ar
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

قناة بسيطة

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام مائده فلاح "نیل و قلبش"

تُعد قناة مائده فلاح "نیل و قلبش" في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 33 186 مشتركاً، محتلاً المرتبة 869 في فئة الكتب والمرتبة 10 260 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 33 186 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 04 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 9، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -22، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 4.85‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 13.14‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 610 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 4 359 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 05 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

33 186
المشتركون
-2224 ساعات
+757 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
به اتاقم رفتم، روی تخت دراز کشیدم و قفل گوشیمو باز کردم، تلگرام پیام داشتم، اکانت ناشناسی برام نوشته بود: –امشب خیلی خوشگل شده بودی، دلم میخواست محکم تو بغلم بگیرمت، همش به یاد چهارشنبه سوری پارسال بودم! پارسال مال من بودی! تو بغل من بودی! اما امسال تو بغل یکی دیگه ای! موزیکی هم فرستاده بود، پلی کردم! روزامو با دلتنگی سر میکنم! شبامو با فکرت سحر میکنم! واسه اینکه بازم تو باشی کنارم! توی خاطراتت سفر میکنم! زمونه چه داغی رو قلبم گذاشت! دل من که جز تو پناهی نداشت! خدا هم که انگار منو برده از یاد! دعامو شنید و جوابی نداشت! . نویسنده : خورشید 🌞 . https://t.me/khorshidkhanom1

sticker.webp0.17 KB

Repost from N/a
طوفان‌خان یک مافیای مهارنشدنی با آتیش تند و پرصلابت، یعنی کاملاً برازنده‌ی اسمش، طوفان! به‌خاطر پرونده‌ای که مدت‌هاست دنبالشه به لیلی، دخترِ سرهنگ معین نزدیک می‌شه تا لیلی رو عاشق خودش کنه و به مقصدش برسه… اداهاشو در میاره… لیلی هم عاشقش می‌شه… اما دل خودش چی؟ کدوم مردی می‌تونه این حجم زنانگی و ناز و زیبایی رو ببینه و… غیرتش اجازه‌ی از دست‌دادنش رو بده؟😌❤️‍🔥 (گنده‌لاتی که ناز یه دختر ریزه‌میزه رو می‌کشه موردعلااااقه‌مه😭😩) https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0

Repost from N/a
عاقد خطبه را خوند و دریا همان بار اول.. بدون هیچ ناز و غمزه‌ای.. بدون لباس سفید.. بدون سفره عقد یا حتی سابیدن قند و نباتی.. بـلـه‌‌ی لـرزانـی گفت😢 چقدر جای پدر و مادرش خالی بود. حتی جرئت نداشت سرش را بلند کند و مرد کنار دستش را ببیند. با بغضی چنگ انداخته بر گلو و چشمانی تارشده از اشک، هرجا را که عاقد گفت، بی‌صدا امضاء کرد، تا بالاخره همه چیز تمام شد... کسی کِل کشید، شخصی در گوشش تبریک گفت، تلفنی در جایی زنگ خورد... وقتی صدای بسته شدن در آمد و دو دست قوی و گرم روی بازوانش نشست، تازه فهمید در چه مخمصه‌ای افتاده است...🤦🏻‍♀💔 https://t.me/+YGFyCj1c1j44N2Rk مردی از طایفهٔ قاجار، مغرور و پرنفوذ😎 دختری از طبقهٔ کارگر، نخبه، اما بی‌پناه و دست‌وپاچلفتی😍🤦🏻‍♀ وقتی مثل توپ پرت شدم هوا و بعدش خوردم زمین، فهمیدم سوپرمن شدن خیلی زحمت داره🤦🏻‍♀ جونم براتون بگه، داشتم جون یه پسربچه رو که اومده بود وسط خیابون نجات میدادم که یه ماشین آخرین سیستم زد بهم🤕 عوضش وقتی به‌هوش اومدم، فکر کردم تو بهشتم😵‍💫 سه تا آقای جذاب بالای سرم وایساده بودن🤤 یه جراح خوشپوش، یه سروانِ باکلاس و رانندهٔ خوش‌تیپ ماشین. بی‌توجه به من داشتن بالای سرم جروبحث می‌کردن. هاج‌وواج نگاشون می‌کردم، که با فریاد آقاجون فهمیدم قضیه از چه قراره. - آقایون!!! آقایون... دخترم که مرخص شد، یکیتون فرداش بیاد خواستگاری، دومی پس‌فرداش، سومی پس‌ترِفرداش..🤭😍 اما چشمتون روز بعد نبینه، یه‌هویی همه‌شون کلاس‌مِلاس رو گذاشتن کنار و پریدن یقه‌ی همو گرفتن که: - من اول میرم... - تو به قبر پدرت خندیدی، خودم میرم... - زر اضافی موقوف، اولی منم!🤦🏻‍♀😂 ble.ir/join/FTuYR28qnN ble.ir/join/FTuYR28qnN *خدا شانس بده، مردم چندتاچندتا خواستگار دارن...🥰*

Repost from N/a
_ عینهو زن حامله بالا میاری اگه مجرد نبودی میگفتم حامله‌ای. ترسیده نگاهی به زن.داییم انداختم و سعی کردم زردآبی که داره از گلوم بالا میاد و پایین بدم. _نه فقط مسموم شدُم.... تیز نگاهی به شکمم انداخت. _کدوم زن مسمومی شکمش میاد بالا با بچه طرفی عطیه.... حامله‌ای بی شوهر... قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم، سر ایوون دوید. و صداش رو بالا برد‌. – آهای ابراهیم، کجایی؟ بیاید که بدبخت شدیم... قبل از اینکه واکنش نشون بدم زن‌دایی با داد و هوار همسایه‌ها رو روونه حیاطمون کرد، قبل از اون‌ها برادرم خودش رو به من رسوند...‌ من زیر مشت و لگدهای داداش و داییم داشتم جوون می‌دادم.... _دختره‌ی بی حیا هتلت‌و کی بالا اورده؟ مردم گفتن تو پاک نیستی، گفتیم عیب از شوهره‌ست. طلاقتو گرفتیم . چطور می‌تونستم به مردم طايفه حالی کنم رحمم رو اجاره دادم؟ به زنی که بعد چند وقت گم و گور شد و من موندم و یه شکم حامله... دست دور شکمم پیچیدم تا از بچه‌ای که امانت بود و باعث سیر شدن شکم خواهر برادرم شده بود محافظت کنم اما...... _می‌کشمت بی ناموس بی حیا! دایی که با چاقو طرفم اومد فاتحه خودم و خوندم... هر آن منتظر مرگ بودم اما با نشنیدن صدای به زور چشم های ورم‌کرده‌م باز کردم و..... _زنمه! دختر خواهرت زن منه و بچه‌شم بچه‌ی منه. اگر دست از پا خطا کنی گوشت میشه تیکه بزرگه‌ت. مرد درشت‌هیکل خوش‌پوش دست دایی رو به عقب پرت کرد و سمتم اومد. نمی‌شناختمش؟ تن لاجوونم بغل زد.... _پیدات کردم آهوی فراری حالا با بچه من در میری؟ _تو...کی...هستی.... _عزرائیلت... https://t.me/+6MFU6nQejRozMzA0 https://t.me/+6MFU6nQejRozMzA0 دختر جنوبی که با دکتر جذاب تهرانی همخونه میشه و رحمشو بهش اجاره میده🥹🔥

sticker.webp0.27 KB

Repost from N/a
-یک دختر بچه‌ی مدرسه‌ای رو برداشتی اوردی بهم میگی این زنته؟ من این‌و چیکارش کنم بذارم تو کولم با خودم این‌ور و اون‌ور ببرمش؟ خجالت زده در خودم جمع شدم و  او را که با آن قد و هیکلش دلبری می‌کرد زیر چشمی دید زدم.نگاهم را شکار کرد و جلو امد. دست دور کمرم پیچید: - باشه اگه زن منه از امشب میاد خونه‌ام. ترس در جانم رسوخ کرد. سرم را کمی بالا گرفتم و ترسیده و مظلوم نامش را خواندم: - حامی! نگاهش را پایین داد و صورتم را خیره شد. پهلویم را چنگ زد و ارام زمزمه کرد: - حامی زهرمار بهت گفته بودم دور و لطراف من نباش که اگه باشی بد می‌بینی خودت خواستی فندقم. اشک به چشمانم نیش زد: - حامی! مجبور شدم بیام. دندان به هم سایید. فشار دستش ان‌قدر روی پهلویم زیاد شد که مطمئن شدم کبود می‌شود: - پس می‌خوای بگی من‌و نمی‌خوای مجبور شدی بیایی سراغم. ببین من چطوری پشیمونت کنم پناه، ببین من باهات چیکار کنم فندق کوچولوم https://t.me/+itfcJjwLrx9hMjE0 https://t.me/+itfcJjwLrx9hMjE0

Repost from N/a
من یه زنِ مطلقهِ بدنام بودم. پس توقع یه قصهِ ساده از یه دخترِ شیطون و یه پسر مغرور نداشته باشید. من اغوا خسروی ام؛ملقب به کلئوپاترا. یه خواننده،رقاص و سوپرمدل معروف و گرونم که برندهای مختلف برای کار کردن باهاش سرو دست می شکنن. اما یه پسر هفت ساله دارم که هیچکس ازش خبر نداره. مردهای زیادی برای یک لحظه با من بودن،حاضرن هر کاری بکنن. اما من بعد از طلاقم،از همه مردا بیزار بودم و به هیچ مردی اجازه نمی دادم وارد خلوتم بشه. همه اغوای دلبری هام می شدن،اما من اون هارو تشنه رها می کردم. هیچ مردی نمی تونست توجهم رو جلب کنه تا وقتی اون مرد تو اون،اومد! یه مردِ قدرتمند،کاریزماتیک،محترم و مرموز! سیّد امیرنظامِ سلیم،نور چشمی خاندان پر قدرت و ثروتمند سلیم ها بود‌. مردی بااقتدار و محترم که بلد بود نازِ زن رو گرون بخره. و اینجا قصه مردی که با یه نگاه از راه به در بشه و دختری که راحت خام بشه نیست. اینجا قصه ممنوعه هاست. زنی مطلقه و دلبر و مردی قدرتمند و معتقد! https://t.me/+-g9b9UDdQ_ljNTA0 اگه دنبال یه قصهِ جدید و قوی می گردید که عاشقانه هاش نفستونو حبس کنه و ارزشِ زن حفظ بشه،این قصه برای شماست.😎🙂

Repost from N/a
-خانم لباست کثیف شده… اینطوری نرو بیرون! زن جوانی با نگاه به پشت‌سرم از سرویس بیرون رفت و من وحشت‌زده به عقب برگشتم و درآینه به دامنم نگاه کردم… وای! از این بدتر نمی‌شد. یعنی تمام این مدت با این وضع پیش سامان راه می‌رفتم؟ از خجالت گُر گرفتم و سعی کردم آن افتضاح را تمیز کنم، اما هرچه کردم، بدتر شد. اشکم داشت درمی‌آمد که همان‌ زن برگشت. پاکتی بزرگ را سمتم گرفت و با خنده‌ای معنادار گفت: -یه خوشتیپ اون بیرون منتظرت وایساده! ازم خواست اینو به دستت برسونم… قلبم ایستاد. سریع پاکت را از دستش کشیدم و نگاه کردم. شلوار جینِ بگی! پد بهداشتی! قرص مُسکن! یک‌بسته شکلات و پاستیل! زن جوان چشمکی زد و گفت: -این جنتلمنِ دست‌ودلباز رو از کجا تور کردی خدایی؟ معلومه خیلی خاطرت رو می‌خواد که حواسش اینقدر بهت جمعه! دلم آب شد و هرکاری کردم حریف خودم و احساسم و لبخندم نشدم. زن با حسرت از سرویس بیرون رفت و من ماندم و قلبی که ذوب می‌شد. موبایلم همان‌وقت زنگ کوتاهی خورد. خودش بود! سامان! پیام داده بود: -کجا موندی تو؟ بدجوری از من دل برده بود. نوشتم: «الان میام» و سریع دامن کثیفم را با شلواری که او خریده بود، عوض کردم. چه دقیق سایزم را می‌دانست. این یعنی دقیق نگاهم کرده بود؟ دوباره مثل دخترکان چهارده‌ساله ذوق کردم. با پاکت خرید بیرون رفتم و دنبالش گشتم. زن جوان گفته بود بیرون منتظرم است! این یعنی به‌خاطرم حتی غذای لذیذ و گرم رستوران را رها کرده بود… قلبم گرومپ‌گرومپ می‌زد. هیجان‌زده چشم در اطراف سرویس بهداشتیِ پاساژ گرداندم که یک‌دفعه چشم در چشمِ سوران‌خان درآمدم! رئیسم! کارفرمایم! این دیگر این‌جا چه می‌کرد…؟؟ با دیدنم جلو آمد. سریع خودم را جمع کردم و به این فکر کردم که خداروشکر من را با آن دامن کثیف ندیده بود. مقابلم که ایستاد، گفتم: -سلام.فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون. هیواجونم کجاست؟ پرستار پسرش بودم، اما بعد از شبی که روی تختش خوابم برده و او مچم را گرفته بود، همه‌چیز میان ما به‌هم ریخته بود. نگاه‌های او سنگین شده بود و من مدام درحال فرار بودم… نگاهی به پاکت توی دستم و شلوارم انداخت. پرسید: -حالت بهتره؟ -حالم؟ گیج دستی به موهایم کشیدم و نفهمیدم منظورش چیست. -باید بد باشم؟ گوشه‌ی پلکش جمع شد. -مُسکن به این زودی عمل کرد؟ -مُسکن؟؟؟!!!! چشم‌هایم تا انتها بیرون زد. چرا اینطوری به من نگاه می‌کرد؟ از کجا می‌دانست مُسکن خورده بودم؟ قدمی که نزدیک آمد، با آن قد بلند و هیبت، دربرابرش گم شدم. -از این به بعد، به جای بها دادن به یه پسربچه که حتی از چلوکبابش دل نمی‌کَنه تا بیاد ببینه نیم‌ساعته کجا غیبت زده، بیشتر حواست رو به خودت بده که روز و تاریخش رو فراموش نکنی! روز و تاریخ؟ وای نه… خدایا کاش خواب باشد! کاش این مرد با من درمورد این مسائل صحبت نکند. اما خواب نبود. حقیقت داشت! کسی که فهمیده بود لباسم کثیف شده، او بود! کسی که با نهایت توجه وسایلِ توی پاکت را برایم خریده بود! کسی که سایز دقیق لباس‌هایم را می‌دانست!!! چه احمق بودم که فکر می‌کردم کار سامان است… کامل سرخ شدم! پاکت را از دستم کشید و گفت: -الانم راه بیفت بریم. حالت به نظر خوب نمیاد و بهتره زودتر یه جا دراز بکشی و استراحت کنی. -دراز… بکشم؟ حتی نا نداشتم دوکلمه حرف بزنم. لبخند مرموزی زد و گفت: -تخت من چطوره؟ سری پیش به نظر راحت میومدی! -سوران‌خان!!! جیغ که کشیدم، بیشتر لذت برد. مات و متحیر گفتم: -من الان سر قرار آشنایی‌ام! اصلا نمی‌فهمم شما از کجا پیداتون شده که یهو دارید این حرفا رو می‌زنید… یک‌دفعه ابرو درهم کشید. -منم دقیقاً اومدم این قرار آشنایی رو به‌هم بزنم. دلیل این کارم و حرفامم مشخصه! با خودم آشنا شو! -جان؟! حیران مانده بودم. نزدیک آمد و نگاهش را آرام میان چشمانم جابه‌جا کرد. -از این به بعد، مُسّکن و خوراکی و ماساژِ هر ماهت پای من! قبوله؟ دلم دوباره شروع کرد به ذوب شدن… من حریف این مرد می‌شدم؟! https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk همه‌چیز از وقتی شروع شد که از خستگی رو تخت‌خوابش خوابم برد!!!😱 من پرستار پسرش بودم و اصلاً فکر نمی‌کردم یه‌روز درگیر اون مرد بشم. با اون قد بلند و هیبت بزرگ و اخم‌های همیشه درهم ازش می‌ترسیدم! فکرشم نمی‌کردم بیاد خواستگاریم…💍🔥

#آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤 قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... اما عروس با لباسِ خون‌آلود ماند، یک تماس هرگز نرسید، و رازی در آخرین مکالمه‌ی برج مراقبت دفن شد. بعضی پروازها، بازگشتی ندارند.🔥🔥 https://t.me/+ejEvC50wKkkyMjA0

sticker.webp0.27 KB

Repost from N/a
-یک دختر بچه‌ی مدرسه‌ای رو برداشتی اوردی بهم میگی این زنته؟ من این‌و چیکارش کنم بذارم تو کولم با خودم این‌ور و اون‌ور ببرمش؟ خجالت زده در خودم جمع شدم و  او را که با آن قد و هیکلش دلبری می‌کرد زیر چشمی دید زدم.نگاهم را شکار کرد و جلو امد. دست دور کمرم پیچید: - باشه اگه زن منه از امشب میاد خونه‌ام. ترس در جانم رسوخ کرد. سرم را کمی بالا گرفتم و ترسیده و مظلوم نامش را خواندم: - حامی! نگاهش را پایین داد و صورتم را خیره شد. پهلویم را چنگ زد و ارام زمزمه کرد: - حامی زهرمار بهت گفته بودم دور و لطراف من نباش که اگه باشی بد می‌بینی خودت خواستی فندقم. اشک به چشمانم نیش زد: - حامی! مجبور شدم بیام. دندان به هم سایید. فشار دستش ان‌قدر روی پهلویم زیاد شد که مطمئن شدم کبود می‌شود: - پس می‌خوای بگی من‌و نمی‌خوای مجبور شدی بیایی سراغم. ببین من چطوری پشیمونت کنم پناه، ببین من باهات چیکار کنم فندق کوچولوم https://t.me/+itfcJjwLrx9hMjE0 https://t.me/+itfcJjwLrx9hMjE0

Repost from N/a
من یه زنِ مطلقهِ بدنام بودم. پس توقع یه قصهِ ساده از یه دخترِ شیطون و یه پسر مغرور نداشته باشید. من اغوا خسروی ام؛ملقب به کلئوپاترا. یه خواننده،رقاص و سوپرمدل معروف و گرونم که برندهای مختلف برای کار کردن باهاش سرو دست می شکنن. اما یه پسر هفت ساله دارم که هیچکس ازش خبر نداره. مردهای زیادی برای یک لحظه با من بودن،حاضرن هر کاری بکنن. اما من بعد از طلاقم،از همه مردا بیزار بودم و به هیچ مردی اجازه نمی دادم وارد خلوتم بشه. همه اغوای دلبری هام می شدن،اما من اون هارو تشنه رها می کردم. هیچ مردی نمی تونست توجهم رو جلب کنه تا وقتی اون مرد تو اون،اومد! یه مردِ قدرتمند،کاریزماتیک،محترم و مرموز! سیّد امیرنظامِ سلیم،نور چشمی خاندان پر قدرت و ثروتمند سلیم ها بود‌. مردی بااقتدار و محترم که بلد بود نازِ زن رو گرون بخره. و اینجا قصه مردی که با یه نگاه از راه به در بشه و دختری که راحت خام بشه نیست. اینجا قصه ممنوعه هاست. زنی مطلقه و دلبر و مردی قدرتمند و معتقد! https://t.me/+-g9b9UDdQ_ljNTA0 اگه دنبال یه قصهِ جدید و قوی می گردید که عاشقانه هاش نفستونو حبس کنه و ارزشِ زن حفظ بشه،این قصه برای شماست.😎🙂

Repost from N/a
-خانم لباست کثیف شده… اینطوری نرو بیرون! زن جوانی با نگاه به پشت‌سرم از سرویس بیرون رفت و من وحشت‌زده به عقب برگشتم و درآینه به دامنم نگاه کردم… وای! از این بدتر نمی‌شد. یعنی تمام این مدت با این وضع پیش سامان راه می‌رفتم؟ از خجالت گُر گرفتم و سعی کردم آن افتضاح را تمیز کنم، اما هرچه کردم، بدتر شد. اشکم داشت درمی‌آمد که همان‌ زن برگشت. پاکتی بزرگ را سمتم گرفت و با خنده‌ای معنادار گفت: -یه خوشتیپ اون بیرون منتظرت وایساده! ازم خواست اینو به دستت برسونم… قلبم ایستاد. سریع پاکت را از دستش کشیدم و نگاه کردم. شلوار جینِ بگی! پد بهداشتی! قرص مُسکن! یک‌بسته شکلات و پاستیل! زن جوان چشمکی زد و گفت: -این جنتلمنِ دست‌ودلباز رو از کجا تور کردی خدایی؟ معلومه خیلی خاطرت رو می‌خواد که حواسش اینقدر بهت جمعه! دلم آب شد و هرکاری کردم حریف خودم و احساسم و لبخندم نشدم. زن با حسرت از سرویس بیرون رفت و من ماندم و قلبی که ذوب می‌شد. موبایلم همان‌وقت زنگ کوتاهی خورد. خودش بود! سامان! پیام داده بود: -کجا موندی تو؟ بدجوری از من دل برده بود. نوشتم: «الان میام» و سریع دامن کثیفم را با شلواری که او خریده بود، عوض کردم. چه دقیق سایزم را می‌دانست. این یعنی دقیق نگاهم کرده بود؟ دوباره مثل دخترکان چهارده‌ساله ذوق کردم. با پاکت خرید بیرون رفتم و دنبالش گشتم. زن جوان گفته بود بیرون منتظرم است! این یعنی به‌خاطرم حتی غذای لذیذ و گرم رستوران را رها کرده بود… قلبم گرومپ‌گرومپ می‌زد. هیجان‌زده چشم در اطراف سرویس بهداشتیِ پاساژ گرداندم که یک‌دفعه چشم در چشمِ سوران‌خان درآمدم! رئیسم! کارفرمایم! این دیگر این‌جا چه می‌کرد…؟؟ با دیدنم جلو آمد. سریع خودم را جمع کردم و به این فکر کردم که خداروشکر من را با آن دامن کثیف ندیده بود. مقابلم که ایستاد، گفتم: -سلام.فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون. هیواجونم کجاست؟ پرستار پسرش بودم، اما بعد از شبی که روی تختش خوابم برده و او مچم را گرفته بود، همه‌چیز میان ما به‌هم ریخته بود. نگاه‌های او سنگین شده بود و من مدام درحال فرار بودم… نگاهی به پاکت توی دستم و شلوارم انداخت. پرسید: -حالت بهتره؟ -حالم؟ گیج دستی به موهایم کشیدم و نفهمیدم منظورش چیست. -باید بد باشم؟ گوشه‌ی پلکش جمع شد. -مُسکن به این زودی عمل کرد؟ -مُسکن؟؟؟!!!! چشم‌هایم تا انتها بیرون زد. چرا اینطوری به من نگاه می‌کرد؟ از کجا می‌دانست مُسکن خورده بودم؟ قدمی که نزدیک آمد، با آن قد بلند و هیبت، دربرابرش گم شدم. -از این به بعد، به جای بها دادن به یه پسربچه که حتی از چلوکبابش دل نمی‌کَنه تا بیاد ببینه نیم‌ساعته کجا غیبت زده، بیشتر حواست رو به خودت بده که روز و تاریخش رو فراموش نکنی! روز و تاریخ؟ وای نه… خدایا کاش خواب باشد! کاش این مرد با من درمورد این مسائل صحبت نکند. اما خواب نبود. حقیقت داشت! کسی که فهمیده بود لباسم کثیف شده، او بود! کسی که با نهایت توجه وسایلِ توی پاکت را برایم خریده بود! کسی که سایز دقیق لباس‌هایم را می‌دانست!!! چه احمق بودم که فکر می‌کردم کار سامان است… کامل سرخ شدم! پاکت را از دستم کشید و گفت: -الانم راه بیفت بریم. حالت به نظر خوب نمیاد و بهتره زودتر یه جا دراز بکشی و استراحت کنی. -دراز… بکشم؟ حتی نا نداشتم دوکلمه حرف بزنم. لبخند مرموزی زد و گفت: -تخت من چطوره؟ سری پیش به نظر راحت میومدی! -سوران‌خان!!! جیغ که کشیدم، بیشتر لذت برد. مات و متحیر گفتم: -من الان سر قرار آشنایی‌ام! اصلا نمی‌فهمم شما از کجا پیداتون شده که یهو دارید این حرفا رو می‌زنید… یک‌دفعه ابرو درهم کشید. -منم دقیقاً اومدم این قرار آشنایی رو به‌هم بزنم. دلیل این کارم و حرفامم مشخصه! با خودم آشنا شو! -جان؟! حیران مانده بودم. نزدیک آمد و نگاهش را آرام میان چشمانم جابه‌جا کرد. -از این به بعد، مُسّکن و خوراکی و ماساژِ هر ماهت پای من! قبوله؟ دلم دوباره شروع کرد به ذوب شدن… من حریف این مرد می‌شدم؟! https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk همه‌چیز از وقتی شروع شد که از خستگی رو تخت‌خوابش خوابم برد!!!😱 من پرستار پسرش بودم و اصلاً فکر نمی‌کردم یه‌روز درگیر اون مرد بشم. با اون قد بلند و هیبت بزرگ و اخم‌های همیشه درهم ازش می‌ترسیدم! فکرشم نمی‌کردم بیاد خواستگاریم…💍🔥

این فکر کنم خوب باشهه #آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤 قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... اما عروس با لباسِ خون‌آلود ماند، یک تماس هرگز نرسید، و رازی در آخرین مکالمه‌ی برج مراقبت دفن شد. بعضی پروازها، بازگشتی ندارند.🔥🔥 https://t.me/+ejEvC50wKkkyMjA0

sticker.webp0.27 KB

Repost from N/a
-یک دختر بچه‌ی مدرسه‌ای رو برداشتی اوردی بهم میگی این زنته؟ من این‌و چیکارش کنم بذارم تو کولم با خودم این‌ور و اون‌ور ببرمش؟ خجالت زده در خودم جمع شدم و  او را که با آن قد و هیکلش دلبری می‌کرد زیر چشمی دید زدم.نگاهم را شکار کرد و جلو امد. دست دور کمرم پیچید: - باشه اگه زن منه از امشب میاد خونه‌ام. ترس در جانم رسوخ کرد. سرم را کمی بالا گرفتم و ترسیده و مظلوم نامش را خواندم: - حامی! نگاهش را پایین داد و صورتم را خیره شد. پهلویم را چنگ زد و ارام زمزمه کرد: - حامی زهرمار بهت گفته بودم دور و لطراف من نباش که اگه باشی بد می‌بینی خودت خواستی فندقم. اشک به چشمانم نیش زد: - حامی! مجبور شدم بیام. دندان به هم سایید. فشار دستش ان‌قدر روی پهلویم زیاد شد که مطمئن شدم کبود می‌شود: - پس می‌خوای بگی من‌و نمی‌خوای مجبور شدی بیایی سراغم. ببین من چطوری پشیمونت کنم پناه، ببین من باهات چیکار کنم فندق کوچولوم https://t.me/+itfcJjwLrx9hMjE0 https://t.me/+itfcJjwLrx9hMjE0

Repost from N/a
-وسط زندگیِ یه مردِ زن داری،خجالت نمی کشی؟ بغض وحشتناکی گلویم را گرفته و میخواهم پاسخش را بدهم که آنا جیغ می زند: -اون عمویِ تو،خجالت بکش و این سایه سنگین لعنتی‌ات رو از زندگیم بکش بیرون. تا وقتی تو هستی علی هیچوقت برای من و بچه ام نمیشه. عمویم نیست...عمویِ ناتنی است اما!!! اشکم می چکد و به سختی می گویم: -آنا بخدا اشتب... -نه اشتباه نمی کنم. تو همه زندگیِ علی‌ای. واسه هیچکس حاضر نیست از دادگاهش بزنه ولی تا زنگ میزنی،جلسشو کنسل میکنه. برو از زندگیم و بذار... او نیز گریه می کند‌. موهای بلوندش را کنار می زند و با اشک به من خیره می شود: -می دونی چقدر سخته ببینی شوهرت انقدر به یه برادرزادهِ ناتنی اش واکنش نشون بده؟من دائم دارم باتو خودمو مقایسه می کنم. تو اومدی گند زدی تو زندگیم و داری شوهرمو می گیری. بی هوا جلو آمد و مرا با ضربه ای به سینه ام به عقب پرتاب کرد: -می دونی چقدر عذاب می کشم وقتی میخواد منو ببوسه و من همش باید نگران باشم که نکنه داره به تویِ خونه خرا.... -خفه شو،خفه شو! منم که به ضرب سیلی به صورت خیس از اشکش می زنم. مات و مبهوت شد و من جیغ زدم: -تویِ لجن،پا تو زندگی عاشقونه من گذاشتی. علی عموی من نیست؛اون عشق بچگیم بود. تو اومدی ازم دزدیدی. میدونستی و اومدی گند زدی به رویاهام. الان منو متهم می کنی به دزدیدن شوهرت؟ اشک هایم می چکد و‌فریاد میزنم: -من همیشه همه چیز علی می مونم؛چون من هیچوقت خودمو بهش تحمیل نکردم. چون خودمو له نکردم. من حتئ سعی نمی کنم نزدیک شوهر لعنتی ات بشم چون انگار اختیار تپش قلبمو از دست میدم ولی خودتم خوب میدونی علی.... علی.‌‌...علی... حتئ نامش هم قلبم را می شکند. با بغض می نالم: -حتئ روحشم از حسی که بهش دارم خبر نداره و نمی دونه اون دختر کوچولویی که تو بغلش بزرگ شده،عاشقش شده و مجبور ش... -چی؟! وای خدایا...وای! صدایِ اوست...دقیقا پشتِ سرم ایستاده. آنا از ترس می میرد و من جرئت نمی کنم به عقب بچرخم وقتی او فریاد می زند: -ضحئ خدا لعنتت کنه برگرد و تو چشمام نگاه کن و بگو که اشتباه می کنم! https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk عموی ناتنیمه! و من فقط ۱۵ سالم بود که دلمو بهش باختم. علی شبیه هیچکس نیست. پسرِ خشن و بد نیست. علی؛علیه! اون تفریحش درس خوندنه. یه قاضی موفق و محبوبه. جذابه ولی دختری تو زندگیش نبود. من همیشه نقطه ضعفش بودم،روی من حساس بود. عاشقش بودم‌و نمی‌دونست. تا اینکه خواستم اعتراف کنم و فهمیدم یکی دیگه دلشو برده. و درست شب عروسیش فهمیدم گول خوردم ولی؛زنش حامله بود و...شدنی نبود!

Repost from N/a
_ از خان بدم میاد! دوتا زن داره، سومی رو هم می‌خواد بگیره! برگشت و لحظه‌ای نگاهم کرد: _ مگه تو خان رو می‌شناسی؟ _ معلومه که می‌شناسم. اون مردکِ شل‌تنبونِ دو زنه رو همه تو این روستا می‌شناسن. مرد نفس بلندی کشید. تودار بود و ساکت… با آن هیبت، قد بلند و لباس‌های سراسر سیاه، ترسناک و مرموز دیده می‌شد. یک‌ساعت پیش باهم تصادف کرده بودیم! جلوی مزرعه‌ی کاهو… نزدیک عمارت خان… حالا از بیمارستان برمی‌گشتیم و خداروشکر من سالم بودم! دکتر گفته بود شانس آورده‌ام پایم فقط ضرب دیده ‌است… سکوتش که ادامه‌دار شد، گفتم: _ انگار آسمون سوراخ شده، این مرتیکه افتاده پایین! یه‌جوری هم «خان» و «ارباب» و «آقا» به نافش می‌بندن، هرکی ندونه فکر می‌کنه عهدِ قجره! حرص می‌خوردم؛ عجیب و دیدنی! مرد با صدایی آرام، بم و خش‌دار پرسید: _ چرا ازش بدت میاد؟ تو که تاحالا ندیدیش! _ لازم نیست ببینمش. مرتیکه! فکر کرده چون پول داره دخترا باید براش غش و ضعف کنن! البته اهالی آبادی بی‌تقصیر نیستنا! همه تا شنیدن آقا می‌خواد سومی رو بگیره، دختراشون رو لقمه کردن و آماده‌ان تا بذارن تو دهن این یارو… انگار چه تحفه‌ایه! مرد ابرو درهم کشید و نگاهش را یک‌دفعه به صورتم داد. چشم‌هایش سیاه، تاریک و پرنفوذ بودند… _ اگه بیاد خواستگاری خودت چی؟ ردش می‌کنی؟ سوالش انگار آتشم زد. _ خدا اون روزو نیاره! مگه رو دست بابام موندم برم زن سوم یه مرد بوالهوس بشم؟ وسط دستم را از دوطرف گاز گرفتم و سرم را محکم تکان دادم تا حتی فکرش را هم نکنم. مرد درحالی که نگاه به روبه‌رو می‌دوخت، چندبار با حالتی خاص سر تکان داد… سر کوچه که رسیدیم، گفتم: _ ممنون. من همینجا پیاده می‌شم. _ تا جلوی در می‌برمت. کدومه خونه‌تون؟ طوری با جدیت گفت که نتوانستم مخالفت کنم. راه را با دست نشان دادم و گفتم: _ اون در سفیده‌ست. ماشین را کنار کشید و زد روی ترمز. کیفم را برداشتم و حینی که در را باز می‌کردم، گفتم: _ دستتون درد نکنه. بازم ببخشید پریدم جلو ماشینتون و دردسر شدم! سر تکان داد و به رفتنم خیره شد. پیاده شدم. در را بستم و خواستم بروم که صدایش مانع شد: _ هی! نگهبان بزغاله‌ها… گیج به عقب برگشتم. _ با منید؟ _ اسمت چی بود؟ _ پریا. اسمم را با خودش تکرار کرد: پریا… متعجب نگاهش کردم تا بفهمم چرا صدایم زده بود. همان‌لحظه تنش را جلو کشید و با نگاه خاصی گفت: _ من دوتا زن ندارم، قرارم نیست سومیش رو بگیرم! اوکی؟ _ من که شمارو نگفتم. خان رو گفتم… سوران‌خان! سوران‌خانِ کامروا! لبخند مرموزی روی لبش نشست. _ من خودشم! سوران‌خانِ کامروا! _ شما… مات و مبهوت ماندم. گوش‌هایم اشتباه می‌شنید؛ نه؟ نمی‌شد! امکان نداشت! سوران‌خان توی ذهن من مردی هیز و چشم ناپاک و قدکوتاه و کریه بود… اما این مرد… انگار از دیدن چهره‌ی بهت‌زده و وامانده‌ام لذت برد که لبخندش عمیق شد. _ رفتی خونه به بزرگ‌ترت بگو واسه خواستگاری آماده بشه! _ خواستگاری؟؟؟ چشم‌هایم چهارتا شد. او پلکی برهم زد و گفت: _ قراره زنِ خان بشی؛ زنِ اول و… آخر! چندبار پلک زدم و آب دهانم را قورت دادم… من زنِ خان بشوم؟؟ پررنگ شدن لبخندش، مهر تأیید را کوبید! خدای من… https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0 https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0 پریدم جلوی ماشین تا جون یه بزغاله‌‌کوچولو رو نجات بدم، بدون اینکه روحم خبر داشته باشه اون ماشین، ماشینِ خان و اربابِ آبادیه… از همونجا گره خوردم به سورانکامروا ! و از یه دخترک ساده‌ی روستایی تبدیل شدم به نورچشمیِ خان!🔥 https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0

sticker.webp0.33 KB