uk
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

Закритий канал

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу مائده فلاح "نیل و قلبش"

Канал مائده فلاح "نیل و قلبش" у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 33 159 підписників, посідаючи 875 місце в категорії Книги та 10 266 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 33 159 підписників.

За останніми даними від 15 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 300, а за останні 24 години на -23, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 11.45%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 11.37% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 799 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 3 771 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 16 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

33 159
Підписники
-2324 години
+427 днів
+30030 день
Архів дописів
sticker.webp0.11 KB

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+KmYp7QPtSSU5Y2Vk https://t.me/+KmYp7QPtSSU5Y2Vk ❗️عشق تلخ❗️ من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...

Repost from N/a
ــ من اصلا خوش ندارم توی عمارتم،، بااین وضعیت بچرخی آرام خانوم!! خودت فکر نمیکنی وضعیتت واسه تنها بودن با مرد مجرد مناسب نیست؟؟ دخترک سرش را پایین می اندازد .. احساس میکرد گونه هایش رنگ گرفته و هر آن است که پس بیفتد .. او برای مدتی کوتاه به عنوان خدمتکار به عمارت رفیق صمیمی پسر ارباب امده بود ــ نه من من ببخشین من فقط من حواسم نبود شما ه هستین اقا برسام،،، من اومده بودم لباسامو بردارم ببرم اتـ..... میان حرفش میپرد ــ بهتره از این به بعد حواست رو جمع کنی! دوست ندارم خدمتکارم رو با تاپ و شلوارک وسط عمارتم ببینم هرچقدر هم که رنگ نارنجی بهش بیاد و میخکوبم کنه! با شنیدن جمله اخر متعجب سرش را بالا گرفت چشمهایش میخندید! دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما برسام پیشدستی کرد ــ فکر نمیکردم به تن یه دختر روستایی هم همچین لباسهایی باشه بگو ببینم نکنه مال کسیه؟ دخترک دوباره شکست،،، میدانست برسام از او خوشش نمی اید و مدام دنبال تحقیر کردنش است .. کاش زودتر به عمارت خودشان برمیگشت تا قربان صدقه های شاهین،، پسر ارباب که عاشق ارام بود از درد هایش بکاهد نمیدانست چطور پسر مهربانی مثل شاهین با این پسر بددهن و عصبی و بی ادب رفیق شده تنها چیزی که توانست بگوید یک جمله بود ــ من مال کسی رو برنداشتم! برسام ابرویی بالا انداخت ــ اها یعنی کسی بهت داده؟ دست دومه؟ چون از تو بعیده که با حقوق خدمتکاری بتونی اینهارو بخری! دخترک دندان هایش را روی هم میساید تا بغض نشکند،،، او واقعا بیرحم بود ــ نه!! برسام قدمی جلو امد و جثه نحیف و ظریف ارام را برانداز کرد ــ پس؟؟ ارام لب زد ــ هدیه است! اخم های برسام در هم رفت ــ از طرفِ؟ ارام نفسش را بیرون داد ــ به شما ربطی نداره خواست از کنار برسام عبور کند و به سمت کار نیمه تمامش برود که برسام بازویش را گرفت انگار برق سه فاز بهش وصل کردند دستهای برسام داغ بود .. ــ گفتم از طرف کیه؟؟؟ ارام عصبی به سمت برسام چرخید ــ از طرف اقا شاهینه! برسام متعجب نگاهش کرد .. چهره زیبا و عروسک مانندش از عصبانیت سرخ شده بود از دهانش پرید ــ شاهین سایز تورو از کجااا میدونه؟؟؟؟ چشمهای ارام درشت شد برسام به خودش امد و ارام را رها کرد خودش هم نمیدانست چرا بدش امد که کسی غیر از خودش تااین حد به حریم دخترانه ارام نزدیک شود .. هوف کلافه ای کشید و دستی در موهایش برد ــ کارت رو بکن و برو اتاقت!! تا شب نبینمت .. و به سمت اتاقش راه افتاد اما با شنیدن صدای شاهین ....... 💯❌❌❌ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 ارام دختری ساده و ساکت با چهره ای زیبا که اسیر عشق و رقابت دو رفیق صمیمی میشود و تنها قربانی... ❌💯 خواندن این رمان مهیج را از دست ندهید

Repost from N/a
- چای دارچین اوردم واست. - دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟ برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید سوالش اذیتم کرد چیزی به روش نیوردم. - بخور برای اعصابت خوبه. چایی رو خورد داغ داغ. نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم. - تو چرا ارومی؟ - چرا اروم نباشم؟ کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد‌ معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت. - کرم نزدنت یعنی اروم نیستی. - چه ربطی داره؟ نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون! - از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی. اروم خندیدم ولی زهر بود راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه. تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم: - خواستم یکم حس مجردی کنی‌ مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟ - تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی. سرم رو پایین انداختم همین حرفش یعنی این که دوسم نداره منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم. بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود. - دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم. - به خاطر همین دستاتو کرم نزدی. - اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده. دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش. خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید. - کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه. - خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟ شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت. ایدا هم دوست دخترت. - من غلط کردم بغلش کردم. - تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ... یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد: - من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟ دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه! از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم. - واسه چی؟ چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون... دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت: - قانون برای شکسته شدنه. مهر داغی روی لب هام نشست و... https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0

دوستم داشته باش. این تنها چیزی است که برای ما مانده است‌. لئو‌ تولستوی نیل و قلبش

