1 606
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-1730 kunlar
Postlar arxiv
1 605
شبتون بخير ✨💫🌙
خوابتون بی دغدغه 😊
عزیزان خوش مرام ❤️
خسته نباشید همگے
از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون همراهے ڪردید متشڪرم ❤️🙏
مفتخریم ک خدمتگزار شمایم
تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم
تا درودے دیگر بدرود 👋👋
شبتون خوش عزیزان❤️
❤️❤️
1 605
.. ' 12 '..
9- ↑ -3 ♥️⁰⁰:⁰⁰♥️
' . 6 . `
ˡ ˡᵒᵛᵉ ʸᵒᵘ
غیرِاز تــ♡ـــو کَسی در دلِ من
جا شدنی نیس
♥️♥️⏰♥️♥
1 605
*امشب سخن ازجان جهان بایدگفت
توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت
در شـــــام ولادت دو قــطب عالم
تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت*
1 605
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_نود
چند قلب از نوشیدنی رو خوردم و گذاشتمش کنار، با دستمالی صورتم رو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید...
نمیدونم چرا انقدر ترسیدم. باور کن من خیلی سخت اشکم درمیاد، انگار این ترس و هیجان تلنگری شد تا بار غم تمام اتفاقات تلخ گذشته رو زمین بذارم..
حسام با محبت گفت:روزای سختت تموم شد... راستش من تازه از مامان شنیدم چه روزگار سختی رو پشت سر گذاشتی و بابت قوی بودنت بهت افتخار میکنم ثمر. کمتر دختری میتونه از این همه بلا و مصیبت رد بشه...
لبخند تلخی زدم و تشکری کردم، حسام گلویی صاف کرد و گفت:میتونم یک چیزی بهت بگم ثمر؟
سوالی نگاهش کردم، انگار میخواست چیزی بگه که روش نمیشد...بعد مکث طولانی گفت:من... من به یکی علاقمند شدم، یعنی اوایل ازش بدم میومد، اما کم کم که شناختمش، از گذشته اش و زندگیش با خبر شدم، حس کردم این دختر میتونه شریک خوبی برای زندگی من باشه، راستش نمیگم تو یک نگاه به علاقمند شدم چون اصلا این حرفو قبول ندارم... اما با گذشت زمان و شناخت پیدا کردن ، الان دلم میخواد پا پیش بذارم و بهش بگم، منتهی روم نمیشه...
حدس میزدم منظورش خودم باشم، اما نمیخواستم مستقیم چیزی بگم، برای همین خودم رو به گیجی زدم و گفتم:خب اون دختر کیه؟ بگو اگر بتونم من میرم باهاش حرف میزنم...
گفت:اون دختر خودتی...
خوشحالی عجیبی داشتم، نمیدونستم در جوابش چی باید بگم، راستش از این حسام جدید بدم نمیومد، حسام شلوغ و شوخی که حسابی به قول خاله سر به راه شده بود!
مکثی کردم و با صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد گفتم:من... راستش من... یعنی نمیدونم... من باید فکر کنم...
با محبت گفت:میشه وقتی داری فکر میکنی خاطرات تلخ سفر قبلی رو فراموش کنی و به این حسام جدیدی که بیست روزه شناختی فکر کنی؟
سری تکون دادم، دلم میخواست زودتر برم خونه و با هیفا حرف بزنم، باید میفهمیدم علت تغییر رفتار حسام رو...شاید اونم از ثروتی که به نام من شده بود با خبر شده که يکدفعه از این رو به اون رو شد! به هرحال مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه و منم نمیخواستم برای بار دوم شکست بخورم و بی گدار به آب بزنم..با اصرار من باقی بازی ها رو بیخیال شدیم و با خرس سفیدی که دستم بود برگشتیم تو ماشین، حسام ماشین رو روشن کرد و گفت:بازی رو بیخیال شدم اما شام رو نه، شام کجا بریم؟ فست فود یا کباب یا غذای عربی؟
به فست فود رضایت دادم و ازش خواستم غذا رو بگیره تو ماشین بخوریم، گریه ای که کرده بودم باعث شده بود هم بینی ام ورم کنه و چشم ها و صورتم قرمز بشه و نمیخواستم با اوم قیافه برم تو رستوران غذا بخورم...
