uz
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

Yopiq kanal

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali مائده فلاح "نیل و قلبش" analitikasi

مائده فلاح "نیل و قلبش" Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 33 170 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 874-o'rinni va Eron mintaqasida 10 273-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 33 170 obunachiga ega bo‘ldi.

22 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 337 ga, so‘nggi 24 soatda esa -14 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 7.01% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 12.23% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 328 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 4 062 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 23 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

33 170
Obunachilar
-1424 soatlar
+237 kunlar
+33730 kunlar
Postlar arxiv
sticker.webp0.50 KB

Repost from N/a
من یه زنِ مطلقهِ بدنام بودم. پس توقع یه قصهِ ساده از یه دخترِ شیطون و یه پسر مغرور نداشته باشید. من اغوا خسروی ام؛ملقب به کلئوپاترا. یه خواننده،رقاص و سوپرمدل معروف و گرونم که برندهای مختلف برای کار کردن باهاش سرو دست می شکنن. اما یه پسر هفت ساله دارم که هیچکس ازش خبر نداره. مردهای زیادی برای یک لحظه با من بودن،حاضرن هر کاری بکنن. اما من بعد از طلاقم،از همه مردا بیزار بودم و به هیچ مردی اجازه نمی دادم وارد خلوتم بشه. همه اغوای دلبری هام می شدن،اما من اون هارو تشنه رها می کردم. هیچ مردی نمی تونست توجهم رو جلب کنه تا وقتی اون مرد تو اون،اومد! یه مردِ قدرتمند،کاریزماتیک،محترم و مرموز! سیّد امیرنظامِ سلیم،نور چشمی خاندان پر قدرت و ثروتمند سلیم ها بود‌. مردی بااقتدار و محترم که بلد بود نازِ زن رو گرون بخره. و اینجا قصه مردی که با یه نگاه از راه به در بشه و دختری که راحت خام بشه نیست. اینجا قصه ممنوعه هاست. زنی مطلقه و دلبر و مردی قدرتمند و معتقد! https://t.me/+-g9b9UDdQ_ljNTA0 اگه دنبال یه قصهِ جدید و قوی می گردید که عاشقانه هاش نفستونو حبس کنه و ارزشِ زن حفظ بشه،این قصه برای شماست.😎🙂

Repost from N/a
#پارت۱۷۰ _ دختر کوچولو، یقه‌ی لباستو ببند! خونه پُره نامحرمه! «دختر کوچولو» تکه‌کلامش بود. این‌بار مثل همیشه ذوق نکردم. تُخس گفتم: _ برام مهم نیست کی سر و سینه‌ و پاهامو می‌بینه. و عمدا پایم را انداختم روی آن یکی پا که دامن کمی بالا برود. می‌خواستم حرصش دربیاید و کار دیشبش را تلافی کرده باشم! دیشب #عاشق_سینه‌چاکش را به بیمارستان رسانده بود. چندین ساعت پیش دختری مانده بود که همه می‌دانستند از نوجوانی عاشق و دل بسته‌ی او بوده و چند ماه پیش، از مجلس عروسی‌اش به خاطر او فرار کرده! بعد جنابِ خان‌زاده انتظار داشت هرچه می‌گوید، من بگویم "چشم"؟؟ سعی کرد عصبانیت خود را کنترل کند. سرش را به گوشم نزدیک کرد و لب زد: _ برای منی که شوهرتم مهمه! ‌به خاطر من رعایت کن شاپرک! _ مگه تو به خاطر منی که زنتم دیشب به حرفم گوش کردی؟ دستش را بند دامنم کرد و کشیدش پایین‌تر: _ شالتم افتاد کلا. خواهش می‌کنم بذار سرت. _ نمی‌ذارم. _ لج نکن! الان وقت لج‌بازی نیست. اون روی منو بالا نیار! _ بالا بیاد چی می‌شه؟ با چنان اخمی نگاهم کرد که یک لحظه دلم ریخت… بانو امشب میهانی داده بود و اقوام دور و نزدیک، در سالن مجلل خانه، نشسته بودند. همه زیر چشمی به ما نگاه می‌کردند. پچ‌پچ هم داشتند. می‌دانستم عاشق این‌ هستند که آتو داشته باشند و کل فامیل را خبر کنند! _ چرا دیشب دل به دلِ مانلی دادی؟ تو شوهر منی یا اون؟؟ چرا تو باهاش رفتی بیمارستان؟ _ حالش بد بود. خودت دیدی! خدا رو خوش می‌اومد ولش کنم؟ اون دختر بدی‌ای به تو نکرده. _ دختری که با برادرشوهرم نامزد بوده و عروسی‌شو به خاطر شوهرم بهم زده، بدی نکرده؟؟؟ دختری که به شوهرم نظر داره، دیگه چه بدی‌ای باید بکنه؟؟ اخم کرد و آهسته و پرغضب اسمم را صدا زد: _ شاپرک جان! _ چیه خب؟ دروغ می‌گم؟؟ مانلی از بچگی تو رو دوس داشت. اون همه آبروریزی راه انداخت به خاطر تو. الان که ما ازدواج کردیمم چشمش دنبال توئه! اصلا چرا تو این خونه‌ست؟ _ شالتو بذار سرت، بریم بالا صحبت کنیم. _ نمی‌ذارم! دیدم که مانلی با سینی چای نزدیک می‌شود. چشمش به ما بود. دیشب مریض بود، امروز سالم شده بود! من که می دانم دردش فقط و فقط نزدیکی به برسام بود. فقط نمی‌توانستم اثباتش کنم! برسام آرام دستش را روی دستم گذاشت و با اخم لب زد: _ دارم صبوری می‌کنم شاپرک. عاشقتم و اینو خودت خوب می دونی. پس این رفتارای بچگانه رو‌ تموم کن! _ تموم نکنم چی می‌شه؟؟ بازم با مانلی می‌ری بیرون؟؟ دفعه‌ی دیگه شبم پیش هم می‌مونید؟ ضربان قلبم از حرص تند می‌کوبید. رگ کنار شقیقه‌ی برسام هم برآمده شده بود. کم‌کم حواس بقیه به ما کشیده شد. بانو تک سرفه‌ای کرد و به شالم اشاره کرد. توجه نکردم. عروس ناخلف خانواده بودم! شبیه هیچ‌کدامشان نبودم! همین‌که مانلی با عشوه سینی را مقابل امیرپارسا گرفت، پرسیدم: _ امروز حالت خوب شده؟ دیگه نیاز نیست نقش بازی کنی برای چسبوندن خودت به برسام! سالن یک‌دفعه غرق سکوت شد. رنگ مانلی پرید. با چشم‌هایی گرد لب گزید و صاف ایستاد. برسام به ته‌ریشش دست کشید. نگاه همه روی ما بود. یک‌دفعه با دست، زیر سینی پر از چای زدم، فنجان‌ها واژگون شدند و جیغ مانلی به هوا رفت. برسام دستم را کشید: _ بیا بریم بالا! - نمی‌آم! دیگه نمی‌آم! آبروریزی شده بود و برای این خاندان، هیچ چیز به اندازه‌ی آبرو مهم نبود! بین میهمان‌ها همهمه افتاد. بانو از حرص قرمز شده بود. برسام هم همین‌طور. هیچ‌وقت تا این اندازه خشمگین ندیده بودمش. مچ دستم را گرفت و محکم کشید سمت خروجی. _ باید تکلیفمو با تو و خیره‌سری‌هات روشن کنم شاپرک! https://t.me/+YmA-LVWkmvZjMmFk https://t.me/+YmA-LVWkmvZjMmFk برسام هامون، یه هفت‌خطِ خفن! یه مرد #غیرتی و عاشق و جذاب که بعد از سی سال تنهایی و ماموریت‌های مخفی تو مافیا، حالا گرفتارِ دختری شده که با همون قدوقواره‌ی ریزه‌ش، حسابی آتیش می‌سوزونه و دل می‌بره‼️ دختر نقاشی که بعداز ورودش به زندگیِ برسام بداخلاق و فراری از زن‌ها، همه‌چیزو تو ‌اون خونه عوض می‌کنه...‼️ حالا شبایی که برسام از جلسات مخفیانه‌ش میاد خونه، دلش پیش یه نفره! یه دختر کوچولوی زبون‌دراز...‼️ دختری که خودشو هم تو دلِ برسام جا می‌کنه، هم تبدیل می‌شه به محال‌ترین آرزوی این مرد🥺 #عشق_ممنوعه ای که کم‌کم شکل می‌گیره و ...😍😍😍 https://t.me/+YmA-LVWkmvZjMmFk https://t.me/+YmA-LVWkmvZjMmFk فقط ۴۰ نفر دیگه می‌تونن این رمان چاپی و جذاب رو رایگان بخونن‼️ فول عاشقانه🤭🤭 دارای صحنه‌های دلهره‌آور و باز🥰 لطفا محدودیت سنی رعایت بشه❤️❤️

Repost from N/a
دختره داره تلفنی با دوستش حرف می‌زنه 👇🤣😂 - وای نیستی ببینی استاد با شلوار اسلش و تی شرت جذب چه ناناسی می‌شه، دلم می‌خواد بپرم ماچش کنم. - خاک بر اون سرت معصوم، قبلا مردا هیزی می‌کردن الان دخترا... معصوم خم شد تا شکمش از تکان خنده درد نگیرد. - ولی جون تو، مرد واقعی باید پیجامه راه‌راه بپوشه بعد تا گردنش بکشه بالا... صدای خنده سحر تو گوشش پیچید - بیچاره استاد امنیت نداره تا تو اونجایی. راستی به بابا و مامانت چی گفتی. - گفتم مسموم شدم.اونام گفتن با هواپیما بیای، منم گفتم تا سوار الاغ نشم مسافرت بهم نمی‌چسبه‌. یهو صدای یکی اومد. - الاغ نبود این دور و برا واست کرایه کنم، با هواپیما مجبوری بری. دختر حس کرد آب جوش بر سرش ریختند. - واااای! استاد شما از کی اینجایین دقیقا؟ سحر از پشت خط گفت: - یا خدا! معصومه خدا مرگم بده، جون من بگو داری شوخی می‌کنی و استاد الان واقعا اونجا نیست. وحید داشت می‌گفت: - والا دقیقیش رو که... که معصومه خیره در صورت نیمه‌متبسم و نیمه‌جدی وحید لب زد: - خفه شو، فعلا خودم تو شوکم! چشمان وحید در اوج تعجب درشت شد. - با منی؟ حس کرد همین الان از شدت گندکاری از حال برود. با انگشت به موبایل اشاره کرد و ناتوان از جمع کردن میزان خراب‌کاری خود تقریبا نالید. - استاد شما که الان اینجا نیستین نه؟ بخشی از ذهن متوهم منه! با نوک ناخن به شقیقه‌اش کشید و خنده‌اش را خورد. - بخش متوهم ذهن شما رو نمی‌دونم چه طوریاست، ولی هر قدر فکر می‌کنم من تی‌شرت مشکی جذب ندارم. البته متأسفانه پیجامه راه‌راه هم ندارم.🤣🤣🤣🤣 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 یه استاد جذاب سختگیر داریم که از بدشانسیش سرنوشت شیطون‌ترین دانشجوش رو صاف انداخته تو خونه اینا 🤣🤣🤣 شده تا حالا عاشقانه ای بخونید که تا مدتها مزه‌ی شیرینش زیر زبونتون مزه کنه؟ شک نکنید عاشقش می شید.😍😍😍

Repost from N/a
#قسمت_۱۲ - لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - مرتیکه چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا، چرا این شکلی شد؟ مرا میان دیوار و هیکل ورزیده‌‌اش گیر می‌اندازد. - دنیا این چند وقت هرکی از راه رسیده‌ ریده تو اعصابم حداقل تو یکی نذار اون روم بالا بیاد. فرناز او را صدا می‌زد. - دنبالتون می‌گردن جناب! - خفه‌شو دنیا! با یک دست جلوی دهانم را می‌گیرد و با آن یکی مرا در آغوشش جا می‌دهد. چانه‌اش را روی سرم می‌گذارد و آهسته نوازشم می‌کند. - گریه نکن دنیام، بیشتر از این گند نزن تو حال خرابم! دستش را زیر چانه‌ام می‌گذارد و سرم را بلند می‌کند. نگاه نگرانش روی صورتم می‌چرخد. - فربد، من می‌ترسم... دستان مردانه‌اش حریصانه دورم می‌پیچد. - نترس عزیزم! دلم  فقط او را می‌خواست. - می‌شه نری؟ تنهام نذار! روی سرم را می‌بوسد و مرا بیشتر به خودش می‌فشرد. تپش تند قلب و جا به جایی سیبک گلویش را حس می‌کنم. https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 #ششمین‌کارموفق‌نویسنده #پارت‌واقعی ❌کانال نویسنده در پلتفرم بله👇 ble.ir/join/52NG8ihxEh ble.ir/join/52NG8ihxEh

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. برگ برنده‌ای که دارد، نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+cEukbrfP0PM4MGU0 ❗️عشق تلخ❗️ -نمیتونی مجبورم کنی به میلت زندگی کنم. دستش را طوری پیچاندم که در بغلم افتاد. لبم را به لاله گوشش چسباندم و پچ زدم: -اینو آویزه گوشت کن، از این به بعد من برات تصمیم میگیرم عزیزم. الانم چاره‌ای نداری چون باید قبل ازدواج حواستو جمع میکردی.به نفعته حرفمو گوش کنی چون عاشق اینم که حرفمو گوش ندی و به زور وادارت کنم...به زندگی جدیدت خوش اومدی مادموازل... https://t.me/+cEukbrfP0PM4MGU0 من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...

Repost from N/a
-  دیگه شورش و در آوردی پناه. گفتم شوهرت مرده باهات مدارا کردم اما حواست هست راه به راه خودتو به شوهرم می‌چسبونی. نگاه سرخ سرمه روی حامد می‌نشیند و می‌گوید: - توهم که چپ و راست پناه از دهنت نمیوفته. نیشخندی می‌زند. نگاهی بین ما رد و بدل می‌کند و می‌گوید. - اگه همو می‌خواید بی رو دربایستی بگید خب. منم این وسط مضحکه نکنید. قلبم تیر می‌کشد و حامد با اخطار می‌گوید: - حرف دهنتو بفهم سرمه. - چیه؟ دروغ میگم مگه؟ رک و راست بگم بهت دلم نمی‌خواد چشمت دنبال ته مونده‌ی بقیه باشه... صدای سیلی حامد به گونه‌ی سرمه به گوش می رسد. https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 *#جنجالی‌ترین‌اثر‌خانم‌خودی‌زاده‌در‌تلگرام بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم می‌گیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن.‌ کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازی‌هایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍* _حامله‌ای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری! ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم.  حالا که شوهرم مرده بود؟! نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من  انگار خشکشان زده بود. _ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه. خانجون جای ما جواب می دهد: _این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر. چشمان دکتر درشت می شود: _یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0

موهای دختر را چنگ زد و یک سمت صورتش را به دیوار چسباند. -به من میگن همایون، همایون راد، راحت نمی گذرم از موش کوچولویی که بیست و چهار ساعت از ساعتهای عمرم رو بهم ریخت و خاطرم رو مکدر کرد. موها را دوباره کشید و فشار دستش را بیشتر کرد، دختر چهره درهم کشید و قطره اشکی از چشمش چکید، همایون لب به گوشش چسباند. -حالا نوبت منه که یه بیست و چهار ساعت قشنگ برات بسازم، منو و بابامو و عموها و پسر عموهام... https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb

Repost from N/a
#پشیمانی_بعداز_جدایی -بابایی اگه مامان با اون آقاهه ازدواج کنه بازم اجازه میدی برم پیشش؟ دخترکم چه می‌گفت ؟ از تصورش تمام تنم
#پشیمانی_بعداز_جدایی -بابایی  اگه مامان با اون آقاهه ازدواج کنه  بازم اجازه میدی برم پیشش؟ دخترکم چه می‌گفت ؟ از تصورش تمام تنم به رعشه می‌افتد‌‌. جلوی خانه توقف می‌کنم. دخترکم آخر هفته‌ها را با مادرش می‌گذراند. سعی دارم به اعصابم مسلط باشم و آرامشم را حفظ کنم. نرم‌ می‌پرسم: - عزیزم کی گفته مامانت قراره ازدواج کنه؟ با کدوم آقاهه؟ - خودم شنیدم خاله مهتا گفت... با همون آقاهه رئیس اداره! مردک فرصت‌طلب را چند باری دیده بودم. سر ساعتی که قرارمان بود در را باز می‌کند. هر بار با دیدنش لبریز خواستن می‌شوم. چطور می‌توانستم اجازه دهم عشقم را مرد دیگری تصاحب کند؟ - عزیزم شما تو ماشین باش تا برگردم. هرچه نقش نخواستنش را بازی کردم کافی است. پیاده می‌شوم. عصبی سمتش قدم برمی‌دارم، با دیدنش بی‌تاب آغوشش می‌شوم. نامرد عالمم اگه اجازه می‌دادم دست مرد دیگری غیر از خودم به او برسد... https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0 https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0 https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0 ❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌ #عشق‌_بعداز_جداییکانال نویسنده در پلتفرم بله👇 ble.ir/join/52NG8ihxEh ble.ir/join/52NG8ihxEh