#پارت723 #نیل_و_قلبش منتظر شهریار نماندم و پیش افتادم. خودش را رساند. در اتول را باز کرد. عطرش هم با دیروز فرق داشت. روزنامه را کنار زدم و نشستم. شهریار هم تا نشست ربیع بوقی زد و راه افتاد. شهریار عینک را به چشمش زد و روزنامه را برداشت و روی پایش گذاشت‌. آن را باز کرد و گفت: -دایی‌‌ت صبح کله‌ی سحر آدم روونه کرده بود که بگه پیش از اینکه بیام دنبالت، برم ببینمش. لبخندی زدم و سر کج کردم تا بتوانم تیتر بزرگ روی روزنامه را بخوانم. "اشغالگران سرخ بالاخره عقب‌نشینی کردند. دست شوروی از آذربایجان کوتاه شد." احتمال می‌دادم دایی سالار او را فراخوانده تا در باب رفت‌وآمد من به عودلاجان برایش خط و نشان بکشد و باید و نباید تعیین کند. وقتی نزدیکش بودم، خیالم آسوده‌تر بود و میل به سربه‌سر گذاشتن هم پیدا می‌کردم. -خب، چی کارت داشت؟ چشم از روزنامه گرفت و با نیم‌نگاهی به ربیع، به سمت من سر چرخاند. من هم خیره نگاهش کردم. چشمانِ معلق و مرموزش را پشت عینکش پنهان و من را از دیدن آن‌ها محروم کرده بود: -تو خبر نداری؟ سری تکان دادم: -خبر ندارم... ابرویی بالا داد، روزنامه را بست و روی پایش گذاشت. انگشت شستش را بالا برد و فکش را خاراند‌. کمی خودش را به جلو کشید و رو به ربیع گفت: -سفارش خانوم جان یادت نره. نگاه گرفت و دوباره روزنامه‌‌اش را برداشت و باز کرد. تا لحظه‌ای که به دکان میوه‌فروشی برسیم، نگاهش به همان صفحه بود و یک ورق هم جلو نرفت. ربیع که پیاده شد، شهریار عینکش را برداشت و در جایش جابه‌جا و به من نزدیک شد. پایش تا چسبیدن به پای من، فقط بندِ یک حرکت کوچک بود‌. -دایی‌ت گفت آدمی که قراره باهامون بفرسته پاریس، نومش سهرابه‌... داشتم خودم را آماده می‌کردم حالا که عینکش را برداشته در چشمانش گم بشوم، اما اسم سهراب، هوسم را پراند‌. دهان باز کردم حرفی بزنم، اما نمی‌دانستم چه بگویم. دایی حرفی از سهراب نزده بود، انگار شهریار فهمید من یکه خورده‌ام. -این سهراب همون سهرابه؟ لبم دوباره روی هم چفت شد. لبخندی زد: -پس همونه، همون آشغال‌کله‌ای که باهاش قول وقرارهایی داشتین؟ من هم اخمو شدم: -نمی‌دونستم اون آدمی که دایی می‌گه، سهرابه. سرش را به آرامی تکان داد و عقب کشید. می‌خواست نشان بدهد تشویشی ندارد، اما گوشه‌ی روزنامه زیر دستش داشت مچاله می‌شد: -امروز که هیچی، ولی در اولین فرصت می‌ری پهلوی دایی‌ت و می‌گی هر کسی می‌تونه همراهمون بیاد، غیر سهراب. روزنامه از دستش نجات پیدا کرد. آن را بست، لوله کرد و در فاصله بین ما انداخت. نگاهش به ربیع بود که داشت نزدیک‌مان می‌شد. -می‌ری می‌گی همین دکترباشی همراهمون بیاد، یا هم اون یالغوز بهرام. می‌خواستم بگویم نمی‌شود بی‌حساب و کتاب تکلیف تعیین کرد که چه کسی همراهمان بیاید، که یک‌دفعه برگشت. با چشمانی ریز شده و تاریک: -سهراب مهراب بیاد می‌زنم زیر‌ کاسه و کوزه‌ی همه چی! اون‌وقت من رو نمی‌شه یه کوچه از عودلاجان اون‌ورتر برد، پاریس که جای خود داره!