حسامم مخالفتی نکرد و کمی بعد با دو تا برگر و سیب زمینی و نوشابه برگشت تو ماشین..
غذا رو تو سکوت خوردیم و بعد به سمت خونه حرکت کردیم، تو راه حسام بالاخره سکوت رو شکست و گفت:ثمر... راستش میدونم که میدونی من یکیو داستان داشتم، دروغم بهت نمیگم، اما خودمم میدونستم نمیتونم باهاشون زندگی کنم یا ازدواج کنم، ، باری همین از همون روزی که تو ماشین من و اون دختر رو دیدی میونمون تموم شد... الان مدت هاست فکر و ذکرم فقط تویی، میخوام اینو بدونی که من شاید تو گذشته ام آدم هایی بودم، اما اگر به کسی تعهد داشته باشم اون تعهد واقعیه، میخوام اینو بدونی که اگر بهم جواب مثبت بدی تا ابد بهت وفادار میمونم و هرگز اجازه نمیدم غمی به دلت بشینه...
+من باید در مورد این موضوع با مادرم حرف بزنم حسام، راستش تصميم گیری واسه من سخته، تو این بیست روز تو آدم دیگه ای بودی، جوری که من حس میکنم اون حسام قبلی یکی دیگه بوده و تو یکی دیگه ای... برای همین بهم حق بده کمی گیج باشم و نتونم به تنهایی تصمیم بگیرم.
این جواب رو که بهش دادم دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزد...
جلوی در خونه که نگه داشت به سمتش برگشتم و گفتم:تو نمیای تو؟
+نه، میخوام یک مدت تنها باشی و فکر کنی، یک هفته ی دیگه برای گرفتن جواب بیام خوبه؟
سری تکون دادم و باشه ای گفتم و بعد خداحافظی آرومی از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم...
اون ساعت از شب معمولا هیفا خواب بود، اما وقتی رفتم بالا و لامپ روشن اتاقش رو دیدم معطل نکردم و تقه ای به در زدم و با شنیدن صداش وارد شدم. منو که دید لبخندی زد و گفت:از نگرانی خوابم نبرد...
گفتم:بچه که نیستم مامان جان، بعدم با پسر خواهر عزیزت بودم...
هیفا لبخند تلخی زد و گفت:نگرانتم... دلم میخواد زودتر سروسامون بگیری ،با یک آدم درست و حسابی که خیال منم راحت باشه بابت زندگیت...مکثی کردم و گفتم:مامان..خاله صدیقه چقدر از گذشته ی شما خبر داره؟یعنی میدونه ثروت زیاد شعیب اول به شما و الان به من رسیده؟
هیفا سریع گفت:نه..صدیقه سال هاست از ایران رفته، خانواده ی شعیب رو هم زیاد نمیشناخت، بعد ها که من از زندگیم براش گفتم هيچوقت نگفتم شعیب ثروتش رو به نام من زده،
ادامه ساعت ۲
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 605
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادونه
برای استراحت رفتیم طبقه ی بالا،هیفاگفت:نظرت چیه ثمر؟حسام پسر خوبی به نظر میاد،منتهی تو بهتر از من میشناسیش...میخوام احساست رو در موردش بدونم...
مکثی کردم و گفتم:راستش هیچ حسی بهش ندارم،یعنی نه دوستش دارم، نه ازش بدم میاد...ضمن اینکه حسام یکیو دوست داره...
هیفا با تعجب گفت:از کجا میدونی؟
+خب این مدت که پیششون بودم فهمیدم.
هیفا گفت؛پس به صدیقه بگم دیگه در مورد این ماجرا حرفی نزنه، هیچ دلم نمیخواد دخترم رو به همچین کسی بدم.
نفس راحتی کشیدم و هیفا رو تنها گذاشتم، میدونستم بدون رضایت من راضی به این وصلت نمیشه ،اما بازم ته دلم میترسیدم بخواد مجبورم کنه به این کار...
مدتی از حضورمون تو خونه ی خاله گذشته بود، هربار هیفا تصمیم میگرفت خونه ی سوا بگیره خاله جنجال به پا میکرد، میگفت وقتی من تو این خونه ی بزرگ تنهام، چه دلیلی داره شما برید خونه سوا بگیرید؟
چیزی که این مدت واسم عجیب بود رفتار صمیمانه ی حسام بود، بیشتر به مادرش سر میزد، مدام سر حرف رو با من باز میکرد، به بهانه های مختلف سعی میکرد باهام همکلام بشه، دور و ور هیفا میپلکید و به شدت مهربون شده بود. میدونست من از یک شیرینی خوشم میاد، با اینکه مغازه اش از خونه ی خاله دور بود هر چند وقت یکبار اون شیرینی رو میخرید ...
انقدر رفتارش تغییر کرده بود که واقعا برام عجیب بود، حس میکردم دوستم داره، انگار حرف های مادرش و اصرارش روش تاثیر گذاشته بود و از این رو به اون رو شده بود...
یادمه بیست روزی از اومدنمون گذشته بود که یک شب حسام زودتر از همیشه اومد خونه، هنوز غروب نشده بود که سرخوش وارد سالن شد و برگه ای رو جلوی مادرش گذاشت و با خوشحالی گفت:از طریق اشتراک اون روزنامه ای بود که میگفتی به درد نخوره؟ برنده ی بلیط شهربازی شدم...
خاله نگاه چپ چپی بهش انداخت و گفت:پسر ما رو باش! شوهر دوستم برنده ی ماشین شده، یکی دیگه یخچال برنده شده، بعد پسر من برنده ی بلیت شهربازی شده خوشحاله!
حسام با خنده خودش رو روی مبل انداخت و گفت:اومدم ببرمتون شهر بازی بابا... ذوق ندارید ها! یخچال و ماشین میخوام چیکار! هیجان شهربازی مزه میده، مخصوصا اگر بابتش پول ندی..
خاله چشم غره ای رفت و گفت:عقل کل، من و خاله ات بیایم شهربازی سوار چی بشیم؟ مگه بچه ایم؟ اگر میخوای بری با ثمر برو...
سریع گفتم نه... من نمیتونم، مامان رو تنها نمیذارم...
هیفا با محبت گفت:برو ،بیست روزه چشم از من برنداشتی، بچه که نیستم، خاله اتم اینجاست، با هم میشینیم از خاطرات گذشته میگیم...
دلم نمیخواست با حسام برم، اما انقدر اصرار کردن که بالاخره کوتاه اومدم و لباس پوشیدم و همراهش شدم...
تو مسیر حسام از هر دری حرف میزد، از کارای باشگاهش، از فکر گسترشش و از اینکه میخواد ماشینش رو عوض کنه و خونه بزرگتری هم بگیره...
منم کم و بیش جواب های کوتاه بهش میدادم تا تو ذوقش نخوره، راستش این حسام، با حسامی که روز اول دیده بودم فرق داشت، این حسام حراف بود، شوخی میکرد، از کارش میگفت، از اتفاقات روزمره اش حرف میزد و خلاصه شخصیت جدیدی از خودش رو داشت نشونم میداد..
جلوی شهر بازی بزرگی از ماشین پیاده شدم، اولین بارم بود که میومدم شهربازی! اونم همچین شهربازی بزرگی... با انتخاب حسام از بازی های سبک شروع کردیم، حسام تو یکی از بازی ها خرس سفیدی برنده شد و با شوخی دادش به من و گفت:این باشه اولین کادوی من به تو...
با خنده خرس رو گرفتم و اشاره ای به ترن وحشت رو به روم کردم و گفتم:میای سوار اون بشیم؟
حسام ابرویی بالا انداخت و گفت:شجاعت میخواد سوار اون ترن شدن ها!
با طعنه گفتم:خب اگردلشو نداری میتونم تنها برم...
حسام با خنده گفت:بیا بریم، فقط آخرش اشکت رو نبینم ها!
تا زمانی که سوار ترن بشیم مدام سعی میکرد منصرفم کنه. در نهایت ردیف اول نشستیم و کمی بعد قطار شروع به حرکت کرد، حرکت اولش انقدر آروم بود که مدام حسامو مسخره میکردم. اما تو یک لحظه چنان شتابی گرفت که فقط تونستم جیغی از ته دل بکشم ..صدای خنده حسام رو میشنیدم ... انقدر سرعتش بالا بود که ناخودآگاه اشک روی گونه هام نشسته بود و مدام تو دلم دعا میکردم زودتر از حرکت بایسته و پیاده شم....
