uz
Feedback
حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

Kanalga Telegram’da o‘tish
1 630
Obunachilar
+424 soatlar
+97 kunlar
+2130 kunlar
Postlar arxiv
🌹سلام و درود روزتون بخیر 🌹 🌺دریچه نگاهت را بگشا آفتاب تا ☘افق روشنایی بالا آمده است 🌺آن را میهمان آسمان دلت کن ☘جهان خود را به آغوش شادی افکنده 🌺و شب را با سیاهی و سکوتش ☘به روزی دیگر سپرده است 🌺غصّه های دیروز را فراموش کن و برای ☘امروز مثل خورشید ، دوباره از نو آغاز کن 🌺و با یاد پروردگار به امروزت برکت ببخش...
https://t.me/Good_Feeling2024

sticker.webp0.49 KB

AnimatedSticker.tgs0.20 KB

آرامش آدم‌ها با ارزشترین حس دنیاست براتون یک دنیا آرامش یک دنیا تندرستی و یک عالم خوشبختی و برکت از خدای بزرگ خواستارم 🌞صبحتون زیبا 🍃🍃
https://t.me/Good_Feeling2024

ســـــ🌻لام به چهارمیــــن روز هفتــه خوش آمدید سه شنبتون پراز لحظه های ناب 🙏💙 امروز سه شنبـــــــــــــه ☀️ ۶ مرداد ١۴٠۵ ه
ســـــ🌻لام به چهارمیــــن روز هفتــه خوش آمدید سه شنبتون پراز لحظه های ناب 🙏💙 امروز سه شنبـــــــــــــه ☀️ ۶ مرداد ١۴٠۵   ه. ش 🌙  ۱۳ صفر.    ١۴۴۸  ه.ق  🌲 ۲۸ جولای ٢٠٢۶     ميلادی
https://t.me/Good_Feeling2024

sticker.webp0.27 KB

sticker.webp0.27 KB

شبتون بخير ✨💫🌙 خوابتون بی دغدغه 😊 عزیزان خوش مرام ❤️ از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون  همراهے ڪردید متشڪرم ❤️🙏 مفتخریم ک خدمتگزار شمایم تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم تا درودے دیگر بدرود 👋👋 شبتون خوش عزیزان❤️

.. ' 12 '..   9-  ↑  -3           ♥️⁰⁰:⁰⁰♥️ ' .  6 .  ` ˡ‌ ˡ‌ᵒ‌ᵛ‌ᵉ ʸ‌ᵒ‌ᵘ ‌آرامـشِ جـان ...♡ این بهتُـرین تَعبیـر از تَمـامِ توسـت... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌♥️♥️⏰♥️♥

.. ' 12 '..   9- ⇧  -3            ♥️♥️::♥️♥️ ' .  6 . ' ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌با‌ تُـــ💝ــو حال‌ خوشم‌ پايان‌ نداره ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شـــدے بـــرام همیشگــــے ❣

خدایا در این شب تو را به مهربانیت قسم دلهای گرفته را، شاد دستهای نیازمند را بی نیاز فرما. شبتون بخیر🥰❤️🌺🙏
خدایا در این شب تو را به مهربانیت قسم دلهای گرفته را، شاد دستهای نیازمند را بی نیاز فرما. شبتون بخیر🥰❤️🌺🙏

sticker.webp0.55 KB

#داستان -یاسمن #پارت -33🍃🌻 من کلا دو تا کلاس دارم زود برمی‌گردم میخوای تو بمون پیشه بچه ها تو خونه تا من برگردم ،مهرداد  پیشنهاد منو قبول کرد و اومدداخل خونه ؟درسا و پارسا جلوی در با من خداحافظی کردن و هر کدوم سفارش یه خوراکی دادن که براشون بخرم ،کلاس درس تموم شد و سفارش بچه ها رو خریدم و اومدم خونه ،مهرداد با اومدنه من از جاش بلند شد و کتش رو برداشت و گفت ممنون یاسی من چند روز گیرم ،بعد بچه ها رو میبرم اذیت نشی زحمت این چند روز افتاد گردنت ، گفتم این چه حرفیه مهرداد اینقدر با من مثل غریبه حرف نزن من خاله ی این بچه هام ،مهرداد در حالی که سمت در می فت گفت ممنونم یاسی ،من باهات غریبه نیستم فقط الان کمی به هم ریخته م جابه جاییه خونه و شیفت و…  بعداً برات توضیح میدم ،مهرداد از خونه رفت ،درسا و پارسا مثل بخشی از وجودم بودن از اون هفته به بعد هر روز که خونه بودم مهرداد بچه ها رو می‌آورد پیشه من وروزهایی که خودش خونه بود بچه ها رو میبرد ،درسا شیرین زبون بود خیلی بابایی ،هر وقت مهرداد شیفت بود و زنگ میزد حسابی قربون صدقه ش می‌رفت و با شیرین زبونی به باباش سفارش میکرد مواظب خودش باشه اما پارسا خیلی بازیگوش و باهوش بود حتی موقع حرف زدنه با پدرش هم شیطنت میکرد.چند هفته گذشت دیگه به دیدنو بودنه بچه ها عادت کرده بودم و بهشون دلخوش بودم  اون روز مهرداد بچه ها رو آورد پیش منو رفت انگار بی حوصله بودو کلافه ،وقتی که پارسا اومد تو خونه گفت مامان یاسی یه چیزی بگم ؟؟گفتم بگو قربونت برم پارسا در حالی که داشت کوسن های مبل رو برمیداشت گفت بابا مهرداد با عزیز قهر کرده درسا پرید وسطه حرف پارسا و گفت نه نه عزیز با ما قهر کرده ،گفتم نه قربونت برم عزیز جون قهر نمیکنه باهاتون ،عزیز شما رو دوست داره بابا مهرداد رو دوست داره پارسا گفت نه نه عزیز مونا جون رو دوست داره گفت شما هم باید مونا رو دوست داشته باشین ،درسا وسط حرفه پارسا رو می‌گرفت و اخبار خونه ی عزیز جونش رو تعریف میکرد درسا گفت بابا مهرداد گفت من مونا رو دوست ندارم عزیز دعواش کرد،بچه ها رو با هزار ترفند مشغول بازی کردم که اینقدر به مونا و عزیز و …فکر نکنن،اما پارسا مدام وسط بازی یادش میفتادو می‌گفت مامان یاسی مامان یاسی راستی مونا گفت منو دوست داره هاااا اما بابا باهاش اخم کرد،چه ماجرایی بود و مونا کی بود و ….هر چی بود فکر بچه ها درگیرش بود و مدام اون روز در موردش حرف میزدن ،اون روز گذشت  مهرداد برخلاف همیشه که بابچه ها تماس تصویری می‌گرفت و حرف میزد تماسی نگرفت ،من طبق معمول همیشه که بچه ها پیشم بودن به مامان زنگ زدم و بچه ها با مامان صحبت کردن ،البته قبلش بهشون گفتم به مامانی چیزی در مورد مونا نگین ،پارسا و درسا قبول کردن و کلی با مامان حرف زدن ،مامان گفت شاید آخر ماه یه سری بهم بزنه ،البته میدونستم یک تیر و دو نشونه و اینجوری می‌تونه بچه های سایه رو هم ببینه فردای اون روز درسا اومد پیشم و گفت مامان یاسی دلم برا بابا مهرداد تنگ شده ،بغض نگاهه درسا دلم رو آتیش میزد پارسا شیطنت کنان گفت بابا سرکاره،درسا گریه نکن الکی ، درسا رو نشوندم روی پام ،با وجودی که کوچیک بودن و سن کمی داشتن اما به نظرم بچه های باهوش و عاقلی میومدن،زنگ زدم به مهرداد چند بار زنگ خورد تا جواب داد  با صدای گرفته و خواب آلود باهام سلام احوال کرد و گفت هنوز تو بیمارستانه و تو اتاق استراحت پزشکان خوابیده ،گفتم درسا دلتنگی ت رو می‌کنه تماس تصویری بگیر باهاش حرف بزن مهرداد گفت گوشی رو بده باهاش حرف بزنم ،سر و وضعم به هم ریخته است گوشی رو دادم درسا و اونم با مهربونی و شیرینی با پدرش حرف زد و هی از پشت گوشی بوسش میکرد و می‌گفت مواظب خودت باشی هااا  باشه بابا ،مریض نشی هااا ،زود بیا دنبالمون بریم پارک بعد از صحبت کردنه درساو پارسا هم تلفنی با پدرش حرف زد و قطع کردن ،درسا کمی آرومتر شده بود طفلکی ها با این که سن خیلی کمی داشتن برای خاطره سازی از مادرشون ،اما انگار این جدایی و نداشتنه مادر و و…خاطره ی تلخی تو ذهنشون گذاشته بود و دوری و نداشتن رو حس میکردن ،علی الخصوص درسا که همش نگرانه باباش بود ،گویا میدونست تنها حامی و پشت و پناهش پدرشه ،و نمی‌خواست از دستش بده ، اون روز گذشت شب مهرداد تماس تصویری گرفت و درسا کلی از دیدنه باباش ذوق کرد و بالا پایین پرید و باهاش حرف زد و دل و قلوه گرفت ،پارسا هم دلتنگ باباش بود اما مدله پسرونه ،بعد از کلی حرف زدنه با پدرشون گوشی رو به من دادن و گفتن بابا  میخواد باتو هم حرف بزنه ،،گوشی رو گرفتم مهرداد مانتوی سفید پزشکی تنش بود و قیافه ش خسته بود اما با لبخند بهم گفت یاسی فردا عصر آماده باش با بچه ها میریم بیرون شام هم بیرون بخوریم ،بچه ها خسته ت کردن ،هم اونا یه گردشی می‌کنن هم ما کمی خستگی در میکنیم ،گفتم باشه مشکلی نیست من آماده شون میکنم تو زنگ بزن میام پایین