#پارت722 #نیل_و_قلبش همه رفتند، حتی نور؛ فقط زینب ماند و گلدسته و آفاق. در وضعیتی نبودم که به دلخوری‌های نور ترتیب اثر بدهم. زینب را بوسیدم و راه افتادم. چند قدمی که دور شدم زینب بلند پرسید: -لاله شب برمی‌گردی؟ سریع به سمتش چرخیدم: -معلومه که برمی‌گردم جونم، زودم برمی‌گردم. دستی تکان دادم و نیم‌نگاهی به آفاق و گلدسته کردم. داشتند با هم جروبحث می‌کردند. نمی‌دانستم آفاق چه گفت که گلدسته پچ‌پچ کرد: -مگه چی گفتم گیتی خانوم؟ نمی‌خوام بفرستمشون زیر یه شمد¹ که، گفتم سرخاب‌سفیدابش کمه! آفاق براق شد و به سمتش برگشت: -از دیشب تا حالا یه ریز داری افاضات می‌کنی، زبون به دندون بگیر. کم مانده بود تا به شهریار برسیم.‌ من امروز عنوان همسرش را یدک می‌کشیدم و اصلاً نمی‌دانستم در این نقش چه فرقی باید با سابق داشته باشم تا به چشم بقیه بیابد. دوست داشتم زودتر به او به برسم‌ شاید او بتواند یادم بدهد. تفاوت‌هایش، چه ظاهری، چه باطنی را با دیروز بسنجم. ببینم امروز چطور انگشتانش دور رل اتول حلقه می‌شود، کراواتش چه رنگی است، امروز بیشتر اخم می‌کند یا می‌خندد، بوی عطرش همان بوی دیشب است یا می‌خواهد من را به بوی تازه‌ای مهمان کند، با رولز رویس به دنبالم آمده یا اتول همیشگی‌... این حسِ پنهانی که به او داشتم، تقدیر ناخوانا را برایم خواندنی کرده بود. ابایی نداشتم تا با آن روبه‌رو بشوم. تاب‌آوری‌‌ام را زیاد کرده بود، آن قدر که بزرگ‌ترین ترس و گله‌ای که از دیروز تا به امروز داشتم این نبود که چرا سرنوشت من این شده است؛ از اینکه شهریار من را دوست نداشته باشد و نداند که من دوستش دارم، می‌ترسیدم؛ از اینکه روی خوش نشان نداده بودم می‌ترسیدم. اگر این مِهر نبود، اگر دلم راه خودش را نرفته بود، چطور خودم را آرام و وادار به پذیرش این تقدیر می‌کردم؟ چه قدر در گوش خود می‌خواندم که انسان تنها حاصل اراده‌ی خویش نیست و اجبارها تعیین کننده‌تر هستند. این دل باختن موهبت بود، وگرنه من می‌پوسیدم... از بین می‌رفتم. خودم در را باز کردم. رولز رویس نبود، شهریار پشت رل نبود. ربیع مقابلم ایستاده بود و شهریار منتظرم نبود. سرک کشیدم، در عقب اتول باز شد و شهریار آرام پیاده شد. کراوات و کت‌وشلوار نپوشیده بود، پیراهن سفیدی به تن داشت و دکمه‌اش را بی‌قیدانه باز گذاشته بود. عینک به چشم داشت و موهایش را به سمت چپ بالا داده بود. همه چیز بیشتر از آنچه فکر می‌کردم با دیروز فرق داشت. کفشش مثل دیروز برق می‌زد، اما دورنگ نبود. روزنامه‌ی در دستش را درون اتول انداخت. عینک را از روی چشمش برداشت و به سمت ما آمد. سری از دور تکان داد، با لبخند، اما معلوم نکرد، لبخند برای من است یا آفاق یا گلدسته... من... من عقلم را از دست داده بودم. خیره نگاهش می‌کردم، بدون هیچ حرکت دیگری؛ با اینکه می‌دانستم این نگاه کردن ممتد، خطا است، ناامید کننده‌‌ است و باعث می‌شود شهریار به حکم آن دستم بیندازد، آفاق دلگیر بشود و گلدسته شماتتم کند... اما نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. از پسِ خودم برنمی‌آمدم. انگار آن بندانداختن، بزک‌ودوزک کردن، آن لباس عروس و خطبه‌ی عقد، دست‌در‌دست هم داده و کار خود را برای عوض شدنم کرده بودند. حس مالکیت، حس دوست داشتن، هر چه که بود، چشمان من را قانع کرده بود از او نگریزد. عینک را در دستش گرفت و برای آفاق و گلدسته سر تکان داد. نگاه خندانی هم به من انداخت: -عذر تقصیر از بابت تاخیر... نگاه از من گرفت: -البت عذرم موجهه، تو اتول می‌گم کجا بودم. من و آفاق می‌دانستیم در حضور گلدسته و ربیع که کمی عقب‌تر ایستاده بود، بیش از این نمی‌تواند کلامی بگوید. گلدسته که می‌دانست از نیش کلام و عتاب‌‌وخطاب آفاق تا وقتی شهریار باشد در امان است‌، جلو آمد: -حواست به گل دختر ما باشه‌ها... شهریار عینکش را در دستش جابه‌جا کرد و دست آزادش را جلو آورد، طوری که به نظر می‌رسید می‌خواهد آن‌ را دور کمرم حلقه کند، اما با فاصله نگه داشت، انگار او هم می‌خواست صدای آفاق را دربیاورد. -گل‌دختر شما تاج سر ماست، عین چشمام مواظبشم! این حرف‌ها، بیشتر از اینکه گرمم کند، سردم می‌کرد. خسته شده بودم از شنیدنشان. تصور توخالی بودنشان آزارم می‌داد. شهریار راه اذیت کردنم را پیدا کرده بود، می‌توانست در جواب گلدسته فقط سر تکان بدهد، ولخرجی و دست به نقد بودنش در ابراز محبت کلامی قلبم را سنگین می‌کرد. آفاق سری تکان داد: -برید خدا همراهتون. -------- ¹روانداز نازک تابستانی