بعد چند دقیقه که عین سالی گذشت قطار از حرکت ایستاد، از زور گریه هق هق میکردم.. که تازه متوجه حال بدم شده بود با نگرانی کمربندش رو باز کرد و به سمتم برگشت:ثمر! گریه میکنی؟ نترس .. ببین تموم شد، الان اینجایی... تموم شد...
از قطار پیاده شدم، واقعا حالم بد بود و تمام تنم میلرزید، پایین که رفتیم نشستم روی نیمکت و سریع رفت نوشیدنی خنک و شیرینی برام گرفت و برگشت...
+گریه چرا ثمر... چیزی نبود که! ببین الان روی زمینی...
به سختی جلوی گریه کردنم رو گرفتم، خودمم نمیدونستم چرا اشکم بند نمیاد..
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 605
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادوهشت
به محض سوار شدن خاله صدیقه با اعتراض گفت:ببین مادرت چی میگه ثمر! حرف از خونه جدا میزنه، تو که پیش من بودی و میدونی بهش بگو من کل روز تنهام! بچه ها که سرشون گرم زندگی خودشونه، ایوبم سرش گرم کاره...
تو اون خونه ی درندشت خودمم و دو تا خدمتکاری که نه هم زبونم هستن، نه هم دردم... دلم خوش بود خواهرم میاد یکم از تنهایی در میام، خانم نرسیده حرف از خونه ی سوا میزنه...
لبخندی زدم و گفتم:شما دیگه باید خواهرتون رو بهتر از من بشناسید، مامان وقتی یک حرفی میزنه محاله نظرش عوض بشه، الانم نگران نباشید، یه خونه نزدیک شما میگیریم، من خودم قول میدم فقط برای خواب بریم خونمون، چطوره؟
خاله با دلخوری غرغری کرد و تشری به حسام زد:اگر زن گرفته بودی الان من انقدر تنها نبودم...
حسام با تعجب گفت:مامان الان زن گرفتن من چه ربطی به این ماجرا داشت! من زن بگیرم مگه زنم میاد ور دل تو میشینه؟
خاله اخمی کرد و گفت:البته که نمیاد، اگر از اون افاده هایی باشه محاله جواب سلام منم بدن، اما اگر از قوم و ریشه ی خودم باشن البته که میان پیش من و تنهام نمیذارن...
معذب خیره شدم به خیابون، میدونستم ته این حرف به کجا کشیده میشه، حسام که با اخطار اسم مادرش رو صدا زد ،خاله هم ساکت شد و دیگه بحث رو کش نداد..
ساک ها رو تو اتاق گذاشتم و لباس عوض کردم و رفتم طبقه ی پایین، هیفا نیم ساعتی بود رفته بود پیش خاله و سپرده بود منم برم...
چون حسام خونه بود ،دلم نمیخواست برم پایین، خاله مدام نگاه های معنادار بهمون مینداخت و معذبم میکرد...
نزدیک آشپزخونه که شدم صدای خاله توجه ام رو جلب کرد:دخترت رو میخوای به کی بدی هیفا؟ کی بهتر از پسر من واسه ثمر؟ به خدا من ثمر رو عین دخترای خودم دوست دارم، حسامم جوونه، اما سر به راه میشه.به ظاهر غرور داره،عین باباش واسه زنش همه کار میکنه....من خودم با حسام حرف زدم، ماشالله انقدر دخترت معقوله که مگه نادون باشه که نخواد باهاش ازدواج کنه.
