ar
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

قناة بسيطة

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام مائده فلاح "نیل و قلبش"

تُعد قناة مائده فلاح "نیل و قلبش" في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 33 029 مشتركاً، محتلاً المرتبة 879 في فئة الكتب والمرتبة 10 305 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 33 029 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 13 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 147، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -13، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.04‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 11.32‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 645 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 3 738 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 14 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

33 029
المشتركون
-1324 ساعات
-1377 أيام
+14730 أيام
أرشيف المشاركات
راستش زمانی بود که دلم می‌خواست این تیم ببره. زمانی هم بود که دوست داشتم ببازه. اما حالا نه برد و نه باختنش برام مسئله است. چون حتی اگر آرزو کنم ببازه، درواقع دارم بهش "اهمیتی" می‌دم که شایسته‌ش نیست. @nabayad_m

sticker.webp0.21 KB

Repost from N/a
سرم را توی گودی گردنش پناه دادم. بوسه‌هایم روی تنش جان گرفت. انگشت‌هایم مرزهای ظریف تنش را لمس می‌کرد. کمرش باریک و موزون بود؛ قامتش تعادل عجیبی میان زنانگی و نجابت داشت. دست روی خطوط برجسته‌ی تنش بردم و نفس‌های رها شده‌اش را نفس کشیدم. _ مرزهای تنت دیوارن، رباب… ولی من هیچ‌وقت نخواستم از دیوار کسی بی‌اجازه رد شم. دست‌هایش روی پیرهنم نشست و آخرین سنگر مقاومتم را فرو ریخت. _ اگه قراره این دیوار بریزه، می‌خوام تو اولین تَرَک‌ِش باشی، سهراب. _ تو بلای جون منی، دختر... از اون بلاهایی که آدم برای نجات پیدا کردن ازشون، دعا نمی‌کنه. لبخند روی لبش جان گرفت. نگاهش مثل کبریت به جان انبار باروت افتاد و دیگر هیچ فکری در سرم نماند. فاصله را به صفر رساندم. چیزی درونم از بند رها شد؛ همان چیزی که ماه‌ها به زنجیر کشیده بودمش 🔥آوازه خوان مجنون🔥 عشقی که نه برف خاموشش کرد نه آتش آن را سوزاند دنبال ادامشی، بزن رو لینک زیر💋😜 https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9

Repost from N/a
من مهتـــا فتحی ام! تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی! سورن مردی بود که بعد از مرگ پدر ومادرم دل دادم بهش و عاشقش شدم، اما اون
من مهتـــا فتحی ام! تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی! سورن مردی بود که بعد از مرگ پدر ومادرم دل دادم بهش و عاشقش شدم، اما اون با بهترین دوستم بهم خیانت کرد! و در نهایت بانقشه همه اموالم روگرفتن و بهم انگ دیوونگی زدن و منوراهی تیمارستـــان کردن! وقتی خبر ازدواج سورن با دوستم به گوشم رسید، مُــــردم! شش ماهـه تمام هرشب خیره ماه شدم و برای فرار از این دیوونه خونه نقشه کشیدم و تا انتقام زندگی و احساس برباد رفته ام رو بگیرم! و امشب وقت اجرای نقشه هامه! فرار من از این دارلمجانین رعشه به جون خیلی ها میندازه که بی شک سورن اولین نفر این لیسته! اون باید منتظر من و انتقام بی رحمانه من باشه! اون باید تاوان قلبی که شکونده بود و بازی ای که با من کرده رو پس می داد! امـــا درست شب فرار از تیمارستان اتفاقی برام می افته که زندگیم زیر و رو می شه! من... https://t.me/+U7A_RFHLnCRmNDI8 https://t.me/+U7A_RFHLnCRmNDI8 توصیه ویژه برای رمان‌خوان های حرفه ای❤️‍🔥