#پارت721 #نیل_و_قلبش برگشتم و ذره‌ذره خلاص و سبک شدم. کارم که تمام شد نور را هم از خودم راندم. خسته بودم، اما نخوابیدم؛ در اندرونی راه رفتم‌. گاهی تند و بی‌ملاحظه، گاهی پاورچین‌پاورچین. کاغذ و قلم برداشتم و روی طاقچه نشستم، اما یک کلمه هم نتوانستم بنویسم. همان جا خوابم برد..‌. وقتی خوابم برد که پذیرفتم می‌توانستم با رویِ خوش‌تری شهریار را راهی کنم. فکری که صبح رنگ باخت و جایش را حق‌جانبی و ناامیدی گرفت‌‌. من کسی بودم که باید با او به ملاطفت رفتار می‌شد، من میان همکیشانِ انتقام‌جوی او گیر افتاده بودم، من دلم را باخته بودم... دیشب، با لباس عروس، در آغوش دایی‌سالار چه خوش‌خیالانه فکر می‌کردم او و دست‌های پرش می‌توانند من را نجات بدهند. دایی‌سالار گفته بود نمی‌گذارد یک مو از سرم کم بشود، من چرا باورم شده بود؟ حتی اگر در پاریس همه چیز به خیروخوشی تمام می‌شد، مگر نمی‌دانستم فراموش کردن کسی که قلبم به درست یا غلط پذیرایش شده به این سادگی‌ها نیست و رنج ابدی را به‌دنبال دارد؟ دایی سالار که نمی‌توانست معجزه کند‌. در گنجه‌ را باز کردم، برعکس دیروز دنبال زیباتر شدن نبودم، فقط می‌خواستم کمتر به چشم بیایم و تنهایم بگذارند. کت‌ودامن قهوه‌‌ای رنگم را پوشیدم‌. بلندی‌اش تا مچ پایم بود. گلدسته نفر اولی بود که من را با آن دید. چشم‌‌هایش روی لباسم چرخید، اما ترس از تشر دیشب مانع ایراد گرفتنش شد -شهریار دیر کرده، تو چرا هنوز آماده نشدی؟ رو گرفتم و مشغول شانه زدن موهایم شدم که پچ‌پچ کرد: -یه چیزی می‌خوام بهت بگم نیل. آرام به طرفش برگشتم. شانه را از موهایم پایین آوردم و گفتم: -چی شده؟ جلوتر آمد: -تو این پسره که با شهریار خیلی جی‌جی باجیه، می‌شناسی، همون که اسمش دانیاله؟ اخمی کردم: -آره، دوست شهریاره، تو تجارتخونه‌ هم کمک دستشه. خب که چی؟ سرش را کوتاه حرکت داد: -دیروز چند نوبه، نه یه‌بار دو بار، دیدمش که چشم‌چرونی می‌کرد. هر جا نور می‌رفت، چشمای کور شده‌ی اینم می‌رفت. چطور آدمیه، درست‌حسابی... -گلدسته! فوری حرفش را قطع کرد. -به ما چه که چطور آدمیه، هر چیه به درد نور نمی‌خوره، تو هم نبینم جلوی نور حرافی کنی! چشمی تاب داد: -به خیالت خود نور ملتفت نشده و منتظره من برم بذارم کف دستش، نه جونم، فهمید، خوبم فهمید... با لبخندی ادامه داد: -ورپریده تا تونست بهش بی‌محلی کرد. بند ساتن پارچه‌ای را از روی کیف کتابی‌ برداشتم و گفتم: -باز هم تو نرو دم گوشش ورور کن چیا دیدی، چیا ندیدی. بذار به حال خودش باشه‌. چپ‌چپ نگاهم کرد: - از دیشب تا الان متصل بدخلقی می‌کنی،  عروس مگه این قدر عنق می‌شه؟ با یه من عسل هم نمی‌شه خوردت... اخمی کرد: -اگه می‌خوای این‌طوری کج‌خلقی کنی بهتره شهریار اومد دنبالت ردش کنی بره‌... چرخی زد و به سمت در رفت: -والا نری بهتره! کیفم را برداشتم و دنبالش به هال رفتم. سفره‌ی ناشتایی را جمع کرده و  منتظر من بودند. همه با هم براندازم کردند. لب‌ولوچه‌ها جمع شد. آفاق نگاه گرفت و به دوخت و دوز ادامه داد. او هم مثل گلدسته سکوت کرد، اما آسیه که صابون تشرهایم مثل آن دو به تنش نخورده بود، جلو آمد و دورم چرخید: -لاله بهتر این کت‌ودامن نبود بپوشی، دو سه دست کت‌ودامن برات گرفتند، یکی از یکی خوشرنگ‌تر، خوبیت نداره کت‌ودامن کهنه بپوشی بری، تازه عروسی ناسلامتی! لبخندی به زینب که داشت نگاهم می‌کرد، زدم: -همین خوبه. آسیه دورش را زد و روبه‌رویم ایستاد: -چی‌چی همین خوبه، تو دختر خونه بودی هر روز یه رقم می‌پوشیدی و آرا‌ویرا می‌کردی، حالا که عروس شدی یادت افتاده گل‌وگشاد تنت کنی و پروپاچه بپوشونی ؟ گلدسته از فرصت استفاده کرد: -قربون دهنت، همین رو بگو. نور که آن عقب، تکیه داده بود به طاقچه، از وسط آفتاب و نیره گذشت و جلو آمد: -این همه هاگو‌واگو نداره، رخت‌ولباسش رو که نمی‌خواد بندازه دور... نگاهی گذرا به بقیه انداخت: -از این اومدن و رفتنا زیاد داره، هر نوبه یکی‌شون رو می‌پوشونه. حنیفه از راهرو به سمت ما آمد: -دوماد رسیده، دق‌الباب کرده. نور ابرویی بالا انداخت: -حالیه هم دیگه وقتش نیست. من پیش افتادم و بقیه هم دنبالم آمدند. آفاق تا وقتی کفشم را بپوشم تحمل کرد، اما وقتی دید همه می‌خواهند همراه من بیایند، سر چرخاند: -چه خبره؟ برید به کارتون برسید... حین پوشیدن کفشم به سمت‌شان چرخیدم: -شهریار قول داده یه محفل دیگه هم برگزار کنه که همه‌تون باشید. نور یک‌دفعه مات شد، انگار حرف نامربوطی زده‌ باشم. شاید از اینکه شهریار تا این حد مهم شده بود که قول‌و‌قرارهایش را پاداشی برای خودمان در نظر بگیریم، ناراحت بود. دوباره برگشتند سمتم و هر کدام سوالی داشتند و زمان دقیق برگزاری محفل را می‌خواستند که آفاق دوباره مجبور شد رو ترش کند.

#پارت720 #نیل_و_قلبش قبل از اینکه حرفش را تمام کند، نگاه گرفته بودم. گوش تیز کردم تا صدای بسته شدن در بیاید، صدایی بلندی که من را از جا بپراند، اما در را آن‌قدر آرام بست که شک کردم نکند هنوز سر جایش باشد. به سمت در سر چرخاندم. کسی نبود و در هم بسته شده بود. به سمت در پا تند کردم‌. دامن لباسم به زیر پایم گیر کرد و به جلو پرت شدم. کف هر دو دستم روی در بود و آن صدایی که متتظر بودن باعثش شهریار باشد، دست‌های من شده بود. از درون در عذاب بودم؛ انگار کسی را تا حد مرگ آزرده‌ام، انگار با حرف‌هایم دلی را شکسته‌ام. گوش به در چسباندم. سروصداها زیاد بود. "به سلامت"، "خداحافظ" و "خوشبخت بشید " توامان شنیده می‌شد، از طرف حنیفه، آسیه، آفتاب و نیره... اما دریغ از شهریار؛ حتی یک کلمه هم نشنیدم که گوینده‌اش او باشد. سروصداها آن‌قدر کم شد که می‌توانستم بگویم به طرف در رفته تا کفشش را بپوشد و برود. چشمم به دستانم افتادم که چسبیده بودند به در. انگشتر حلقه در دستم کمی به جلو آمده بود. سریع از در فاصله گرفتم و آن را از زیر دستکش توری تا انتهای انگشتم هل دادم. عقب‌عقب رفتم. داشتم با تمام وجود حس می‌کردم گرفتار درد بی‌درمانی شده‌ام! یک پایم می‌خواست من را به پشت پنجره بکشاند تا رفتن شهریار را ببینم و پای دیگرم می‌خواست خودش را قلم کند که سرجایش بایستد. یک دستم مشت بود و یک دستم باز. یک چشمم خون بود و یک چشمم اشک. قدم‌هایی را که نمی‌دیدم شمردم. یک... دو... سه... شاید در بیستمین قدم، شهریار به در می‌رسید. تا بیست شمردم. دو بار شمردم. صدای بسته شدن در حیاط آمد‌. برنده شده بودم‌. دلم را پس زده و سر جای خودم ایستاده بودم. دو زانو روی زمین افتادم و دستکش را از دستم درآوردم و پرت کردم. صدای بوق اتول شهریار از دور آمد... یک‌‌دفعه سرچرخاندم. انگار نه پشت در این خانه، بلکه آن سر کوچه است. دست روی زانو گذاشتم تا بلند بشوم، اما برای دیدن چه کسی؟ شهریار که رفته بود. چشم بستم و فکر کردم تا یادم بیاید آخرین بار، وقتی مقابل در به او نگاه کردم، چه حالی داشت. ناراحت بود یا خوشحال؟ آن نقاب بی‌فکری که به صورت زده بود، واقعی بود یا غیرواقعی؟ اصلاً دلیل برای خوشحالی از کجا می‌آورد؟ دو دستم را روی زمین گذاشتم و سر خم کردم. تور ژپون روی شانه‌ام سر خورد. می‌خواستم اشک بریزم و سبک بشوم، اما این شانس را هم نداشتم. در باز شد و گلدسته به داخل آمد: -بیا بیر... حرفش را قطع کرد و سریع خودش را به من رساند. -خدا منو بکشه، برای چی این‌جوری نشستی وسط... خم شد: -مگه خودت نمی‌خواستی‌ش، مگه... تشر آفاق گوش‌نواز‌ترین صدای دنیا شد. از گلدسته خواست بیرون برود، همان‌قدر که او مصر بود، گلدسته هم می‌خواست صورتم را ببیند. زور آفاق چربید و گلدسته خواست با مزاح اوضاع را رفع‌ورجوع کند: -دلتنگ شهریار شده داره آبغوره می‌گیره. شاید خودش هم فکر می‌کرد این می‌تواند دورترین و آخرین دلیلم برای فروپاشی وسط اندرونی باشد و اگر بیشتر فکر کند، حتماً دلیل واقعی‌اش را پیدا می‌کند‌. دستانم را از روی زمین برداشتم. سر بلند کردم. نگاهی به آفاق انداختم: -بگو نور بیاد کمکم... آفاق اخمی کرد: -این چه وضعیه، بلند شو خودم کمکت می‌کنم. نالیدم: -بگو نور بیاد. آفاق "نوچ" کرد و بیرون‌ رفت. دست چپم را بالا آوردم. حلقه را در انگشتم گرداندم و از از جا بلند شدم. همین که ایستادم بویی در مشامم پیچید، عطرِ ادکلن شهریار. دوباره بو کشیدم تا بفهمم این حافظه‌ی مشامم است که بوی ادکلن او را به یاد دارد یا واقعاً بویش در اندرونی مانده است‌. اشتباه نمی‌کردم، خیال باطلِ مشامم نبود، واقعاً عطرش در اندرونی مانده بود. آرام قدم برداشتم و تا پنجره جلو رفتم. از جاسیگاری، سیگار خاموش شده را که از کمر تا شده بود برداشتم. تا نزدیک بینی‌ام بالا آوردم و از جایی که تا شده بود تا فیلترش بو کشیدم. روی فیلتر ردی از عطر شهریار مانده بود، هر چند بوی سیگار غالب بود. همین که دم عمیقی گرفتم، در اندرونی باز شد و من هم سیگار را در جاسیگاری گذاشتم. نور رخت‌ولباسش را عوض کرده و موهایش را باز کرده بود. با اخم کمرنگی به سمتم آمد: -چرا اوقاتت تلخه؟ هر کی اومد سر وقتت دخلش رو آوردی! سرم را کلافه تکان دادم: -هیچی نگو نور، هیچی هم نپرس، فقط بیا کمک کن موهام رو باز کنم و این رخت‌ولباس رو از تنم دربیارم‌. حرف گوش نکرد، جلو آمد و چشم ریز کرد: -هر چی که هست زیر سر شهریاره، معلوم نیست چیا... محکم اسمش را صدا زدم: -نور! با اخم زل زد به من و در جا سکوت کرد. چشم غره‌ای رفت و گفت: -پشت کن.