مکثی کردم تا جواب هیفا رو بشنوم. هیفا با صدای گرفته ای گفت:خودت شرایط من رو میدونی، من امروز هستم، فردا نمیدونم باشم یا نه، تمام نگرانیم بابت ثمره... انقدر نگرانشم که خواب شب ندارم، اگر سروسامون بگیره خیال منم راحت میشه... من در حق ثمر خیلی بد کردم، با افسردگی شدید حامله شدم... بعدم که تو نوزادی رهاش کردم و رفتم دنبال زندگی خودم... نباید اینکارو میکردم، نباید بچه ام رو تنها میذاشتم، حتی به بهای نابودی خودم... حتی به بهای نابودی زندگی خوبی که فکر میکردم با شعیب قراره بسازم... من خطا کردم که بچه ام رو دست مردی سپردم که قبولش نداشت...ثمر دختر بزرگ و عاقلیه، با توجه به شرایطی که توش بزرگ شده خیلی عاقلتر از همسن و سال های خودشه، من نمیخوام و نمیتونم مجبورش کنم به کاری که بهش میلی نداره، وگرنه تنها چیزی که از خدا میخوام ازدواج ثمره، مخصوصا با پسر تو که میدونم همه جوره میتونم بهش اعتماد کنم و عزیزترینم رو بهش بسپارم...
خاله صدیقه با اصرار گفت:باهاش حرف بزن هیفا، تو ازش بخوای ثمر نه نمیگه، به خدا این دو نفر خیلی بهم میان، دختر تو میتونه پسر من رو سر به راه کنه، انقدر خانم و قشنگ هست که حسام علاقمندش بشه... حسامم میتونه عین چشم هاش مراقب ثمر باشه، برای منم عین دخترمه، چی میخوای از این بهتر؟ حسام خونه داره،نه نیازی به جهیزیه هست، نه دردسر دنبال خونه گشتن، مراسم رو هم همینجا میگیریم، چشم بهم بزنی نوه دار میشیم....
گلویی صاف کردم و وارد آشپزخونه شدم، هیفا پشت میز نشسته بود و خاله داشت تدارک ناهار رو میدید، دو خدمتکارش هم عین فرفره ظرف ها رو میشستن....
خاله با دیدنم لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:الهی قربونت برم، همین الان ذکر خیرت بود، داشتم به مادرت میگفتم ثمر عین دخترمه،آرزومه بشه عروسم...
با خجالت سرم رو پایین انداختم، علاقه ای به حسام نداشتم ،اما روم نمیشد تو چشم خاله نگاه کنم و این حرف رو بزنم..
خاله صدیقه که سکوت من رو به پای رضایتم گذاشته بود سریع گفت:ببین هیفا، دخترتم بی علاقه نیست، به خدا از حسام من بهتر واسه دخترت گیرنمیاد، از ثمر هم بهتر واسه تک پسر من نیست..
بعدم با غصه گفت:انقدر غصه ی این پسر رو میخورم، با ثمر که ازدواج کنه سر به راه میشه، سرش گرم زندگیش میشه، یکمم بیشتر به ما سر میزنه، به خدا همیشه آرزوم بود یک زن از طایفه ی خودم براش بگیرم...
اینو گفت و زد زیر گریه،چشم و ابرویی براش اومدم و اشاره ای به هیفا کردم که دستش روی قلبش بود...
خاله صدیقه سریع از جا بلند شد و گفت:ای وای حواسم به تو نبود...ببخش...جای اینکه از غم و غصه دورت کنم دارم از گذشته ها و تلخی هاش میگم...بعد خوردن ناهار که حسامم در کمال تعجب سر میز بود و مدامم به هیفا خوش خدمتی میکرد،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 605
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادوهفت
نامزدش رو جلوی در خونه پیاده کرد و از من خواست برم جلو بشینم....
راستش دیگه هیچ علاقه ای به سلمان نداشتم، انگار اون علاقه به خاطر محبت های سلمان بود، حالا که دیده بودم زندگی خوبی داره و لیلا هم زن خوبیه حتی یک ثانیه هم بهش فکر نمیکردم...
کمربندم رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم، سلمان گلویی صاف کرد و گفت:اگر خسته نیستی باهات حرف دارم...
چشم باز کردم و نگاهش کردم، حس میکردم پریشونه، انگار چیزی میخواست بگه که تو گفتنش تردید داشت...
دستی به صورتش کشید و بعد از سکوتی کوتاه گفت:در مورد هیفاس... من خیلی نگرانشم ثمر... پزشکش آخرین بار اصلا حرف های خوبی بهمون نزد... راستش نمیدونم چقدر از مشکل قلبی مادرت خبر داری، هیفا بعد فوت شعیب سکته ی بدی کرد و اونجا دکتر متوجه شد هشتاد درصد از کارایی قلبش رو از دست داده، علنا زنده موندنش معجزه بود... براش باطری گذاشتن و باید از هیجان و استرس دور باشه، رژیم غذایی خاص خودش رو داره و هیچ چیزی به اندازه ی استرس نمیتونه قلبش رو به مشکل بندازه...
با وحشت گفتم:باطری گذاشتن؟ چطور به من نگفت؟
+نمیدونم... هیفا نمیخواست نگرانت کنه، ازم قول گرفت بهت نگم، اما نتونستم اینو ازت مخفی کنم. باید بدونی حالش چقدر خرابه، باید بدونی یک خبر بد، یک هیجان دیگه ممکنه از پا درش بیاره... رژیم غذاییش باید به شدت رعایت بشه، چربی، نمک، سرخ کردنی، گوشت قرمز براش ممنوعه، ورزش، دویدن، زیاد راه رفتن و خیلی چیزای دیگه براش ممنوعه، لیست همه رو از پزشکش گرفتم، برات میارم که حواستو جمع کنی... هیفا اصرار داره باهات برگرده کویت، برای همین میخوام خیالم راحت باشه که یکی هواشو داره، از حالش خبر داره و کنارشه. حتی سفر با هواپیما هم براش خطرناک بود،منتهی حریفش نشدم..
اشک نشست روی گونه ام، ترس نبودن هیفا... ترس تنها موندنم بین آدم هایی که هیچ اعتمادی بهشون نداشتم داشت... سلمان که حال خرابم رو دید با ملایمت گفت:باید قوی باشی ثمر، باید قوی باشی و تکیه گاه هیفا بشی... خودت خوب میدونی هیفا تو زندگیش چقدر سختی کشیده، درست زمانی که میخواست تو و شعیب رو کنار هم داشته باشه، شعیب رو از دست داد... الان جز تو کسی رو نداره...
سری تکون دادم و گفتم:اگر تنهام بذاره من... من خیلی بی کس و تنها میشم... من تو این دنیا فقط اونو دارم...
سلمان با محبت گفت:منم هستم ثمر... عین برادرت، هروقت بخوای، هر مشکلی داشته باشی کمکت میکنم، من کم دین ندارم به هیفا و شعیب... الان با کمک به تو ذره ای از دینی که به گردنم هست سبک نمیشه...میخوام اینو بدونی ثمر، میخوام اینو بدونی که تو هر شرایطی میتونی به من اعتماد کنی،حتی اگر ازت کیلومتر ها دور باشم...
لبخندی زدم و نفس راحتی کشیدم، انگار باری از روی دوشم برداشته شد، همینکه گفت من عین برادرتم از ته قلبم به حرفش ایمان آوردم، سلمان واقعا عین یک برادر بود، انگار اون علاقه ای که بهش داشتم رنگ باخته بود و جاش رو به حسی خواهرانه داده بود، البته تو این تغییر حس، نصیحت های هیفا و رفتار معقول سلمان بی تاثیر نبود...
یک هفته ای طول کشید تا وسایل خونه تکمیل شد، انقدر با لیلا بازار ها رو زیر و رو کرده بودیم که حسابی هر دو خسته شده بودیم، مصطفوی هم رفته بود اصفهان و تو منطقه ای که خودم بهش گفته بودم یک آپارتمان دویست متری نوساز خریده بود و با وکالتی که از من داشت سند رو به نام من زده بود،از آدرس اون خونه جز من و هیفا و سلمان و مصطفوی هیچکس خبر نداشت،هیفا میگفت تحت هیچ شرایطی نمیخوام کسی از جای اون خونه با خبر باشه، یا حتی کسی بدونه تو اصفهان خونه داری...
منم مخالفتی باهاش نمیکردم، یعنی از وقتی فهمیده بودم باطری تو قلبشه سعی میکردم روی حرفش حرف نزنم و درگیر استرس و هیجانش نکنم...
ده روز بعد بلیط گرفتیم برای برگشت به کویت، هیفا میگفت الان که هیچ وابستگی تو این شهر ندارم، دلم میخواد پیش خواهرم باشم، میگفت برای اینکه مزاحم صدیقه و زندگیش نباشیم مدتی که گذشت دنبال خونه میگردیم و مستقل میشیم...
حسام و خاله اومده بودن استقبالمون، حسام اینبار رفتار بهتری با من داشت و وقتی داشتیم ساک ها رو عقب ماشین جا میدادیم، بعد از سکوتی کوتاه گلویی صاف کرد و گفت:ثمر... میخواستم ازت معذرت خواهی کنم بابت رفتارهای اشتباه گذشته ام، راستش تحت فشار بودم و به اشتباه سر تو خالی کردم. اگر موافق باشی فردا شب بریم بیرون جبران رفتار اشتباهمو...
بی تفاوت گفتم:مهم نیست، عادت ندارم کینه ی کسی رو به دل بگیرم. راستش این روزا میخوام بیشتر حواسم به هیفا باشه، وقت گشت و گذار رو ندارم راستش..
گفت:ناراحت که نیستی؟
واقعا برام مهم نبود، یعنی فکرم درگیر موضوعات دیگه ای بود، برای همین لبخندی زدم و گفتم:نه، واقعا ناراحت نیستم...
بعدم با اجازه ای گفتم و سوار ماشین شدم...
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 605
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادوشش
اما میدونستم یادآوری خاطرات تلخ گذشته حالش رو بد میکنه، برای همین گذاشتم هرچی دلش میخواد بگه و کمی بار دلش رو سبک کنه..
بودن خونه ی خاله برای هیفا خیلی خوب بود، خاله صدیقه سعی میکرد دور تنها خواهرش رو شلوغ کنه و اجازه نده هیفا تنها بشه و به غم و غصه هاش فکر کنه، برای هر روز برنامه ای داشت، یک روز میرفتیم بازار،یک روز ساحل، یک روز پارک و یک روز رستوران... حتی یکبار سری به باشگاهی که حسام توش کار میکرد هم زدیم، من تا اون روز فکر میکردم حسام مربی باشگاهه، اما وقتی سری به باشگاهش زدیم متوجه شدم مدیر داخلی و یکی از سرمایه دارهای اصلی باشگاه بزرگیه که شامل چندین استخر هم میشد
حسام هم میونه ی خوبی با هیفا داشت، با اینکه از نظر خودم چشم دیدن من رو نداشت ،اما دو سه روز یکبار به دیدن هیفا میومد، سعی میکرد سر حرف رو باهاش باز کنه و سرش رو گرم کنه تا کمتر در غم نبود شعیب اشک بریزه...
بعد دو هفته هیفا تصميم به برگشت گرفت، مدتی که اونجا بودیم با کمک ایوب تونسته بود ویزای جفتمون رو از ویزای توریستی و سه ماهه به ویزای دائم تبدیل کنه و دیگه خیالش راحت بود که اگر روزی من رو تنها گذاشت من یک فامیل دارم که بهش پناه ببرم، هرچند هنوز هم معتقد بود به کسی جز سلمان نباید اعتماد کنم، اما میگفت صدیقه میتونه عین یک مادر ازت مراقبت کنه و کنارت باشه...
اواخر اسفند ماه بود و با وجود اصرار خاله برای موندنمون اونجا و رفتن به دبی برای گذروندن تعطیلات عید، هیفا با اصرار بلیت برگشت گرفت، میگفت میترسم دیر بشه و دیگه نتونم اون اموال رو به نامت بزنم....
هر دو سه روز قبل مراسم چهلم برگشتیم ایران، در حالی که سلمان به اقوام شعیب گفته بود به خاطر حال بد هیفا و رفتنش از ایران مراسم چهلم برگزار نمیشه...
سلمان اومد دنبالمون و ما رو به آپارتمان جدیدی که برامون خریده بود برد، طبقه ی هفتم یک ساختمون نوساز که تمام طبقاتش دو واحدی بود و طبقه ی هفتمش یک واحد سیصد متری لوکس و قشنگ، هنوز وسیله ی خاصی تو آپارتمان نبود، اما تمیز و مرتب بود، هیفا میگفت خود سلمان هم یکی از واحد های طبقه ی سومش رو خریده و قراره بعد ازدواج با لیلا اونجا ساکن بشن. میگفت اینجوری خیالم راحتتره که سلمان حواسش به تو هست...آپارتمان چهار خوابه ی خیلی بزرگی بود با دو سالن مجزا از هم و یک آشپزخونه ی بزرگ و نورگیر به همراه یک تراس بیست متری دلباز، هیفا میگفت دلم نمیخواد هیچکدوم از وسایل خونه ی قبلی رو بیاریم اینجا ،برای همین همه رو فروختم و تو همین مدتی که ایران هستیم میخوام وسایل جدید بگیریم....
بعد انتخاب اتاق و جا دادن وسایل شخصی و استراحتی کوتاه با اصرار هیفا رفتیم محضری که آشنا داشت، تمام کارهای انتقال اسناد رو مصطفوی انجام داده بود و فقط لازم بود چند امضا من بزنم....
بعد اتمام کار همراه سلمان و هیفا ناهار رو بیرون خوردیم و برگشتیم خونه...
تو سالن خونه فقط یک دست مبل راحتی بود، سلمان روی مبل تک نفره نشست و نگاه کرد به هیفا، مشخص بود به شدت نگرانشه،بعد از سکوتی کوتاه گفت:بهم نگفتی شیراز خونه بگیرم یا اصفهان؟
هیفا اشاره ای به من کرد و گفت:هرچی ثمر بگه... اگر بخواد پیش خانواده ی پدریش باشه اصفهان...
کمی فکر کردم و گفتم:من دلخوشی از خانواده ی پدریم ندارم، اما تو اون شهر بزرگ شدم، همه جای اون شهر رو میشناسم... اگر اونجا باشه برام بهتر از شیرازه.... فقط جایی دور از محله ی خانواده ی پدریم...
هیفا سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و با خستگی گفت:در مورد منطقه اش خودت با سلمان صحبت کن، سلمان اگر خودت نمیتونی بری مصطفوی رو بفرست، ولی تاکید کن تو یک محله ی خوب و یک ساختمون نوساز خونه بگیره، همسایه هاش خیلی مهمن، سعی کن ساختمونی باشه که کل همسایه ها مالک باشن... اینجوری خیال منم راحتتره... الانم من خیلی خسته ام، پول ریختم به حسابت سلمان... برید با ثمر و لیلا کمی برای خونه خرید کنید...
سلمان چشمی گفت و از جا بلند شد، منم خسته بودم ،اما هیفا اصرار داشت این کارها سریعتر انجام بشه و برگردیم کویت، میگفت خیالم بابت تو راحت نیست، میترسم خانواده ی خلیل دوباره نقشه ای بکشن ..
لباس عوض کردم و همراه سلمان و لیلا به سمت بازار رفتیم، چند تا فرش لازم داشتیم که سلمان گفت آشنا داره و منم زیاد وسواس به خرج ندادم و سریع انتخاب کردم....
بعدم مبل های همرنگ فرش و دو تا تخت دو نفره برای اتاق من و هیفا و دو تخت یک نفره برای اتاق مهمان گرفتیم، خرید وسایل برقی رو به برادر لیلا که تو بازار لوازم خونگی آشنا داشت سپرده بودیم و لوازم آشپزخونه رو هم در حدی که نیازمون رفع بشه گرفتیم و خسته از روز پرکار و شلوغی که داشتیم برگشتیم سمت خونه، سلمان
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 605
دوست عزیزم اُمیدوارم خدا تورا پیوند بزند؛
به خواستهای که مدتهاست در دلت خانه کرده 🤍
شبت بخیر…🌕
1 605
✦┄🌟┅🍷🌓🍷┅🌟┄✦
درودهـــــاااااا حضورتان
شبتون به لبخندی ازاعماق وجود ونفس های خـــــدا مزین ونیـــــکو🌟🌚🌟🌚
خداقوتتـــــان خسته نباشید
اجازه هست به لوح دِلَت قلم بزنم
برای یکدفه حرف از ته دلم بزنم
اجازه هست بگویم که دوستت دارم
وَ پیش چشم تو اینجا کمی قدم بزنم
