ru
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

Закрытый канал

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала مائده فلاح "نیل و قلبش"

Канал مائده فلاح "نیل و قلبش" языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 33 141 подписчиков, занимая 878 место в категории Книги и 10 277 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 33 141 подписчиков.

Согласно последним данным от 16 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 285, а за последние 24 часа — -18, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 10.00%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 11.40% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 315 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 3 781 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 17 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

33 141
Подписчики
-1824 часа
+467 дней
+28530 день
Архив постов
AnimatedSticker.tgs0.30 KB

Repost from N/a
ناگهان دختری محکم به سینه‌اش خورد! نزدیک بود تعادلش رو از دست بده. تا به خودش بیاد، دستش دور کمر دخترک گره خورد، تا مانع افتادنش بشه. از اقبال بلندش شربت داخل لیوان دخترک هم به سرتاپایش ریخت. آخه این چه وضعشه!؟ خطر افتادن هردوشون که برطرف، خشم و عصبانیت جایگزین احساسات قبلی شد. آمادهٔ پرخاش کردن به دخترک شد، که سرش رو بالا اورد و دو گوی‌ آبی و زیبا به او دوخته شد. با دیدن‌ رنگ دریایی‌شون، ناراحتی و عصبانیت از یادش رفت. زیباترین آبی‌هایی بود که تابه‌حال دیده بود. چشمان درشت آبی‌رنگ، همراه با طوقهٔ سیاه. حرکت نی‌نی چشمان دخترک و قرمزی روی گونه‌هاش رو شکار کرد. #پارت_77 نگاه دختر به دسته گلی که آب داده بود، افتاد و با شرم، لغزیدن قطرات شربت، روی صورت اونو دنبال کرد. دست دختر روی سینه‌اش نشست و به عقب هولش داد. با تأنی دست از کمر باریکش برداشت، اما نتونست نگاه از اقیانوس متلاطم چشمانش برداره. تو فکر بود چه‌طوری صحبت رو شروع کنه، که پای دخترک پیچ خورد و دوباره به آغوشش پرتاب شد! این‌بار فرصت‌طلبانه و کامل، اون رو تو آغو.شش گرفت. حسی از خواستن، تموم رگ و ‌پِی‌اش رو فراگرفته بود و دلش رو سخت لرزوند. دست‌هاش رو محکم به دور شانه و کمر دختر پیچوند و اونو در آغو.ش کشید. قلبش دیوونه‌وار می‌کوبید و بوی عطر خوش دخترک مشامش رو پر کرد. ♥️🌱♥️ https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8 *سرش رو خم کرد و موهاش رو بویید. دلش می‌خواست، سر توی موهاش ببر‌ه و بیشتر نفس بکشه. دختر تکونی برای جداشدن به خودش داد ولی او مالکانه و تنگ‌تر در آغو.شش کشید. ✅ رمان تموم شده و در کانال وی‌ای‌پی موجود است.

Repost from N/a
#پارت۱۰۸ _ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟ _ ن‌نه… نه مامان‌بزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست... رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانه‌ی مامان‌بزرگ غش‌غش بهم خندیدند. پیرزن در یخچال را محکم کوبید. زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین. گرسنه بودم… دیشب هم سر سفره‌ی شام راهم ندادند. داد زد: _ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازده‌ست و از فرنگ اومده. می‌خوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟ رستا تمسخرآمیز گفت: _ مامان‌جونی نمی‌دونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟ _ تازه ترشیده‌ام هست. هیچ‌کس گردنش نمی‌گیره. دیگه به میوه‌ی خواستگاری من دست نزن. دوباره زدند زیر خنده. بغض تا بالای گلویم بالا آمد. بی‌انصافی تا کجا؟ این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ… ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردن‌کلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! می‌گفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند. مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت: _ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پاره‌پوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست. تا شب همه‌ی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دست‌های کوچکم درد می‌کرد و کمرم تیر می‌کشید، بوم‌نقتشی‌ام را برداشتم و امدم حیاط. مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود. بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند. گرسنه نشسته بودم کنار درخت. دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد. دست مردانه‌ای مقابلم دراز شد و چند گیلاس‌ به سمتم گرفت: _ بگیر دخترکوچولو! بند دلم پاره شد. همین‌که با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم. زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کت‌شلوار خوش‌دوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یک‌وری لبخند زد. _ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه. اخم داشت. ولی نگاهش می‌خندید. جثه‌ام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ می‌کرد، از ترس جان به جان آفرین می‌دادم! _ می‌دونم اسمت‌و خانم کوچیک! تا خواستم بپرسم از کجا، گفت: _ گیلاس نمی‌خوری؟ از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر می‌فهمید خواستگارش امده این‌جا و من با او صحبت کرده‌ام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه می‌شد… _ شما… شما چرا اومدین این‌جا؟ شما همونید؟ _ کدوم؟ شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبرو‌برایم‌ نماند. _ همون خواستگار… آقای برسام هامون! سرش را جلو کشید. انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم. _ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی! _ من؟… من چرا؟ صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاس‌ها را سمت لب‌هایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت: _ من واس داشتن تو و تن ریزه‌میزه‌ت پا گذاشتم تو این خونه! هنوز در شوک حرفش بودم که یک‌دفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای این‌که تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسی‌ام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد. _ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام! همان لحظه مامان‌بزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد: _ دختر به‌دردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟! هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت: _ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم می‌کنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و می‌ندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه! همه لال شدند از ترس! قلبم ایستاده بود… مهناز گریان و بُهت‌زده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد… تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید… ادامه‌ی این رمان عاشقانه‌معمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاق‌هایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب می‌افته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk

Repost from N/a
_ آخ.... آی.....مُــردم... خـــــدا.... درد دارم _ آخ دســتم....  آییی....  مُردَم.... بدادم برسید.... _ خوبی خانم؟؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ طرف رو بگیرید فرار نکنه. یکی از مردهای اطرافم پشت یقه مرد رو گرفت و از روی موتور پایین کشید. _  کوری مگه آشغال نفهم... تو که موتور سواری بلد نیستی برو خرسواری... یابو. اینا رو با جیغی از درد و عصبانیت به مردی گفتم که بهم زده بود و چند قدم اون‌طرف‌تر از من، روی ترک موتورش نشسته بود، گفتم. _ مرتیکه مثل بز وایستاده به منه لت‌وپار شده نگاه می‌کنه! -زدی دختر مردم رو ناکار کردی مرد حسابی... یه نفر زنگ بزنه اورژانس... بلاخره از موتور پایین اومد و کلاه ایمنی رو از سرش برداشت. موهای حالت دارش روی پیشونیش ریخت.اومد و بالای سرم ایستاد، پشت به نور بود، صورتش رو واضح نمی‌دیدم و اما قد بلندش منو وادار کرد سرمو بالاتر بگیرم با پوزخندی گفت: _این حالش از منم بهتره. عصبی از حرفش با حرص گفتم: _ خرو چه به خرسواری...اصول که رعایت نشه نتیجه اش میشه داغون کردن مردم...یکی زنگ بزنه پلیس...زنگ بزنید اورژانس...اخ خدا دارم می‌میرم از درد... البته که درحال مردن نبودم اما پرو بازی این مردک دراز باعث شد کولی بازی کنم. خانمی کنارم نشست وگفت: یه جوون مرد پیدا نمیشه این طفلکو ببره بیمارستان ؟ آقایی از پشت سرش رو به مردک دراز گفت: _ من ماشین دارم اما چون زدی باید همراهم بیایی...من تا جلوی بیمارستان می برمت. _ این هیچیش نیست ...چرا باید ببریمش بیمارستان؟ _ من پدرت رو درمیارم... اخ مردم. _ الان بدنش داغه شاید خونریزی داخلی کرده باشه. باحرف زن واقعا وحشت کردم اگه می مردم برای کی مهم بود؟ معلومه هیچ کس حتی همه هم راحت میشدن و من اصلا همچین آدم بخشنده ای نبودم که اینو براشون بخوام.   _وای وای منو برسونید بیمارستان  مردک دراز بد قواره مقابلم نشست وبا پوزخند گفت: _ حالا از ترس سکته نکنه خونش بیوفته گردن من! _بلایی سرم بیاد پدرتو درمیارم... میام سراغت. -اگه زنده بمونی...که فکر نکنم وضعت خرابه... _بمیرم هم روحم میاد سراغت. نگاهی به سر تا پام کرد و چشمکی زد و با صدای آرومی گفت: _خوب چیزی هستی، حتما خودت تنها بیا. _ خفه شو... خنده‌ای که کرد نفسم بند اومد. دراز جذاب چه خنده نفس گیری داشت آب دهنم رو قورت دادم می خواستم بگم من خفه میشم تو بخند... به لباش خیره بودم. اخماش رو کشید توهم و بعد هم مثل گونی برنج منو زد زیر بغلش، دستم کشیده شد و از دردش جیغم در اومد. -چیکار میکنی آقا آروم تر...بچه مردم رو کشتی! صورتش رو نمی دیدم اما جواب اون خانمی که اینو گفت رو اینطوری داد: _ بچه مردم حالش از همه ی ما بهتره، اگه درد داشت زبونش صد اسب بخار کار نمی‌کرد. رو به خودم زمزمه کرد : _با نگاهش بچه مردمو نمی خورد +رو دستم افتادم نه زبونم ...آخ... اخی که تنگ جمله ام چسبوندم برای خالی نبودن عریضه بود. تا به خودم بیام منو انداخت توی ماشینی و ماشین حرکت کرد. https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk ❌❌ پسره با راننده ماشین دست به یکی می کنند و دختره رو تهدید می کنند که اگه صدات رو نبری توی یه کوچه خلوت .... 😱 https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk

AnimatedSticker.tgs0.13 KB

Repost from N/a
-توی جغله می‌خوای با من کشتی بگیری؟ نیم نگاهی به هیکلش می‌اندازم. دقیقا شبیه جوجه در برابر شیری هستم که جیک جیک می‌کند. -چیه؟ فکر کردی کشتی‌گیر مملکتی و چندتا مدال داری کسی به گرد پات نمی‌رسه؟ اعتماد به نفسم خنده‌اش را در پی دارد. -مطمئنی؟ بعدا نزنی زیر حرفت! بلوف می‌زنم و آماده رفتن می‌شوم: -باشه یه روز نشونت می‌دم کشتی یعنی چی! الان که باید برم رستوران منتظرم هستند. دستی دور دهانش می‌کشد: -مگه من صاحب کارت نیستم؟ امروز مرخصی! ولی... یک باره گارد حمله می‌گیرد: -باید با هم کشتی‌ بگیریم. بسم‌الله اگه حریف مایی، بیا ببینم چند مرده حلاجی. آب دهانم را قورت می‌دهم. واقعا می‌خواست با من کشتی بگیرد؟ -چیه؟ ترسیدی؟ خب بلبل زبونی می‌کردی تا الان که. -اوم... چیزه، فکر کنم دارن صدام می‌زنند، گوش کن. جلوتر می‌آید و خنده‌اش را مهار می‌کند: -چیزی نمی‌شنوم، هر کی هم باخت باید تاوانش بو.سیدن باشه. امان نمی‌دهد. جیغ خفیفی می‌کشم و پا به فرار می‌گذارم. -حاتم غلط کردم، شکر خوردم، وویی نخو.ری من‌و... مثل همان شیری که تصورش کرده بودم سمتم یورش می‌آورد. تا به خود آیم دست دور کمر.م می‌اندازد و بلند.م می‌کند. راحت کله‌پا می‌شوم. چشم که باز می‌کنم روی صورتم خم می‌شود و... https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 ورزشکار معروف کشور که عاشق پرسنل رستورانش می‌شه🥹

- گروگانم گرفتی طبق آیین‌نامه‌ی حقوق بشر وظیفه‌ته خورد و خوراک منو تأمین کنی. چشمانش پر خنده شد. - یعنی این شورای حقوق بشر گروگان‌گیری رو آزاد کرده که براش آیین‌نامه داده؟ دستی در هوا تکان داد و سمت وسایل روی میز برگشت. - حالا هر چی! و سرش را بلند کرد. - ببینم این فسنجونی که می‌گی چطور می‌پزن؟ با نگاه به روجا سری تکان داد. - انداختنت بهم به خدا! یعنی این‌قدر ذوق‌زده شدن که نیستی باز هزار تا بلا سرشون بیاری، فکر کنم کلا هم از پس گرفتنت پشیمون شدن. چشم تنگ کرد. - چطور؟ نفسی کشید. نگرانی از لحنش مشخص بود. - عطا چند روزیه نه جوابم رو می‌ده و نه کلا در دسترسه. دست روجا روی قلبش نشست. - جدی که نمی‌گی؟ موبایل را در دستش فشرد و با گرفتن شماره‌ی عطا کنار گوشش نگه داشت. با شنیدن پیام تکراری در دسترس نمی‌باشد. آن را به بلندگو زد و سمت روجا گرفت. - بفرما. احتمالا امروز فردا ازم شماره حساب بخوان تا برای نگه داشتنت بهم رشوه بدن!! ❌❌پسره دخترمون رو گروگان گرفته الان هیشکی حاضر نیست پسش بگیره از بس شره 🤣🤣🤣🤣 رمانی شاد و عاشقانه با کلی هیجان و جذابیت. قول می دم در حین خودندنش لبخند از رو لبتون کنار نره... ❌❌ https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0 https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0 https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0 فقط اگه تا دو هفته امکان خوندن رایگان این رمان هست، بعد چاپ می شه. اگه می‌تونید 700 پست رو تا دو هفته سریع بخونید تموم بشه عضو بشید.😍😍 عروس بلگراد موضوعی کاملا جدید با عاشقانه گرم و فوق‌العاده‌اش شما رو از تالش و شمال ایران می‌کشه تا اروپا و بلگراد...  در کمتر از یک ماه بعد چاپ می شه، قیمت چاپیش هم بالای یک میلیون و دویسته! تا رایگانه سریع بخونیدش🥰

Repost from N/a
-من ارگ بمم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهانی و هر وجبت ترمه و کاشی... با صدای بم لعنتی اش دستش روی کادوی اهدایی اش چنگ شد. قلبش طوری بنای تپیدن گرفت که هراس این را داشت هر آن از سینه اش بیرون بزند. کادو را روی میز رها کرد و دستانش را زیر میز درهم گره کرد. اگر می دانست قرار به این قسم دلبری هاست اصلا پایش را اینجا نمی گذاشت. -چی شد پس؟... چرا بازش نکردی؟!... لب های خشکش را با زبان تر کرد. نفسش طوری بند رفته بود انگار کیلومترها دویده است. به هزار زور و زحمت کلمه ها راهی برای بیرون آمدن پیدا کردند: -مناسبتش رو نگفتین.... نفس عمیقی کشید که نشان از کلافگی اش داشت: -آدم برای کادو دادن به عزیزترینش که نیاز به مناسبت نداره... روی عزیزترین مکث دلنشینی کرده بود. در مقابل این مرد به مانند دخترک نوجوانی می شد که با هر حرف و حرکتی دست و دلش می لرزید. سرش را برای دیدنش بلند کرد. تیله های مشکی اش منتظر به او چشم دوخته بودند. چرا بعد از این همه وقت دیلماجی چشمانش را یاد نگرفته بود. او زیادی مرموز بود یا خودش زیادی ساده که نگاهش هنوز برایش ناخواناترین نگاه دنیا بود. با ابرو به کادو اشاره کرد و گفت: -بازش کن لطفا.... با تردید دست های سردش را جلو برد و کاغذ کادو را پاره کرد. جلد نفیس دیوان حافظ بود. از درون جعبه اش درش آورد و صفحه اولش را باز کرد همان بیتی که ابتدای صحبت هایشان برایش خوانده بود را با خطی خوش بالای صفحه نوشته بود. در پایینش تاریخ زده بود و نوشته بود: -روزت مبارک عزیزترین دخترک دنیام.... پلکش پرید و صحنه ها یکی یکی از جلوی چشمانش رژه رفتند. انگار همین دیروز بود که بخاطر همخوابگی با فلان دختر و پیچیدن حرفش در خانواده پدرش در گوشش زده بود و او را از خانواده طرد کرده بود یا قبل تر از آن شاهد معاشقه اش با منشی اش در دفتر کارش بود. او کی عزیزترین این مرد زنباره شده بود که خودش خبر نداشت. در دلش آرزو کرد این کادو و دعوت به همین جا ختم شود. -رعنا.... چرا لحن آهنگین صدای لعنتی اش را دوست داشت؟! او نباید دچار همچین حالاتی بعد از کامران می شد. آن هم کامرانی که عاشقش بود و آوازه ی عشق شان زبانزد خاص و عام بود. مگر نه اینکه او الان بیوه زنی سی و اندی ساله بود که یک پسر داشت و برای ساختن آینده ی خودش و پسرش در تلاش بود. -این دیگه گوشی گرون قیمت نیست که بخوای ردش کنی.... اشاره اش به پس دادن گوشی آیفونی بود که به بهانه ی روز زن برایش گرفته بود. سر انگشتان کرخت شده اش را روی جلد چرمی کتاب کشید. دلش می خواست مکالمه اشان به همین جا ختم شود و او به خانه اش برود و مثل روتین هر روز خودش را در امور روزانه اش طوری غرق کند که انگار نه انگار خانی آمده و رفته است. دستش را روی سر انگشتانش گذاشت. خواست دستش را پس بکشد که مانع شد. برعکس دستان یخ زده ی او دستانش انگار کوره ی آتش بودند. در چشمانش زل زد و گفت: -سبز نمی شوم مگر... ریشه زنی به جان من... دلش نمی خواست به معنای پس کلماتش فکر کند. دستانش را از زیر دستانی که منبع گرمای بی نظیری بود پس کشید. دستی به پر شالش کشید و هول زده گفت: -من باید برم... دیرم شده.... بی توجه به حرفی که شنیده بود حرف هایش را ادامه داد: -نگو که معنای پس حرفام رو متوجه نشدی؟.... دلش میل عجیبی به گریه داشت. از جایش به سرعت بلند شد اما مرد مقابلش بی توجه به حالات او تحکم کرد: -بشین... نمی دانست چه سری در صدایش بود که بی اختیار سرجایش نشست. ادامه ی حرف هایش را از سر گرفت: -دلم میخواد جدی به درخواستم فکر کنی... نه به عنوان کسی که تا به حال شناختی... بذار خود واقعیم رو بهت بشناسونم... برخلاف خواسته ی دلش پوزخندی زد. دست خودش نبود که زخم زد: -خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد... با این حرفش حتی ذره ای تغییر در چهره اش هویدا نشد. کیفش را روی دوشش انداخت و زیر لب خداحافظی زمزمه کرد. با آن صدای بم لعنتی اش دوباره صدایش کرد. رو به او برگشت و منتظر نگاهش کرد: -میدونی بیت آخر اون شعری که برات نوشتم چیه؟... سری به معنای نه برایش بالا انداخت. صدایش را صاف کرد و گفت: -از شوق هم آغوشی و از حسرت دیدار... بایست بمیریم چه باشی چه نباشی رعنا خانم... با این حرف زیر پاهایش خالی شد و... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

AnimatedSticker.tgs0.13 KB

Repost from N/a
-الو... -قربون صدای خواب‌آلود بداخلاقت برم. کمی هوشیار می‌شوم و چشمانم را می‌مالم. -الو جانان؟ خوابیدی دوباره؟ صدای حاتم باعث می‌شود گوشی را پیش چشمانم بیاورم و اسمش را ببینم: -حاتم تویی؟ -آره عزیزم. سعی می‌کنم صدایم را صاف کنم. -سلام..چیزی شده؟ این وقت صبح؟ -اومدم ببینمت، سر کوچه‌تونم. خواب از چشمانم می‌پرد و با ضرب از روی تخت پایین می‌افتم. -صدای چی بود الو جانان؟ -نگو اومدی این‌جا... -بیای بیرون بهتر می‌تونیم حرف بزنیم. محکم به سرم می‌کوبم: -وای حاتم با اون ماشین گنده و تابلوت کله صبح اومدی سر خیابونمون دیدن من؟ می‌خوای رسوام کنند؟ خنده‌اش بلند می‌شود: دلتنگی این چیزا رو نمی‌فهمه، تا سه نشمرده بیرون باش وگرنه میام جلو خونتون. https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 کشتی‌گیر معروفی که عاشق دختر پایین‌شهر قصه‌مون می‌شه و وقت و بی‌وقت می‌ره در خونشون🫠

Repost from N/a
😍😍وااای اصلا این دو تا عشقن😍😍 دختره داره تلفنی با دوستش حرف می‌زنه 👇🤣😂 *- وای نیستی ببینی استاد با شلوار اسلش و تی شرت جذب چه ناناسی می‌شه، دلم می‌خواد بپرم ماچش کنم. - خاک بر اون سرت معصوم، قبلا مردا هیزی می‌کردن الان دخترا... معصوم خم شد تا شکمش از تکان خنده درد نگیرد. - ولی جون تو، مرد واقعی باید پیجامه راه‌راه بپوشه بعد تا گردنش بکشه بالا... صدای خنده سحر تو گوشش پیچید - بیچاره استاد امنیت نداره تا تو اونجایی. راستی به بابا و مامانت چی گفتی. - گفتم مسموم شدم.اونام گفتن با هواپیما بیای، منم گفتم تا سوار الاغ نشم مسافرت بهم نمی‌چسبه‌. یهو صدای یکی اومد. - الاغ نبود این دور و برا واست کرایه کنم، با هواپیما مجبوری بری. دختر حس کرد آب جوش بر سرش ریختند. - واااای! استاد شما از کی اینجایین دقیقا؟* https://t.me/+QG9upfeIDJ9mQ6rw یه استاد جذاب سختگیر داریم که از بدشانسیش سرنوشت شیطون‌ترین دانشجوش رو صاف انداخته تو خونه اینا 🤣🤣🤣

Repost from N/a
#پست_319 صدای ناز و کشدار منشی اش باعث شد همه ی حس هایش بیدار شود. سرش را از روی پرونده ی زیر دستش بلند کرد و صورت دختر روبرویش را نگاه کرد. لب های فیلر زده اش را جلو داده بود و همزمانی که خم شد و سینی حاوی قهوه و کیک را روی میز قرار داد منظره ی جالبی از بازی یقه ی مانتویش مشخص شد. -چیز دیگه ای نمیخوایید آقای بزرگمهر؟... با دقت بیشتری به قیافه ی دخترک نگاه کرد. لب های قرمز رنگ و لاک های جیغش بدجوری در چشم بود‌. به چشم خریدار از نظرش به عنوان سرگرمی بدک نبود. از وقتی که رعنا دست رد به سینه اش زده بود حتی نتوانسته بود پارتی درست و حسابی برود چه رسد به اینکه بخواهد روابط وان نایت داشته باشد. دو ماهی می شد که با کسی نبود. خودش هم از طولانی شدن این مدت تعجب کرد. قبل تر اگر کسی به او می گفت در این مدت رابطه نداشته او را به سخره می گرفت و مردانگی اش را زیر سوال می برد. دخترک فنجان قهوه را برداشت و جلوی او گذاشت. -تا سرد نشده میل کنید... صدای کشدار و حالت خمار چشم هایش نشان می داد انگار او هم بی میل نیست. نگاهی به صورت به شدت برنز شده اش انداخت. تاثیر سولاریوم روی پوستش به شدت بدرنگ شده بود. خارج از ایران این نوع برنزه شدن را به مسخره سوخته ی کارگری می گفتند. گردنش را تابی داد که همین باعث شد شالش دور گردنش بیفتد. موهای لایت شده اش را از نظر گذراند. در سلیقه ی او نبود اما از نظرش ارزش یکبار امتحان کردن را داشت. ساعت را نگاه کرد و پرسید: -مرجوعی نداریم؟ -نه تا ظهر کسی نیست. آقای سالاری وقت داشتن که تماس گرفتن گفتن کاری براشون پیش اومده نمی تونن بیان عذر خواستن... تمام مدتی که حرف می زد به لب هایش زل زده بود. انگار دخترک فهمید که از قصد لب هایش را بیشتر جلو داد. دستی در موهایش کرد و کشید. انگار واقعا ریاضت این چند وقت به او نساخته بود. قبل ترها هیچوقت اینقدر هول نبود که بخواهد با نگاهش کسی را متوجه منظورش کند. آن هم اویی که رنگ به رنگ دوست دختر عوض می کرد. آن هم چه دوست دخترهایی... همیشه بهترین ها را انتخاب می کرد حتی برای روابط وان نایتش هم حساس بود و هر کسی را قبول نمی کرد... دخترک که دوباره خم شد و پیش دستی را کنار فنجان قهوه گذاشت مچ دستش را گرفت. تجربه در دفتر کارش می توانست برایش جالب باشد. دخترک که بی حرف به او خیره شد از جایش بلند شد. او را همراه خود تا کنار میز کارش کشاند. صدای کفش پاشنه بلند قرمز رنگ دخترک تنها صدایی بود که بین سکوتشان خط می انداخت. دخترک را به میز چسباند و بی قرار لب هایش را به کام کشید. انگار منشی اش از او بیقرارتر بود که دست هایش را بلافاصله دور گردنش حلقه کرد و خودش را به او نزدیک کرد. هوم کشداری کشید. بدک نبود از تازه کارهایی که مجبور بود به آن ها راه و چاه را نشان دهد متنفر بود. بعد از بوسه ی عمیق کمی از او فاصله گرفت و او را هل داد همزمان با خم شدن دخترک روی میز به او نزدیک شد. انگار دخترک منظورش را گرفت. سرش را که برای بوسیدن او جلو آورد گردنش را کج کرد و همین باعث شد لب های دخترک به جای لب هایش صورتش را ببوسد. دستش را پیش برد و بند دکمه های مانتویش کرد. همزمان به لب هایش خیره بود. دخترک با ناز در آغوشش چرخی خورد و لب هایش را به گردنش رساند. همینکه دست هایش بیشتر پیشروی کرد چشمش به آستانه ی در افتاد که رعنا با تعجب و چشم های گرد شده داشت نگاهشان می کرد و... ❌❌ پارت رمانه سرچ کنید داخل کانال براتون میاره... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

AnimatedSticker.tgs0.13 KB

Repost from N/a
-انقدر پوست لبت رو نکن، خون زد بیرون بابا. بی‌توجه دوباره به کارم ادامه می‌دهم و نگران می‌پرسم: -تو مطمئنی می‌خوان رستوران رو بفروشند؟ یعنی قراره هممون از کار بی‌کار بشیم؟ کیمیا با افسوس شانه بالا می‌دهد: -منم پنهونی شنیدم. ببین صاحب جدید رستوران اونجاست. داره می‌ره طبقه بالا. یک مرد کت شلواری می‌بینم که هیکلی است و چهارشانه. پشتش به من است اما هیبتش ترسناک به نظر می‌رسد. -شنیدم که می‌خوان رستوران رو بکوبند و باشگاه بسازند. -ووی چه قد و بالای ترسناکی داره، کی جرئت داره به این یارو حرف بزنه نکوبه این‌جا رو؟ درسته ما رو قورت می‌ده. -منم ازش ترسیدم که تو رو با خودم اوردم، جان جدت تو چایی رو براشون ببر. تا به خود بجنبم سینی قوری چای را توی دستانم می‌گذارد و غیب می‌شود. من می‌مانم و چایی که باید برای آن غول بیابانی ببرم که می‌خواهد همه‌مان را از کار بی کار کند... اما نمی‌دانستم که با دیدنش قراره... https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 حاتم، کشتی‌گیر معروف ملی کشور، کافه رستورانی به قصد کوبیدن و ساختن سالن ورزشی می‌خره... ولی...🥹 با ورودش به رستوران همون شب اول توسط سرآشپزش سوزونده می‌شه😂 بعد اون شب نه تنها دست از کوبیدن رستوران برمی‌داره بلکه دلش‌و هم به سرآشپز رستورانش بند می‌زنه و وقت و بی‌وقت مزاحم دخترخانم ما می‌شه😎 https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0

Repost from N/a
💞💞💞💞عالیه این رمان💞💞💞💞 جاویدم، مردی که بخاطر شهریه دندانپزشکی از گارسونی گرفته تا تمیز کردن راهپله و هر کاری که پولش حلال باشه انجام دادم، ولی تو بدترین روزهای مالیم دختر بی‌قیدی با چشمان محشرش اومد و با تهمتش زندگیم رو نابود کرد. الان سالها از اون روز گذشته و دختری با رنگ پریده روی صندلی مطبم نشسته که فراموش کرده یه روز هم با تهمت و هم با چشماش چه بلایی سرم آورده! اما من یادمه و براش نقشه‌ها دارم... 😎 https://t.me/+RyJUl6laG9s3NjFk *بدون لباس تو خونه خالی، دستگیر شدن قربان.* سرباز ادای احترام می‌کند و بیرون می‌رود. - چه نسبتی با هم دارین؟ سروان زیر چشمی به زن و مرد دستگیرشده نگاه می‌کند، اما جوابی نمی‌شنود. پس با صدای بلند رو به مامور می‌کند: - بفرستید دادسرا... دخترک اخم کرده، لب می‌زند: - قربان بگم باور نمی‌کنید که... مرد کنار دستش نفسش را فوت می کند و سروان دوباره ادامه می‌دهد: - فیلم تخیلی تعریف کنی، خب معلومه باور نمی‌کنم. میدونید مجازاتش چیه... *- من مجبورش کردم...* سر دخترک و سروان، هر دو سمت مردی که با او دستگیرش کرده بود برمی‌گردد. اما دخترک سریع جواب می‌دهد: - دروغ می‌گه سروان... این من بودم که... پلیس پوفی می‌کشد و می‌گوید. - باید بری پزشکی قانونی؟ مرد به سمتش برمی‌گردد و آهسته داشت می پرسد *- دختری؟* که در اتاق باز می‌شود و مامور می‌گوید - پدر دختر اومده. نگاه همه به سمت مرد تازه‌وارد می چرخد و او جدیت خاص خود می‌گوید *- مشکل چیه؟ اینا محرمن!* نگاه متعجب و حیران دختر و پسر سمت مرد تازه وارد می‌رود... https://t.me/+RyJUl6laG9s3NjFk یه دکتر جنتلمن و باابهت داریم با یه دختره جغله شیطون. اگه دنبال رمانی هستین که هیجان و عاشقانه رو با هم داشته باشه، از دستش ندین🥰🥰🥰 توصیه میکنم به هیچ عنوان از دستش ندین

Repost from N/a
-دهنی بود.... با شنیدن صدای دلنشینش سرش را بالا آورد ولی دست خودش نبود که یک تای ابرویش را بالا انداخت و به تمسخر گفت: -چی بود؟... معذب بودن دخترک را متوجه شد اما باید از جایی شروع به گفتن آنچه در قلب و مغزش می گذشت می کرد. -یعنی منظورمه اینه که... اون شام من بود داشتم میخوردم که گوشیم زنگ خورد... با دست به داخل ویلا اشاره زد و گفت: -رفتم جواب بدم.... برگشتم دیدم شما مشغول خوردن هستین.... او را روی تراس دیده بود که مشغول غذا خوردن بود. تصویر بی نظیر روبرویش به حدی برایش زیبا و دلنشین بود که دلش نیامده بود جلو بیاید و آن را خراب کند. از دور ایستاده بود و دخترک چشم عسلی را با آن موهای پدر درارش پوشیده در اشارپ زیبایش نگاه کرده بود. با ولع از سیگارش کام های عمیق گرفته بود و دودش را به معده ی خالی اش فرستاده بود که از سرشب گزگز می کرد. آن لحظه را با گوشی موبایلش ثبت کرده بود. عکسش به مانند پرتره ی زیبای الهه های یونانی قابل ستایش بود. -البته نوش جونتون اما اجازه بدین برم داخل براتون بکشم... زیاد درست کردم از شام مونده... همین که برگشت صدایش کرد: -رعنا... دخترک ایستاد دلش می خواست موهای افتاده در صورتش را که دل او را به بازی گرفته بودند پشت گوشش بزند. او عاشق تر از آن بود که بتواند این قسم دلبری ها را تاب بیاورد. -چرا تا این موقع شام نخوردی؟... دست هایش را در هم پیچاند و با صدایی که به زور درمی آمد گفت: -میل نداشتم... با شادی که به جانش تزریق شد پرسید: -بخاطر جر و بحث سر شب من و پدرم شام نخوردی؟... با چشم های فراری از او سر بالا انداخت. -نه یعنی میدونید ناراحت شدم... با لبخندی که سعی در پوشاندنش داشت دلخوش پرسید: -برای من؟... دخترک شیرین هنوز مثل گذشته که خجالت می کشید سر گونه هایش رنگ می گرفت. -نه یعنی هم برای شما هم برای طفلی مهیار هم برای این وضعیتتون... با دلی بیقرار قاشقش را پر کرد و به دهانش برد. نمی توانست خنده اش را به شکل دیگری مهار کند. دخترک بامزه با چشم های گرد نگاهش کرد و نالید: -گفتم که دهنی بود... آخ که امشب قصد دیوانه کردنش را داشت. دلش می خواست بگوید هلاک چشیدن مزه ی لب هایش است اما در عوض قاشق آخر را هم به دهان برد و بعد از قورت دادن گفت: -خوشمزه ترین باقالی پلویی بود که به عمرم خوردم... کمی این پا و آن پا کرد: -ممنونم... نوش جان... کاش متوجه میشد که منظورش تعریف از دست پختش نیست و اشاره ی غیرمستقیمش به قاشق دهنی او بود. با درد شدیدی در ناحیه ی شقیقه اش آخی گفت. چشم هایش را بست و دستش را روی سرش گذاشت. -چی شدین؟... دوباره میگرنتون گرفت؟... صدای نگرانش را از فاصله ای نزدیک شنید اما درد اجازه نداد که چشم هایش را باز کند. از آستین لباسش گرفت و کشید: -من یکم ماساژ بلدم اگه اجازه بدین سرتون رو ماساژ بدم شاید دردتون کمتر شد... حتی شنیدن صدایش در اوج درد هم برای او مانند مسکن بود. حواسش بود که دستش روی سرش نشست و آن را به آرامی عقب برد. به پشتی صندلی تکیه اش داد و شروع به ماساژ کف سرش کرد. انگشت هایش که روی شقیقه اش نشست بوی خوش دستانش او را مسخ کرد. چشم هایش را باز کرد و از زاویه ی زیر صورت زیبای دلبرکش را نگاه کرد. هیچوقت تا به این حد به او نزدیک نشده بود. کاش می توانست تصویر زیبای پیش رویش را قاب بگیرد. انگشتش را به خط اخمش کشید و آرام تر از حد معمول گفت: -حالتون بهتر شد انگار؟... زمزمه ی نصفه شبی اش در جانش خوش نشست اما مغموم از اینکه تاب دوری دوباره از او را ندارد لب زد: -اگر دردم یکی بودی چه بودی... و صورتش را خم کرد؛ مچ دستش را بوسید و.... ❌پارت واقعی رمان هست. سرچ کنید #پست_812 براتون میارهhttps://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

sticker.webp0.11 KB

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+KmYp7QPtSSU5Y2Vk https://t.me/+KmYp7QPtSSU5Y2Vk ❗️عشق تلخ❗️ من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...