sticker.webp0.11 KB

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+KmYp7QPtSSU5Y2Vk https://t.me/+KmYp7QPtSSU5Y2Vk ❗️عشق تلخ❗️ من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...

Repost from N/a
ــ من اصلا خوش ندارم توی عمارتم،، بااین وضعیت بچرخی آرام خانوم!! خودت فکر نمیکنی وضعیتت واسه تنها بودن با مرد مجرد مناسب نیست؟؟ دخترک سرش را پایین می اندازد .. احساس میکرد گونه هایش رنگ گرفته و هر آن است که پس بیفتد .. او برای مدتی کوتاه به عنوان خدمتکار به عمارت رفیق صمیمی پسر ارباب امده بود ــ نه من من ببخشین من فقط من حواسم نبود شما ه هستین اقا برسام،،، من اومده بودم لباسامو بردارم ببرم اتـ..... میان حرفش میپرد ــ بهتره از این به بعد حواست رو جمع کنی! دوست ندارم خدمتکارم رو با تاپ و شلوارک وسط عمارتم ببینم هرچقدر هم که رنگ نارنجی بهش بیاد و میخکوبم کنه! با شنیدن جمله اخر متعجب سرش را بالا گرفت چشمهایش میخندید! دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما برسام پیشدستی کرد ــ فکر نمیکردم به تن یه دختر روستایی هم همچین لباسهایی باشه بگو ببینم نکنه مال کسیه؟ دخترک دوباره شکست،،، میدانست برسام از او خوشش نمی اید و مدام دنبال تحقیر کردنش است .. کاش زودتر به عمارت خودشان برمیگشت تا قربان صدقه های شاهین،، پسر ارباب که عاشق ارام بود از درد هایش بکاهد نمیدانست چطور پسر مهربانی مثل شاهین با این پسر بددهن و عصبی و بی ادب رفیق شده تنها چیزی که توانست بگوید یک جمله بود ــ من مال کسی رو برنداشتم! برسام ابرویی بالا انداخت ــ اها یعنی کسی بهت داده؟ دست دومه؟ چون از تو بعیده که با حقوق خدمتکاری بتونی اینهارو بخری! دخترک دندان هایش را روی هم میساید تا بغض نشکند،،، او واقعا بیرحم بود ــ نه!! برسام قدمی جلو امد و جثه نحیف و ظریف ارام را برانداز کرد ــ پس؟؟ ارام لب زد ــ هدیه است! اخم های برسام در هم رفت ــ از طرفِ؟ ارام نفسش را بیرون داد ــ به شما ربطی نداره خواست از کنار برسام عبور کند و به سمت کار نیمه تمامش برود که برسام بازویش را گرفت انگار برق سه فاز بهش وصل کردند دستهای برسام داغ بود .. ــ گفتم از طرف کیه؟؟؟ ارام عصبی به سمت برسام چرخید ــ از طرف اقا شاهینه! برسام متعجب نگاهش کرد .. چهره زیبا و عروسک مانندش از عصبانیت سرخ شده بود از دهانش پرید ــ شاهین سایز تورو از کجااا میدونه؟؟؟؟ چشمهای ارام درشت شد برسام به خودش امد و ارام را رها کرد خودش هم نمیدانست چرا بدش امد که کسی غیر از خودش تااین حد به حریم دخترانه ارام نزدیک شود .. هوف کلافه ای کشید و دستی در موهایش برد ــ کارت رو بکن و برو اتاقت!! تا شب نبینمت .. و به سمت اتاقش راه افتاد اما با شنیدن صدای شاهین ....... 💯❌❌❌ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 ارام دختری ساده و ساکت با چهره ای زیبا که اسیر عشق و رقابت دو رفیق صمیمی میشود و تنها قربانی... ❌💯 خواندن این رمان مهیج را از دست ندهید

Repost from N/a
- چای دارچین اوردم واست. - دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟ برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید سوالش اذیتم کرد چیزی به روش نیوردم. - بخور برای اعصابت خوبه. چایی رو خورد داغ داغ. نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم. - تو چرا ارومی؟ - چرا اروم نباشم؟ کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد‌ معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت. - کرم نزدنت یعنی اروم نیستی. - چه ربطی داره؟ نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون! - از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی. اروم خندیدم ولی زهر بود راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه. تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم: - خواستم یکم حس مجردی کنی‌ مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟ - تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی. سرم رو پایین انداختم همین حرفش یعنی این که دوسم نداره منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم. بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود. - دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم. - به خاطر همین دستاتو کرم نزدی. - اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده. دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش. خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید. - کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه. - خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟ شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت. ایدا هم دوست دخترت. - من غلط کردم بغلش کردم. - تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ... یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد: - من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟ دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه! از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم. - واسه چی؟ چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون... دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت: - قانون برای شکسته شدنه. مهر داغی روی لب هام نشست و... https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0

sticker.webp0.31 KB

Repost from N/a
من کوروش طهرانی ام... مردی که خانواده و احترام واسش همه چی بود تا وقتی که دلش برای کسی که نباید ، لرزید! میدونستم دخترِ ناماد
من کوروش طهرانی ام... مردی که خانواده و احترام واسش همه چی بود تا وقتی که دلش برای کسی که نباید ، لرزید! میدونستم دخترِ نامادریمه... ابلیسی که زندگی هممون و جهنم کرده بود... میدونستم سنش خیلی ازم کمتره... میدونستم متاهلم و زنم برام همه کسمه! اولش هدفم فقط حمایت و کمک به زندگیش بود اما اون اینو نمیخواست! تهش همه ی حس های سرکوب شده ی وجودم و یه دنیا انکار، جوری ترکید و رو کل زندگیم آوار شد که دیگه هیچی مثل سابق نشد! آبی ، دختری بود که تموم مردونگی و عشق و بعد سالها دوباره تو وجودم شعله ور کرد اما در عین حال شیطان کوچیکی بود که هیچ کس نمیتونست بفهمه چی میخواد و واقعا تو مغز و قلبش چی میگذره! https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0 https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0 https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0 اثر جدید و جنجالی #مدیاخجسته رو اینبار رایگان بخون🥳

Repost from N/a
تازه با احسان از ماه عسل برگشته بودیم. هنوز عطر تنش روی لباسم بود و لبخندم پاک نمی‌شد. تا اینکه گوشی‌ام زنگ خورد و با دیدن شماره‌ی البرز نفسم بند آمد. به محض وصل کردن، صدای بم خش‌دارش در گوشم پیچید: - سلام عروس خانم! لب‌هایم را گزیدم و او بدون آنکه منتظر جوابی از من باشد، با لحنی جدی و کنایه‌آمیز ادامه داد: - متاسفم که اینو بهت میگم اما باید بدونی شوهرت قبل از تو، با خواهرت بوده و با اونم بازی کرده! دنیا دور سرم چرخید. صدای تپش‌های قلبم را توی دهانم احساس می‌کردم. خواهر من؟احسان؟ محال بود! می‌خواستم فریاد بزنم که دروغ می‌گوید. همان‌لحظه احسان وارد اتاق شد: - اینجایی عشقم... با کی حرف می‌زنی؟ چرا رنگت پریده؟ احسان با همان نگاه خیره‌اش و با شیطنت جلو آمد و صدای البرز دوباره مثل ناقوس مرگ در گوشم پیچید: - اگه می‌خوای با چشمای خودت گندکاریاشو ببینی، بیا به لوکیشنی که برات می‌فرستم! https://t.me/+oCKTBTM4O6s2MTNk این رمان با کلی عاشقانه‌ی دلبر رو به پایانه😍😍

Repost from N/a
_ من دیدم از یه ماشین چند در مشکی پرتش کردن بیرون! _ نکنه دختر بیچاره رو دزدیدن و بلا سرش آوردن؟ _ خانم؟ خانم می‌تونی حرف بزنی؟ نیازه که به پلیس خبر بدیم؟ خواست پوزخند بزند ولی لب پاره‌اش مانع شد. از چه کسی باید شکایت می‌کرد؟ وقتی اطمینان داشت او حتی پایش به جلوی در کلانتری هم نرسیده تبرئه می‌شود! _ دستش بشکنه هر کی این بلا رو سرش آورده. _ خانم؟ صدای ما رو می‌شنوی؟ صداها دور سرش تاب می‌خورد. احساس می‌کرد سوار بوده است در بزرگ‌ترین وسیله‌ی یک شهربازی که ارتفاع زیادی تا زمین داشته و تا به خود آمده زخمی و نفس بریده میانِ لاشه‌ی سقوط کرده‌ی آن وسیله‌ی ناایمن خودش را در حال جان دادن دیده. حواسش به لباس‌های نامناسبی که تن داشت، نبود و فقط تقلا می‌کرد از روی زمین و کف خیابان بلند شود. جمعیتی که دوره‌اش کرده بود حالش را بدتر می‌کرد. یک نفر خواست برای ایستادن کمکش کند، آن هم در حالی که یک نفر دیگر دل‌نگران می‌گفت نباید از جایش تکان بخورد چون به اورژانس خبر داده‌اند و تا آمدن آمبولانس باید بی‌حرکت بر سر جای خود بماند. کمک آن یک نفر را با بدخلقی رد کرد و بی‌اعتنا به دل‌نگرانی آن یک نفر دیگر، با پاهایی بی‌رمق در حالی که تعادل نداشت چند قدم جلو رفت. حس کرد زمین زیر پایش لرزید و سر گیجه‌اش بیشتر شد. روی زمین افتاد، قبل از اینکه کسی بتواند به دادش برسد یا اینکه خودش موفق شود تعادل بدن نیمه جانش را حفظ کند. روی زمین افتاد و برخورد سرش با آسفالت نفس نیم بندش را هم بُرید. خیسی خون را در موهایش حس کرد و همان لحظه از میان پلک‌های نیمه بازش توقف ماشین آشنا را دید. هر چند تار و ناواضح. او برگشته بود شاید چون قاتل خیلی وقت‌ها به محل قتل بر می‌گشت! یک نفر سراسیمه فریاد کشید. _ همین ماشین بود! دختره از همین ماشین سیاه چند در بیرون انداخته شد. گوش‌هایش واضح نمی‌شنید و چشم‌هایش درست نمی‌دید. بوی عطر تند و تیز او خورد زیر دماغش و خیلی زود روی دست‌های او دوباره داخل آن ماشین کذایی برگردانده شد. هیچکس نتوانسته بود مانع شود. هیچکس نتوانسته بود قدمی برای دفاع از دخترک بردارد. دختر دلیلش را خیلی خوب می‌دانست. آخر محافظ‌های او همه مسلح بودند. جمعیت را در لحظه ساکت کرده بودند و او جلوی چشم آن همه آدم به راحتی دختر را همراه خود به داخل آن ماشین برده بود. وقتی او سر دختر را روی پاهایش گذاشت خون هم تا کنار شقیقه‌ی دختر راه گرفته بود. همان جایی که بارها او با لب‌هایی تب‌دار بوسیده بودش. خم شد و کنار گوش دختر با صدایی گرفته و ترسناک غرید. _ پشیمون شدم! تو باید برای عذاب بیشتر کنارم و تو عمارتم باشی! دختر ناله‌ای کم جان کرد و راننده پرسید. _ آقا برم بیمارستان؟ نفس‌های دخترک با تیزی کلمات او بیشتر به شماره افتاد. _ نه! برو خونه. درمون کردنش کار خودمه. چرا برگشته بود؟ سرنوشت سیاه‌تری برایش در نظر گرفته بود؟ جان دخترک لرزید و مطمئن شد "عشقش" در قلب او مُرده است. دیگر "جانان" نبود برای آن مرد بی‌رحم که رئیس یکی از بزرگ‌ترین تشکیلات مافیایی بود! https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk رمانی که موقع خوندنش ضربان قلبت حسابی بالا و پایین می‌شه🔥🫢 یه عاشقانه‌ی جنجالی و پرهیجان و دارک که کافیه فقط پارتای اولشو بخونی❤️‍🔥🥰

sticker.webp0.31 KB

Repost from N/a
من آبیسام. دختری که به جرمِ نکرده زندان رفت! دختری که مادرش قبل از مرگ، رازی را با خودش به خاک برد. سال‌ها توی زندان، مردی نا
من آبیسام. دختری که به جرمِ نکرده زندان رفت! دختری که مادرش قبل از مرگ، رازی را با خودش به خاک برد. سال‌ها توی زندان، مردی ناشناس برایم نامه نوشت تا زنده بمانم و زندگی کنم... من عاشقِ مردی شدم که هرگز ندیده بودمش... وسال‌ها فقط نامه‌هایش را داشتم! نامه‌هایی که از پشتِ میله‌های زندان نجاتم دادند. وقتی آزاد شدم، تمام شهر را دنبال صاحبِ آن نامه‌ها گشتم تا پیدایش کنم.
اما هیچ‌کس به من نگفته بود
صاحبِ آن نامه‌ها... مردیست که باید دشمنم می‌بود! و وقتی پیدایش کردم... فهمیدم او همان مردی است که باید از او متنفر باشم! مردی که زندگی‌ام را نابود کرد... و بدتر از همه... او از خیلی قبل‌تر از آن‌که ببینمش، مرا می‌شناخت... مردی که از اولین دیدار، بیشتر از خودم درباره‌ام می‌دانست...! و رازی داشت که می‌توانست همه چیز را نابود کند. https://t.me/+NmsKS5D2XUowZmRk https://t.me/+NmsKS5D2XUowZmRk رمان رایگان اثر #مدیاخجسته

Repost from N/a
تازه با احسان از ماه عسل برگشته بودیم. هنوز عطر تنش روی لباسم بود و لبخندم پاک نمی‌شد. تا اینکه گوشی‌ام زنگ خورد و با دیدن شماره‌ی البرز نفسم بند آمد. به محض وصل کردن، صدای بم خش‌دارش در گوشم پیچید: - سلام عروس خانم! لب‌هایم را گزیدم و او بدون آنکه منتظر جوابی از من باشد، با لحنی جدی و کنایه‌آمیز ادامه داد: - متاسفم که اینو بهت میگم اما باید بدونی شوهرت قبل از تو، با خواهرت بوده و با اونم بازی کرده! دنیا دور سرم چرخید. صدای تپش‌های قلبم را توی دهانم احساس می‌کردم. خواهر من؟احسان؟ محال بود! می‌خواستم فریاد بزنم که دروغ می‌گوید. همان‌لحظه احسان وارد اتاق شد: - اینجایی عشقم... با کی حرف می‌زنی؟ چرا رنگت پریده؟ احسان با همان نگاه خیره‌اش و با شیطنت جلو آمد و صدای البرز دوباره مثل ناقوس مرگ در گوشم پیچید: - اگه می‌خوای با چشمای خودت گندکاریاشو ببینی، بیا به لوکیشنی که برات می‌فرستم! https://t.me/+oCKTBTM4O6s2MTNk این رمان با کلی عاشقانه‌ی دلبر رو به پایانه😍😍