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. برگ برنده‌ای که دارد، نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+cEukbrfP0PM4MGU0 ❗️عشق تلخ❗️ -نمیتونی مجبورم کنی به میلت زندگی کنم. دستش را طوری پیچاندم که در بغلم افتاد. لبم را به لاله گوشش چسباندم و پچ زدم: -اینو آویزه گوشت کن، از این به بعد من برات تصمیم میگیرم عزیزم. الانم چاره‌ای نداری چون باید قبل ازدواج حواستو جمع میکردی.به نفعته حرفمو گوش کنی چون عاشق اینم که حرفمو گوش ندی و به زور وادارت کنم...به زندگی جدیدت خوش اومدی مادموازل... https://t.me/+cEukbrfP0PM4MGU0 من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...

Repost from N/a
- زنم زنای قدیم... یه وفایی بود یه تعهدی... انگار دختره هول شوهر داشت... کفن این یکی خشک نشده زن اون یکی شد. _ آره خواهر فکرشو بکن عروسه تا شوهرش فوت شد رفت تو قلق برادر شوهره و الانم می گن محرمش شده و چند صباح دیگه یه بچه می ذاره تو دامن حامد خان. بی نفس به حرف هایی که پشت سرم می زنند گوش می دهم. باورم نمی‌شود در روضه‌ی خانجون اینجور پشت سرم صفحه بگذارند و چیزهایی بگویند که قلبم تا مرزسکته برود. زن با آب و تاب می افزاید: - خب منم باشم همچین مردی رو از دست نمی دم. فکر کن جناب سروان که باشی. آخ ماشالا به قد و بالا و برو بازو... ماشالا یَلیه واسه خودش... دیگری با وقاحت می گوید: - والا بعیدم نیست دختره از اولم چشمش به همین برادره بوده باشه... سرم گیج می رود و انگشتانم به قلبم چنگ می زنند و بی نفس می شوم و ... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 _ حامد برادرشوهرته و تو بیوه‌ی برادرش.‌.. نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودن‌تون درست نیست مگه این که محرم هم بشید. قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟! _ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن... صدایم می لرزد: _ خودش چی؟ _خودشم موافقه! https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم می‌گیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن.‌ کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازی‌هایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍*

موهای دختر را چنگ زد و یک سمت صورتش را به دیوار چسباند. -به من میگن همایون، همایون راد، راحت نمی گذرم از موش کوچولویی که بیست و چهار ساعت از ساعتهای عمرم رو بهم ریخت و خاطرم رو مکدر کرد. موها را دوباره کشید و فشار دستش را بیشتر کرد، دختر چهره درهم کشید و قطره اشکی از چشمش چکید، همایون لب به گوشش چسباند. -حالا نوبت منه که یه بیست و چهار ساعت قشنگ برات بسازم، منو و بابامو و عموها و پسر عموهام... https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb

-تو مثل جام شراب می‌مونی. وقتی تو دست آدمه، بعد یه روز پر تنش، جام رو بالا میبری و لب به لبه‌اش می‌چسبونی و آروم آروم مزه‌ش می‌کنی، آخ... طلا در حصار آن آغوش سخت و محکم تقلایی کرد اما بی حاصل. -ولی من دوستت ندارم. با چانه موهای دخترک را کنار زد و لب‌‌ روی پوست گردنش کشید. مخمور و کشیده زمزمه کرد. -مهم نیست. مهم اینه که تو مال منی، تا ابد... طلا چشم بست. نباید در خلسه‌ی آن نوازش‌ها فرو می‌رفت. https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb

sticker.webp0.53 KB

Repost from N/a
#پارت_۱۲ - لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - مرتیکه چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا،
#پارت_۱۲ - لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - مرتیکه چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا، چرا این شکلی شد؟ مرا میان دیوار و هیکل ورزیده‌‌اش گیر می‌اندازد. - دنیا این چند وقت هرکی از راه رسیده‌ ریده تو اعصابم حداقل تو یکی نذار اون روم بالا بیاد. فرناز او را صدا می‌زد. - دنبالتون می‌گردن جناب! - خفه‌شو دنیا! با یک دست جلوی دهانم را می‌گیرد و با آن یکی مرا در آغوشش جا می‌دهد. چانه‌اش را روی سرم می‌گذارد و آهسته نوازشم می‌کند. - گریه نکن دنیام، بیشتر از این گند نزن تو حال خرابم! دستش را زیر چانه‌ام می‌گذارد و سرم را بلند می‌کند. نگاه نگرانش روی صورتم می‌چرخد. - فربد، من می‌ترسم... دستان مردانه‌اش حریصانه دورم می‌پیچد. - نترس عزیزم! دلم  فقط او را می‌خواست. - می‌شه نری؟ تنهام نذار! روی سرم را می‌بوسد و مرا بیشتر به خودش می‌فشرد. تپش تند قلب و جا به جایی سیبک گلویش را حس می‌کنم. https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 #ششمین‌کارموفق‌نویسنده #پارت‌واقعیکانال نویسنده در پلتفرم بله👇 ble.ir/join/52NG8ihxEh ble.ir/join/52NG8ihxEh

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. برگ برنده‌ای که دارد، نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+cEukbrfP0PM4MGU0 ❗️عشق تلخ❗️ -نمیتونی مجبورم کنی به میلت زندگی کنم. دستش را طوری پیچاندم که در بغلم افتاد. لبم را به لاله گوشش چسباندم و پچ زدم: -اینو آویزه گوشت کن، از این به بعد من برات تصمیم میگیرم عزیزم. الانم چاره‌ای نداری چون باید قبل ازدواج حواستو جمع میکردی.به نفعته حرفمو گوش کنی چون عاشق اینم که حرفمو گوش ندی و به زور وادارت کنم...به زندگی جدیدت خوش اومدی مادموازل... https://t.me/+cEukbrfP0PM4MGU0 من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...

Repost from N/a
_ حامد برادرشوهرته و تو بیوه‌ی برادرش.‌.. نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودن‌تون درست نیست مگه این که محرم هم بشید. قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟! _ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن... صدایم می لرزد: _ خودش چی؟ _خودشم موافقه! https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 _حامله‌ای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری! ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم.  حالا که شوهرم مرده بود؟! نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من  انگار خشکشان زده بود. _ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه. خانجون جای ما جواب می دهد: _این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر. چشمان دکتر درشت می شود: _یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 #جنجالی‌ترین‌‌وجدیدترین‌اثر‌خانم‌خودی‌زاده 😍👇😍👇😍👇😍😍👇😍👇😍👇 جناب سروان حامد احمدی فقط قرار بود مراقبِ زنِ برادرش باشه…اما هیچ‌کس نگفته بود مراقبت کردن گاهی آدمو تا مرزِ نابودی می‌کشونه و پناهی که کم‌کم میانِ حمایت‌های حامدی که نباید دوستش می‌داشت،دلش لرزید و درست وقتی فهمید عاشق شده…حامد گفت: *تو هنوز زنِ برادرمی…* یک عشقِ ممنوعه…یک عذابِ وجدانِ نفس‌گیر…و مردی که از ترسِ خیانت به خاطره‌ی برادرش،جرئتِ دوست داشتن نداشت *#رمانی_که_رهات_نمی‌کنه*

من همایونم، همایون راد. عاشق این دختر بودم ولی اون من‌ رو به رقیب فروخت. زمین خوردم اما بلند شدم. بعد سال‌ها برگشتم. با قلبی پر از کینه. چرخ گردون چرخیده و قرعه به نام من افتاده. اون به کمکم احتیاج داره، حالا نوبت منه که تاس بریزم. جفت شیش... #رمان_چاپی_رو_رایگان_بخون #یک_عاشقانه‌ی_جذاب_از_خالق_کوچه‌چهل‌پیچ_با_پسرهای_دلبرش https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb