es
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

Canal cerrado

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram مائده فلاح "نیل و قلبش"

El canal مائده فلاح "نیل و قلبش" en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 33 184 suscriptores, ocupando la posición 874 en la categoría Libros y el puesto 10 258 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 33 184 suscriptores.

Según los últimos datos del 14 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 320, y en las últimas 24 horas de 171, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.56%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 11.30% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 3 838 visualizaciones. En el primer día suele acumular 3 751 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 15 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

33 184
Suscriptores
+17124 horas
+517 días
+32030 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
من حارِسم؛ پسر شیخ ادریس گله‌داری و بیزینس‌من دورگه عرب و بندری😎❗️ اولین‌بار کنار چشمه‌ی آبگردم دیدمش. وقتی عریان و برای شنا
من حارِسم؛ پسر شیخ ادریس گله‌داری و بیزینس‌من دورگه عرب و بندری😎❗️ اولین‌بار کنار چشمه‌ی آبگردم دیدمش. وقتی عریان و برای شنا منو دید، لپاش گل انداخت و خجالت کشید. بهم می‌گفت سیاه‌سوخته و منو دست می‌نداخت! تو عالم نوجوونی شیفته‌ی همین دختر شده بودم، اما یه روز با جنایتی که پدرش در حق‌مون کرد، از بندر فراری شدن!! تموم بیست‌سال رو دنبالش گشتم تا اینکه بالاخره پیداش کردم.... پیداش کردم و با نقشه‌های پلیدم کشوندمش بندر... حالا میون دستای منه! به‌عنوان خونبس! باید چشمای عسلیش رو ببینی که وقتی صداش می‌زنم «شمس» چطور برق می‌زنن!! اما من پشیمون نیستم از اون‌همه قتل و جنایت واسه رسیدن بهش! باید برای من می‌شد. خورشید سهم حارس بود و بس!! حتی اگه با فهمیدن واقعیت ازم متنفر شده و نقشه‌ی قتلم رو کشیده باشه!! https://t.me/+UHCNwFIV8VA5ZWE0 جدیدترین و جنجالی‌ترین رمان تلگرامی🔥

Repost from N/a
#متن‌رمان _ یه نگاه به خودت کردی؟ نمیگی من لامصب چطور طاقت بیارم مقابلت؟ لال شده بودم. تعریف بود یا تخریب؟! پشت چادر حریر سفی
#متن‌رمان _ یه نگاه به خودت کردی؟ نمیگی من لامصب چطور طاقت بیارم مقابلت؟ لال شده بودم. تعریف بود یا تخریب؟! پشت چادر حریر سفید گلدارم را در مشتش جمع کرد و کمی کشید. در حین کشاندن لبهایش از گوش تا گونه ام با ان صدای پر خشش ادامه داد: _ از وقتی اومدی تا حالا با این چادر نازکی که تنگ بستی دورت جلوم خم و راست شدی...اصلا میدونی خودت؟ میدونی داری چه بر سرم میاری؟ انقدر با شنیدن حرفهایش سر شده بودم که نفهمیدم چادرم در مشتش کشیده شد. چادر از سرم لیز خورد و روی شانه هایم افتاد. شال ابریشمم هم اخطار سقوط میداد. با یک اشاره اش از موهایم افتاد. یک ثانیه دمی از صورتم گرفت و سرش را چرخاند بازدمش را محکم در هوا پس داد. باز به سمتم چرخید و نگاه باریک شده اش خیره ام‌ شد. خیره ی جز جز صورتم بجز چشمانم. دهانش را روی برامدگی گونه ام گذاشت و بوسه ی خیس و طولانی اش لرز به ستون فقراتم نشاند. نمی دانم میان چه حالی دست و پا میزدم تنها سوال پس زمینه ی ذهنم‌، چرا بود. چرا شوهری که مرا نمی‌خواست ناگهانی تغییر کرد؟! https://t.me/+RervTxViKN5mNzE0

Repost from N/a
-من عموی این بچه‌ام! نمی‌خوام برادرزاده‌م زیر دست یه دختر جلفِ بی‌نماز و روزه بزرگ بشه! دست به‌سینه جلوش درآمدم: -منم خاله‌شم
-من عموی این بچه‌ام! نمی‌خوام برادرزاده‌م زیر دست یه دختر جلفِ بی‌نماز و روزه بزرگ بشه! دست به‌سینه جلوش درآمدم: -منم خاله‌شم! نمی‌خوام خواهرزاده‌م پیش یه مرد عصاقورت‌داده‌ی خشکه‌مذهبی زندگی کنه! نگاه تندی حواله‌ام کرد. -طبق قانون، قیّم و سرپرست این بچه منم... -من قانون حالیم نیست، آقای محترم. خواهرم وصیت کرده برای پسرش مادری کنم! شما که دین حالیته بگو! عمل کردن به وصیت مُرده، واجبه یا نه؟ طوری چشمانم را برایش درشت کردم که نگاه از من گرفت و به زمین دوخت: -واجبه... فکرشم نمی‌کردم سریع حرفم را قبول کند. جا خوردم. سرش را یک‌آن بالا آورد و گفت: -برای همینه که اومدم خواستگاری! زنِ من شو و برای خواهرزاده‌ت مادری کن! -چی؟ زن تو بشم؟؟؟ وقتی از شدت شوک داد زدم، لبخندی به لبش آمد.‌ مگر من جلف و زننده نبودم؟ پس چرا...😱🔥 https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk

Repost from N/a
#پارت_۲۵ -با من میایی! بی‌رحمانه به بازویم چنگ انداخت و فشاری داد که از شکم به روی میله‌های حفاظ خم شدم و از ترس و خشم جیغ کش
#پارت_۲۵ -با من میایی! بی‌رحمانه به بازویم چنگ انداخت و فشاری داد که از شکم به روی میله‌های حفاظ خم شدم و از ترس و خشم جیغ کشیدم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ ولم کن روانی! - می‌خوام از همینجا پرتت کنم پایین... بعدش ببرمت خونه‌ی خودم‌ و به‌نامم بشی! - ولم کن روانی! من زن تو نمیشم! یاغی و سرکش نیشخند زد و با یک حرکت، تنم را بدون هماهنگی چرخاند و از پشت سر، در گوشم پچ زد: - این یه خواهش نیست. امشب تو، آتش‌بس این جنگ ۲۰ساله میشی خورشید کوچولو! ضـربه‌ی کاری میان کتف‌هایم زد و دست زیر پاهایم انداخت که با جــیغی خفیف و چشمانی بسته شده به پایین پــرت شدم.. https://t.me/+UHCNwFIV8VA5ZWE0 ۲۰سال پیش توی یکی از نخلستون‌های بندر یه قتل اتفاق افتاد و همه دنبال خانواده‌ی قاتلی بودن که همون شب از بندر فرار کردن! حالا حارس‌خان اونا رو پیدا کرده؛ دخترشون رو از خونه‌ی پدربزرگش می‌دزده و به عقد خودش در میاره تا کینه‌ی گذشته رو با بردن آبروی اونا جمع کنه🔥

Repost from N/a
«تک‌انداختم روی موبایلت؛ شمارمو داشته باش.» انگار از نگاهم درگیری ذهنم را خواند که ادامه داد: «شماره‌اتو از روی پرونده‌ات که
«تک‌انداختم روی موبایلت؛ شمارمو داشته باش.» انگار از نگاهم درگیری ذهنم را خواند که ادامه داد: «شماره‌اتو از روی پرونده‌ات که دست افسر بود دیدم.» اب‌دهانم خشک شده بود؛ در آن سرما داشتم از درون می‌پختم. شماره‌ام اصلاً رند نبود. چقدر چشمش به آن بود تا آن را از بر شد؟ «هر اتفاقی برات افتاد به من زنگ بزن، فرحانه. متوجه‌ای؟» پس از مکثی که گویی قدر ابدیت طول کشیده بود، سرش را پایین انداخت و اتصال نگاهمان را قطع کرد. برخلاف میلم گفتم: «لازم نیست... درست هم نیست.» او هم سکوتش کشدار شد که باز مجبورم کرد چشم در چشمش بدوزم؛ چشم غمبار و دلگیرش. «لازم هست. درستیش هم بذار به پای نگرانی پسرخاله‌ات.» و با تک‌بوق کوتاهی از پیشم رفته بود. نگاهم پی صفحه‌ی موبایلم دوید و شماره‌ای که انگار من هم با یک بار دیدن آن را عجیب حفظ شده بودم. تپش بی‌قرار دلم نشان می‌داد در این لحظه‌ی پر اضطراب چقدر به حضورش محتاجم. به زندگی‌ام راه باز نکرده و این‌طور بد عادتم کرده بود. https://t.me/+jcOHlhvoVeliZWE0 #آنجا‌که‌تورامنتظرند #پارت۱۵۳ #پارت‌واقعی #کپی‌ممنوع