Repost from N/a
- زیبا بود ، جوراب نازک پوشیده بود و خدمتکار خانه خوشش نیامده بود که‌ در گوشش پچ پچ می کرد: والله که لخت و عور بچرخی بهتره، ت
- زیبا بود ، جوراب نازک پوشیده بود و خدمتکار خانه خوشش نیامده بود که‌ در گوشش پچ پچ می کرد: والله که لخت و عور بچرخی بهتره، تا با اون جوراب ساق پات رو بکنی تو چشم! کمربند پیراهنش را مرتب کرد. به سمتش رفتم خدمتکار همچنان نجوا کنان می‌گفت: -به فکر مردای این خونه هم باش، اونا کی می‌ذارن زناشون این‌طوری بپوشن، فکر می‌کنن داری براشون دلبری می‌کنی؛ شهریار خان هم که همین‌طوری‌ش سر و گوشش می‌جنبه، هوایی‌ش کنی خودت ضرر می‌کنیا، گفته باشم. خدمتکار بینوا خبری از وجود من پشت سرش نداشت که این دختر را تنها گیر آورده بود و در مورد من هشدار می‌داد فکر می‌کرد او را فقط با جوراب نازکش دیده‌ام! -زن صیغه‌ایش رو هم که دیدی دست به سر کرده، حالا تو سرخاب‌سفیداب کن، مو افشون کن و جلوش قر و قمیش بیا، ببین چه کارت می‌کنه! https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU این رمان خیلی قشنگه😍👆 و آخرای رمانه  و بزودی پارتهای اولش پاک می‌شه. 🥹🥹

sticker.webp0.44 KB

Repost from N/a
قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست. - هی پاندا! اخم غلیظی میان ابروهای دختر نشست و بی‌م
قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست. - هی پاندا! اخم غلیظی میان ابروهای دختر نشست و بی‌معطلی دستمال را سمت سامین پرتاب کرد. - پاندا عمته! سامین روی زین موتور جا به جا شد و یک پایش را زیر پای دیگرش قفل کرد. - عمه‌ام، عمته، پاندا. این بار جیغ دخترک تقریباً تمام حیاط را لرزاند. - زهرمار! با خونسردی و اشاره‌ای به موهایش گفت: - اون طلایی‌ها رو جمع کن پاندا، چشم آدمو کور می‌کنن. دختر انگشتش را سمت او گرفت. - یه روز با همین موتور از روت رد می‌شم کاپتان! سامین از خنده سرش را عقب برد. - شاگرد و این همه ادعا؟ کمی به جلو خم شد. ابرویش را بالا فرستاد. چاله گونه‌اش را به نمایش کشید و با غروری مختص خود بود، فیگوری با بازویش گرفت. - کاپتان نه...کپتن سامین یکتا. لبخندش کش آمد. - عزیزم، از الان درست بگو که زبونت عادت کنه. #آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤 قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... اما عروس با لباسِ خون‌آلود ماند، یک تماس هرگز نرسید، و رازی در آخرین مکالمه‌ی برج مراقبت دفن شد. بعضی پروازها، بازگشتی ندارند.🔥🔥 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0

Repost from N/a
‍ ‍ _بیچاره آقاجون همیشه باید سرش پایین باشه،اون از چند سال پیش و آبروریزی که داداش راه انداخت ،اینم از الان و کاری که‌آتیه کرد. نمیدانم این گذشته ی کوفتی چه دارد که هر از گاهی عمه آن را مانند سیخ داغ در قلب مامان فرو می‌کند و تنها ری اکشن مامان در این مواقع برافروخته شدن چهره اش و به دنبال آن لب فروبستن وسکوت اختیار کردن است. اما اینبار انگار عمه تنها با اینکار اقناع نمی‌شود که سیخ فرو کرده را چند بار در قلب به خون نشسته ی مامان می چرخاند و پرکنایه نیش میزند: _ناراحت نشیا زنداداش ،بالاخره همه از یه خانواده ایم ، آبروی یکی آبروی همه ماست. صدای سرفه ی مصلحتی عزیز به همراه تپش های تند شده ی قلبم به گوشم میرسد ، اما عمه بی توجه به هشدار عزیز باز ادامه می دهد: _ما هم بالاخره دختر دم بخت تو خونه داریم، یکی خطا کنه عین تف سربلاست ، ولی ... چرا چشم ابرو بالا پایین میکنی مادر من ، منکه حرف بدی نمیخوام بزنم. وانگار بخواهد که حرفهایش به گوش من هم برسد با صدایی بلند تر ادامه میدهد: _بیشتر واسه خاطر خودش میگم، بسپرید حداقل بیرون میره مراعات کنه تو در و همسایه ، دیگه همه الان میدونن که مطلقه اس و هزار تا حرف پشت سرش میزنن ، آسه بره ، آسه بیاد. وصدای عزیز که پر عتاب عمه را خطاب میکند: _استغفرالله ، دختر تو چرا زبونت مثل مار غاشیه اس؟ آخه به کی رفتی که آنقدر تلخی تو ؟حواست هست داری راجع به کی حرف میزنی‌؟ بلد نیستی دل به دست بیاری ،حداقل دل نشکون. گوشم از بی مهری عمه سوت می‌کشد و شقیقه ام نبض میگیرد ، با نیشتر حرف عمه بغضم بالا می آید و لب میگزم . با دست به رعشه افتاده ام‌ چاقوی آشپزخانه را برمیدارم و به جان هندوانه ی روبه رویم میفتم ، هرچه خشم دارم بر سر هندوانه ی بخت برگشته خالی میکنم. بغض چنان در حلقم چتر می اندازد که حتی به سختی میتوانم بزاق‌ دهانم را ببلعم. درحینی که به جان هندوانه ی بیچاره افتاده ام‌ و لت و پارش می کنم ، دستی از کنار م‌ رد می‌شود و به آرامی چاقو را می‌گیرد . سر بلند می کنم و نگاهم به‌ چهره ی پر اخمش می افتد . چشم به هندوانه ها میدوزم‌ و دیدم تار می‌شود. دوباره صدای عمه از پذیرایی به گوش میرسد: _کدوم تلخی عزیز،حرف حق میزنم ،اصلا اون به کنار ،چرا ما باید تاوان کار یکی دیگه ارو بدیم. بووووم، وناگهان حبابی که همیشه پر از سوال های بی جواب "چرا من؟" بود ، در ذهنم میترکد و من به یاد می آورم ‌ روزی را که خودم این چنین تلخ نیش زدم. قطره ای اشک از چشمم سرازیر میشود ، آستین لباسش را میگیرم و چشم به نگاه طوفانیش میدوزم ، به آرامی لب میزنم: _ببخشید! بلند میشوم و خیره در نگاهش هر دو دستم را روی سینه ی ستبرش میگذارم و هر چه تمنا و حسرت دارم در لحن و نگاهم میریزم ، سر کج میکنم و می‌خواهم لب باز کنم که مچ هر دو دستم را محکم میان دستهایش میگیرد و با تن صدایی آرام اما پرحرص و محکم در صورتم‌ می توپد: _زبونت فقط برای من دومتره ؟؟؟ به اینا که میرسی وا میرسی؟ اره؟ تکانم میدهد و خیره به لب‌هایم دوباره میگوید: _چرا لال مونی گرفتی، چرا هیچی بهشون نمیگی؟ انگشت روی لبهای نیمه بازم می‌گذارد و با نگاهی به عقب و اطمینان از نبود توجه کسی به ما، کنار گوشم با نفسهای گرمش زمزمه میکند: _هیس ، دیگه نمیخواد چیزی بگی ، خودم بلدم‌ از این به بعد چیکار کنم. مور مورم می‌شود ، تپش های قلبم درست در حلقم می‌کوبد ، میخواهم سرم را عقب بکشم که با صدای هین بلند کسی چشم میبندم و ..... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش میزنه اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته ،اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk #تولد_یک_پروانه_رمانی_عاشقانه_و_ناب ❤❤❤

Repost from N/a
با خودم فکر می‌کنم فقط دنده‌ی چپ من نیست که امروز فعال است. ادبیات امیرعلی فرجاد نشان می‌دهد در این مورد خاص تفاهم داریم. شاید او هم امروز از ذهنش گذشته باشد که "اگه اون شب مهمونی نداده بودم الان عین آدم زندگی عادیمو می‌کردم."‌ و یا این فکر که "کاش این باغو نخریده بودم و همسایه‌ی یه گلخونه‌دار نمی‌شدم." نمی‌دانم از مخاطب پشت گوشی‌اش چه می‌شوند که شاکی‌تر می‌شود. همان‌طور که پشتش به سمت گلخانه است دستش به سمت بالا می‌رود و لحنش ناباور و بلند می‌شود: -نکبت تو‌ هم وقت گیر آوردیا. من اینجا دارم تو سر خودم می‌زنم تو دنبال مکانی که یه داف برداری ببری توش؟ کمی سکوت و مجدداً او و توپ پرش: -به من چه که تو، تو کفی؟ ده بار گفتی گفتم نمی‌شه، باغ من خانوادگیه، زن و بچه امیرمحمد و امیررضا اونجا میان و می‌رن، یه خراب شده‌ی دیگه برا خودت جور کن. اینکه همزمان نمی‌توانم روی دو کار تمرکز داشته باشم باگی است که همیشه با من بوده است. فالگوش ایستادن آنقدر توجه و تمرکز من را به خودش اختصاص داده است که آبیاری گلدان‌ها به بدترین شکل ممکن انجام شود. یکی کمتر آب بخورد و آن دیگری آب از لبه‌‌اش شُره کند. -خب غلط اضافه کردی سرخود برای منم در و داف جور کردیو الان به تلافیش دنبال اینی که من برات‌ مکان جور کنم. منصور از من یکی بکش بیرون برو سر وقت عماد و مهدی. من یکی به اندازه‌ی کافی سیستمم بهم ریخته. آخرین گلدان هم پر از آب می‌شود و من بدون هیچ عجله‌ای به سمت شیر آب می‌روم. قسمت جالب ماجرا اینجاست که خودم هر چقدر به سمت شیر آب می‌روم گوش‌هایم برای تیز شدن به سمت عقب تقلا می‌کنند. هر چقدر هم که روزم را بی‌حوصله شروع کرده باشم موضوع صحبت این مرد و رفیقش چیزی نیست که از خیر شنیدنش بگذرم. درست‌ترش این می‌شود موضوع صحبت و شخصیت ناخوانا و گنگ این مرد. بیشتر دانستن درموردش حتی در روزی به بدی امروز قابل‌توجه است. -تازه می‌پرسی سیستم چی چی؟ انگار غیر قرص و‌ کپسول دو سه تا نخم گل کشیدی که هیچی تو اون مخ وامونده‌ات نمونده... هنوز چهل و هشت ساعت از بحثم جلوی روی خودت با مدیر پروژه‌ی قبلی نگذشته. طرحو طبق قرارداد نرسوندم. با پیمانکار درگیر شدیم ... اگر می‌فهمید دارم به حرف‌هاش گوش می‌دم حسابم را می‌رسید روی سکوی سیمانی می‌نشینم و آرنج‌هایم را روی ران‌هایم ثابت می‌کنم که او را جلوی خودم می‌بینم... https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

sticker.webp0.69 KB

Repost from N/a
لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست. - هی پاندا! اخم غلیظی میان ابروهای دختر نشست و بی‌معطلی دستمال را سمت سامین پرتاب کرد. - پ
لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست. - هی پاندا! اخم غلیظی میان ابروهای دختر نشست و بی‌معطلی دستمال را سمت سامین پرتاب کرد. - پاندا عمته! سامین روی زین موتور جا به جا شد و یک پایش را زیر پای دیگرش قفل کرد. - عمه‌ام، عمته، پاندا. این بار جیغ دخترک تقریباً تمام حیاط را لرزاند. - زهرمار! با خونسردی و اشاره‌ای به موهایش گفت: - اون طلایی‌ها رو جمع کن پاندا، چشم آدمو کور می‌کنن. دختر انگشتش را سمت او گرفت. - یه روز با همین موتور از روت رد می‌شم کاپتان! سامین از خنده سرش را عقب برد. - شاگرد و این همه ادعا؟ بعد کمی به جلو خم شد. ابرویش را بالاتر فرستاد. چاله گونه‌اش را به نمایش کشید و با غروری که فقط مختص خود بود، فیگوری با بازویش گرفت و ادامه داد: - کاپتان نه...کپتن سامین یکتا. لبخندش کش آمد. - عزیزم، از الان درست بگو که زبونت عادت کنه. #آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤🩶 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+LyuOdXW7THo0MmM8 https://t.me/+LyuOdXW7THo0MmM8 ❗️عشق تلخ❗️ در افکار خودم بودم که از پشت مرا بغل کرد. هینی کشیدم، سرش را کنار گوشم آورد، حالت مور مور باعث شد سرم را کج کنم که بوسه ای به گردنم زد. -خودم اینجام، چرا خیره عکسم شدی؟ خواستم خودم را کنار بکشم که غرید: -تکون نخور ... و محکم تر مرا بوسید. -زشته، یکی میاد. -تا من اجازه ندم کسی نمیاد. سرش را داخل موهایم برد: -موهاتو هیچ وقت کوتاه نکن. من روی داراییهام حساسم، فراموش نکن. رفتار متناقضش را درک نمیکردم. گاهی اوقات یک شوهر عاشق بود و گاهی مردی با رفتارهای سرد و خشک. -از کی عاشقم شدی؟ -عشق برای من بی‌معنیه، اون ابراز علاقه‌ها هم برای بدست آوردنت بود. -پس ازدواجمون... -برای رسیدن به یه هدف که... ✅اگر دنبال داستانی عاشقانه، معمایی و اجتماعی هستید که نثر روان در کنار طنز جدی و داستان پر کشش داشته باشد عضویت این رمان را از دست ندهید.

Repost from N/a
#پارت۱۰۸ _ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟ _ ن‌نه… نه مامان‌بزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست... رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانه‌ی مامان‌بزرگ غش‌غش بهم خندیدند. پیرزن در یخچال را محکم کوبید. زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین. گرسنه بودم… دیشب هم سر سفره‌ی شام راهم ندادند. داد زد: _ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازده‌ست و از فرنگ اومده. می‌خوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟ رستا تمسخرآمیز گفت: _ مامان‌جونی نمی‌دونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟ _ تازه ترشیده‌ام هست. هیچ‌کس گردنش نمی‌گیره. دیگه به میوه‌ی خواستگاری من دست نزن. دوباره زدند زیر خنده. بغض تا بالای گلویم بالا آمد. بی‌انصافی تا کجا؟ این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ… ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردن‌کلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! می‌گفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند. مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت: _ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پاره‌پوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست. تا شب همه‌ی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دست‌های کوچکم درد می‌کرد و کمرم تیر می‌کشید، بوم‌نقتشی‌ام را برداشتم و امدم حیاط. مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود. بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند. گرسنه نشسته بودم کنار درخت. دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد. دست مردانه‌ای مقابلم دراز شد و چند گیلاس‌ به سمتم گرفت: _ بگیر دخترکوچولو! بند دلم پاره شد. همین‌که با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم. زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کت‌شلوار خوش‌دوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یک‌وری لبخند زد. _ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه. اخم داشت. ولی نگاهش می‌خندید. جثه‌ام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ می‌کرد، از ترس جان به جان آفرین می‌دادم! _ می‌دونم اسمت‌و خانم کوچیک! تا خواستم بپرسم از کجا، گفت: _ گیلاس نمی‌خوری؟ از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر می‌فهمید خواستگارش امده این‌جا و من با او صحبت کرده‌ام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه می‌شد… _ شما… شما چرا اومدین این‌جا؟ شما همونید؟ _ کدوم؟ شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبرو‌برایم‌ نماند. _ همون خواستگار… آقای برسام هامون! سرش را جلو کشید. انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم. _ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی! _ من؟… من چرا؟ صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاس‌ها را سمت لب‌هایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت: _ من واس داشتن تو و تن ریزه‌میزه‌ت پا گذاشتم تو این خونه! هنوز در شوک حرفش بودم که یک‌دفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای این‌که تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسی‌ام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد. _ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام! همان لحظه مامان‌بزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد: _ دختر به‌دردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟! هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت: _ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم می‌کنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و می‌ندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه! همه لال شدند از ترس! قلبم ایستاده بود… مهناز گریان و بُهت‌زده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد… تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید… ادامه‌ی این رمان عاشقانه‌معمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاق‌هایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب می‌افته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk

sticker.webp0.69 KB

Repost from N/a
شبی که قرار بود با لبخند، موسیقی و یک «بله» به پایان برسد، به لباس عروسیِ آغشته به خون ختم شد. داماد عاشقی که زبانزد همه بود،
شبی که قرار بود با لبخند، موسیقی و یک «بله» به پایان برسد، به لباس عروسیِ آغشته به خون ختم شد. داماد عاشقی که زبانزد همه بود، تنها در چند ساعت به مردی ممنوعه تبدیل شد. و پناهِ یک دختر، به زخمی بدل شد که هیچ درمانی برایش وجود نداشت... اما گاهی قربانی فقط یک نفر نیست. گاهی یک «نه»، یک شب و یک تصمیم، کافی است تا زندگی چند نفر برای همیشه از مسیرش خارج شود. می‌گویند پیش از هر فاجعه‌ای، هشداری وجود دارد. یک نشانه، یک صدا، یا شاید آخرین فرصتی برای برگشت. اما هیچ‌کس نمی‌داند کدام نگاه، آخرین نگاه است. کدام آغوش، آخرین آغوش. و کدام خداحافظی، آخرین خداحافظی. هیچ خلبانی نمی‌داند کدام پرواز، آخرین پروازش خواهد بود. سامین و هورداد هم نمی‌دانستند... درست همان لحظه‌ای که یک تماس می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد. اما بعضی صداها دیر می‌رسند... وقتی که دیگر چیزی جز خاطره باقی نمانده است. آخرین تماس... آخرین پیام... و رازی که در آخرین مکالمه‌ی برج مراقبت دفن شد. #آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤🩶 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+LyuOdXW7THo0MmM8 https://t.me/+LyuOdXW7THo0MmM8 ❗️عشق تلخ❗️ در افکار خودم بودم که از پشت مرا بغل کرد. هینی کشیدم، سرش را کنار گوشم آورد، حالت مور مور باعث شد سرم را کج کنم که بوسه ای به گردنم زد. -خودم اینجام، چرا خیره عکسم شدی؟ خواستم خودم را کنار بکشم که غرید: -تکون نخور ... و محکم تر مرا بوسید. -زشته، یکی میاد. -تا من اجازه ندم کسی نمیاد. سرش را داخل موهایم برد: -موهاتو هیچ وقت کوتاه نکن. من روی داراییهام حساسم، فراموش نکن. رفتار متناقضش را درک نمیکردم. گاهی اوقات یک شوهر عاشق بود و گاهی مردی با رفتارهای سرد و خشک. -از کی عاشقم شدی؟ -عشق برای من بی‌معنیه، اون ابراز علاقه‌ها هم برای بدست آوردنت بود. -پس ازدواجمون... -برای رسیدن به یه هدف که... ✅اگر دنبال داستانی عاشقانه، معمایی و اجتماعی هستید که نثر روان در کنار طنز جدی و داستان پر کشش داشته باشد عضویت این رمان را از دست ندهید.

Repost from N/a
«وای خداجووون! اگه جواب آزمایش‌و بفهمه، حتما بال درمیاره!» تپش‌های قلبم را می‌شنیدم. گرومپ‌گرومپ می‌کوبید. هم هیجان داشتم، هم دلشوره. سالگرد آشنایی‌مان بود. یواشکی بهامین را تعقیب کرده بودم که مثلا توی مغازه‌اش، سورپرایزش کنم! ولی حالا رسیده بودم به این خانه‌باغِ درندشت و ترسناک! پشت ساختمان، قاتی زن‌های دیگر وارد راهرو شدم. همه جوان، قد بلند، با آرایش غلیظ. یکی شان پرسید: _ لابد توأم جزو ورودی‌های جدیدی. می‌خوای به «آقا» سرویس بدی؟ نفهمیدم منظورش از “سرویس” چیست. تته‌پته‌کنان گفتم: _ آ… آره. _ پس بجب آماده شو. یک دست بلوز و دامن کوتاه انداخت جلوی پایم. مجبور شدم بپوشم. معذب بودم. برگه‌ی آزمایش را زیرِ لباس پنهان کردم. _ شنیدم خودِ رئیس امروز می‌آن این‌جا. آن یکی که پاهای تپل و سفیدش را ریخته بود بیرون گفت: _ جووون به آقای خودمون! چاک سینه و لحنشان حالم را به هم می‌زد. دست و پایم می‌لرزید. همه‌چیز شبیه کابوس بود. خدمتکارها، جام‌های سرخ، تشریفاتِ تجملاتی، سلاح‌ها، کراوات‌های سیاه، سیگارهای برگ. مردان کت‌شلوار پوش، بالای سالن نشسته بودند و چندین زن نیمه‌عریان جلویشان می‌رقصیدند. تمام تنم از حرص و اضطراب داغ شده بود. بهامین چرا آمده بود این‌جا؟ یکی‌ از محافظ‌ها بلند گفت: _ جناب هامون دارن تشریف میارن. مردها فوری ایستادند. فهمیدم آقای هامونِ بزرگ، همان «رئیس» است. همین‌که سر چرخاندم سمت ورودی و بهامین را دیدم، دنیا روی سرم ریخت. قبض روح شدم. انگار شیره‌ی جانم را کشیدند بیرون… لباس‌هایش عوض شده بود. اخمو و جدی بود. با پالتوی بلندِ سیاه و قدم‌های محکم. همه از کوچک تا بزرگ، جلویش خم شدند. هیچ‌کس جرات تکان خوردن هم نداشت. قلبم از سینه درآمد. صدای مرد مسن‌تر در سالن پیچید: _ مفتخر کردید قربان. ده‌تا از خوشگل‌ترین زن‌های اردبیل رو براتون ردیف کردم، جناب هامون! _ خسته‌م کرده این شهر. _ قلم پای دشمناتون رو می‌شکنیم. _ پوستشون رو می‌خوام! زنده‌زنده و قِلفتی! او واقعا بهامینِ من بود؟ همانی که گفت بعداز ۳۵ سال عاشقِ تن ریزه‌ام شده و جان می‌دهد برایم؟ همانی که زیر برف در گردنه‌ی حیران توی یک سمند ساده‌ی نوک‌مدادی دیدم؟ همانی که با من کنار خیابان لبو خورد و توی سرعین برف‌بازی کرد؟ همانی که من نگران پول جیبش برای پول یک رستوران بودم؟ همانی که امشب می‌خواستم خبرِ پدر شدنش را بهش بدهم؟ یک‌دفعه کسی از پشت گردنم را گرفت و کشید. لوله‌ی سلاح را چسبانده بود به سرم. _ قربان یه نفوذی از دوربین‌ها شناسایی شده. شده بودم میّت. بی‌جان. بی‌رنگ. مات. فقط اشک‌هایم می‌ریخت. او شوکه به سر تا پایم نگاه کرد و بلند شد: _ شاپرک؟ خیز برداشت سمت محافظ: _ بکش دستتو از زن من، احممممق! محافظ افتاد زمین. همه شوکه به‌هم نگاه کردند. همین‌که “او” خواست بیاید سمتم، شروع کردم به دویدن. هق می‌زدم و می‌دویدم. اصلا نمی‌فهمیدم‌ چه می‌کنم. نفهمیدم چه‌طور از خانه‌باغ خارج شدم. برگ و خس‌وخاشاک خاک زیر پایم له می‌شد. _ شاااپرک! خطرناکهههه! همه رو چی رو می‌گم بهههت! وایساااا! صدای دویدن از پشت می‌آمد. یک‌بار زمین خوردم. بلند شدم. خودش و افرادش دنبالم بودند. _ نررررو! نروووو اون سمت! رفتم! نفهمیدم چه شد. یک‌دفعه پشت درختانِ راش دستی جلوی دهانم را گرفت. _ می‌دونی چند هفته‌ست دنبالتیم بانو! اول خیال کردم آدم‌های خودش هستند. ولی عربده‌اش که میان درختان پیچید، فهمیدم اشتباه کردم. _ حرررروو‌زاااده ولش کن!!!! آتیشت می‌زنممم ولللش کن! دنیا سیاه شد. پرت شدم توی یک ماشین. هرچه تقلا کردم فایده نداشت. فقط عربده‌های دردناک و عاشقانه‌ی او را شنیدم: _ شاااپرک! شاااپرکم! خدااا! https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk تو پارت بعد، عکس‌های دخترِ حامله و جنینش رو می‌فرستن برای شوهره و تهدیدش می‌کنن به این‌‌که زن و بچه‌ش رو… ولی نمی‌دونن شوهر اون دختر یه مجنون واقعیه و برای اولین بار بعداز سی سال عاشق شده! برسام دنیا رو به‌هم می‌زنه تا شاپرک‌و پیدا کنه!🥹 شدیدا عاشقانه و صحنه‌دار با قلم قوی اگه دنبال یه رمانید که آدرنالید خونتون‌و ببره بالا، حتما جوین شید!🩸🩸🩸 با همون ده پارت اول اگه عاشقش نشدید، لفت بدید🔥🔥🔥❤️ ولی امکان نداره🤭 #چاپی #توصیه‌ی‌ویژه https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk

sticker.webp0.69 KB

Repost from N/a
رمان جدید مهسا عادلی که قرار هست کاملا هم رایگان گذاشته بشه رو از دست ندین🌖🌙 اوستا آتش نشانی که سال‌ها پیش یه گمشده رو از د
رمان جدید مهسا عادلی که قرار هست کاملا هم رایگان گذاشته بشه رو از دست ندین🌖🌙 اوستا آتش نشانی که سال‌ها پیش یه گمشده رو از دست داده. اوستا کسی رو از دست داده که روزی واسه خوشبختیش حاضر بود دست به هر کاری بزنه حالا اما اوستا درگیر برادر بیناجنسی شده که هیچ کس قبولش نداره و دقیقا تو لحظه‌ای که هیچ کاری از دستش بر نمیاد جایی با گمشده‌اش رو به رو می‌شه که فکرش رو هم نمی‌کنه... گمشده‌ی عزیز کرده جایی برمیگرده به خونه که هیچ کس فکرش رو نمی‌کنه...❤️ #پیکر_ماه‌کوب 🌙🌑 https://t.me/+ck47Y_erEb03YmVk https://t.me/+ck47Y_erEb03YmVk یه داستان از دل جامعه و پر از عاشقانه‌های دلبر و کیوت 🥺❤️😍 یه پسر آتش نشان دلبر داریم. قرار هست هم باهاش گریه کنین و هم خوشحال بشین. هم ذوق کنین و هم هیجان زده بشین. کلی هیجان هم داریم تو داستان و هم عاشقانه‌ی خیلی قشنگ.❤️🫰 https://t.me/+ck47Y_erEb03YmVk https://t.me/+ck47Y_erEb03YmVk -تو رحم ناقص داری. اگر بخوان تغییرت بدن، دختر می‌شی. تو انتخاب نمی‌کنی که چی بشی، دختر باید بشی چون اندام مردونه ات علنی هیچ فایده ای نداره. می‌خوای دختر بشی؟ یه داستان با یه سوژه‌ی هیجان انگیز😎🔥

Repost from N/a
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+LyuOdXW7THo0MmM8 https://t.me/+LyuOdXW7THo0MmM8 ❗️عشق تلخ ❗️ نیمه شب در حال رفتن به اتاقم، با شنیدن صدای زمزمه آهسته خواهرم، لحظه‌ای ایستادم. -همیشه بهم میگی صبر کن، من خسته شدم. حسام ازم بچه میخواد، نمیدونم تا کی میتونم جلوش وایسم، ...آره، من اونو از چنگ خواهرم بیرون کشیدم ولی دیدم لیاقتم بیشتره...برای آنا برنامه‌های دیگه‌ای داشتم ولی انگار به نفعش شده، با عروس اون خونواده شدن شانس بزرگی آورده... یاد صحنه خلوت کردنش با نامزد سابقم که افتادم، قدمی عقب گذاشتم.  لابد منظورش از شانس بزرگ هم ، جوان ثروتمند و خشنی بود که با اینکه عاشقم نبود ولی بخاطر هدف نامعلومش دست روی من گذاشته بود و من مجبور به ازدواج با او بودم. -قرارمون ازدواج بود، هر اطلاعاتی خواسی برات آوردم، به اعتماد بابام خیانت کردم، شرکتمونو گرفتی ولی تو... گیج شده بودم، شوهر داشت و دوباره از ازدواج حرف میزد و داستان ورشکستگی بابا، بابایی که همیشه پشت او بود...کنجکاو بودم بدانم شخص پشت تلفن چه کسی است که توانسته خواهر بلندپروازم را گرفتار خودش کند، خواهری که چشم دیدنم را نداشت...