uz
Feedback
🌿حس و حال خوب 🌿

🌿حس و حال خوب 🌿

Kanalga Telegram’da o‘tish

🍃 پروردگارا دیده ای حقیقت بین عطا کن👁️🤲

Ko'proq ko'rsatish
550
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kunlar
-830 kunlar
Postlar arxiv
موفقیت واقعی یعنی چه

وقتی توجه از گذشته و آینده انصراف میدهد دیده می‌شود که منظره کفایت میکند 🙏🙏 باد غیرت همه جز غیر تو برد

«بازار فلسفه» جایی که فلسفه دیگر راهِ زیستن نیست، بلکه کالا شده است. ۳۶ ليكن از ميان جمله‌ی آن كسان كه بشر را گزندی رسانده‌اند، حقا كه بدترين‌ها آنانند كه تعليم فلسفه به سوداى سيم و زر دهند، گويى فلسفه همچون صناعت است، و سپس زيستنى نه همسو با آموزه‌هاى خويش پيشه كنند. از آن روى كه خود نمونه‌ی آشكار همان نقص‌هايند كه بر ديگران از بابتشان ملامت روا دارند، بيهودگی آموزه‌هاى خويش نيك آشكار مى‌سازند. ٣٧ چنين آموزگارى همان‌مايه به كار آيدم كه سكاندارِ دريازده در وقتِ طوفان. آنكَاه كه موجها شتابان به پيش آيد و دستى بايد كه سكان را بگيرد تا با خود دريا دست و پنجه نرم كند، تا بادبان را در باد تند جمع كند، سكاندارٍ دستپاچه‌ی دچار غثيان به چه كار آيد؟ و طوفان‌هايى كه از همه‌سو بر زندگی تازند بسى سخت‌تر از آن طوفان‌هاست كه بر كشتى كوبد. مرا حاجت سخنور نيست؛ سكاندار مى‌طلبم! ٣٨ تمامي آنچه اينان مى‌گويند و جمله‌ی سخن‌هاى ممتازشان در پیشكَاه انبوه شنوندكان از آنِ دیگری‌ست: كلام افلاطون يا زنون يا خروسيپوس يا پوسيدينيوس و بسى ديگر از نامداران فلسفه. چكَونه اثبات مى‌توانند كرد كه اين انديشه‌ها از خود آنان است؟ مى‌گويمت: بايد كه به موعظه‌هاى خويش عمل كنند. مکتوبات رواقی گزیده‌ی نامه‌های سنکا امین مدی این سه بند، یکی از صریح‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین نقدهای Lucius Annaeus Seneca به «بازار فلسفه» است؛ جایی که فلسفه دیگر راهِ زیستن نیست، بلکه کالا شده است. ❶ فلسفه وقتی به «سودا» آلوده می‌شود سنکا می‌گوید بدترین کسانی که به بشر آسیب زده‌اند، نه جاهلان، بلکه فروشندگانِ فلسفه‌اند. اینجا یک تمایز ظریف هست: فیلسوف واقعی → در پی حقیقت معلمِ مزدبگیرِ فلسفه → در پی مخاطب، شهرت، پول مشکل فقط پول گرفتن نیست؛ مشکل این است که فلسفه را به صناعت (حرفه‌ی نمایشی) تقلیل می‌دهند. یعنی: فلسفه دیگر «راهِ نجات» نیست، بلکه «وسیله‌ی امرار معاش» است. و همین‌جا سقوط آغاز می‌شود. ⸻ ❷ تناقضِ زیستن: جایی که فلسفه رسوا می‌شود سنکا معیار را دوباره روشن می‌کند: کسی که خلافِ گفته‌هایش زندگی می‌کند، خودش بهترین دلیلِ بیهودگیِ سخنانش است. این یک حمله‌ی شخصی نیست؛ یک اصل است: فلسفه اگر در زیستِ فیلسوف دیده نشود، خودبه‌خود ابطال می‌شود. یعنی حقیقت، نیاز به استدلال ندارد؛ با زندگیِ گوینده اثبات یا رد می‌شود. ⸻ ❸ تمثیلِ درخشان: سکان‌دارِ دریا‌زده در اینجا سنکا یک تصویر می‌سازد که تقریباً فراموش‌نشدنی است: زندگی = طوفان انسان = کشتی فلسفه = سکان معلم فلسفه = سکان‌دار حالا سؤال: اگر سکان‌دار خودش دریازده، هراسان و ناتوان باشد، چه امیدی به نجات کشتی هست؟ این تصویر، تمام فلسفه‌های نمایشی را نابود می‌کند. چون نشان می‌دهد: در لحظه‌ی بحران، دانشِ زبانی هیچ ارزشی ندارد؛ فقط «مهارتِ زیستن» مهم است. ⸻ ❹ بازگشت به مسئله‌ی مالکیت اندیشه در بند ۳۸، سنکا دوباره همان نکته را تیزتر می‌کند: نام می‌برد از Plato، Zeno of Citium، Chrysippus، Posidonius اما هدفش این نیست که این‌ها را نقد کند؛ بلکه می‌خواهد بگوید: این سخنوران، زندگیِ خودشان را نمی‌گویند، بلکه زندگیِ دیگران را نقل می‌کنند. و پاسخ سنکا روشن است: «اثباتِ مالکیت اندیشه فقط یک راه دارد: عمل کردن به آن

«بازار فلسفه» جایی که فلسفه دیگر راهِ زیستن نیست، بلکه کالا شده است. ۳۶ ليكن از ميان جمله‌ی آن كسان كه بشر را گزندی رسانده‌اند، حقا كه بدترين‌ها آنانند كه تعليم فلسفه به سوداى سيم و زر دهند، گويى فلسفه همچون صناعت است، و سپس زيستنى نه همسو با آموزه‌هاى خويش پيشه كنند. از آن روى كه خود نمونه‌ی آشكار همان نقص‌هايند كه بر ديگران از بابتشان ملامت روا دارند، بيهودگی آموزه‌هاى خويش نيك آشكار مى‌سازند. ٣٧ چنين آموزگارى همان‌مايه به كار آيدم كه سكاندارِ دريازده در وقتِ طوفان. آنكَاه كه موجها شتابان به پيش آيد و دستى بايد كه سكان را بگيرد تا با خود دريا دست و پنجه نرم كند، تا بادبان را در باد تند جمع كند، سكاندارٍ دستپاچه‌ی دچار غثيان به چه كار آيد؟ و طوفان‌هايى كه از همه‌سو بر زندگی تازند بسى سخت‌تر از آن طوفان‌هاست كه بر كشتى كوبد. مرا حاجت سخنور نيست؛ سكاندار مى‌طلبم! ٣٨ تمامي آنچه اينان مى‌گويند و جمله‌ی سخن‌هاى ممتازشان در پیشكَاه انبوه شنوندكان از آنِ دیگری‌ست: كلام افلاطون يا زنون يا خروسيپوس يا پوسيدينيوس و بسى ديگر از نامداران فلسفه. چكَونه اثبات مى‌توانند كرد كه اين انديشه‌ها از خود آنان است؟ مى‌گويمت: بايد كه به موعظه‌هاى خويش عمل كنند. مکتوبات رواقی گزیده‌ی نامه‌های سنکا امین مدی این سه بند، یکی از صریح‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین نقدهای Lucius Annaeus Seneca به «بازار فلسفه» است؛ جایی که فلسفه دیگر راهِ زیستن نیست، بلکه کالا شده است. ❶ فلسفه وقتی به «سودا» آلوده می‌شود سنکا می‌گوید بدترین کسانی که به بشر آسیب زده‌اند، نه جاهلان، بلکه فروشندگانِ فلسفه‌اند. اینجا یک تمایز ظریف هست: فیلسوف واقعی → در پی حقیقت معلمِ مزدبگیرِ فلسفه → در پی مخاطب، شهرت، پول مشکل فقط پول گرفتن نیست؛ مشکل این است که فلسفه را به صناعت (حرفه‌ی نمایشی) تقلیل می‌دهند. یعنی: فلسفه دیگر «راهِ نجات» نیست، بلکه «وسیله‌ی امرار معاش» است. و همین‌جا سقوط آغاز می‌شود. ⸻ ❷ تناقضِ زیستن: جایی که فلسفه رسوا می‌شود سنکا معیار را دوباره روشن می‌کند: کسی که خلافِ گفته‌هایش زندگی می‌کند، خودش بهترین دلیلِ بیهودگیِ سخنانش است. این یک حمله‌ی شخصی نیست؛ یک اصل است: فلسفه اگر در زیستِ فیلسوف دیده نشود، خودبه‌خود ابطال می‌شود. یعنی حقیقت، نیاز به استدلال ندارد؛ با زندگیِ گوینده اثبات یا رد می‌شود. ⸻ ❸ تمثیلِ درخشان: سکان‌دارِ دریا‌زده در اینجا سنکا یک تصویر می‌سازد که تقریباً فراموش‌نشدنی است: زندگی = طوفان انسان = کشتی فلسفه = سکان معلم فلسفه = سکان‌دار حالا سؤال: اگر سکان‌دار خودش دریازده، هراسان و ناتوان باشد، چه امیدی به نجات کشتی هست؟ این تصویر، تمام فلسفه‌های نمایشی را نابود می‌کند. چون نشان می‌دهد: در لحظه‌ی بحران، دانشِ زبانی هیچ ارزشی ندارد؛ فقط «مهارتِ زیستن» مهم است. ⸻ ❹ بازگشت به مسئله‌ی مالکیت اندیشه در بند ۳۸، سنکا دوباره همان نکته را تیزتر می‌کند: نام می‌برد از Plato، Zeno of Citium، Chrysippus، Posidonius اما هدفش این نیست که این‌ها را نقد کند؛ بلکه می‌خواهد بگوید: این سخنوران، زندگیِ خودشان را نمی‌گویند، بلکه زندگیِ دیگران را نقل می‌کنند. و پاسخ سنکا روشن است: «اثباتِ مالکیت اندیشه فقط یک راه دارد: عمل کردن به آن

انسان موجودی است که دائم تحت هیپنوتیزم است… شما چه قبول داشته باشی و چه نداشته باشی، چه بخواهی چه نخواهی هر لحظه تمرکزت روی ی
انسان موجودی است که دائم تحت هیپنوتیزم است… شما چه قبول داشته باشی و چه نداشته باشی، چه بخواهی چه نخواهی هر لحظه تمرکزت روی یک چیزی در حال متمرکز شدن است و همین تمرکز هر لحظه از یکسری چیزهای دیگر برداشته میشود… شما هر لحظه در تونلهای واقعیت مختلف خود را حرکت میدهی و فرکانسهای مختلف را مثل یک تلویزیون به نمایش میگذاری، و همین بازی جابجایی تمرکز و حذف یکسری داده های دیگر است که تمام زندگی تو را به شکلی که تصورش را هم نمیکنی دارد خلق میکند…

آیا رقابت در امور معنوی و مادی برای پیشرفت لازم است؟ در زمینه اخلاق و معنویت واقعیت نشـان مـی دهـد رقابت موجب پیشرفت نبوده است و نه عقل و منطق این را تأیید می کند. اگر رقابت موجب پیشرفت اخلاق میشد با این همه رقابتی که وجـود دارد انسان باید حالا از آنسوی بهشت هم گذشته باشد، نه اینکه در این جهنم اخلاقی دست و پا بزند. منطقاً هم رقابت موجب پیشرفت اخلاق و معنویت نمی شود. اصلاً رقابت در زمینه معنویت چه مفهومی دارد؟ سعی نکنیم یک مفهوم لفظی برایش بتراشیم، واقعاً چـه مفهومی دارد؟ فرضاً شما آدم شجاع، خوش خلق، مهربان و متواضـعی هستید. اینهـا معنویت شما را تشکیل می دهد. و من میخواهم در زمینه این صفات با شما رقابت کنم و از شما پیش بیفتم. با یک فرض خوشبینانه هم گیـریم که استعداد این صفات بطور بالقوه و فطرتـاً در مـن هـسـت. حـالا شـما بگویید باید چه کـنـم تـا ایـن صـفات در مـن رشـد کند و بهتر از شـما بشود؟ اگر این صفات واقعـاً جـزء خميرمايـه مـعنـوی مـن هست، چه بخواهم و چه نخواهم خودبخود رشد می کنند؛ رشد آنها بدست و اراده و آگاهی من نیست؛ فقط باید برای رشدشان مانعی ایجاد نشود. و اگر استعداد این صفات بطور ذاتی در من نیست، چه چیزم را می خواهم از شما بهتر کنم و نسبت به شما پیشرفت دهم؟ اصولاً معنویـت بـه معنای واقعی آن دارای کمیت نیست تـا بتـوان بـه بیشتر و کمتر آن اندیشید. عشق، محبت، شجاعت یا تواضع حالتی است توصیف ناپذیر در شما که من از ماهیت و کیفیت آن بی خبرم و آنرا نمی شناسم. در اینصورت چگونه میتوانم در زمینه یک کیفیت ناشناخته با شما رقابت کنم؟ البته به یک معنا حرف شما صحیح است. از آنجـا کـه مـا نمایشـات معنویت را عبارت از خـود معنویت می دانیم، تصـور پیشرفت آنهـم برایمان ممکن است. من می توانم سعی کنم نمایش سخاوت، شجاعت، تواضع و هر صفت دیگر را بهتر از شما بدهم. معنویت اجتماعـات هـم فعلاً چیزی جز همین وانمودها و نمایشات نیست. رقابت در امور مادی هم موجب پیشرفت نمی شود. بزودی روشـن خواهیم کرد که صدها عامل ترمزکننده ناشی از رابطه رقابتی در ما بوجود می آید که جلو استعدادهایمان را یا اصولاً سد می کند یا آنها را به بیراهه می کشاند و هدر میدهد. مثلاً زندگی "نمایشی“، انواع تضـاد بیزاری از واقعیات و سیر در دنیای اوهام خودساخته، انواع ترس ها و بسیاری مسایل دیگر موجب رکود و عدم تحرک انسان می شود. اگر این موانع درونی وجود نداشت شاید انسان هزارها سال زودتـر بـه ایـن چیزهایی می رسید که شما آنها را مظاهر پیشرفت می دانید. و چنـان پیشرفتی دارای یک کیفیت سازنده بود، نه چنین مخرب که فعلا هست و در هر حال این سؤال وجود دارد که با همه پیشرفت هایی که نتیجه رقابت بوده است آیا انسان واقعاً هم خوشبخت شده است؟ محمد جعفر مصفا تفکر زائد ص 23 و 24 و 25

اگر گُل، #بی زحمتِ خار بودی، همه بلبلان #دعوی عاشقی کردندی! اما با وجود خار، از #صد هزار بلبل، یکی #دعوی عشق گُل نکند. #عین القضات همدانی

من از پشت شب‌های بی‌خاطره من از پشت زندان غم آمدم من از آرزوهای دور و دراز من از خواب چشمان نم آمدم 👤افشین یداللهی Artikal @Kafiha

“دشوارترین زندان، زندانی است که خودمان برای خود ساخته‌ایم.” 📚 شرح آموزه‌های گورجیف
“دشوارترین زندان، زندانی است که خودمان برای خود ساخته‌ایم.” 📚 شرح آموزه‌های گورجیف

نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است که «از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید» هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید #حافظ

عشق شکافی در خودمحوری ماست لحظه‌ای که جهان را نه از مرکزِ خود بلکه از چشمِ دیگری می‌بینیم عشق تمرینِ خروج از خود است آلن بدیو
عشق شکافی در خودمحوری ماست لحظه‌ای که جهان را نه از مرکزِ خود بلکه از چشمِ دیگری می‌بینیم عشق تمرینِ خروج از خود است آلن بدیو

از نگاه ابن عربی هدف انسان این نیست که فقط اسماء الهی را بشناسد، بلکه باید مظهر اسماء الهی شود. او انسان کامل را «آینهٔ حق» می‌داند؛ یعنی هرچه آینه صاف‌تر شود، صفات الهی بیشتر در او جلوه می‌کنند. جاری کردن اسماء جمالی اسماء جمالی را با محبت و نرمی در زندگی متجلی می‌کنیم: الرحمان، الرحیم → مهربانی با خود و دیگران الغفور → بخشیدن خطاهای دیگران الکریم → سخاوت در مال، وقت و توجه اللطیف → ظرافت در گفتار و رفتار الودود → دوست داشتن بدون توقع ابن عربی می‌گوید هرگاه با مخلوقات با رحمت رفتار می‌کنی، در حقیقت محل ظهور رحمت الهی شده‌ای. جاری کردن اسماء جلالی اسماء جلالی به معنای خشم و تندی بی‌حساب نیستند؛ بلکه ظهور نظم، قدرت و حقیقت‌اند: القهار → غلبه بر نفس و عادت‌های زیان‌آور الجبار → استواری در برابر باطل الحکم → عدالت در قضاوت العزیز → حفظ عزت نفس المانع → «نه» گفتن به آنچه رشد را متوقف می‌کند از نگاه ابن عربی، خطر بزرگ این است که انسان بخواهد اسماء جلالی را بر دیگران اعمال کند اما بر نفس خود نه. ابتدا جلال باید متوجه نفس باشد، نه مردم. تعادل جمال و جلال عارف کامل نه فقط مهربان است و نه فقط قاطع. جمال بدون جلال → سستی و بی‌مرزی جلال بدون جمال → خشونت و سختی کمال → جمع میان هر دو مثلاً: با فرزندت مهربان باشی (جمال) اما حد و مرز روشن هم داشته باشی (جلال) یا: خودت را ببخشی (جمال) اما از مسئولیت اشتباهت فرار نکنی (جلال) تمرین عملی ابن عربی ابن عربی توصیه می‌کند در هر رویداد از خود بپرسی: «اکنون کدام اسم الهی می‌خواهد از طریق من ظاهر شود؟» گاهی پاسخ رحمت است، گاهی صبر، گاهی عدالت، و گاهی قاطعیت. در این نگاه، زندگی روزمره میدان ظهور اسماء الهی است و سلوک معنوی یعنی آگاهانه تبدیل شدن به آینه‌ای که هر لحظه مناسب‌ترین اسم الهی را منعکس می‌کند

ترتیب ظهور و بروز اسماء جلالی 👤 استاد دینانی

U R The Universe.mp3162.63 MB

1_5111820481711833304.mp33.58 MB

ذهن دنبال راه ‌حل می‌گردد اما دل دنبال همراه است همراهی گاهی از هر درمانی عمیق ‌تر است

انگار جان او می‌ خواهد در آغوش فهمیده شدن آرام بگیرد

در نگاه عرفانی رنج فقط یک مشکل بیرونی نیست که برطرف شود بلکه رنج یک حالت وجودی است که انسان را به خودش نزدیک ‌تر می‌کند وقتی کسی از دردش حرف می ‌زند در حقیقت روح او دارد درخواست دیده شدن می‌کند نه فقط اصلاح شدن