Repost from N/a
-من عموی این بچه‌ام! نمی‌خوام برادرزاده‌م زیر دست یه دختر جلفِ بی‌نماز و روزه بزرگ بشه! دست به‌سینه جلوش درآمدم: -منم خاله‌شم
-من عموی این بچه‌ام! نمی‌خوام برادرزاده‌م زیر دست یه دختر جلفِ بی‌نماز و روزه بزرگ بشه! دست به‌سینه جلوش درآمدم: -منم خاله‌شم! نمی‌خوام خواهرزاده‌م پیش یه مرد عصاقورت‌داده‌ی خشکه‌مذهبی زندگی کنه! نگاه تندی حواله‌ام کرد. -طبق قانون، قیّم و سرپرست این بچه منم... -من قانون حالیم نیست، آقای محترم. خواهرم وصیت کرده برای پسرش مادری کنم! شما که دین حالیته بگو! عمل کردن به وصیت مُرده، واجبه یا نه؟ طوری چشمانم را برایش درشت کردم که نگاه از من گرفت و به زمین دوخت: -واجبه... فکرشم نمی‌کردم سریع حرفم را قبول کند. جا خوردم. سرش را یک‌آن بالا آورد و گفت: -برای همینه که اومدم خواستگاری! زنِ من شو و برای خواهرزاده‌ت مادری کن! -چی؟ زن تو بشم؟؟؟ وقتی از شدت شوک داد زدم، لبخندی به لبش آمد.‌ مگر من جلف و زننده نبودم؟ پس چرا...😱🔥 https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk

sticker.webp0.30 KB

Repost from N/a
از پدر ایرانی و بندری، از مادر عرب‌زاده بود اما به سبک مردهای اروپایی رفتار می‌کرد. اعتقاد داشت یک زن باید دوشادوشش باشد نه م
از پدر ایرانی و بندری، از مادر عرب‌زاده بود اما به سبک مردهای اروپایی رفتار می‌کرد. اعتقاد داشت یک زن باید دوشادوشش باشد نه مانند تمام طایفه‌اش، کـنیزش!! حارس، تک پسر سیخ ادریس بود. بیزینس‌من دو رگه‌ای که برای بدست اوردن نوه‌ی دختری دشمن ۲۰ساله‌شون نقشه کشید!!! نقشه‌ی فریبش. برادرش را به اجبار به بندر کشاند و شد اهرم فشارش... حالا اون دختر، بخاطر جون برادرش، حاضره دست به هرکاری بزنه؛ حتی ساختن یک شب پر شور و ممنوعه در پنت‌هوس مشرف به برج خلـیفه با حارس بی‌رحم🔥 https://t.me/+UHCNwFIV8VA5ZWE0

Repost from N/a
_ البرز میخواد از شاهدخت خواستگاری کنه. دستش دور موس محکم شد… آرواره‌ بهم سایید. _به سلامتی. سپیده با اخم نگاهش کرد: _ فقط همینو داری بگی؟ از روی صندلی بلند شد، بی‌هدف دور اتاق قدم زد: _ میخوای چی بگم؟ دخترعمه‌ ناتنی‌م میخواد زن پسرعموی تو بشه… مگه نظر من شرطه؟! سپیده آرام‌تر گفت: _ شرط نیست، اما اگه شاهدخت بدونه که اونو میخوای… پوزخند ناباورانه‌ای زد: _ من؟ شاهدخت رو؟! سپیده با حرص ادامه داد: _ پس چرا نمیذاری از عمارت بره؟ چرا هر مردی نزدیکش میشه، خونشو می‌ریزی؟ نریمان نعره کشید: _ چون غلط اضافه کرده بود! سپیده آرام گفت: _آخرش که چی؟ یه روز ازدواج می‌کنه… اگه عاشقشی، همین الان بگو. اما غرورش… لعنت به این غرور! _ منی که تنها وارث خاندان نقشبندم، عاشق یه دختر شهرستانی بشم؟! از نوه‌ی صیغه‌ی حاج‌بابا خواستگاری کنم؟! و درست همان لحظه، صدای او… صدایی که خواب شب را بر او حرام کرده بود، با سردی گفت: _ یادم نمیاد بهت گفته باشم ازم خواستگاری کنی! نریمان چرخید… شاهدخت با نگاه سردش ستون فقراتش را لرزاند: _ هیچ وقت انتظار نداشتم این‌طور بهم توهین کنی. دیگه به عمارت برنمی‌گردم… سهمم مال خودت! فردا بیا به نامت می‌کنم… و راستی، به البرز بگو جوابم مثبته! https://t.me/+OnGmA7oCfvQ5YmRk https://t.me/+OnGmA7oCfvQ5YmRk شاهدخت با بیش از ۶۹۰ پارت اماده در کانال اثر دیگر از نویسنده‌ی #التیام که پرمخاطب‌ترین رمان تلگرامی بود