#داستان -یاسمن #پارت -32🍃🌻 گفت من میرم تو هر وقت خسته شدی زنگ بزن بیام بچه ها رو ببرم با خنده گفتم خسته که نمیشم از این بچه ها ولی تو بگو ساعت چند میای ؟ناهار پیش من هستن یا نه ؟برنامه شون رو بدونم بچه ها این وسط درحاله شیطنت بودن درسا پرسید مامان یاسی اسباب بازی نداری آره ؟,خندیدم و گفتم نه اسباب بازی یادم رفت با خودم بیارم ولی خودم الان میام باهاتون بازی میکنم ،مهرداد از شادیه بچه هاش خوشحال بود و با محبت نگاهشون میکرد بعد روبه من پرسید یاسی امروز میری سرکار؟گفتم نه تا آخر هفته شیفت نیستم ولی دوتا کلاس دارم مهرداد لبخندی زدوگفت بچه ها پیشت بمونن ایرادی نداره؟روزی که کلاس داری میام میبرمشون کلاست،ساعت چنده ؟گفتم کلا سه ساعت کلاس دارم دوشنبه و سه شنبه، مهردادسری تکون دادوگفت خوبه پس بچه ها پیشت بمونن عیبی نداره دیگه ؟باتعجب گفتم نه چه عیبی ؟مهردادازجاش بلندشدوگفت میرم چند تا لباس میارم براشون ،پس گفتی اذیت نمیشی دیگه هان ؟از سوالای پشت همه مهردادتعجب کرده بودم گفتم نه بابچه های سایه اذیت بشم ؟اینا جونه،منن،مهردادآهی کشید و بلند شد بعد به بچه هاگفت خب اسباب بازی چی میخوایین براتون بیارم ،بابا می‌ره وسیله هاتون رومیاره و میره سرکار درسا باشیرین زبونی گفت ساراروبیار برام باباجون خسته نشی میری سرکار ؟باباش خم شدو بغلش کرد وبوسیدش و گفت نه قربونت بره بابا،خسته نمیشم خونه ی مامان یاسی رودوست داری؟درسا گفت آره پارسا هم که کنار من لم داده بود گفت ماشین پلیسم روبیارزود بیا بابا ،من مراقبه درساومامان یاسی هستم تا توبیای ،خدای من این بچه ها کی اینقدر بزرگ شده بودن ؟کی اینقدر شیرین حرف زدن رویادگرفته بودن ،؟درسا  تند تند صورته باباش رومی‌بوسید مهرداد هم جواب میدادپارسا هم بغل کردوبوسید ورفت ،من موندمو دوقلوهای شیرینه سایه  دوقلوهایی که رفتاروحرف زدنشون شبیه سایه بود و بعضی ازکارهاشون منو یادسایه مینداخت ،حساس بودن و تمیزیه درساومرتبی ونظمه پارسا ،با کوسنهای مبل براشون یه خونه درست کردم و گفتم خب حالا بازی کنید تا بابا براتون اسباب بازی بیاره خوراکی های که خریده بودم روتوظرف های کوچیکی ریختمو دادم بهشون و خودم هم باهاشون همبازی شدم،اصلا نفهمیدم کی ظهر شدصدای زنگ خونه اومد دررو. باز کردم مهردادبایه ساک بچه گونه وچند تا وسیله ی بازی پشت دربود با لبخند اومد تو و گفت صدای خنده های بچه ها از پشت در میومد،خاله خانم چجوری بازی می‌کنی که اینااین همه شاد شدن درسادوید و عروسکش سارا رواز مهرداد گرفت و به من نشون دادوگفت این ساراعه،بچه ی منه دیدی؟۰۰مهرداد با خنده به خونه ی به هم ریخته ی من نگاه کرد و گفت بعدازرفتنته بچه ها  باید یه کارگر بگیریم اینجا رومرتب کنه ،بعد پلاستیکی سمت من گرفت وگفت ناهار از بیرون تهیه کردم گفتم خسته ای ،دیگه شام با خودت ،بچه هاعادت غذایی خاصی ندارن همه چیزمیخورن هر چی خواستی بهم زنگ بزن سریع میارم خونه ی ما زیاد از اینجا دورنیست ،یاسی واسه موندن  مشکلی نداری دیگه  ؟تعارف نمیکنی؟گفتم نه تعارف ندارم با بچه های خوشگله آبجیم ،توناهار خوردی ؟اگه نخوردی بمون با بچه ها ناهاربخوروبرو مهردادسری تکون داد و گفت باشه ناهار روردیف کردم و با بچه ها روی زمین دورسفره نشستیم و خوردیم،مهرداد کمی معذب بودگفتم ناهار رو که خودت آوردی راحت باش و خوب ناهارت روبخور به یاد روزایی که من تو خونه ی سایه راحت شام وناهار می‌خوردم ،مهردادناهار رو خورد و بعد خداحافظی کردورفت قرار شد روزی که کلاس دارم بیاد دنبال بچه هابعد ازرفتنه مهردادکناربچه ها درازکشیدم و بامامان تماس تصویری گرفتم اول خودم صحبت کردم صدای .بچه ها میومد که میگفتن بده ماهم مامانی روببینیم درسا گفت مامانی ماپیشه مامان یاسی هستیم اون نمیزاره باتوحرف بزنیم مامان با تعجب گفت یاسمن بچه های سایه پیش توهستن؟پارسا در حالی که سعی داشت خودشو تو قاب تصویر جاکنه گفت آره آره ما پیش مامان یاسی هستیم خندیدم و گوشی روسمت بچه هاگرفتم بچه ها کلی با مامان  حرف زدن وشیطنت کردن مامان گفت یاسمن بچه هااونجا چکار میکنن؟ماجرا رو برای مامان تعریف کردم مامان خوشحال شدوگفت مراقب بچه ها باشی ها یاسی امانتن،ازاون روز هر روز یکی دوبار به مامان زنگ میزدم تا با بچه هاحرف بزنه ،بچه ها هم کلی ذوق میکردنو بامامان صحبت میکردن ،مامان می‌گفت یاسمن خودتوعادت نده به بودنه بچه ها،خودتو دلگرم نکن حواست باشه این بچه هابچه های مهردادن دو روز دیگه ازدواج می‌کنه بعد تو دلبسته ی بچه ها میشی دل کندن ازشون برات سخت میشه،اصلا شاید دیگه نخواد بیارشون ،باناراحتی گفتم مامان اینا بچه های سایه هستن بچه های خواهرم من خاله شونم ،دوسشون دارم حالا تاوقتی مهرداد بخواد بیارشون اینجامن حرفی ندارم چون وجودشون بهم دلگرمی میده ،اون روز کلاس داشتم مهرداد اومد دنبال بچه هاوگفت یاسی کلاست کی تموم میشه گفتم من کلا دوتاکلاس دارم

#داستان -یاسمن #پارت -31🍃🌻 تو هر وقت خسته شدی زنگ بزن بیام بچه ها رو ببرم با خنده گفتم خسته که نمیشم از این بچه ها ولی تو بگو ساعت چند میای ؟ناهار پیش من هستن یا نه ؟برنامه شون رو بدونم بچه ها این وسط درحاله شیطنت بودن درسا پرسید مامان یاسی اسباب بازی نداری آره ؟,خندیدم و گفتم نه اسباب بازی یادم رفت با خودم بیارم ولی خودم الان میام باهاتون بازی میکنم ،مهرداد از شادیه بچه هاش خوشحال بود و با محبت نگاهشون میکرد بعد روبه من پرسید یاسی امروز میری سرکار؟گفتم نه تا آخر هفته شیفت نیستم ولی دوتا کلاس دارم مهرداد لبخندی زدوگفت بچه ها پیشت بمونن ایرادی نداره؟روزی که کلاس داری میام میبرمشون کلاست،ساعت چنده ؟گفتم کلا سه ساعت کلاس دارم دوشنبه و سه شنبه، مهردادسری تکون دادوگفت خوبه پس بچه ها پیشت بمونن عیبی نداره دیگه ؟باتعجب گفتم نه چه عیبی ؟مهردادازجاش بلندشدوگفت میرم چند تا لباس میارم براشون ،پس گفتی اذیت نمیشی دیگه هان ؟از سوالای پشت همه مهردادتعجب کرده بودم گفتم نه بابچه های سایه اذیت بشم ؟اینا جونه،منن،مهردادآهی کشید و بلند شد بعد به بچه هاگفت خب اسباب بازی چی میخوایین براتون بیارم ،بابا می‌ره وسیله هاتون رومیاره و میره سرکار درسا باشیرین زبونی گفت ساراروبیار برام باباجون خسته نشی میری سرکار ؟باباش خم شدو بغلش کرد وبوسیدش و گفت نه قربونت بره بابا،خسته نمیشم خونه ی مامان یاسی رودوست داری؟درسا گفت آره پارسا هم که کنار من لم داده بود گفت ماشین پلیسم روبیارزود بیا بابا ،من مراقبه درساومامان یاسی هستم تا توبیای ،خدای من این بچه ها کی اینقدر بزرگ شده بودن ؟کی اینقدر شیرین حرف زدن رویادگرفته بودن ،؟درسا  تند تند صورته باباش رومی‌بوسید مهرداد هم جواب میدادپارسا هم بغل کردوبوسید ورفت ،من موندمو دوقلوهای شیرینه سایه  دوقلوهایی که رفتاروحرف زدنشون شبیه سایه بود و بعضی ازکارهاشون منو یادسایه مینداخت ،حساس بودن و تمیزیه درساومرتبی ونظمه پارسا ،با کوسنهای مبل براشون یه خونه درست کردم و گفتم خب حالا بازی کنید تا بابا براتون اسباب بازی بیاره خوراکی های که خریده بودم روتوظرف های کوچیکی ریختمو دادم بهشون و خودم هم باهاشون همبازی شدم،اصلا نفهمیدم کی ظهر شدصدای زنگ خونه اومد دررو. باز کردم مهردادبایه ساک بچه گونه وچند تا وسیله ی بازی پشت دربود با لبخند اومد تو و گفت صدای خنده های بچه ها از پشت در میومد،خاله خانم چجوری بازی می‌کنی که اینااین همه شاد شدن درسادوید و عروسکش سارا رواز مهرداد گرفت و به من نشون دادوگفت این ساراعه،بچه ی منه دیدی؟۰۰مهرداد با خنده به خونه ی به هم ریخته ی من نگاه کرد و گفت بعدازرفتنته بچه ها  باید یه کارگر بگیریم اینجا رومرتب کنه ،بعد پلاستیکی سمت من گرفت وگفت ناهار از بیرون تهیه کردم گفتم خسته ای ،دیگه شام با خودت ،بچه هاعادت غذایی خاصی ندارن همه چیزمیخورن هر چی خواستی بهم زنگ بزن سریع میارم خونه ی ما زیاد از اینجا دورنیست ،یاسی واسه موندن  مشکلی نداری دیگه  ؟تعارف نمیکنی؟گفتم نه تعارف ندارم با بچه های خوشگله آبجیم ،توناهار خوردی ؟اگه نخوردی بمون با بچه ها ناهاربخوروبرو مهردادسری تکون داد و گفت باشه ناهار روردیف کردم و با بچه ها روی زمین دورسفره نشستیم و خوردیم،مهرداد کمی معذب بودگفتم ناهار رو که خودت آوردی راحت باش و خوب ناهارت روبخور به یاد روزایی که من تو خونه ی سایه راحت شام وناهار می‌خوردم ،مهردادناهار رو خورد و بعد خداحافظی کردورفت قرار شد روزی که کلاس دارم بیاد دنبال بچه هابعد ازرفتنه مهردادکناربچه ها درازکشیدم و بامامان تماس تصویری گرفتم اول خودم صحبت کردم صدای .بچه ها میومد که میگفتن بده ماهم مامانی روببینیم درسا گفت مامانی ماپیشه مامان یاسی هستیم اون نمیزاره باتوحرف بزنیم مامان با تعجب گفت یاسمن بچه های سایه پیش توهستن؟پارسا در حالی که سعی داشت خودشو تو قاب تصویر جاکنه گفت آره آره ما پیش مامان یاسی هستیم خندیدم و گوشی روسمت بچه هاگرفتم بچه ها کلی با مامان  حرف زدن وشیطنت کردن مامان گفت یاسمن بچه هااونجا چکار میکنن؟ماجرا رو برای مامان تعریف کردم مامان خوشحال شدوگفت مراقب بچه ها باشی ها یاسی امانتن،ازاون روز هر روز یکی دوبار به مامان زنگ میزدم تا با بچه هاحرف بزنه ،بچه ها هم کلی ذوق میکردنو بامامان صحبت میکردن ،مامان می‌گفت یاسمن خودتوعادت نده به بودنه بچه ها،خودتو دلگرم نکن حواست باشه این بچه هابچه های مهردادن دو روز دیگه ازدواج می‌کنه بعد تو دلبسته ی بچه ها میشی دل کندن ازشون برات سخت میشه،اصلا شاید دیگه نخواد بیارشون ،باناراحتی گفتم مامان اینا بچه های سایه هستن بچه های خواهرم من خاله شونم ،دوسشون دارم حالا تاوقتی مهرداد بخواد بیارشون اینجامن حرفی ندارم چون وجودشون بهم دلگرمی میده ،اون روز کلاس داشتم مهرداد اومد دنبال بچه هاوگفت یاسی کلاست کی تموم میشه گفتم من کلا دوتاکلاس دارم

#داستان -یاسمن #پارت -30🍃🌻 یکم دو دل بودم و برای رفتن تردید داشتم از طرفی مامان اینا و شهر و دیارم از طرفی استخدام دولت و دانشگاه و یه جورایی پیشرفت کاری و اجتماعی ،از اونجایی که خانواده م آدمای تحصیل کرده ای بودن و به تحصیل خیلی اهمیت میدادن منو مجاب کردن که حتما از این موقعیت استفاده کنم و از دست ندم ،با حمایته مامان و بابا خونه ای نزدیکه دانشگاه اجاره کردم و بیمارستانی که پذیرش نیرو کرده بود و منو اونجا فرستادن تقریبا خارج از شهر بود و نسبت به خونه و دانشگاه دور بود مامان اینا یکی دو روز پیشم موندن و وسایلم رو چیدن و رفتن قرار شد هر یکی دوماه بهم سر بزنن و منم یکی دوماه یه بار برم پیششون، به خاطر دور بودنه  محل کارم و شرایط درسی شیفت فشرده می‌گرفتم تو بیمارستان تا ساعت کاریم تو دوروز در هفته پر بشه و بتونم به درسم برسم ،یک ماهه اول خیلی سخت بود و بهم فشار میومد اما از ماه دوم انگار به شرایط عادت کردم و تونستم خودمو با شرایط جدید وفق بدم ،اون روز از سرکاربرگشتم خونه و بعد ازبیست وچهار ساعت شیفته کاری خسته رفتم دوش گرفتم وروی چشمم رو با چشم بند بستم وخوابیدم همیشه سه چهار ساعت که می‌خوابیدم خستگی م درمی‌رفت،تازه  چشمام گرم شده بود که صدای زنگ موبایل به گوشم رسید انگار صدای زنگ روتو رویا می‌شنیدم،آره داشتم  ،خواب می‌دیدم دستم رفت سمته موبایل و در رویا به موبایل جواب دادم و قطع کردم ،چشمام رو‌که باز کردم خستگی ازتنم در رفته بود تا خود آگاه گوشی روبرداشتم و نگاه کردم چندتا تماس ناموفق بود از شماره ای ناشناس ودوتاتماس هم از مهردادداشتم نیمه نشسته تو تختخواب به مهردادزنگ زدم سریع جواب داد و گفت چه عجب یاسی ،چه عجب خاله خانم جواب دادی دیگه ناامید شده بودم چند بار زنگ زدم بعدیادم افتاد تو شماره ی جدیدمنونداری باشماره قبلیم زنگ زدم بازم جواب ندادی کجایی ؟شنیدم اومدی،تهران ؟با صدای خواب آلود گفتم آره تهرانم خواب بودم نشنیدم صدای زنگ رو،تو خوبی بچه ها خوبن؟مهرداد گفت آره خاله خانم بچه هاهم خوبن خاله ی بیمعرفت تودو ماهه اینجایی نیومدی،بچه های خواهرت روببینی ؟جواب دادم سرم خیلی شلوغ بود هنوز جا نیفتادم ،بعدهم بچه ها رو که نمیتونم بیام خونه ی مادرت ببینم ،به قول خودت هوایی بشن ,من اینجا بمون نیستم که برمی‌گردم شهر خودم، درسم تموم بشه انتقالی میگیرم میرم بچه هات هوایی میشن مهردادباناراحتی گفت یعنی واقعا نمی‌خوای درساو‌پارسا رو ببینی ؟حقیقت این بودکه دلم برای دیدنه بچه ها پرمیکشید امانمی‌خواستم مهرداد وخانواده ش فکردیگه ای بکنن واسه همین تصمیم داشتم به مهرداد نگم که اومدم تهران،صدای مهرداد منو به خودم آوردوگفت الووووو کجایی ؟یاسی واقعا نمی‌خوای درسا و پارسا رو ببینی ؟بچه ها بزرگ شدن بغضم گرفته بود گفتم چرادلم براشون یه ذره شده اما خونه ی شما نمیام یا بیارشون خونه ی خودم یاتو ماشین خودت یه جاقرار بزار بیام ببینمشون ،مهردادگفت آدرس خونت روبده بچه هارو میارم پیشت خودم میرم بعد دوباره میام دنبالشون ،آدرس رودادم دلم داشت واسه دیدنه بچه های سایه پرمیکشید سریع آماده شدمو رفتم پایین خونه و یه کم خوراکی و میوه خریدم که وقتی بچه ها پیشم هستن بخورن وخوش باشن -از رفتنه سایه یک سال ونیم می‌گذشت و بچه ها دیگه سه سالشون تموم شده بود اماتواین مدت فقط یک بار برای سالگردسایه حضوری دیده بودمشون ،قلبم داشت ازسینه م میزد بیرون ،یادسایه افتادم روزهای آخر و سختی هایی که کشیده بود،تلاشی که برای به دنیا آوردنه این بچه هاکرده بود و انتظاری که ثمره ای نداشت اشکم در اومده بود و صورتم خیس بودزنگ خونه به صدا دراومدسریع صورتم رو شستم و درروباز کردم مهرداددست پارسا و درساروگرفته بودوپشت دربودهردو لباس یک شکل تو ورژن پسرونه  و دخترونه پوشیده بودن موهای درسا از دوطرف بافته شده بودوپارسا موهاش روی پیشانیش ریخته بودبادیدنه بچه ها روی زمین نشستمو هردوشون روبغل کردم وبوییدموبوسیدمواشک ریختم بچه ها بیشتر شبیه سایه بودن تا مهرداد،صدای پارساتوگوشم مثل زیباترین ملودی پخش شدمامان یاسی بریم تو ؟مهرداد بعدازدیدنه این صحنه گفت آقا یکی ماروهم تحویل بگیره ،در حالی که پارساودرساروتوبغلم گرفته بودم نگاهی به مهرداد کردم وگفتم سلام بیاتودرروکامل بازکردم وبه مهردادتعارف کردم که بیادداخل وخودم بابچه ها رفتم داخل،بچه هاکه اصلا حس غریبگی نداشتن ومنو مامان یاسی صدامیکردن همه جای خونه رو گشتن ،چای درست کردم وواسه مهرداد و خودم توفنجون کوچیک ریختموبردم تو سالن ،خونه م کوچیک بود ،مهرداد موهای کنارگوشش یک دست سفید شده بود انگار ده سال بودکه ندیده بودمش ،حتی گوشه های چشمش خطوط باریکی نشسته بود که چهره ش رو نسبت به سنش خیلی بیشترنشون میداد ،لبخندی به مهرداد زدموگفتم سفید کردی ؟مهرداد آهی ازته دلش کشید و گفت روزگار باهام نساخت دیگه فنجون چاییش رو یه نفس سرکشید و گفت من میرم

#داستان -یاسمن #پارت -29🍃🌻 همراهه یه نامه با جهیزیه پس فرستاده بود ،اون شب غم از دست دادنه سایه ،وغم رفتنه بچه های ناز و خوشگلش و دیدنه جهیزیه ی تمیز و مرتبه سایه خونه ی ما رو به شیون سرایی تبدیل کرده بود که یاد آوریش دلم رو آتیش میزنه به خاطر وضعیته روحیه مامان اینا بیشتر وقتها پیش مامان اینا میموندم وشیفت بیمارستان رو کم کرده بودم وحسام هم هوای مامان اینا رو داشت خانمش باردار بود و من آرزو میکردم به دنیا اومدنه بچه ی حسام کمی از غم مامان بابا کم کنه و با بچه ی حسام سرگرم بشن مهرداد هفته ای یک بار تماس تصویری می‌گرفت و مامان اینا بچه ها رو می دیدن و باهاشون حرف میزدن ,بچه ها چند تا کلمه یاد گرفته بودن و شیرین به زبون میاوردن البته هر وقت که مهرداد زنگ میزد تو ماشین یا فضای خارج از خونه بود و هیچ وقت از تو خونه ش یا خونه ی مادرش تماس نمی‌گرفت ،بعد از یک مدت دو هفته یک بار و بعد هم ماهی یک بار تماس می‌گرفت گویا میخواست مسیر زندگیش رو تغییر بده و به قول خودش بچه ها رو مستقل کنه ،سالگرد رفتنه سایه شد و مهرداد با  بچه ها و خانواده ش برای مراسم اومدن شهر مون،درسا و پارسا همین که منو دیدن با دو اومدن سمتمو صدام زدن مامان مامان ،بغلشون کردم انگار بزرگ شده  بودن ،راه میرفتن بدون اینکه کمکی بخوان و جمله های کوتاه و شیرین به زبون میاوردن اون چند روزی که خونه ی ما بودن تا مراسم سایه برگزار بشه بچه ها مدام به منو مادرم میچسبیدن و جدا نمی‌شدن بعد از چند روز دوباره مهرداد برگشت تهران. و بچه ها رو با خودش برد هروقت که مامان با بچه ها تصویری حرف میزد بعد از تماس کلی گریه میکرد و این بار بعد از شش ماه دیدنه دوباره شون و جدا شدنه ازشون کلافه تر شده بود هر چی سعی میکردیم سرگرمش کنیم نمیشد و مدام اشک می‌ریخت ،خدا رو شکر زمان به دنیا اومدنه بچه ی حسام نزدیک بود و ما امید داشتیم که مامان با دل بستنه به بچه ی حسام ِآرومتر بشه ،به مهرداد زنگ زدم و گفتم مهرداد خان با وجودی که سایه عاشقت بود و خانواده ی ما تو رو مثل پسر خودشون دوست داشتن تو در حقشون نامردی کردی بچه ها رو زود از مامان بابا جدا کردی و حالا با تماس های کوتاه و دیر به دیر عذابشون میدی؛مادر اون بچه ها چه بخوای چه نخوای تا آخر عمر خواهر جوونمرگه منه و پدر مادر من پدر بزرگ و مادر بزرگشونن ،نمی‌دونم چرا این کار رو می‌کنی مامان از روزی که رفتین همش ناراحت و بی‌قراره می‌تونستی یه مدت ‌بچه ها رو بزاری پیش این یکی مادر بزرگشون و بعد بیای ببریشون ،کارت اصلا درست نبود مهرداد گوش میداد و حرف نمی‌زد بعد از تموم شدنه حرفام گفت یاسی  به خدا منو شرایط خیلی سختی دارم ،تو از وضعیته من خبر نداری ،نمیتونم بچه هام رو از خودم دور کنم ،و طاقت ندارم نبینمشون ،مسایلی هست که نمیتونم بگم اما منم خانواده ی تو رو مثل خانواده ی خودم می‌دونم  من سعی میکنم بیشتر تماس بگیرم و بچه ها بیشتر با مامان صحبت کنن اما خودت میدونی راه دوره و کار ما سخت و شیفتی من نمی‌تونم مدام بچه ها رو بیارم و ببرم شرایط منم سخته. درک کن از مهرداد خیلی ناراحت بودم و هیچ جوره دلم با توجیهاتش آروم نمیشد ،چند وقت گذشت و بچه ی حسام به دنیا اومد یه دختر خیلی نازوخوشگل ،زن داداشم زن با فهم و شعوری بود و حواسش به مامان اینا بود چون خودش هم سرکار می‌رفت از حسام خواست خونه ای نزدیک خونه ی مامان اینا بگیرن که بعد از مرخصیه زایمان وقتی میره سرکار بچه رو پیش مامان بزاره و خیالش از بابت بچه راحت باشه ،حسام اسم دخترش رو به پیشنهاد خود حسام و خانمش سایه گذاشت تا یاد سایه همیشه برامون زنده باشه ،سایه دختر حسام مثل یه فرشته ی نجات بود از همون روزای اول به دنیا اومدنش زن داداشم هر روز میومد خونه ی مامان اینا و سایه رو میزاشت پیش مامان و مامان باهاش سرگرم بود مثل این بود که دوباره داره سایه رو بزرگ می‌کنه ،زندگی مون با غم رفتنه خواهرم و دوریه بچه ها و..‌‌در جریان بود خدا رو شکر حال روحیه مامان بابا بهتر شده بود حسام دقیقا تو همون خیابون مامان اینا خونه گرفته بود و سایه کوچولو هر روز چندین ساعت پیش مامان بود و شیرینیه بزرگ شدنش به مامان دلگرمی میداد ،اون سال تو آزمون استخدامی  همچنین کارشناسی ارشد دانشگاه شرکت کردم وتهران قبول شدم ،اما دلم نمی‌خواست از پیش مامان اینا برم از طرفی هم تو شهر خودم احساس امنیت بیشتری داشتم ،مامان بعد از شنیدنه خبر قبولیه من خوشحال شد و تشویقم کرد که حتما درسم رو ادامه بدم ،به مامان گفتم شهر غریبه مامان ولش کن سال دیگه شرکت میکنم و همینجا میرم ،ادامه میدم ،مامان گفت تا سال دیگه تو دو ترم خوندی مادر ،در ضمن گاهی سفر ونقل مکان خوبه واسه آدم خوش شانسی میاره درضمن اینکه استخدام شدی خیلی عالیه به نظرم برو و بعد از یه مدت که ارشدت هم گرفتی درخواست جابه جایی بده برگرد اینجا ،یکم دو دل بودم و برای رفتن تردید داشتم

#داستان -یاسمن #پارت -28🍃🌻 این قسمت‌های داستان غمگینه و باعثه ناراحتیه بعضی از دوستان میشه عذرخواهی میکنم اما این گذری از زندگیه دوست عزیزمان یاسمن هستش و نمیشد حذفش کرد،مثل همیشه صبوری کنید و  با ما همراه باشید. خانواده همه میدونستن که دیگه سایه از پیشمون می‌ره و همگی تو خودشون کوهی از غم‌و غصه بود ،مهرداد هر روز غمگین تر میشد و چون سعی داشت به سایه روحیه بده خودش بیشتر اذیت میشد اون روز سایه تو اتاق بود برایش ماهیچه پخته بودم و عصاره ش رو‌تو بشقاب ریختم و بردم تو اتاق یه قاشق به زور و التماس بهش دادم سایه با چشمای اشکی گفت یاسی میگم درساو پارسا به تو علاقه دارن و وابسته ن میگم من که مردم تو بچه هام رو نگه دار ،نزار زیر دست زن بابا بزرگ بشن ،اونا خیلی نازن،خیلی کوچولوعن،دست سایه رو بوسیدم و اشکش رو پاک کردم و گفتم آبجی قربونت برم تو خوب میشی و خودت جوجه هات رو بزرگ می‌کنی من مطمینم فقط باید به خودت امید بدی ،به خاطر درسا،به خاطر پارسا،به خاطر مهرداد این بیماری رو شکست بدی ،سایه چشمای بی فروغش رو سمتم چرخوند و گفت کار من تمومه یاسی من خودم میدونم فقط بچه هام یاسی ،بچه هام ،دیگه نتونستم تحمل کنم پارسا و درسا تازه راه افتاده بودن و دور و بر تخت میچرخیدن سایه رو بغل کردم و زدم زیر گریه ،و‌گفتم آبجی جونم دردونه ی من ،یکی یه دونه خواهرم خدا نکنه تو از پیشم بری خدا نکنه تو پیش ما نباشی خدا خودش به پاکیه این بچه ها معجزه کنه خوب بشی و مثل همیشه دلخوشی و پشتم باشی ،هردو تو بغل هم یه دل سیر گریه کردیم ،چند روزی گذشت حال سایه هر روز بدتر میشد تا اینکه یک شب تو بغله مهرداد در حالی که سرش روی سینه ی مهرداد بودومهرداد نوازشش میکرد برای همیشه چشماش رو بست در حالی که از گوشه ی چشماش اشک می‌ریخت و صورتش نمدار بود ،در عین بهت و ناباوریه ما خواهر جوون و خوشگلم رو از دست دادیم و جز خاطراتی تلخ و شیرین چیز دیگه ای برامون نذاشت ،خانواده ی مهرداد برای مراسم اومدن شهرمون اونا هم خیلی ناراحت بودن و گریه میکردن اما مادر مهرداد اصلا  با من نه حرف میزد و نه بهم نگاه میکرد این میون دیدنه بچه های سایه که لباس سیاه به تنشون کرده بودن و هی به منو مامان میچسبیدن و مامانشون رو صدا میکردن دل همه رو بیشتر آتیش میزد،چند وقت از مرگ تلخه سایه گذشت بچه ها پیش مامان اینا بودن و شب مهرداد میبردشون خونه اما واقعا شرایطه سختی بود من برای کمک به مامان واسه نگهداریه بچه ها میرفتم خونه شون اما شبهایی که مهرداد شیفت نبود و خونه بود بچه ها رو با خودش میبرد و تنها نگه می‌داشت گویا کنار بچه هاش  میخواست بوی سایه رو استشمام کنه چون مامان ازش میخواست که پیش ما شب بمون همینجا ،قبول نمی‌کرد ،چند وقتی گذشت شش ماه از رفتنه سایه گذشته بود که یه روز مهرداد اومد خونه ی مامان اینا و گفت مامان من انتقالی گرفتمو می‌خوام برم تهران بچه ها رو هم خودم تا عمر دارم پدرشونم و مادرم هم ازشون نگهداری می‌کنه ،بعد با بغض بابته نگهداریه درسا و پارسا تو این چند وقت از مامان تشکر کرد و حلالیت گرفت  ،باورمون نمیشد غم از دست دادنه سایه هنوز خیلی بزرگ بود و داغش هنوز روی دلمون سنگینی می‌کرد و‌وجودمون رو میسوزوند و حالا رفتنه درسا و پارسا و دوریه از اونا این غم‌رو سنگین تر میکرد و تحملش برامون سخت تر میشد مامان با غصه گفت مهرداد جان این بچه ها هنوز خیلی کوچیکن،میخوای تو برو به کار و زندگیت تو تهران برس این بچه ها پیش من بمونن یکم بزرگتر شدن خواستی سر و سامون بگیری ،ازدواج کنی بیا و بچه هات رو ببر ،هر ماه بیا بهشون سر بزن ،اصلا من خودم هر ماه یک بار میارمشون تهران تا باباشون رو ببینن ، این طفلی ها هنوز سه سالشون هم نشده مامان با بغض و التماسی که صداش رو به لرزه انداخته بود بامهرداد صحبت میکرد  مهرداد سرش پایین بود و اشک می‌ریخت و چیزی نمی‌گفت ،بعد از اینکه حرف مامان تموم شد آروم گفت مامان تحمل این شهر و اون خونه و …بعد از سایه برام خیلی سخته ،از طرفی این بچه ها مدام این خونه واون خونه هستن این رفتن برای همه ی ما بهتره ،هم من هم بچه ها هم شما ،درسا و پارسا به شما شدیداً وابسته هستند و این وابستگی هر روز بیشتر میشه و بزرگتر بشن دیگه نمیتونم ازتون جداشون کنم ،میدونم خیلی بهتر از منو مادرم ازشون مراقبت می‌کنیداما این تصمیم هم به بچه ها کمک میکنه هم باعث میشه شمابتونید باغم رفتنه سایه کنار بیایین ،این وسط اشک وهق هقه مردونه ی بابا و گریه های منو مامان جو رو سنگین ترکرده بود،مهرداد حرفاش رو زد و بچه ها روکه  آماده بودن بغل کردوباهمه خداحافظی کرد و رفت ،همون شب کامیونی جهیزیه ی سایه روبسته بندی شده ومرتب آورد جلوی خونه ی مامان اینا و  مهرداد هم شبونه بابچه ها ازشهر ما رفت ،خونشون روفروخته بود و وسایل روبرگردونده بود و طلاها و لباسها و …سایه روتویه جعبه ی جدا گذاشته بودهمراهه یه نامه

#داستان -یاسمن #پارت -27🍃🌻 مال سایه و مهرداد رو توی سینی گذاشتم و بردم سمت اتاقشون سایه بیدار شده بود و سرشو روی پای مهرداد گذاشته بود مهرداد موهاش رو نوازش میکرد و روی سرش رو می‌بوسید با دیدنه این صحنه آروم برگشتم سمت آشپزخونه و صبحانه رو گذاشتم روی میز و واسه خودم چای ریختم صدای گریه ی درسا. باعث شد پارسا هم بیدار بشه و گریه کنه مهرداد در حالی که بچه ها رو تو بغل گرفته بود از اتاق اومد بیرون و گفت یاسی جان صبحانه ی سایه رو می‌بری تو اتاق گفتم صبحانه حاضره بچه ها رو بده من برین باهم صبحانه بخورین ،درسا و پارسا رو از بغل مهرداد گرفتم و سینیه روی میز رو به مهرداد نشون دادم و گفتم این صبحانه تون حاضره مهرداد لبخندی زد و سینی رو برداشت و رفت تو اتاق و در رو بست با بچه ها مشغول بازی شدم و برای جفتشون شیر آماده کردم و دادم خوردن بچه ها چهار دست و پا راه میرفتن و ماما ماما میگفتن تنها نور امید و انگیزه ی سایه همین دو تا کوچولو بود که حالا دیگه بخشی از وجود منم شده بودن بعد از یک ساعت سایه آماده ی بیرون رفتن شد و منم بچه ها رو آماده کردم و باهم سوار ماشین شدیم ،و همراه مهرداد رفتیم دور شهر و بعد هم تفریحگاه البته سایه از ماشین پیاده نشد ومهرداد چند تا بستنی خرید و آوردتو ماشین و باهم خوردیم سایه تمایلی به خوردن نداشت منو بچه هاعقب نشسته بودیم سایه رو به مهرداد گفت مهردادمن قراره بمیرم نه ؟وضعیته بیماریم بیشتر از اون چیزیه که بهم گفتین مگه نه ؟مادرت می‌گفت سرطان دارم وقابل درمان نیست مگر اینکه خدا بهم رحم کنه مهرداد با ناراحتی گفت همچین چیزی نیست مادرم چیزی ازپزشکی نمیدونه که ،یه چیزی شنیده و به زبون آورده توبایدحرف یه زن رو که چیزی در مورددردودرمان نمیدونه روقبول کنی یا منی که این همه سال درس خواندم یاپزشک خودت که تخصص داره تو این زمینه ،توبه راحتی درمان میشی اگرخودت کمک کنی و بزاری پزشکا کارخودشون روبکنن،سایه اشک می‌ریخت،ازدست مادرمهرداد عصبانی بودم اینکه چقدر بی ملاحظه با سایه حرف زده بود،برگشتیم خونه و منم بعد از خوابوندنه بچه ها رفتم خونه ی خودم ،طاقت نداشتم بایدحرفی به مادر مهرداد میزدم بهش زنگ زدم و گفتم حاج خانم ازشمابعید بودکه بخوایین با عروستون اینطور رفتار کنید،سایه مریضه ونیاز به روحیه داره ماخودمون می‌تونستیم درموردبیماریش بهش بگیم اما نگفتیم که کم نیاره شما راحت در مورد سرطان ومرگ و ...باهاش حرف زدین واقعا نمی‌دونم منظورتون ازاین کار چی بوداما کار درستی نکردین ،مادر مهرداد گفت من منظوری نداشتم فکر میکردم سایه می‌دونه اونم مثل دختر خودمه انشالله خوب بشه ،تلفن روقطع کردم ناراحت بودم دلم به حاله سایه می‌سوخت،چندروز گذشت مهرداد تونست سایه روقانع کنه که شیمی درمانی جزعی ازرونددرمانشه و باید انجام بده ،مدام سایه رونوازش میکرد و قربون صدقه ش می‌رفت سایه در طول دوره ی شیمی درمانی ضعیف تر شده بود وبداخلاقی میکرد نه حوصله ی بچه ها رو داشت ونه حوصله ی کسی دیگه رو ،بامن هم مدام دعوا میکردوغرمیزد غذا نمی‌خوردومیلی به چیزی نداشت ،لاغرتر شده بود،موهای سرش کم شده بود و این ها عصبی ترش میکرد ،وقتی کاری میخواست واسه بچه هایش بکنه ونمی‌توانست ومن کمکش میکردم با گریه می‌گفت نمی‌خوام کمکم کنی برو بیرون ازاتاق ،اینا بچه های منن،خودم کارهاشون رومیکنم در حالی که میدونست توانش رونداره ،من بغلش میکردم وقربونش صدقه ش میرفتم و میگفتم الهی یاسی قربونت بره معلومه بچه های خودتن،معلومه تو مامانشونی،من فقط کمک میکنم تا تو بهتربشی بعد خودت همه ی کارهاشون رومی‌کنی ،اصلا این بچه ها رو ببین چجوری به تومیگن مامان وبرای تو‌ذوق میکنن ،فکر کن من پرستار بچه هام وقتی اینارومیگفتم آروم میشد وتو بغلم گریه میکرد،اون روز پیش بچه ها بودم مهردادسایه روبرای شیمی درمانی برده بودبیمارستان وقتی که برگشتن سایه بی‌حال وبی رمق تو‌بغل مهرداد بود،مهردادآروم سایه روروی تختخواب گذاشت وکنارش نشست دست سایه تو دستش بودوهی نوازشش میکرد و آروم باهاش حرف میزد هرازگاهی صورتش رونزدیک میکردومیبوسیدش ،سرش رو نوازش میکرد سایه بی رمق ،نحیف رنگ‌پریده باموهای نازک شده و ریخته نگاش میکرد و اشک می‌ریخت ،مهرداد آمپولی بهش تزریق کردوسایه کم کم خوابش برد ،مهرداد باحال و روزی پریشون و خسته وصورتی گرفته از اتاق اومد بیرون ،بچه هاخواب بودن یه چای برای مهرداد ریختم وبردم براش و گفتم شام میخوری ؟مهردادبااشاره به سر گفت نه میل ندارم ،یاسی امروز دکتر سایه گفت که دیگه کاری نمیشه براش کردوبیماری وسعت پیداکرده و شیمی درمانی فقط ضعیف ترش می‌کنه و جواب نمیده ،مهرداد صدای مردونه ش با بغض کلفت تر شدواشک همراه ناله های ضعیفی که جلوش روبادستش گرفته بود از چشماش سرازیر شد،سایه خواهر نازنینم روزهای آخر زندگیش روسپری میکرد و جلوی چشمای ما داشت از بین می‌رفت و ما کاری جز اشک و غصه خوردن نداشتیم