Repost from N/a
ــ من اصلا خوش ندارم توی عمارتم،، بااین وضعیت بچرخی آرام خانوم!! خودت فکر نمیکنی وضعیتت واسه تنها بودن با مرد مجرد مناسب نیست؟؟ دخترک سرش را پایین می اندازد .. احساس میکرد گونه هایش رنگ گرفته و هر آن است که پس بیفتد .. او برای مدتی کوتاه به عنوان خدمتکار به عمارت رفیق صمیمی پسر ارباب امده بود ــ نه من من ببخشین من فقط من حواسم نبود شما ه هستین اقا برسام،،، من اومده بودم لباسامو بردارم ببرم اتـ..... میان حرفش میپرد ــ بهتره از این به بعد حواست رو جمع کنی! دوست ندارم خدمتکارم رو با تاپ و شلوارک وسط عمارتم ببینم هرچقدر هم که رنگ نارنجی بهش بیاد و میخکوبم کنه! با شنیدن جمله اخر متعجب سرش را بالا گرفت چشمهایش میخندید! دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما برسام پیشدستی کرد ــ فکر نمیکردم به تن یه دختر روستایی هم همچین لباسهایی باشه بگو ببینم نکنه مال کسیه؟ دخترک دوباره شکست،،، میدانست برسام از او خوشش نمی اید و مدام دنبال تحقیر کردنش است .. کاش زودتر به عمارت خودشان برمیگشت تا قربان صدقه های شاهین،، پسر ارباب که عاشق ارام بود از درد هایش بکاهد نمیدانست چطور پسر مهربانی مثل شاهین با این پسر بددهن و عصبی و بی ادب رفیق شده تنها چیزی که توانست بگوید یک جمله بود ــ من مال کسی رو برنداشتم! برسام ابرویی بالا انداخت ــ اها یعنی کسی بهت داده؟ دست دومه؟ چون از تو بعیده که با حقوق خدمتکاری بتونی اینهارو بخری! دخترک دندان هایش را روی هم میساید تا بغض نشکند،،، او واقعا بیرحم بود ــ نه!! برسام قدمی جلو امد و جثه نحیف و ظریف ارام را برانداز کرد ــ پس؟؟ ارام لب زد ــ هدیه است! اخم های برسام در هم رفت ــ از طرفِ؟ ارام نفسش را بیرون داد ــ به شما ربطی نداره خواست از کنار برسام عبور کند و به سمت کار نیمه تمامش برود که برسام بازویش را گرفت انگار برق سه فاز بهش وصل کردند دستهای برسام داغ بود .. ــ گفتم از طرف کیه؟؟؟ ارام عصبی به سمت برسام چرخید ــ از طرف اقا شاهینه! برسام متعجب نگاهش کرد .. چهره زیبا و عروسک مانندش از عصبانیت سرخ شده بود از دهانش پرید ــ شاهین سایز تورو از کجااا میدونه؟؟؟؟ چشمهای ارام درشت شد برسام به خودش امد و ارام را رها کرد خودش هم نمیدانست چرا بدش امد که کسی غیر از خودش تااین حد به حریم دخترانه ارام نزدیک شود .. هوف کلافه ای کشید و دستی در موهایش برد ــ کارت رو بکن و برو اتاقت!! تا شب نبینمت .. و به سمت اتاقش راه افتاد اما با شنیدن صدای شاهین ....... 💯❌❌❌ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 ارام دختری ساده و ساکت با چهره ای زیبا که اسیر عشق و رقابت دو رفیق صمیمی میشود و تنها قربانی... ❌💯 خواندن این رمان مهیج را از دست ندهید

Repost from N/a
- چای دارچین اوردم واست. - دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟ برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید سوالش اذیتم کرد چیزی به روش نیوردم. - بخور برای اعصابت خوبه. چایی رو خورد داغ داغ. نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم. - تو چرا ارومی؟ - چرا اروم نباشم؟ کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد‌ معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت. - کرم نزدنت یعنی اروم نیستی. - چه ربطی داره؟ نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون! - از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی. اروم خندیدم ولی زهر بود راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه. تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم: - خواستم یکم حس مجردی کنی‌ مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟ - تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی. سرم رو پایین انداختم همین حرفش یعنی این که دوسم نداره منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم. بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود. - دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم. - به خاطر همین دستاتو کرم نزدی. - اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده. دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش. خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید. - کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه. - خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟ شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت. ایدا هم دوست دخترت. - من غلط کردم بغلش کردم. - تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ... یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد: - من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟ دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه! از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم. - واسه چی؟ چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون... دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت: - قانون برای شکسته شدنه. مهر داغی روی لب هام نشست و... https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0