Repost from N/a
_ از خان بدم میاد! دوتا زن داره، سومی رو هم می‌خواد بگیره! برگشت و لحظه‌ای نگاهم کرد: _ مگه تو خان رو می‌شناسی؟ _ معلومه که می‌شناسم. اون مردکِ شل‌تنبونِ دو زنه رو همه تو این روستا می‌شناسن. مرد نفس بلندی کشید. تودار بود و ساکت… با آن هیبت، قد بلند و لباس‌های سراسر سیاه، ترسناک و مرموز دیده می‌شد. یک‌ساعت پیش باهم تصادف کرده بودیم! جلوی مزرعه‌ی کاهو… نزدیک عمارت خان… حالا از بیمارستان برمی‌گشتیم و خداروشکر من سالم بودم! دکتر گفته بود شانس آورده‌ام پایم فقط ضرب دیده ‌است… سکوتش که ادامه‌دار شد، گفتم: _ انگار آسمون سوراخ شده، این مرتیکه افتاده پایین! یه‌جوری هم «خان» و «ارباب» و «آقا» به نافش می‌بندن، هرکی ندونه فکر می‌کنه عهدِ قجره! حرص می‌خوردم؛ عجیب و دیدنی! مرد با صدایی آرام، بم و خش‌دار پرسید: _ چرا ازش بدت میاد؟ تو که تاحالا ندیدیش! _ لازم نیست ببینمش. مرتیکه! فکر کرده چون پول داره دخترا باید براش غش و ضعف کنن! البته اهالی آبادی بی‌تقصیر نیستنا! همه تا شنیدن آقا می‌خواد سومی رو بگیره، دختراشون رو لقمه کردن و آماده‌ان تا بذارن تو دهن این یارو… انگار چه تحفه‌ایه! مرد ابرو درهم کشید و نگاهش را یک‌دفعه به صورتم داد. چشم‌هایش سیاه، تاریک و پرنفوذ بودند… _ اگه بیاد خواستگاری خودت چی؟ ردش می‌کنی؟ سوالش انگار آتشم زد. _ خدا اون روزو نیاره! مگه رو دست بابام موندم برم زن سوم یه مرد بوالهوس بشم؟ وسط دستم را از دوطرف گاز گرفتم و سرم را محکم تکان دادم تا حتی فکرش را هم نکنم. مرد درحالی که نگاه به روبه‌رو می‌دوخت، چندبار با حالتی خاص سر تکان داد… سر کوچه که رسیدیم، گفتم: _ ممنون. من همینجا پیاده می‌شم. _ تا جلوی در می‌برمت. کدومه خونه‌تون؟ طوری با جدیت گفت که نتوانستم مخالفت کنم. راه را با دست نشان دادم و گفتم: _ اون در سفیده‌ست. ماشین را کنار کشید و زد روی ترمز. کیفم را برداشتم و حینی که در را باز می‌کردم، گفتم: _ دستتون درد نکنه. بازم ببخشید پریدم جلو ماشینتون و دردسر شدم! سر تکان داد و به رفتنم خیره شد. پیاده شدم. در را بستم و خواستم بروم که صدایش مانع شد: _ هی! نگهبان بزغاله‌ها… گیج به عقب برگشتم. _ با منید؟ _ اسمت چی بود؟ _ پریا. اسمم را با خودش تکرار کرد: پریا… متعجب نگاهش کردم تا بفهمم چرا صدایم زده بود. همان‌لحظه تنش را جلو کشید و با نگاه خاصی گفت: _ من دوتا زن ندارم، قرارم نیست سومیش رو بگیرم! اوکی؟ _ من که شمارو نگفتم. خان رو گفتم… سوران‌خان! سوران‌خانِ کامروا! لبخند مرموزی روی لبش نشست. _ من خودشم! سوران‌خانِ کامروا! _ شما… مات و مبهوت ماندم. گوش‌هایم اشتباه می‌شنید؛ نه؟ نمی‌شد! امکان نداشت! سوران‌خان توی ذهن من مردی هیز و چشم ناپاک و قدکوتاه و کریه بود… اما این مرد… انگار از دیدن چهره‌ی بهت‌زده و وامانده‌ام لذت برد که لبخندش عمیق شد. _ رفتی خونه به بزرگ‌ترت بگو واسه خواستگاری آماده بشه! _ خواستگاری؟؟؟ چشم‌هایم چهارتا شد. او پلکی برهم زد و گفت: _ قراره زنِ خان بشی؛ زنِ اول و… آخر! چندبار پلک زدم و آب دهانم را قورت دادم… من زنِ خان بشوم؟؟ پررنگ شدن لبخندش، مهر تأیید را کوبید! خدای من… https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0 https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0 پریدم جلوی ماشین تا جون یه بزغاله‌‌کوچولو رو نجات بدم، بدون اینکه روحم خبر داشته باشه اون ماشین، ماشینِ خان و اربابِ آبادیه… از همونجا گره خوردم به سورانکامروا ! و از یه دخترک ساده‌ی روستایی تبدیل شدم به نورچشمیِ خان!🔥 https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0

