلام ،بفرمایید
"بختتون باز شد؟ با یه استیکر خنده
فهمیدم خودشه!
یه استیکر گریه گذاشتم و گفتم نه بخدا باز که نشد بسته تر هم شد
گفت :
"مگه سوره احزاب و نخوندین
نه خانم من قرآن خوندن بلد نیستم ،قرار شد تو کلاسهای شما شرکت کنم
" یعنی میخواید با بچه ها هم کلاس بشید؟ استیکر خنده
خب چه اشکالی داره ،برای رسیدن به خدا میشه از هر راهی وارد شد
" یعنی شما انقدر اعتقادتون زیاده ؟
بله من تو زندگیم سعی میکنم خطایی نکنم و آلوده به گناه نشم
"جدی میفرمایید؟ اون روز شما تو واگن مترو یعنی آلوده نشدین؟
والا من اگر هم گناهی ازم سر بزنه سعی میکنم تا اون گناه و پاک کنم ،برای همین شماره دادم بهتون تا شما منو ببخشید
"آها پس شما به هر کی شماره میدین برای پاک کردن گناهتون شماره میدین
میشه اسمتونو بگین؟
من که معرف حضورتون هستم، محمد رضا
شما نگفتین اسمتون چیه؟
"من متاهل هستم فکر میکنید درسته که اسمم و بگم به آدم نا محرم؟
خب چه گناهی داره مگه
پس من بهتون میگم زهرا خانم خوبه!
استیکر خنده چند تا پشت سر هم برام فرستاد
چیشد خنده دار بود؟
" نه آخه درست گفتین
ایول پس زهرا هستید
"نمیخوام مزاحمتون بشم، خواستم بگم که من حلال کردم شما هم سعی کنید که دیگه گناهی نکنید و براتون دعا میکنم تا بختتون باز بشه خداحافظ!
همین و گفت و رفت
ای بابا ،چرا ساعت ۱۲ شب ؟ اونم شب جمعه
اومد منو گذاشت تو کف و رفت
انگار اونم بی خواب شده بود و تو کف بود
ولی از اینکه تونستم تو تلگرام آیدی شو پیدا کنم خیالم راحت بود
بهش پیام دادم
استیکر گریه چرا رفتین ؟ من احتیاج به راهنمایی دارم تو رو خدا جواب بدین
یک هفته گذشت دوباره و هر روز و شب بهش پیام میدادم
شب جمعه بعدی یه آیدی جدید بهم پیام داد
"سلام ،من مریم هستم و خانم محبی شما رو معرفی کردن
جواب دادم خانم محبی؟
" بله زهرا محبی.
بله بله چه کاری از من بر میاد براتون انجام بدم.
" انگار من باید برای شما انجام بدم
شما ؟ چه کار گفتن که بکنید میشه واضح تر بگید
" بله
خانم محبی شما رو معرفی کردن و قراره که من یک صیغه یک روزه بخونم و در خدمتتون باشم
یعنی میفرمایید من و شما ،صیغه؟ یک روزه؟ کجا اونوقت؟
" بله شما جایی دارید تا من در خدمتتون باشم؟
نه متاسفانه من با پدر و مادرم زندگی میکنم
" خب اشکالی نداره ،از اونجایی که خیلی سفارشتون و کردن شما میتونید فردا جمعه از ۱۲ ظهر تا ۱۲ ظهر روز شنبه در منزل من باشید
هنگ کردم
نمیدونستم ماجرا چیه
صیغه یک روزه
" هستید ؟ جواب بدین ؟اگه هستید بگید که من لوکیشن بدم ؟
بله ولی میشه بفرمایید خودشون کجا هستن ؟
" خودشون از دوستان صمیمی من هستن .
پس مهریه چی ؟چون من دفعه اولم که فعل صیغه رو میخوام اجرا کنم میشه بیشتر توضیح بدین؟
" بله ! از اونجایی که شما سفارشی هستید برای این دفعه فقط یک شاخ گل رز بیارید تا از نظر شرعی و عرفی صیغه خونده بشه
چنان مغزم به کیرم فرمان بلند شدن داد که دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و گفتم پس لوکیشن و شماره تماس بدین تا فردا من برسم خدمتتون
" شماره تماس واجب نیست شما تو تلگرام پیام بدین ممنون.
انگار سوره احزاب و برام خودش خونده بود و منم چند وقتی میشد که دلی از عذا در نیاورده بودم و نگاهی کردم به سقف خونه و گفتم
خدایا مرسی
تا صبح همش بفکر زهرا بودم و خانمی که معرفی کرده بود
همش تو این فکر بودم که کاش خودش صیغه رو اجرا کنه کاش میشد با خودش سکس داشته باشم ولی یادم افتاد که متاهل بود و نمیشد کاری کرد
ای کاش که دوستش هم مثل خودش باشه
فردا بعد از رفتن حموم و شیو کردن بهترین لباسمو پوشیدم و پیاده تا سر خیابون رفتم برای خرید یه شاخه گل رز
واقعا از خدا ممنونم
جیبم خالی بود، ولی با یه شاخه گل رز هم میشه زن گرفت، حتی شده برای یک روز!
رسیدم به لوکیشن و با گوشیم یه پیام دادم که من رسیدم
بلافاصله جواب پیام اومد
"پلاک ۴۴ طبقه ۴
انگار در و زودتر با آیفون باز کرده بود
آسانسوری در کار نبود
پله های تمام چهار طبقه رو چند تا یکی رفتم بالا
هر طبقه یه واحد داشت و رسیدم به واحد آخر
نفس نفس میزدم.
در باز شد و یه خانم چادری تعارفم کرد رفتم داخل و گل و دادم بهش
وقتی چادر و دیدم روی سرش فکر کردم که زهرا خودشه
ولی نه این خانم مریم بود
راهنمایی کرد و نشستم روی مبل .
" آقای محمد رضا ! چی بیارم براتون ؟
آب یا شربت؟
گفتم نه اگه میشه اول صیغه رو اجرا کنید تا راحت تر باشیم ،ممنونم ازتون
اومد روبروم نشست
"دفعه اولتونه؟
بله دفعه اولمه
یعنی البته دفعه اولمه که صیغه میخونم
" یعنی تا الان بدون محرمیت بوده؟
خب بله ، چند باری بدون اینکه چیزی خونده بشه
" ولش کنید ،بگذریم
من آیه صیغه محرمیت و میخونم و شما اونجایی که من با سر بهتون اشاره | 1 094 |
| 17 | من، مترو، سه نقطه... (۱)
#مترو #صیغه #زن_چادری
هر روز با اسنپ میرفتم سر کار ،نمیدونم چرا اون روز هر چی درخواست میدادم ماشین گیرم نیومد ،هوا بارونی بود و کمی هم سرد ،اصلا دوست نداشتم اون روز برم شرکت ،شروع کردم پیاده راه رفتن،تا ایستگاه مترو پانزده دقیقه پیاده راه بود ،بالاخره خودم و رسوندم به مترو و لباسام حسابی خیس بود ،یادم نبود که با خودم چتر بردارم
بقدری مترو اون روز شلوغ بود که با زحمت تونستم وارد واگن بشم.
انقدر جمعیت زیاد بود که ناخودآگاه پشت سر یه خانم چادری قرار گرفتم
با هر ترمز قطار مردم به هم میخوردن ولی تحمل میکردن
هیچ انگیزه خاصی نداشتم که بخوام شیطونی کنم چون حسابی از پشت چسبیده بودم به اون خانم ،حتی چهره شو نمیدیدم تا اینکه خودش برگشت و با یه نیش خند همه چیز از اونجا شروع شد.
" شرمنده میشه فاصله رو حفظ کنید
بله ! با من هستید ،باور کنید دست من نیست از عقب فشار میارن، ولی باشه سعی میکنم که نخورم بهتون
این و گفتم ولی توی دلم آشوبی بپا شد
کیرم داشت بلند میشد
تا اون موقع یه خانم چادری به این خوشگلی و خوش بدنی ندیده بودم
چشمای گرد و لبهای باد کرده و لحن حرف زدنش رفت تو مخم
با اینکه بهش گفتم چشم سعی میکنم که فاصله رو حفظ کنم ولی برعکس سعی میکردم مخصوصا بهش بچسبم
با یه دستش چادرش و گرفته بود و با دست دیگه ش از میله مترو
دوباره قطار ترمز کرد برای ایستگاه جدید
دستمو کشیدم پشت کمرش و جوری وانمود کردم که میخواستم خودمو کنترل کنم
هر ایستگاه که قطار ترمز میکرد جمعیت بیشتری سوار میشد و منم بیشتر خودم و بهش میچسبوندم .
اون دستی که از میله گرفته بود و آورد پایین تا مثلا بین خود شو من قرار بده و فاصله بیوفته
ولی انگار برای من بهتر شد
جوری که کف دستش مماس میشد با کیر من
منم که حسابی راست کرده بودم و چند بار مخصوصا ،کیر راستمو زدم به دستش
دوباره اون چهره ناز و قشنگش و دیدم
" آقا تو رو خدا فاصله تون و حفظ کنید!
گفتم شما اگه برگردید سمت من و از میله وسط قطار بگیرید بهتره
اونم به حرفم گوش داد و رخ به رخ شدیم
زل زدم بهش
انقدر حشری شده بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم
اگه قطار ترمز می کرد من جوری خودمو بهش میچسبوندم که انگار اتفاقی بود ولی این دفعه دستم خورد به ممه هاش
وای نگم که تمام اینا توی چند صدم ثانیه اتفاق می افتد و من حسابی داشتم حال میکردم
ایستگاه هفت تیر رسیدیم و میخواست پیاده بشه
گفتم بذارید خانم میخواد پیاده بشه
براش راه و باز کردم و افتادم جلو
از قطار پیاده شد و من باید چند تا ایستگاه بعد پیاده میشدم ولی نمیتونستم ازش بگذرم .
منم پیاده شدم
افتادم دنبالش
وقتی وارد میدون هفت تیر شد ،هر جا میرفت منم دنبالش بودم
باید کار و تموم میکردم
گفتم خانم ،خانم ببخشید که تو قطار اذیت شدین
جواب نمیداد و به راهش ادامه میداد
گفتم بهر حال خواستم حلالیت بطلبم
یه دفعه وایساد
برگشت و گفت
" آقای محترم نمیتونید خودتونو کنترل کنید چرا مترو سوار می شوید؟
گفتم باور کنید دست خودم نبود
الله و اکبر گفت و بعد گفت شما گناه میکنید
خب میشه حلال کنید من عذاب وجدان گرفتم
"آقای محترم شما زن و بچه مردم و محرم و نامحرم هیچی سرتون نمیشه؟
گفتم اگه سرم نمیشد که الان از شما طلب بخشش نمیکردم
"برید از خدا طلب بخشش کنید
والا تا شما هستید الان حی و حاضر چرا برم از خدا ،شما ببخشید تا خدا هم ببخشه
"شما مگه زن ندارید ؟ که اینجوری تو مترو خودتون و خالی میکنید
زن؟
زنم کجا بود خانم ،من دوست دختر هم ندارم
"پس مخصوصا خودتون و میمالید به خانم ها تو مترو تا ارضا بشید!
دیگه حسابی روم تو روش باز شد
گفتم
میشه شما کمکم کنید؟
"من ،چه کمکی میتونم بکنم
ببینید من مجردم و آماده برای گناه ،شما بیایید ثواب کنید
بلند گفت " الله و اکبر
آقا برو مزاحم نشو اول صبحی
نه بخدا راست میگم ،شما مگه نماز خون نیستید ؟
"بله من کلاس قرآن دارم.
یعنی مربی قرآنید؟
"بله
کجایید منم تو کلاستون شرکت کنم
انگار نیشش باز شد و یخش آب شد
فهمیدم که اگه بخوام مختو بزنم باید از راه دین و دیانت وارد بشم
کجا کلاس دارید که منم شرکت کنم
با لبخند گفت
"اولا من مربی بچه های مهد کودک هستم
دوما کلاسها برای دختران جوان هست
خب شما که قرآن و حفظ هستید، آیه ای هست که برای من جَوُن ،بی زن و بی دوست دختر باشه
" بله ، شما برید سوره احزاب و بخونید که قوی ترین سوره برای گشایش بخت
شاید زودتر بختتون باز بشه
من بلد نیستم میشه شما برام کلاس قران بذارید؟
میدونم عجله دارید و دیر شده لطفا و خواهشا شماره منو تو گوشیتون سیو کنید اگه خدا خواست به من بنده خدا کمک کنید تا راهم و پیدا کنم
شماره رو دادم بهش و اونم زد تو گوشیش
یک هفته گذشت و دیگه نا امید شدم از اینکه تماس بگیره
شب جمعه بود و ساعت نزدیکای ۱۲ شب بود
داشتم تو نت میچرخیدم که یواش یواش برم بخوابم ،انقدر تو کف بودم که هم | 1 061 |
| 18 | به این عکسا و کتاباو اینا نه به بساط مشروب و این حرفا تو همین فکرا بودم که دیدم مینا از حمام اومد بیرون و گفت عه پس پا شدی حسین کو؟برگشتم دیدم از این حوله تن پوشها تنشه گفتم منکه دارم میرم حسین آقا هم رفت برام مشروب بیاره ببرم اومد جلو تر و گفت بابا حالا بمون فردا رو مرخصی بگیر خوش میگذره یه نگا به چهرش انداختمم موهای خیسش ریخته بود توی صورتشو یه چهره جذاب و خوشگل درست شده بود ازش که دل هر آدمی میبرد گفتم نمیدونم چیکار کنم؟که دیدم جلوی حولش باز شد من چشمام چهارتا شد باز یه نگاه بهش کردم که اومد دقیقا جلوم و گفت بمون حسین از خودمونه.گفتم یعنی چی از خودمونه؟گفت یعنی مشکلی نداره که اگه بمونی و… من تازه دوزاریم افتاد که جریان چیه و تازه فهمیدم نخیر مث اینکه این جریانات واقعیت داره همینجور که داشتم نگاش میکردم هم دلم ریخته بود هم نمیدونستم چیکار کنم بین دوراهی مونده بودم اخه تا حالا همچین چیزی ندیده بودم که بخوام قاطعانه تصمیم بگیرم تو همین فکرا بودم که دیدم حسین اومد داخل و یه بطری عرق دستشه ولی مینا هنوز حولش بازه و تازه اومد کنارم دستشو انداخت دور کمرمو یه لبخند به حسین زد حسین هم دیدم یه لبخند رضایت زد بطری را بهم داد.دیدم مینا گفت پس بساطت کو؟گفت واقا این دوستمون گفت میخوام برمو منم جمعش کردم مینا گفت نخیر بچین میخوایم بخوریم.باز رفت بساطو پهن کرد و نشستیم اون دوتا کنار هم و منم روبروشون.مینا هنوز حولش دورش بود ولی فقط پاهاشو پوشونده بوده بود و سینه هاش کاملا بیرون بود.من قلبم مث گنجیشک داشت میزد ضربان رفته بود رو هزار.خلاصه ریخت و خوردیم ریخت و خوردیم و حرف زدیم و شوخی کردیم که مینا اروم اروم ولو شد رو حسین وقتی ولو شد حولش کاملا افتاد پایین جوری که فقط روی پاهاش بود و از شکم به بالا لخت لخت بود من دیگه قشنگ چشم دوخته بودم به بدنشو حسین هم متوجه شده بود که گفت مینا پاشو بشین من برم دستشویی و بیام پاشد رفت دیدم مینا هم پاشد حولشو کامل برداشت و اومد کنارم نشست جوری که پشتش به پام بود و به پشت خوابید توی دلم مست مست بود سینشو گرفتم چشماشو باز کرد یه لبخند زدو باز بست رفتم روی لباش کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود که مینا همینجور با پشت سرش فشار میاورد روش تو همین حالت بودیم که حسین اومدش منم داشتم لبای مینارو میخوردم وقتی نشست سرمو اوردم بالا که گفت بریزم؟گفتم بریز دیگه کار از کار گذشت و سه تایی خندیدیم چنتا پیک دیگه خوردیم ولی مینا دیگه نخورد.بیشتر جسارت پیدا کردمو دستمو بردم لای پاهای مینا و شروع کردمو کسشو مالیدن یه اهی کشید و حسینم یه نگا به سمت کس مینا انداخت و شروع کرد بساطو جمع کردن وقتی برگشت گفت شما همیشه تو خونه با لباس میشینی؟یه لبخند زندمو گفتم نه حالا اوکی میشه یهو مینا پاشد به حسین گفت تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟که گفت نه خب خواستم راحت باشه دیدم مینا پاشد دستمو گرفت و برد توی اتاق خودش افتاد رو تخت من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم خب تا الان تو همچین موقعیتی نبودم که زنه لخت جلوم باشه و شوهرش تو اتاق کناری.گفت نمیخوای لباستا در بیاری؟که شروع کردم لباسامو در اوردن لخت لخت شدم و رفتم کنارش باز شروع کردم لباشو خوردنو کسشو مالیدن دیدم دستشو اورد کیرمو گرفت و نگاش کرد گفت جوووووون چه کیری داری اون کسکش هیچی نداره گفتم نوش جونت حالشو ببر پاشد نشست و شروع کرد به خوردن خیییییلی قشنگ و حرفه ای میخورد دیدم حسین اومد داخل و فقط شرت پاش بود من هیچ اهمیتی ندادمو فقط داشتم حال میکردم که گفت خوش میگذره؟خندیدمو گفتم جات خالیه دیدم حسین رفت پشت مینا و شروع کرد کسشو مالیدن حشر مینا بیشتر زد بالا و بیشتر کیرمو میکرد تو دهنش بعد دیدم اومد کنار من وقتی کیرمو دراوردم دیدم حسین کیرمو با دست گرفت و به مینا گفت از هموناس که دوس داریا مینا یه نگا بی میلی بهش کرد و گفت اره از هموناس که تو نداری یه دفعه ولو شد رو تخت و پاهاشو باز کرد تازه چشمم افتاد به کسش دیدم جوووون چه کس صاف و تمیزی داره دستمو گرفت و هدایتم کرد روی کسش که بخورم سرمو بردم لای پاهاش که بخورم یه زبون کشیدم روش یه اه بلند کشید که حسین گفت جووووونم عشقم من دیگه تو اسمون بودم از اینجا به بعدش جریان جالب تر شد که باورش برام سخت تر شد که اگه دوست داشتین ادامشو براتون مینویسم
خدا شاهده این اتفاق برام افتاد و هیچ دروغی ندارم بگم اگه دوست داشتین بگین که ادامشو بگم که خیلی جالب تر هم شد
نوشته: پیمان | 1 026 |
| 19 | باورم نمیشد تا برای خودم اتفاق افتاد (۱)
#بیغیرتی
سلام من پیمان هستم ۳۶ سالمه اصفهان زندگی میکنم و در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم.کارم به صورت شیفتی هست یعنی ۱۲ساعت کار ۲۴ساعت استراحت که اون ۲۴ استراحتمو تاکسی اینترنتی کار میکنم البته فقط بین شهری.
از خودم بخوام بگم یه تیپ و قیافه مردونه دارم قدم ۱۷۶ و وزنم حدود ۷۵ هست
جریانی که میخوام تعریف کنم واقعا فقط شنیده بودم و باورم نمیشد تا اینکه برای خودم پیش اومد و باور کردم.
حدود دو سال پیش یه مسافر بهم خورد از اصفهان به یکی از شهرهای استان فارس به نام بوانات.تماس گرفتم دیدم یه خانم هست و هماهنگ شد که برم سوارش کنم.وقتی رسیدم دیدم خودشه و یه دختر بچه ۷ ساله که مشخص بود دخترشو از خواب بیدار کرده و اومد بازم روی صندلی عقب خوابید.وسایلشو گذاشتم صندوق و خودشم نشست جلو و راه افتادیم.همین که نشستیم تو ماشین بوی مشروبی که خورده بود مشخص بود.گفت سیگار که مشکلی نداره؟گفتم نه خودمم میکشم راحت باش.گفت اخه سیگار روی مشروب میچسبه گفتم اره راحت باش.وقتی از اصفهان زدیم بیرون گفت هرجایی قهوه بود وایسا یه قهوه بخوریم.گفتم باشه.یه جایی ایستادم قهوه خوردیم و راه افتادیم.شروع کردیم به حرف زدن و از مجردیاش گفت که چه آتیشی سوزوندن با دوستاش و مردمو اذیت میکردن.تا اینکه بحث ارایش و رنگ مو و این حرفا شد گفت جلوی موهامو فر کردم بهم میاد؟شالشو برداشت چراغ سقفو روشن کردم تازه از نزدیک قشنگ چهرشو دیدم واقعا جذابی داشت و اون فر موش خیلی جذابترش کرده بود خلاصه کلی ازش تعریف کردم.همینجور حرف زدیم تا اینکه تقریبا یک ساعت داشتیم تا مقصد دیدم گفت شوهرم پسر خوبیه احتمال داره وقتی رسیدیم ازت خوشش بیاد و تعارفت کنه بیای داخل یه قهوه بخوری یه استراحت بکنی و بعد بری.پیش خودم گفتم اخه نشناخته چجوری قبول کنم یه وقت بلا ملایی سرم نیارن گفتم آخه من باید زود برگردم صبح باید برم سرکار.گفت حالا نیم ساعت بجایی نمیخوره اگه تعارفت کرد بیا داخل یکم بمون و بعدش برو.باز پیش خودم گفتم حالا برم پسره رو ببینم ببینم کیه و چیه بعد یه تصمیم میگیرم.خلاصه نزدیک خونشون شدیم زنگ زد شوهره که بیاد بیرون و بچه که خواب بود و بغل کنه ببره داخل.رسیدیم پسره دم در بود دیدم یه جوون حدود ۳۰ساله هست تازه هم صورتشو شیو کرده و با شلوارک منتظر ما بود اومدم پایین سلام احوال پرسی کردیم دیدم بچه بغل کرد برد داخل گذاشت و اومد و تعارف کرد که برم داخل یه استراحتی بکنمو بعدش برم که دیدم به نظر پسر بدی نمیاد که قبول کردمو ماشینو پارک کردمو رفتم داخل.خونشون یه خونه ویلایی بودکه وارد حیاط میشدی و بعدش میرفتی داخل ساختمان.وقتی داخل شدم دیدم داخل خونشون هم قدیمی ساخته از اونا که تاقچه داره و روی تاقچه ها پر بود از عکسهای مذهبی و خمینی و کلی کتاب و این حرفا.نشستیم رفت دوتا قهوه اماده کرد اورد خوردیم یکم حرف زدیم از رفت و اومد مینا(همسرش)گفت و گفت هر ماه یکی دوباره میره خونشون و میاد که آخر قرار شد هماهنگ کنه که اگه موقعیت داشتم ببرمشو بیارمش.خلاصه بعد کلی حرف گفت اهل مشروب هستی؟گفتم اره هستم گفت من خودم عرق خرما میندازمو درجه یکه میارم دو تا پیک بخوریم.گفتم والا من میخورم ولی خب الان میخوام برم ومسیر زیاده شاید حالم ناجور بشه و خدایی نکرده اتفاقی بیوفته(اخه من اگه قرار باشه پشت فرمون بشینم به هیچ عنوان مشروب نمیخورم)که گفت اهان خب هرجور میدونی بعدشم حالا چه عجله ایه حالا یکم بمون بعد برو یا صبح برو که گفتم جایی کار میکنم و صبح باید سر کار باشم که باز گفت خب شرابم دارم شراب که کاری به اون صورت نمیکنه.گفتم این چه اصراری داره که ما مشروب بخوریم که گفتم باشه بیار دوتا پیک همراهیت میکنم.پاشد بساطو آورد چید پیک اولو ریخت خوردیم که مینا اومد گفت تنهایی میخورین؟شوهرش که از اینجا به بعد اسمشو(حسین)میگم گفت بیا بشین آقا چند تا پیکی ریخت خوردیم دیدم دخترش اومد با قیافه خواب الو گفت بابا منم میخوام حسین با لبخندی بچه گانه گفت نه بابا فعلا برو بخواب که گفت یکی بده بخورم برم در کمال ناباوری دیدم یه پیک ریخت داد دخترش خورد اومدم بگم نده به بچه خوب نیست که گفتم به من چه اون باباشه اونم مادرش .خلاصه بعد از چند تا پیک مینا بلند شد رفت صداش اومد که گفت حسین من یه دوش میگیرم میام حسینم گفت باشه عزیزم برو. رفت و ما همینجور ریختیمو خوردیم خداشاهده توی هیچ فازی نبودم که قراره چه اتفاقی بیوفته اتفاقا دوتا پیک از عرقش هم خوردم و دیدم یکم داره میگیرتم که گفتم کافیه و تشکر کردم و گفتم دیگه باید برم دیره باز گفت بابا حالا بمون عجله نکن باز جریان کارو گفتمو مث اینکه ناامید بشه گفت خب باشه هرجور میدونی پاشدم که گفت پس صبر کن یه بطری عرق بهت بدم ببر گفتم باشه .رفت توی زیر زمین که برام بیاره من یه نگا به اطراف سالن انداختمو گفت یعنی چی نه | 1 058 |
| 20 | رم . انگار تو کوصش قفل شد کیرم نمیدونم چقد ولی یه چند لحظه بدون حرکت توش بود یه آه بلند کشید و ولو شد روم . دو طرف کونشو گرفتم و کمی از روی زانو ها و رونم بلندش کردم آب از کوصش میچکید بدون اغراق! جا برای تلمبه زدنم فراهم شده بود . سینه های بزرگش بهم چسبیده بود سرمو جا به جا کردم که نیپل چپش بره تو دهنم که موفق شدم . شروع کردم به تلمبه زدن . بالا پایین شدن فنر های ماشین و حس میکردم . خیلی نگران بودم که کسی داره میبینه یا نه یه حس مرموز هیجان، لذت ،عذاب وجدان و ترس . کم تلمبه زدم شاید دو دقیقه شایدم کمتر . لیز بودن کوسش و هیجان من باعث شد آبم زود بیاد . تمام آبمو تو کاندوم خالی کردم . خیس از لذت روم بود . از بین اون همه حسی که گفتم همش محو شد جز عذاب وجدان . بعد از حدود ۹ سال زندگی مشترک خیانت کرده بودم . راه برگشت تا شهر خیلی کم حرف زدیم . سبک شده بود قشنگ حس میکردم . بالاخره موفق شده بود کیرمو به دست بیاره . من هیچ وقت عاشقش نبودم یا دوسش نداشتم فقط به خاطر مسائل جنسی طی این سالا نزدیک هم شده بودیم . ولی حس میکنم اون منو دوست داشت یا داره هنوز ! راضی به خراب شدن زندگی من نیست منم همینطور. اشتباه کردیم مثل دفعه های قبل ولی این بار تا تهش رفتیم . یه کاندوم از بسته ده تایی استفاده شد و ما بقی پرت شدن بیرون ماشین مرتب شد حتی موهاش که تک و توک رو صندلی ماشین بود برداشت . زنا همدیگه رو خوب میشناسن نذاشت ردی بمونه . رسوندمش به همون جایی که برداشته بودمش. قول دادیم که برای زندگی هم مشکل درست نکنیم . رفت تا امروز که خبری ازش نشده منم سراغشو نگرفتم . تا مدت ها عذاب وجدان ولم نکرد و نمیکنه ولی شهوت همیشه نقطه ضعفم بوده و نمیدونم تا کی این ادامه پیدا میکنه . پایان .
فک نمیکنم لازم باشه بگم که جز حقیقت ننوشتم . ممنون که تا تهش خوندی ❤️
نوشته: مهراد | 1 018 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