sticker.webp0.22 KB

Repost from N/a
#پارت‌واقعی‌رمان🥰 -خیاطی بلدی فرفری؟ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk پر از خشم نگاهش کردم. تار موهای فر روی پیشانی‌ام را زیر روسری چپاندم و نیشخند معنا دار او از چشمم پنهان نماند. -باچشماش می‌خواد آدمو قورت بده.دوتا دکمه می‌تونی بدوزی؟ هاج و واج مانده بودم که او ناگهان پیرهن سیاه را از تنش کند و مقابل نگاه متعجب من گرفت. هنوز خیره به عضلات برهنه‌اش بودم که گفت: -مجلس سالگرد برادر مرحوممه،زشته پیرهنم دکمه نداشته باشه! نگاهم را دزدیدم.مردک فرصت طلب، صورتش را جلو کشید و نزدیک گوشم نجوا کرد: - نگاهتو ندزد، یه نظر حلاله! https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk عماد احتشام، تنها وارث خاندان نفرین شده‌ی احتشامه. بعد از پونزده سال، برگشته که انتقام مرگ برادرشو از مقصر ماجرا بگیره. اما دل می‌بازه به دختر موفرفری‌ای که...‼️ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk

Repost from N/a
فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش» #پارت_155 -لعنتی من رفیقمو بهت معرفی کردم که براش کار جور کنی نه اینکه بشه معشوقه‌ت نه اینکه بشه مادر بچه‌ت. دست و پایش می‌لرزد از این فاجعه‌ای که به بار آمده، اما دیگر دیر شده. -شهرزاد برات توضیح می‌دم، به خدا قسم اصلا جوری نیست که تو فکر می‌کنی. پوزخندی می‌زنم و به سر و شکل محدثه که برجستگی شکمش کاملا مشخص است اشاره می‌کنم و می‌گویم: -ازت حامله‌س آقای پدر، توضیحی از این بالاتر هست؟ لبانش می‌لرزد و مستقیم نگاهم نمی‌کند. شب عقد و عروسی‌مان است، اما با آمدن محدثه قشقرق به پا شده و همه چیز بهم ریخته است. -من نمی‌خواستم این‌جوری بشه، باور کن بعد اینکه نامزد کردیم دست از پا خطا نکردم شهرزاد. نمی‌گذارم اشکم بچکد و لب می‌زنم: -فقط بگو چطور تونستی این جوری بهم خیانت کنی، اونم با رفیق خودم. کسی که خودم بهت معرفی کردم. جلو می‌آید. محدثه در حالی که دست به شکمش گرفته در سکوت شاهد بحث ماست. -شاید بابای بچه یکی دیگه‌س، میریم آزمایش می‌دیم... اشاره‌ای می‌کنم به سفره عقد بهم ریخته و خانواده‌‌هایی که به جان هم افتاده‌اند و بحث می‌کنند. بغض می‌کنم و دامن عروسم را در مشت می‌گیرم: -دیگه خیلی دیره کامیار... چرخی دور خودش می‌زند و می‌خواهد به سمت محدثه حمله کند که مقابلش می‌ایستم. عربده می‌کشد: -لعنتی برو کنار، باید بفهمه به هم زدن عقد من چه عواقبی داره. با اینکه دلم خون است اما محدثه را به عقب می‌فرستم و پر خشم می‌گویم: -می‌خوای دست روی زن حامله بلند کنی؟ رگ غیرتت باد کرده؟ ضربه‌ای محکم به سینه‌اش می‌زنم: -این رگ وقتی باید باد می‌کرد که دست این دختر رو تو دست گذاشتم و تو باید امانت‌دار می‌بودی، نه حالا که ازش بچه داری. خشمگین فریاد می‌کشد: -دروغه... دروغه لعنتی... با فریادش برادر محدثه جلو می‌آید رو به کامیار می‌گوید: -چه خوب شد شب عروسیت اومدم سر وقتت تا یه دختر دیگه رو مثل خواهر من بدبخت نکنی. کامیار به سمت برادر محدثه یورش می‌برد: -دهنتو ببند بی‌ناموس. درگیری بالا می‌گیرد و زد و خورد‌ها شروع می‌شود. همه به تکاپو می‌افتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشه‌ای ایستاده و من دیگر احساس می‌کنم دیگر نباید در این جمع بمانم. تحمل این فضا را دیگر ندارم. چشم از صحنه می‌گیرم. با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن دامن عروس از میان جمعیت می‌گذرم و از خانه بیرون می‌زنم. تنها باید خودم را از این معرکه نجات دهم. وارد حیاط که می‌شوم، با قدم‌های تند به طرف در حیاط می‌دوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری می‌خورم و همان دم نقش زمین می‌شوم. دیگر نمی‌توانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم می‌ترکد. دستانم را ستون زمین می‌کنم و بلند گریه می‌کنم و زمین و آسمان را نفرین می‌کنم. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد و کسی هم سراغی از من نمی‌گیرد ولی بعد از مدتی کفش‌های براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکی‌ام قرار می‌گیرند. صاحبش را می‌شناسم و سر بالا نمی‌برم. امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت می‌برد. چرا که همیشه مرا طعنه می‌زد و تمسخر آمیز با من رفتار می‌کرد. اما اشتباه کرده‌ام که آب معدنی را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: -قوی‌تر از این حرف‌ها می‌دیدمت خانم مهندس. لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که می‌بیند، در آب معدنی را باز می‌کند و می‌گوید: -نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سویچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟ معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه می‌خواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که می‌بیند می‌گوید: -با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چاره‌ای هم ندارم... سوئیچ را تکان می‌دهد تا از دستش بگیرم: -اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی. باور نمی‌کنم او به من محبت کند. اویی که احساس می‌کردم همیشه از من متنفر است. حتی می‌توان گفت از عجایب هفتگانه است. اما ذهنم تنها یک چیز را می‌فهمد. فرار کردن از این‌جا به هر روشی که ممکن است. -نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون می‌خری؟ در یک آن سوئیچ را از دستش می‌قاپم‌و... ❌پارت واقعی خود رمانه، هر گونه کپی و الهام گرفتن از این پارت رو حتما و بلافاصله پیگیری می‌کنمhttps://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0 https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0 https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0

Repost from N/a
⁠ ‌‌_ سرمتو برات می‌زنم، یکم استراحت کنی حالت خوب می‌شه. چیز خاصی نیست، این حالت‌ها تو دوران ماهانه هر #خانومی طبیعیه. فقط سعی کن کمتر به خودت استرس وارد کنی، آرامش و استراحت بهترین کاره. تموم تنم در یک آن یخ زد. مبهوت و خجالت زده نگاه‌ام رو کیان که با #جدیت هرچه تموم به صحبت های پرستار گوش می‌کرد، گرفتم و چشم‌هام رو با درد روی هم فشار دادم. پرستار ادامه داد: _شما هم تو این مدت یه خرده بیشتر مراعات حال #همسرتون رو بکنید جناب. بدن خانومتون خیلی ضعیفه و دردهای خفیف هم به این حال و روز می‌اندازنش. غذاهای خون‌ساز مثل جگر و اینا براش خوبه. درکل باید حواستون خیلی به این خانوم #نازنازی‌تون باشه. حتی نمی‌تونستم نفس بکشم! دلم می‌خواست بلند شم و بلند رو به پرستار داد بزنم که خفه شه! که تمومش کنه! که مطلقا هر مردی که همراه یه زنه، شوهرش نیست که همه چیزو براش بریزه وسط! _من دیگه می‌رم. سرمش تموم شد صدام بزنید. _تشکر. صدای آروم و #مردونه‌اش رو شنیدم و از شدت شرم، اشکی از گوشه ی چشمم جاری شد. حتی جرات باز کردن چشم‌هام رو نداشتم و زمانی این حسم به اوج رسید که دستی، ملافه رو روی #تنم بالا کشید و بعد صدای قدم‌هایی که از تخت فاصله گرفتن. چشم باز کردم، اتاق خالی بود و من فقط تونستم تموم حرصم رو با مشت کردن دستم خالی کنم. جوری که درد کف دستم، چهره‌ام رو درهم کرد: _شوهرت چه غیرتی و عاشقه ؟ حرصی جواب می‌دم _اون شوهرم نیست . _شوهرت نیست ؟ چرخیدم سمت زنی که تو تخت کناری دراز کشیده بود. با لب‌های خشک‌شده ام زمزمه کردم: _نه! _پس چیکارته که اینطوری برات بال بال می‌زنه و از پیشت جم نمی‌خوره؟ گلوم خشک بود. به زحمت گفتم: _ هیچ‌کس! اما صدای باز شدن در، باعث شد که بدون ادامه دادن، ملافه رو روی سرم بکشم و خودمو بزنم به خواب. فهمیدم که نزدیک‌تر شد و صدای خش‌خش کیسه‌ها، نشون از خرید کردنش می‌داد: _برات کیک و یه خرده چیزای شیرین خریدم. بخورشون، تا سرمت تموم شه بیرون منتظر می‌مونم #خانوم مهندس! شاید هم ناهار بردمت #جگرکی! داشت #می‌خندید! مطمئن بودم که اون دکتر جدی و مرد #بداخلاقی که کارش طعنه زدن بود، داشت به من و وضعیتم می‌خندید. و چقدر خوش‌شانس بودم من !!!😂😂😂 #رمانی‌که‌شیفته‌تون‌می‌کنه😍 #عاشقانه‌ای‌معمایی‌و‌طنز #زندگی‌اجباری‌و‌‌ازدواجی‌صوری❌ https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0 https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0 https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0

Repost from N/a
سهراب شاهنامه نیستم اما... مردی‌ام که نقاشی زنان برهنه می‌کشیدم‌. وقتی اسمم به عنوان نقاش بی‌آبرو تیتر روزنامه‌ها شد. از شهر و خانه‌م آواره شدم. پا به لالونی گذاشتم که مردمش تعصبی بودند. همان جا بود که صدای دختری مجنون، دلم را لرزاند. چشم‌های زیتونی‌اش هوس کشیدنش را به سرم انداخت. کنار چشمه دست‌هایش را گرفتم، مش‌داوود با فریادش سر رسید و ده‌ی را به خونم تشنه کرد. مردهای روستا به خانه‌م حمله کردند. گفتند دختر ده‌شان را هوایی کردم. نانجیبی کردم... ولی من سینه سپر کردم و فریاد زدم: _من یه بار تاوان خواسته‌ی بقیه رو با زندگیم دادم. این‌بار نوبت خودمه... عقب نمی‌کشم، به هر قیمتی که شده ربابو مال خودم می‌کنم... 🔥 «آوازه‌خوان مجنون» 🔥 https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9

Repost from N/a
#پارت۱۱۳ دختره بعد مدت ها نامزد سابقش رو می بینه! مردی که عاشقانه دوستش داشت و قراربوده باهاش ازدواج کنه اما همه چیز دم عقد به هم می خوره و حالا..... -ای وای ببین کی اینجاست. سلام طهورا جون، خوبی زن دایی؟ چقدر خوشحال شدم از پیشرفتت. چشمانم گرد می شود و کلی افسوس می خورم . - مبارکت باشه طهورا. وقتی شنیدم اینقدر پیشرفت کردی کلی برات خوشحال شدم. حقت خیلی بیشتر از اینه دختر... در جواب تبریک صادقانه ی او، مهربان ترین لبخندی که می توانم را بر لب می نشانم و تشکر می‌کنم. زندایی باز متکلم وحده می شود. - وقتی شنیدم امروز اینجا چه خبره، به امیرعلی گفتم حتماً باید ما رو بیاره اینجا برای خرید. آخه ما هم دنبال یه همچین مزون می‌گشتیم. لباس عروس و داماد می خوایم. به نگاه گریزان امیرعلی چشم می دوزم. قیافه اش به دامادی که از شرم گفتن خواسته‌اش سردر گریبان فرو برده، نمی خورد. بیشتر شبیه به انسان خطاکاری است که دنیا دنیا شرمندگی را با خودش حمل می‌کند. زن دایی تکلیف قلبم بلاتکلیفم را یکسره می‌کند. - آخه آخر هفته نامزدی امیرعلی و عاطفه جونه... دیگر هیچ نمی شنوم. تمام وجودم نگاه شده تا یکبار دیگر شکستنم به دست امیر علی را ثبت کنم. سرش به سینه‌اش چسبیده و با پایش به زمین ضربه می‌زند. باید ثانیه به ثانیه این لحظات را به خاطر بسپارم تا یادم بماند که دیگر روی آب خانه نسازم. امیرعلی همان ماری است که یک بار مرا گزیده و من درس عبرتی نگرفته‌ام. حضور کسی را در کنارم حس می کنم. صدای فرزاد را زیر گوشم می شنوم و بودنش جان را به وجودم برمی‌گرداند. - فقط کافیه رنگت بپره، لبت بلرزه، اشکت بچکه، پاهات خم بشه و یا دستت رعشه بگیره، اون وقت شک نکن مادر این بچه قرتی دوزاری رو به عزاش می‌شونم... https://t.me/+ZohqMUTgyws2MDFk https://t.me/+ZohqMUTgyws2MDFk https://t.me/+ZohqMUTgyws2MDFk

من و نور خواهرم ؛ غیر از همدیگه کسی رو نداشتیم. خانواده‌ی پدری هر دوی ما را از رفتن به مزار مادرم منع کرده بودند؛ چون اون رو مقصر مرگ پدرمون می‌دونستند. وقتی بچه بودیم من رو دادن به خانواده‌ی مادری، بهم می‌گفتن جنون دارم، چون نترس بودم. ازشون نمی‌ترسیدم. در تنهایی و دور از خواهرم مخفیانه زندگی کردم و اونا از من خبری نداشتند! بزرگ شدم و من حالا برگشتم به خونه‌ی پدری! چون که نور رو می‌خوان بدن به یه تاجر الواط‌ هوسباز؛ شهریار زرگران! من می‌خوام مانعشون بشم. نذارم چنین اتفاقی بیفته. اما درست سر بزنگاه، وقتی که می‌خوام نور رو از اون خونه فراری بدم، گیر شهریار زرگران می‌افتم. ازش می‌خوام دست از سر خواهرم برداره؛ اما بعدش ازم درخواست عجیبی داره. نمی‌تونم درخواستش رو نپذیرم. چون که اون می‌گه: " من می‌دونم تموم این سال‌ها کجا بودی و چه کار کردی،  از همه‌ی کارهات خبر دارم نیل، من به خاطر اینکه تو رو بکشونم اینجا، از خواهرت خواستگاری کردم!" ادامه ی این داستان جذاب رو با قلم #مائده_فلاح که معرف حضور همگی هست بخونید... - برای فردا آماده‌ای، مشکلی نداری! گلدسته اجازه نداد و سریع خودش را تا کنار شانه‌اش کشاند. اگر عقب نمی‌کشید به هم برخورد می‌کردند: -نه آقا چه مشکلی، من حواسم به همه چی... غرید: -گلدسته ساکت می‌شی یا بندازمت از اندرونی بیرون؟ نور به گلدسته نگاه کرد و گلدسته به او، این‌بار نفس‌‌های جفت‌شان داشت بند می‌آمد. حرفش را با نگاهی خیره به نور تکرار کرد: -آماده‌ای برای فردا؟ صدای لرزان بی‌رمق نور درآمد: -بله... آماده‌م! از اینکه از موضع قدرت با این دختر حرف می زد حس خوشایندی زیر پوستش خزید.. - خوبه، با عمه‌خانوم حرف می‌زنم فردا بعد مراسم خواستگاری، عجالتاً یه صیغه‌ی محرمیت بین‌مون بخونن‌ که بتونم ببرمت لاله‌زار برای خرید... هر چی دلت خواست می‌تونی اونجا بخری! مطمئن بود خبر این محرمیت به نیل برسد قبل از خواندن خطبه ی عقد از سوراخش بیرون می آید و خودش را به آن ها می رساند. سرتا‌پایش را برانداز کرد. بلوز‌ودامن سبز یشمی که دوختش هنر دست گلدسته‌ی همه‌فن‌حریف بود، به بهترین شکل ممکن در اندام بلند و باریک نور جا‌خوش کرده بود: -به مادام گلوریا هم می‌گم بیاد قد و قواره‌ت رو بگیره و چند دست کت‌ودامن و پیرهن برات بدوزه؛ باید لباسای قیمتی‌ و پوشیده‌تری بپوشی! نور به زحمت گفت: -رخت‌ولباس به قدر کافی هست، نیازی نیست! -حتمی هست؛ اما کافی نیست! بعد از اینکه عروس خونه‌ی من شدی، بیشتر نیازت می‌شه! امشبم زود بگیر بخواب که برای مراسم فردا آماده باشی! روی مراسم فردا تاکید می‌کرد. می‌‌دانست نیل در گوشه کنار این خانه پنهان شده و صدایش را می شنود.... با صدای بلند گفت: -همه‌تون برای فردا شب آماده باشید. *** عمه‌خانم که در نقش میزبان بود به استقبالشان آمد. مبل کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کرد تا به حیاط خانه باغ دید داشته باشد تا اگر نیل آمد او را ببیند....سالاری پا از روی پایش برداشت و خواست که مراسم را شروع کنند، شهریار رو به عمه‌خانم گفت: - اجازه بده عروس خانم تشریف بیارن، تا حاجی نیومده حرف‌هامون رو بزنیم و سنگ‌هامون رو وا بکنیم می‌خواست زمان بخرد شاید نیل بیاید!! عمه‌‌خانوم با لبخند گفت: -چرا که نه، استخاره هم گرفتیم خوب دراومد... رو به خدمتکار با صدای بلند گفت: -بگو عروسمون بیاد   همین که نور قدمی به داخل برداشت، او به طرف حیاط سرچرخاند. نگهبان به طرف خانه می‌دوید! بدون اعتنا به جمع بلند شد و به سمت پنجره رفت. نگهبان  داشت نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شد و نگاه او به پشت سرش بود؛ زنی پوشیده در پالتوی بلند و کلاهی پشمی که کامل سرش را گرفته بود، به دنبالش  آرام‌آرام قدم برمی‌داشت و... https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU