uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

محمود فرجامی

محمود فرجامی

Kanalga Telegram’da o‘tish

نوشته‌ها، عکس‌ها، شوخی‌ها و تجربه‌های محمود فرجامی. برای ارتباط مستقیم با من از این شناسه استفاده کنید لطفا @MahmudFarjami

Ko'proq ko'rsatish
6 756
Obunachilar
-324 soatlar
-347 kun
-8730 kun
Obunachilarni jalb qilish
Okt '26
Oktabr '26
+20
2 kanalda
Sentabr '26
+82
3 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+122
4 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+82
1 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+157
12 kanalda
Get PRO
May '26
+54
3 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+76
2 kanalda
Get PRO
Mart '26
+30
2 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+678
6 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+522
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+38
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+48
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+45
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+33
2 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+64
8 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+115
4 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+979
17 kanalda
Get PRO
May '25
+74
9 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+49
1 kanalda
Get PRO
Mart '25
+39
4 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+27
3 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+93
13 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+88
7 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+52
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+146
19 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+58
5 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+100
6 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+196
12 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+273
12 kanalda
Get PRO
May '24
+56
4 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+78
7 kanalda
Get PRO
Mart '24
+36
4 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+56
7 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+119
13 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+69
5 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+228
17 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+502
14 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+88
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+85
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+33
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+110
0 kanalda
Get PRO
May '23
+128
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+230
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+139
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+180
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+319
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+59
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+463
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+394
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+131
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+50
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+46
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+96
0 kanalda
Get PRO
May '22
+258
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+140
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+453
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+73
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+99
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+198
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+59
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+59
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+27
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+162
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+23
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+52
0 kanalda
Get PRO
May '21
+159
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+388
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+82
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+68
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+287
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+2 775
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
25 Oktabr0
24 Oktabr0
23 Oktabr0
22 Oktabr0
21 Oktabr0
20 Oktabr+2
19 Oktabr0
18 Oktabr0
17 Oktabr+2
16 Oktabr+3
15 Oktabr0
14 Oktabr0
13 Oktabr0
12 Oktabr0
11 Oktabr+1
10 Oktabr+1
09 Oktabr+1
08 Oktabr+1
07 Oktabr+2
06 Oktabr+2
05 Oktabr0
04 Oktabr0
03 Oktabr+2
02 Oktabr+1
01 Oktabr+2
Kanal postlari
دوستانی درباره شهریه دوره استندآپ کمدی پرسیده‌اند و اینکه آیا امکان پرداخت قسطی هست. بله هست؛ چه برای دوره حضوری و چه برای دوره آنلاین. کافیست لینکها را دنبال کنید. برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی درباره دوره حضوری (در تهران) می‌توانید با خانم رضازاده هم تماس بگیرید به شماره 09350867255 و برای دوره آنلاین خیلی راحت با پشتیبانی پلتفرم هنرستان چت کنید @hon_sup

2
دوره استندآپ‌کمدی... خوشحالم به اطلاع برسانم قرار است برای اولین بار در تهران دوره حضوری استندآپ‌کمدی برگزار کنم و تقریباً به‌طور هم‌زمان، دوره آنلاین را هم برای کسانی که در تهران یا ایران نیستند تدریس کنم. من حواسم هست که «تدریس» مفهوم سنگینی‌ست و برایم همیشه بیشتر از آن بوده که آدم چیزی را بلد است (و گاهی هم، مثل بعضی اساتید معظم، بلد نیست!) و می‌آید به دیگران چند جلسه درس می‌دهد. تدریس، به‌خصوص در دوره‌های کارگاهی مثل این، برای من ارتباط عمیق با شرکت‌کننده و انتقال دانش و تجربه است. به‌ویژه درباره استندآپ‌کمدی حرف و نظریه دارم. خودم در حالی شروع به این کار کردم که هیچ منبعی در فارسی نبود و در ایران هم کار مشابهی ندیده بودم، جز بعضی اجراهای طنزآمیز که مشخصاً استندآپ نبودند. آشنایی با این ژانر به‌قدری کم بود که وقتی سال ۸۸ در سالن فرهنگسرای رسانه اولین کارم را به صحنه بردم، قبلش به کسانی که بلیت خریده بودند ایمیل زده بودم که منظور از استندآپ‌کمدی فلان است. (بله... در اوج دوران وبلاگ‌نویسی مخاطبانی داشتیم که به‌صرف دعوت و تشویق ما برای برنامه‌ای که نمی‌دانستند دقیقاً چیست بلیت می‌خریدند؛ آن هم با رفتن به خودپرداز بانک و انتقال وجه به حساب و ایمیل‌کردن تصویری از آن!) بعدها در خارج از ایران، استندآپ‌کمدی را علمی و عملی دنبال کردم، یاد گرفتم و اجرا و تدریس کردم. در همین ایام بود که متوجه شدم چقدر راه‌های راحت‌تر و میان‌بُر وجود دارند و اگر امکانش بود که از اول آموزش درست‌وحسابی می‌دیدم، چقدر کمتر اشتباه می‌کردم و بیشتر پیشرفت می‌کردم. استندآپ‌کمدی، برخلاف ظاهرش که ساده و ذوقی می‌نماید، کاری‌ست که نیازش به «آموزش» نزد مدرسی مشخص و به‌صورت کلاسی، هیچ کم از سایر هنرها ندارد. البته که بدون آموزش هم ممکن است؛ همچنان که احتمالاً می‌شود بدون داشتن استاد موسیقی و بازیگری و رقص، نوازنده و بازیگر و رقصنده خوبی شد. اما انتخاب راهی سنگلاخی است که هم سخت‌تر و طولانی‌تر است و هم احتمال نرسیدن در آن بیشتر. اصلا آموزش یعنی همین: جلو افتادن از طریق دانستن فرمولها و دنبال کردن راه‌های موفق دیگران و پرهیز از اشتباهاتی که دیگران کرده‌اند و بعضا هزینه سنگینی داده‌اند. استعداد موهبت‌است ولی آموزش منوط به آن نیست. حالا که منبر رفته‌ام، مثل پیرمردها خاطره‌ای هم بگویم: سال ۲۰۱۹، بعد از مدت‌ها طرح و توضیح و منابع‌دادن، توانستم برای اولین بار درس استندآپ‌کمدی را در دانشگاهی در نروژ به‌عنوان درس اختیاری رشته‌های هنر بقبولانم و تدریس کنم. جلسه اول واقعاً دیدنی بود: یک عده، هر کدام از رشته‌ای و ملیتی، دور هم جمع شده‌اند تا درسی را که تا حالا کسی در دانشگاه نگذرانده‌ و منبع رسمی ندارد از یکی یاد بگیرند که نه زبان مادری خودش انگلیسی است و نه آنها. تویشان از استندآپ‌کمدین حرفه‌ای که شب‌ها در کافه‌ها اجرا می‌کرد بود تا پسری که ناس (اسنوس) می‌نداخت گوشه لبش و با تف فراوان وسط کلاس درمی‌آورد، و دختری بامزه اما عصبانی توی چشم‌های من نگاه می‌کرد و می‌گفت از من خوشش نمی‌آید. (خب من هم. گفتن داره؟) یک نفر البته بود که طفلی فاجعه بود و من از همان جلسه اول، از فکر اینکه این بزرگوار قرار است در جلسه پایان دوره مقابل جمع اجرا کند، دچار شرم و بامبینگ نیابتی می‌شدم. همین بنده‌خدا ولی همیشه تمرین‌ها را انجام می‌داد، کلاس‌ها را می‌آمد، راهنمایی‌ها را گوش می‌کرد و در اجرای پایان دوره هم در حد بقیه ظاهر شد. (خب بله، می‌دانم اینجا را حدس می‌زدید و کنجکاوی‌تان سر دختره است. من مثل یک معلم باوجدان می‌خواستم طرف را به‌خاطر تقلب در انجام پروژه کتبی بیندازم که مدیر گروه شستش خبردار شد و یک‌جورهایی به من فهماند که در دانشگاه خصوصی و برای درس اختیاری از این خبرها نیست...) مدتی بعد همان پسره را دیدم. آمد جلو، خیلی خوش‌وبش کرد ــ که در نروژ کلاً بعید است ــ و گفت اجرای ثابت هفتگی گرفته و درآمدی دارد برای خودش. داشتم چی می‌گفتم؟ آها... استندآپ‌کمدی. اگر مایلید این هنر را در تهران به‌صورت حضوری و طی دو ماه از من یاد بگیرید، می‌توانید از طریق این لینک ثبت‌نام کنید. برگزارکننده کتابفروشی وزن دنیاست و مکان، یک پلاتوی حرفه‌ای در مجموعه تئاتر لبخند، مرکز شهر. برای دیگران هم دوره به‌صورت مجزا در پلتفرم هنرستان برگزار می‌شود که این خاصیت منحصربه‌فرد را دارد که می‌توان خیلی ساده از داخل یا خارج ایران در آن ثبت‌نام کرد و علاوه بر شرکت آنلاین و تعاملی در کلاس‌ها، از امکانات دیگری هم برخوردار شد. (اگر در ایران هستید، وی‌پی‌ان خود را خاموش کنید تا اطلاعات درست نمایش داده شود. مشکلی اگر بود به خودم پیام بدهید)
1 578
3
- زیادی حرف می‌زد... گفتم مالی نیستی جوجه...
- زیادی حرف می‌زد... گفتم مالی نیستی جوجه...
1
4
از مدتها پیش قول داده بودم که دوره آموزش استندآپ‌کمدی را برگزار کنم و این دوره در آبان‌ماه در تهران به صورت حضوری برگزار می‌شود. در فکرم که برای کسانی که در تهران نیستند، چه داخل و چه خارج از ایران هم به صورت آنلاین (زنده و تعاملی، نه صرفا فایل ضبط شده) برگزار کنم. داشتن یک آمار نسبی ما را در برنامه‌ریزی کمک می‌کند. لطفا اگر تمایل جدی به ثبت‌نام و حضور در این دوره دارید کامنت بگذارید و بنویسید کجا هستید. طبیعی‌ست که تصمیم نهایی شما بعد از اطلاع از شهریه و زمان و مکان و محتوای دوره گرفته خواهد شد.
2 446
5
همچنان مریض‌احوالم. حالا دیگه یک هفته‌ای می‌شود که تب و ضعف دارم. در سه روز گذشته فقط یک وعده غذا خورده‌ام و حوصله سرم هم ندارم. به دلایل و اتفاقات عجیبی چند روز هم هست که مطلقا تنهایم. امروز تلوتلوخوران سوپ درست کردم اما حال و نای خوردنش را ندارم. همه برنامه‌ها تا اطلاع بعدی لغو هستند.
3 656
6
برنامه من در مشهد بخاطر بیماری و ابتلایم به آنفولانزا لغو شد. حیف شد و چقدر برایش ذوق داشتم. کلا ۴۰ ساعت رفتیم خراسان‌گردی و فکر می‌کردم همه‌چیز داره زیادی خوش می‌گذره، عجیبه! که از همان روز دوم بیماری شروع شد و تا الان دو بار کشانده‌ام زیر سرم. برادرجان خراسان است اینجا/ ویروس‌هایش نه آنسان است اینجا!
4 924
7
"جامعه‌ای که ارزش‌های اخلاقی رژیم را عمیقاً درونی کرده بود" فرانسیسکو فرانکو، دیکتاتور اسپانیا، از ۱۹۳۹ تا مرگش در ۱۹۷۵ با مشت آهنین بر این کشور حکومت کرد. سرکوب زنان جوان هم بخشی از نظام اقتدارگرای او بود، به‌ویژه زنانی که حاضر نبودند به زندگی یک "همسر مؤمن و مطیع" قناعت کنند. این زنان را در مراکز بازپروری ویژه، که بیشتر زیر نظر فرقه‌های کاتولیک اداره می‌شد، زندانی و آزار می‌دادند تا اراده‌شان شکسته و زیستن مبتنی بر آزادی، أراده و پسند خویش از وجودشان ریشه‌کن شود. امروز تعداد قربانیان را حدود ۴۰ هزار نفر تخمین می‌زنند. سال‌ها در اسپانیا درباره این موضوع سکوت حاکم بود و دولت تنها در سال گذشته رنج این زنان را به رسمیت شناخت. حالا یک فیلم سینمایی داستان آن‌ها را به روی پرده آورده است. در کانون فیلم یکی از مراکز "نهاد حمایت از زن" (Patronato de Protección a la Mujer) قرار دارد. دعا، کار اجباری و تنبیه‌های سخت زندگی روزمره در این مرکز را تعیین می‌کنند. آنا، دختر ۱۹ ساله، برخلاف میلش از سوی والدینش به «نهاد حمایت از زن» سپرده شده است؛ نهادی بدنام که طبق اصطلاح‌سازی دیکتاتوری فرانکو برای «دختران سقوط‌کرده» یا دخترانی بود که در خطر انحراف از راه درست قرار داشتند. شخصیت آنا خیالی است، اما تاریخچه این مراکز واقعی است. این مراکز که راهبه‌ها اداره می‌کردند، تا ده سال از رفتن دیکتاتور هم دوام آوردند. آخرین مراکز تنها در سال ۱۹۸۵ بسته شدند، یعنی ده سال پس از آغاز دموکراتیزه‌شدن. دانیل مونثون، کارگردان فیلم «Ruega por nosotras» («برای ما دعا کن») داستان قهرمان خود را در سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ روایت می‌کند. آنا زمانی در این مرکز زندانی می‌شود که دیکتاتور تقریباً در بستر مرگ است. وقتی فرانکو می‌میرد و دموکراتیزه‌شدن آغاز می‌شود، او همچنان زندانی می‌ماند. در مرکز هم از این تغییرات خبری نیست و مسئولان فقط عکس فرانکو را با عکس خوان کارلوس، کسی که به وصیت فرانکو پادشاه شده بود، عوض می‌کنند. «نهاد حمایت از زن» که در ۱۹۴۱ تأسیس شد، شبکه‌ای از مؤسسات بود که جوامع مذهبی اداره‌شان می‌کردند و زیر نظر وزارت دادگستری قرار داشتند. هدف این بود که اخلاق ملی‌ـ‌کاتولیک به زنان ۱۶ تا ۲۱ ساله تحمیل شود، هرچند سقف سنی می‌توانست تا ۲۵ سال هم برسد. با این القاگری و شست‌وشوی مغزی می‌خواستند آخرین یاد الگوی زن رها و خودمختار هم پاک شود؛ الگویی که پیش از فرانکو در جمهوری اسپانیا جاری و ساری بود. اغلب مقامات یا پلیس این زنان را تحویل می‌دادند. اما این نهاد جاسوسان خودش را هم داشت که خطاهای اخلاقی زنان جوان را پیگیری می‌کردند؛ در پارک‌ها، کنار ساحل، در استخر یا سینما. فهرست «خطاهای اخلاقی» بسیار گسترده بود، از عشق همجنس‌گرایانه، و نوشیدن الکل و مصرف مواد مخدر گرفته تا دوستی با پسران قبل از ازدواج. خانواده‌ها هم اغلب خودشان دختران سرکش خود را به این مراکز می‌بردند. هرچند نهاد شبکه گسترده‌ای از جاسوسان دولتی و مذهبی داشت، ولی تنها با همکاری کل جامعه کار می‌کرد، جامعه‌ای که ارزش‌های اخلاقی رژیم را عمیقاً درونی کرده بود. هر کسی می‌توانست زنان را گزارش کند یا لو بدهد. به‌ویژه در سال‌های نخست پس از جنگ داخلی، موارد بسیاری از انتقام‌جویی درون خانواده‌ها وجود داشت و اختلافات سیاسی می‌توانست به انتقامی تبدیل شود که معرفی دختر "سرکش" به "حمایت از زن" هم یکی از اشکال آن بود. به یک معنا دیکتاتوری فرانکو در این زمینه هم نظامی از کنترل کامل بود. مراکز با بودجه دولتی اداره می‌شدند، اما زیر کنترل فرقه‌های کاتولیک بودند. راهبه‌ها مسئول امور روزمره به‌اصطلاح «بازپروری» بودند که از کار اجباری، دعا، انزوا و سکوت تشکیل می‌شد، به‌علاوه نظامی پیچیده از تنبیه‌های جسمی و روحی. اتاق‌هایی بود که راهبه‌ها «اتاق‌های تزکیه» می‌نامیدند، اما در واقع چیزی جز اتاق‌های تنبیه و انزوا، مانند آنچه در زندان‌ها هست، نبودند. علاوه بر آن تنبیه‌های نمادین، تحقیر و آزار وجود داشت. در نهایت، هدف همیشه این بود که توان تفکر انتقادی دختران سرکوب شود، تحقیر شوند و بفهمند تنها راه ممکنشان ازدواج یا راهبه‌شدن است. مونثون همه اینها را در فیلمش روایت می‌کند. او در مصاحبه‌ای گفته است که در پژوهش برای فیلمنامه با وحشتناک‌ترین جزئیات تنبیه‌های بی‌رحمانه روبه‌رو شد؛ تنبیه‌هایی که در یک فیلم سینمایی به‌سختی قابل نمایش‌اند: «نمی‌توانیم چنین جزئیاتی را نشان دهیم.» مثلاً اینکه دختری را که شب‌ادراری داشت در آب یخ می‌گذاشتند و بعد با شلاق به او ضربه می‌زدند، یا تنبیه دیگری که در آن زنان باید بارها صلیبی را روی زمین می‌لیسیدند تا زبانشان خونی شود. «آن‌گاه همه‌چیز به یک فیلم ترسناک ارزان تبدیل می‌شد.» «برای ما دعا کن» از نگاه منتقدان فیلمی تکان‌دهنده درباره سرکوب و مقاومت، دوستی و اعتماد است. دانیل مونثون کارگردان شناخته‌شده سینمای ژانر اسپانیاست، اما برای این پروژه در یافتن سرمایه مشکل داشت. او گمان می‌کند بسیاری از تهیه‌کنندگان نمی‌خواستند مخاطب محافظه‌کار را برنجانند. شش سال روی این فیلم کار کرد و می‌گوید: «بسیار خوشحالم که فیلم سرانجام به سینماها می‌آید، در زمانی بسیار حساس که بوی عقب‌گرد ارتجاعی در هواست. در چنین زمانی به نظر من فیلمی مثل این نه‌تنها مناسب، بلکه کاملاً تحریک‌آمیز است.» زیرا در اسپانیا این موضوع هنوز تابو است. بسیاری از قربانیان دهه‌ها درباره رنج‌های شخصی‌شان در این مراکز سکوت کردند، چون احساس گناهی را که به آن‌ها تلقین شده بود عمیقاً درونی کرده بودند. این وضع تغییر کرده است. تنها در مارس امسال دولت اسپانیا ۴۰ هزار زنی را که در مراکز این نهاد زندانی بودند به‌عنوان قربانیان دیکتاتوری به رسمیت شناخت. مونثون می‌گوید کلیسای کاتولیک هنوز نتوانسته است چنین گامی بردارد. سال گذشته نمایندگان فرقه‌های مذهبی با قربانیان دیدار کردند، اما تلاش برای طلب بخشش سریع شکست خورد. نمایندگان کلیسا متنی نوشته بودند که در آن می‌خواستند طلب بخشش کنند، اما بعد «اما»ی بزرگ آمد: باید شرایط ویژه آن زمان را هم درک کرد. وضعیت در پی آن بالا گرفت. زنانی که آمده بودند دست‌کم عذرخواهی بشنوند، این نسبی‌سازی را کاملاً ناکافی یافتند و سرانجام دو طرف با مشاجره از هم جدا شدند. فیلم داستان آنا را روایت می‌کند، زنی جوان که در مرکز یاد می‌گیرد همراه دیگر زنان جوان در برابر نظامی از خشونت و سرکوب بایستد. زوئه بوناف‌ونته، بازیگر ۲۲ ساله نقش اصلی، در جشنواره فیلم سن‌سباستین خواست که چنین داستان‌هایی بسیار بیشتر روایت شوند و نسل‌های جوان‌تر بسیار بیشتر درباره گذشته آگاه شوند. او گفت: «در جریان فیلمبرداری چیزهای زیادی درباره اسپانیا یاد گرفتم، بسیار فراتر از آنچه پیش‌تر درباره رژیم فرانکو می‌دانستم. این نهاد چنان عمیق در جامعه ما ریشه داشت. باورنکردنی است. این‌ها داستان‌هایی هستند که هرگز گفته نشده‌اند. سرانجام باید در مدارس هم تدریس شوند. شرم‌آور است.» آن‌گاه فیلم جدید دانیل مونثون در هر حال چیزی را به حرکت درآورده است. (به نقل از حبیب حسینی‌فرد)
4 922
8
پیشنهاد: این بات‌های تلگرامی خیلی خوب و کارراه‌بنداز هستند و می‌شود بسیاری از کارهای مکانیکی یا حتی سوال و جوابهای تکراری را بهشان سپرد. یک رفیقی داریم به نام مهدی که مدعی‌ست در چند ساعت به هرکسی با حداقل دانش فنی می‌تواند بات‌نویسی برای تلگرام را آموزش دهد. من توصیه می‌کنم بسیاری از دوستان یک بات شخصی تهیه کنند و بسته به زاویه و نظر سیاسی‌شان، کارهای روتین را بسپارند به بزرگوار. مثلا اگر آنوری هستند باتشان برای هر مطلبی که انتقاد از تجاوز نظامی علیه ایران، ترامپ، نتانیاهو، ژن هلوگرامدار و هر جنایت و جنایت‌کار بین‌المللی است کامنت بگذارد: پس دیماه چی؟!... اون همه آدم رو کشتن خوب بود فقط خارجی بکشه بده؟!... خونشور... و از این قبیل. عددی که هر روز بالاتر برود هم که قاعدتا فراموش نمی‌شود و با دستوری مثلا به سادگی درمیاد: x = x + random.javidnaman(1000, 5000) اگر هم اینوری هستند در واکنش به هر انتقاد داخلی به تندروی و تفرقه‌افکنی، به فاجعه مدرسه میناب اشاره کنند و فحش به اصلاح‌طلبها بدهند و بهرحال یک کامنتی نظری چیزی بگذارند که انگار هرچه رشادت بوده را مثلا پایدارچی‌ها انجام داده‌اند و اگر خیانت رییس‌جهور و رییس مجلس و وزیر خارجه... (و در مجموع کل نظام بجز هفت هشت‌نفری که مد نظر آنهاست) نبود الان ترامپ توی گونی در میدان گمرک پس‌گردنی میخورد.
4 119
9
Matn yo'q...
4 425
10
وضع و نیز مردم جالبی داریم. اگر کسی بگوید بساط کوپن را برقرار کنید که قشر کم‌درآمد زیر بار فشار روانی له نشود می‌شود مخالف رفاه و فراوانی اجناس، و چپ و فلان! یعنی عمله‌های ناخواسته و بی‌جیره‌مواجب تراستی‌ها و قاچاق‌چیان و رانت‌خوارها قشنگ نقش کفچه‌مار می‌کشند و کسی که مار نوشته را بی‌سواد جلوه و جماعت را سر به جانش می‌دهند. چند اژدهای گنده هم دهان بازکرده‌اند مار و مارکش و عوامِ فریفته را یکجا قورت بدهند. این هفته در شورای شهر باز رای دادند به رایگان بودن مترو و اتوبوس با این توجیه که آی ملت وضعشان خراب است. یکی از اعضا گفت 'آقاجان اجناس فروشگاه‌های شهروند را هم پس رایگان کنید‍ حتما مردم راضی‌ترند! این چه حرفیست؟ فقط ۶۰۰ کارمند مرتبط با مترو در همین تهران بخاطر این رایگان بودن بیکار شده‌اند... مردم بدانند وقتی قرار است پول ناچیز بلیط را از این جیبشان ندهند مجبوریم از آن جیبشان برداریم'.
4 205
11
سندرم پشت خیمه معاویه! در ماجرای جنگ و آتش‌بس و تفاهم‌نامه اخیر، به گمانم گروه‌هایی از ایرانیان داخل و خارج از کشور، با عقاید و جهت‌گیری‌های کاملاً متضاد، اشتباهی را مرتکب می‌شوند که نتیجه‌اش یکی‌ست: فرسایش همه‌جانبه و هزینه‌های بسیار سنگین برای ایران. در تاریخ شیعه روایت می‌کنند که در جنگ صفین، لشکریان امام علی تا پشت خیمه معاویه رسیده بودند که در پی حقه‌بازی عمروعاص و ساده‌لوحی و اصرار گروهی از لشکریان امام، فرمان بازگشت داده شد؛ و اگر اندکی صبر می‌کردند، کار معاویه تمام بود... این ماجرا را گروهی از هواداران ادامه جنگ و طرفداران جمهوری اسلامی، که علاقه زیادی هم به شبیه‌سازی ــ و مصادره به مطلوب ــ حوادث صدر اسلام دارند، عیناً تکرار می‌کنند. به عقیده آنها کار آمریکا داشت تمام می‌شد که عده‌ای خائن و سازشکار کوتاه آمدند و تفاهم‌نامه امضا شد. از نظر اینها، البته مفاد تفاهم‌نامه و اینکه چه شرایط عجیبی علیه آمریکا تحمیل شده بود مهم نیست؛ حتی اگر آمریکا به آنها عمل می‌کرد هم اهمیتی ندارد. فقط مهم این است که ترامپ و نتانیاهو داشتند به قعر جهنم روانه می‌شدند که فرمان بازگشت از پشت خیمه معاویه صادر شد و البته مسئولیت همه اینها با مخالفان سیاسی آنهاست. اپوزیسیون هم همین عقیده را دارد و همیشه منتظر یک هُل دیگر، یک حمله دیگر، یک «تا عید دیگر»... است. مثلاً همین حالا بعضی‌هایشان به صراحت می‌گویند فقط کافی‌ست یک جنگ دیگر راه بیفتد و کار جمهوری اسلامی تمام است. واقعیت این است که نه... به هیچ وجه این‌طور نیست. نه با چهار روز و چهل روز و چهارصد روز جنگ دیگر ترامپ روانه قعر جهنم می‌شود، یا جهان چنان از بسته بودن تنگه هرمز به زانو درمی‌آید که نتانیاهو را دودستی تقدیم کند؛ و نه با یک هُل و حمله دیگر جمهوری اسلامی می‌رود یا ایران تسلیم می‌شود. این ذهنیت افسانه‌ای و کودکانه، که متأسفانه گاهی بر تصمیم‌های بزرگ هم اثر می‌گذارد، مخرب و ویرانگر است. حتی اگر هیچ تأثیری هم نداشته باشد، خود شخص را دچار توهم و سپس افسردگی، خشم و خشونت می‌کند. در مبانی مبارزه خشونت‌پرهیز، که خیلی‌ها نخوانده و ندانسته فکر می‌کنند «بیا بشینیم گل بگیم و گل بشنفیم» است، گفته می‌شود که بهترین سرانجام یک منازعه نه حذف و خاکمال کردن حریف، که مصالحه است. مصالحه چشم‌پوشی از حق و پذیرش ستم نیست؛ بهترین و پرسودترین راه برای نزدیکی به صلح و عدالت و رفاه است. با «یه نمه دیگه کار تمومه» نمی‌توان مصالحه را مدام عقب انداخت. خاطره تلخ پایان جنگ هشت‌ساله گواه است؛ از هنگام تصویب قطعنامه ۵۹۸ تا زمانی که ایران آن را پذیرفت، حدود یک سال گذشت؛ یک سالی که تلفات و هزینه‌های سنگینی دادیم. خوب به خاطر دارم حتی گاهی می‌گفتند حرف زدن از صلح هم خیانت به اسلام و پیغمبر و امام است و همواره حرف از این بود که اگر صلح شود، پس چه فرقی با صلح بعد از فتح خرمشهر دارد و «جواب خون این‌همه شهید را چه کسی خواهد داد؟!» پس قرار بود با یک خیزش «دست‌کم بصره را بگیریم تا دست بالا را داشته باشیم»؛ دست بالایی که هیچ‌گاه محقق نشد و انگار نه انگار که تمام دنیا با ما وارد جنگ شده بود و عراق آشکارا از سلاح شیمیایی استفاده می‌کرد... حق البته با ما بود، اما همان‌طور که راهش تسلیم نبود، ادامه جنگی بی‌برنده هم نبود. آن ایام اما یکی آمد، پرده پندار را درید و گفت پشت خیمه معاویه‌ای در کار نیست، شکست نخوردیم اما پیروزی کامل و محو دشمن هم در کار نیست؛ «از هر آنچه گفتم گذشتم». امروز که حتی لازم نیست از چیزی بگذریم، مقتدرانه و از موضعی برابر می‌توانیم مصالحه کنیم. و مصالحه یعنی دادن و ستاندن؛ که البته مستلزم واقع‌بینی و دست برداشتن از رویابافی‌ست و گره نزدن مسائل حیاتی با تسویه‌حساب‌های داخلی.
5 252
12
شبِ هم‌بری‌چی در مشهد به دوستان در مشهد قول داده بودم که یک برنامه داشته باشیم که در آن هم من بیشتر حرف بزنم (باز هم!) و هم ا
شبِ هم‌بری‌چی در مشهد به دوستان در مشهد قول داده بودم که یک برنامه داشته باشیم که در آن هم من بیشتر حرف بزنم (باز هم!) و هم امکان خرید و امضای بعضی کتابهایم که اغلب در بازار نیستند فراهم باشد. همینجا هم بگویم که اگر در متن هم زیاد می‌بینید این برمی‌گردد به ظرایف و بعضا ضخایم زیبای زبان خراسانی که در آن «هم» هم نقش صوری دارد و هم نقش مفهومی. مثلا ما یک «بری چی؟» داریم که همان برای چی است که تهرانی‌ها آن را به عبارت زشت و نامفهوم «واسه‌ چی؟» تغییر داده‌اند. منتها یک «هم بری چی؟!» داریم که خوشبختانه از گزند زبانی این گردنه‌نشینان در امان مانده است و فقط یک خراسانی می‌فهمد وقتی همِ تاکیدی/تعجبی در ابتدای یک پرسش می‌آید تا چه حد به آن معنا می‌افزاید. مثلا پرسش «بری چی ورگشتی؟» یک معنا دارد «هم بری چی ورگشتی؟!» معنای دیگری... نشستی هم که خواهیم داشت هم درباره کتاب است و هم در پاسخ به همان پرسش هم‌دار فوق. و چون من اصولا مدتیست هم کشیده‌ام و بیشتر روی استندآپ‌کمدی متمرکز شده‌ام یک وقت دیدید با یک اجرای طنزآمیز مواجه شدید. نشدید هم اشکالی ندارد چون قرار نیست پول بدهید (بری آخرین‌بار به همو قبله حاجات!) و اصل برنامه که همان صحبت و کتاب و غیبت بعضیهاست برقرار است. از آنجا که اذن دخول به برنامه فقط با دعوت‌نامه‌ای مقدورست، هرچند که فعلا از شله خبری نیست به همشهریان عزیز توصیه می‌کنم تغارها را برداشته سریعا از طریق ثبت‌نام در لینک زیر برای این برنامه که با ظرفیتی محدود برگزار می‌شود جا رزرو کنید. اگر هم نمی‌کنید نکنید ولی بعدش نیایید بگویید «هم چی مره دو تا صندلی هم به ما بدن»، «ما دیر خبردار رفتِم»، «هم بری چی زودتر نگفتن؟»... فحش گذاشتم وسط! 👉https://forms.gle/8QDK5yiQzL5eB84L9
4 974
13
شبچراغون در واقع پروژه‌ای بود برای ایام کرونا؛ وقتی تقریبا در هر کجای دنیا در خانه نشسته بودیم و من فکر کردم در اینستاگرام لایوهای دو نفره بگذارم با آدمهای جالب از هر قشر و صنفی و با دنیای بزرگتری آشنا شویم (یک کفترباز هم داشتیم). در واقع نوعی استفاده از کمبود امکانات بود برای منی که در نروژی گیر افتاده بودم که از نظر آدم قابل مصاحبه‌ نزدیک، خیلی زیر فقر امکانات بود! بعد از مدتی یخ گفتگوها گرفت و پادکست از کنارش درآمد و کانال یوتیوب که گاهی تا حد مصاحبه‌های خوش‌کیفیت در کشورهای مختلف پیش رفت. اما اگر می‌خواستم با آن کیفیت ادامه بدهم باید روی همان کار متمرکز می‌شدم و حامی مالی هم پیدا می‌کردم که هیچکدامش نشد یا نخواستم. از وقتی برگشتم به ایران افتادم وسط امکانات و گاه می‌شود که در طول روز با چند نفر معاشرت می‌کنم که هرکدامشان مناسبند برای یک گفتگوی عمومی و قابل انتشار. دو سه جا هم در این مدت پیشنهاد داده‌اند در همکاری با آنها انجام بدهم که تا الان با خودم به نتیجه نرسیده‌ام (چرا؟ چون هر حمایتی بالاخره مستلزم رعایت قواعدی است...). از طرف دیگر به چیزی هم عادت کرده‌ام و آن این که اگر پای سفر و معاشرت و اینطور چیزهای مفید و مفرح باشد احساس می‌کنم چه خوبست با مخاطبانم به نوعی به اشتراک می‌گذاشتم. مجموع اینها بعلاوه چیزی که در ادامه می‌گویم باعث شد فکر کنم سبکی از گفتگوی خودمانیِ حتی‌المقدور برنامه‌ریزی نشده را آزمایش کنم: بارها شده که من یک گفتگوی خیلی خوب و بامزه و مفید با کسی داشته‌ام و همانجا قرار گذاشته‌ام با طرف مقابل که بعدا بنشینیم همین حرفها و چیزهای بیشتری را با برنامه‌ریزی بگوییم که ضبط بشود. گاهی اوقات جلسه بعدی‌ای در کار نبوده یا آنقدر به تاخیر افتاده که موضوع صحبت از دهن افتاده، و اغلب اوقات آن گفتگوی دومی به شیرینی و جالبی دفعه اول نشده. البته برای گفتگوهای خیلی جدی و علمی حتما برنامه‌ریزی و مطالعه قبلی و بریفینگ لازم است اما بسیاری از گفتگوها هم هستند که دیدنی و شنیدنی بودن‌شان مبتنی بر خاطره و کل‌کل و در لحظه بودن است و راستش را بخواهید حتی برای موضوعات مهمی مثل فلسفه زندگی و نگاه به هستی یک فرد، من همین گفتگوها را مفیدتر می‌دانم. با این پس‌زمینه تصمیم گرفتم تجهیرات بیشتری بخرم و بعضی معاشرت‌ها و گفتگوهای دوستانه و چیزهای پیش‌بینی نشده را ضبط و تبدیل به شبچراغون کنم. اولینش همین گفتگو با کیومرث مرزبان که البته دیداری بود بعد از نزدیک به ده سال و ناگهان تصمیم به ضبط گرفتیم. بسیار مشتاقم نظر دوستان را درباره این گفتگو، و این سبک گفتگوی برنامه‌ریزی نشده، بدانم (لطفا کامنت بگذارید). https://www.youtube.com/watch?v=E-w3mFn7jes&lc=UgzzDp0yRjmNKj8r9_J4AaABAg
3 140
14
هزار بار گفتیم با اعداد بازی نکنید و مسابقه ندهید. همین عدد هم فاجعه است نیاز به عددسازی نبود.
هزار بار گفتیم با اعداد بازی نکنید و مسابقه ندهید. همین عدد هم فاجعه است نیاز به عددسازی نبود.
4 195
15
هر از گاهی اسم خودم را جستجو می‌کنم ببینم فحش جدید چه داده‌اند. واقعا از فحش خوردن یا کسب شهرت از راه لج درآوردن و نفرت دشت ک
هر از گاهی اسم خودم را جستجو می‌کنم ببینم فحش جدید چه داده‌اند. واقعا از فحش خوردن یا کسب شهرت از راه لج درآوردن و نفرت دشت کردن بدم می‌آید ولی اگر فکر کنم کاری درست است یا حرفی لازم است، می‌کنم و می‌زنم و اهمیتی به ناسزاها نمی‌دهم. در این موارد به نوعی کرختی رسیده‌ام که گاهی لذت‌بخش هم هست این بی تفاوتی نسبت به لشکر فحاشان؛ یا آنطوری که عمیقا اعتقاد دارم: کودک‌زامبی‌ها. چند روز پیش سوار مترو شدم. تمیز بود و سریع و رایگان، عکسی گذاشتم با همین شرحی که می‌بینید. یکهو موجی از ناسزا و تهمت سرازیر شد. خیلی تعجب کردم و تا حدی هم مایه تفریح خاطر شده بود که چرا صدها نفر باید برای چیزی به این سادگی و از سر خیرخواهی، یا بگو بی‌اهمیت، اینطور برآشفته شوند. البته معلوم شد همزمان شده بوده با ده هزارتومانی کردن نرخ بنزین (هزار و پانصد و پنج‌هزار تومان سر جایش است و این نرخ سوم برای کسانی است که بخواهند چند برابر دیگران بسوزانند). نمی‌دانستم و البته اگر می‌دانستم هم فرقی نداشت و همیشه و همه‌جا تشویق می‌کنم به استفاده از وسایل نقلیه عمومی. چند شب پیش باز داشتم واکنش‌ها را می‌دیدم و سعی می‌کردم احساس خودمهم‌بودنی که همین واکنش‌های کودکانه پدید می‌آورند را سرکوب کنم که این را دیدم. و بعد دیدم همینطور مبهوت مانده‌ام. نویسنده را که ظاهرا خبرنگاری است که به تازگی در نروژ پناهنده شده نه در نروژ دیده بودم و نه پیشتر در ایران و نه هیچ برخوردی داشتیم. ناسزاها هم که همان همیشگی‌ها هستند؛ اگر زن باشی «پرستوی نظام» و تن‌فروش و فلان و بهمان و اگر مرد باشی صادراتی و سپاهی و متجاوز و بیسار. احمقانه‌ترین کار هم اینست که بخواهی استدلال عقلی بیاوری که اینطور نیست. چیزی که به نظرم بهت‌آور و ترسناک است این است که چطور یک زن، یک سابقا خبرنگار، کسی که درباره بازدارندگی توان موشکی ایران پایان‌نامه نوشته، کسی که لابد به اسم فرار از ستم و سرکوب به غرب پناهنده شده... اینقدر راحت، مثل آب خوردن موجی از تهمت و نفرت را روانه کسی می‌کند چون در تهران سوار مترو شده و گفته خوب است. یعنی در واقع ترسناکی ماجرا بیش از اینکه در حجم و نوع تهمتها و ناسزاها و بی‌اخلاقی‌ها باشد در این است که چرا یک متروسواری و دعوت ضمنی به استفاده از مترو اینقدر باعث خشم و نفرت حضرات شده؟ باز انتقادی به فلان دیکتاتور یا دیکتاتورزاده بود یک چیزی، اما آخر «مترو خیلی هم خوبه»؟ راست و دروغ بودن رایگان بودن فعلی‌اش در تهران را هم که میلیون‌ها نفر شاهدند. ترسناک بودن ماجرا در همین «ویرانی‌طلبی» است و خشم و نفرت و حمله‌های گله‌ای زامبی‌گونه به هر کسی که بخواهد کوچکترین قدمی در راه بهتر شدن وطن بردارد؛ یا چیزی جز ویرانه و شایسته ویران شدن از آن گزارش بدهد.
5 905
16
در سفر اخیرم به ایران، چیزی بیش از گرانی، فشار اقتصادی یا نارضایتی سیاسی توجهم را جلب کرد. آنچه بیشتر آزاردهنده بود، نوعی گسست در خود جامعه بود. احساس می‌کردم آدم‌ها فقط نظرهای متفاوت ندارند، بلکه گاهی در دو واقعیت متفاوت زندگی می‌کنند. این را در گفت‌وگوهای روزمره می‌شد دید. در تاکسی، مهمانی، مطب، فروشگاه و جمع‌های خانوادگی. یک اتفاق واحد برای دو نفر می‌توانست دو معنای کاملاً متضاد داشته باشد. نه فقط در تحلیل آن اتفاق، بلکه حتی در این‌که اصلاً چه اتفاقی افتاده است. منابع خبری متفاوت، شبکه‌های اجتماعی متفاوت و سال‌ها زندگی در حباب‌های شناختی متفاوت، کم‌کم چیزی را از بین برده که هر جامعه‌ای برای ادامه حیات به آن نیاز دارد: حداقلی از واقعیت مشترک. به نظرم بخش مهمی از این وضعیت محصول فرایندی است که از اواخر دهه ۱۳۹۰، و به‌ویژه پس از ۱۳۹۶، شدت گرفت. خالص‌سازی سیاسی و بسته‌تر شدن فضای رسمی فقط نیروهای سیاسی را حذف نکرد. مهم‌تر از آن، بخش بزرگی از نیروهای واسط را از میان برد. کسانی که می‌توانستند بین حکومت و جامعه، میان اعتراض و سیاست رسمی، و میان دو سوی شکاف اجتماعی نقش میانجی داشته باشند، به‌تدریج ضعیف یا حذف شدند. نتیجه این نبود که جامعه یکدست‌تر شود. درست برعکس، جامعه رادیکال‌تر شد. وقتی راه سیاست میانه بسته می‌شود، میانه جامعه هم به‌تدریج ضعیف می‌شود. آدم‌ها احساس می‌کنند انتخابی جز قرار گرفتن در یکی از دو سوی منازعه ندارند. زبان سیاست هم تغییر می‌کند. مخالف دیگر کسی نیست که اشتباه فکر می‌کند، بلکه کسی است که باید از سر راه کنار برود. از یک طرف، بخشی از حکومت جامعه ناراضی را مسئله امنیتی می‌بیند. از طرف دیگر، بخشی از مخالفان نیز هرکس را که با روایت حداکثری آنان همراه نباشد، مدافع وضع موجود، مزدور یا بخشی از مسئله تلقی می‌کنند. اما آنچه در این سفر برایم حتی مهم‌تر بود، نقش رسانه بود. سال‌هاست درباره اثر رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور مانند اینترنشال و شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌شود، اما وقتی مدتی در ایران زندگی می‌کنی، اثر آن را در مقیاسی متفاوت می‌بینی. رسانه دیگر فقط خبر منتقل نمی‌کند. واقعیت اجتماعی تولید می‌کند. گروهی از مردم تقریباً تمام ایران را از خلال مجموعه‌ای از تصاویر شکست، سرکوب، فروپاشی، مهاجرت و نفرت می‌بینند. در سوی دیگر، رسانه رسمی تصویری می‌سازد که در آن بخش بزرگی از بحران‌های واقعی جامعه یا دیده نمی‌شود یا محصول دشمن معرفی می‌شود. میان این دو تصویر، خود ایران، با همه پیچیدگی و تناقضش، گم می‌شود. شبکه‌های اجتماعی این وضعیت را شدیدتر کرده‌اند. الگوریتم‌ها از آرامش تغذیه نمی‌کنند. خشم، تحقیر، ترس و نفرت بیشتر دیده می‌شود و بیشتر دست‌به‌دست می‌شود. روایت معتدل جذابیت کمتری دارد. کسی که بگوید واقعیت پیچیده‌تر از این دو تصویر است، اغلب از هر دو طرف متهم می‌شود. در این سفر بیش از گذشته به این فکر کردم که شاید خطر اصلی برای ایران فقط failed state نباشد. شاید خطر عمیق‌تر، چیزی باشد که می‌توان آن را failed society نامید. جامعه شکست‌خورده لزوماً جامعه‌ای نیست که دولت در آن فروپاشیده باشد. ممکن است دولت همچنان اداره، ارتش، پلیس، وزارتخانه و قدرت تصمیم‌گیری داشته باشد، اما جامعه به‌تدریج توان گفت‌وگو، اعتماد و همکاری را از دست بدهد. شهروندان دیگر خود را اعضای یک جامعه سیاسی مشترک نبینند، بلکه گروه‌هایی ببینند که آینده یکی فقط با شکست دیگری ممکن است. نشانه‌های این وضعیت را در ایران امروز می‌توان دید. حتی درباره جنگ، امنیت ملی، تمامیت ارضی یا مداخله خارجی نیز توافقی که زمانی بدیهی به نظر می‌رسید، دیگر همیشه بدیهی نیست. گروهی ممکن است از ضربه خوردن بخشی از ساختار کشور خوشحال شود، چون آن ساختار را نه متعلق به ایران بلکه متعلق به رقیب سیاسی خود می‌بیند. در سوی دیگر نیز ممکن است هر انتقاد داخلی در شرایط بحران به خیانت تعبیر شود. این دقیقاً نقطه خطرناک ماجراست. کشوری می‌تواند بحران اقتصادی را پشت سر بگذارد. حتی نهادهای سیاسی ناکارآمد را می‌توان اصلاح کرد. اما اگر جامعه‌ای اعتماد متقابل و احساس سرنوشت مشترک خود را از دست بدهد، بازسازی آن بسیار دشوارتر است. آنچه من در این سفر دیدم هنوز یک جامعه فروپاشیده نبود. ایران همچنان پر از روابط خانوادگی، دوستی، شوخی، زندگی روزمره، کمک متقابل و نوعی سرسختی اجتماعی است که بارها در تاریخش آن را نجات داده است. اما در زیر این زندگی روزمره، شکافی در حال عمیق شدن است. شکافی که فقط میان حکومت و مردم نیست. میان خود مردم است. و شاید خطرناک‌ترین مرحله زمانی آغاز شود که ایرانیان دیگر نه حکومت، نه دشمن خارجی، بلکه یکدیگر را بزرگ‌ترین مانع آینده ایران تصور کنند.
3 687
17
جریان استندآپ‌کمدی در ایران را از همان ابتدا دنبال می‌کردم و تقریبا همه مشاهیر را می‌شناسم (شناختی که ظاهرا دوطرفه است) اما فکر می‌کنم بهترین‌ها الزاما شناخته‌شده‌ترین‌ها نیستند. علاوه بر این، برای شناخت و درک یک جریان نباید فقط روی بهترین‌ها متمرکز شد؛ «جریان» یعنی همه. لطفا برایم بنویسید که کار کدام استندآپ‌کمدین‌ها را می‌پسندید و اگر لینک هم به نمونه کارها بدهید که خیلی ممنون می‌شوم. ضمنا اگر پیگیر کارهای خودم هستید (باشید دیگه!) در حال مذاکره نهایی برای برگزاری دوره‌های آموزشی و نیز اجرای صحنه‌ای هستم. کتابی درباره استندآپ‌کمدی هم که فایلش باز است و هر شب رویش کار می‌کنم (کارهای خیلی جدی و لذتبخش را شبها انجام می‌دهم).
3 498
18
صحبت از غرق شدن ۹ نفتکش ایرانیست. زمانی برای یک سانچی مملکتی هفته‌ها ناراحت و عزادار بود. چطور شد که اینقدر راحت به فاجعه عادت کردیم؟!
4 904
19
پرسشی از دوستان خارج‌نشین شما کدام گروه‌های تلگرامی را برای اطلاع‌رسانیِ دوره‌های آموزشی و برنامه‌های فرهنگی به فارسی‌زبانان خارج از ایران پیشنهاد می‌کنید؟ بیشتر دنبال گروه‌ها و کانال‌های مورد اطمینان و خوشنام می‌گردم که ممکن است کم‌شناخته یا دارای مخاطبان محدود باشند. با این خصوصیت حتی یک کانال تلگرام شخصی یا برای مخاطبان محلی هم خوبست. متشکر می‌شوم کامنت بگذارید یا خصوصی برایم بنویسید. 🙏🏻
5 573
20
ضیا نبوی، فعال سیاسی و زندانی سابق: ‌ در جنگ ۱۲ روزه وقتی زندان اوین بمباران شد، خیلی از ما حتی قبل شنیدن خبر، ویدیویی را دیدیم که نشان می داد سر در زندان اوین مورد اصابت موشک قرار گرفته. ویدیویی که بلافاصله و با فاصله چند دقیقه بعد بمباران دست به دست شد و نشان می داد که بر اثر اصابت موشکی فقط و فقط، در زندان از جا کنده می شود. یک کار تر و تمیز که احتمالا قرار است زمینه فرار زندانیان را فراهم کند. راستش نمی‌دانم چه تعداد از کسانی که آن تصویر را دیدند بعدها متوجه شدند که ساخته هوش مصنوعی بوده و حتی قبل بمباران منتشر شده، اما خب اعتراف می‌کنم که خودم هم تا مدتها (علیرغم آنکه همان ابتدا متوجه واقعی نبودن فیلم شدم) بمباران اوین را با همان تصویر به ذهن سپرده بودم. ‌ بعدها البته تصاویر زیادی از آن فاجعه در رسانه ها آمد اما اثر هیچکدام آنطور نبود که خودم دو ماه بعد واقعیت را با چشم خودم دیدم. یعنی لحظه ورود به زندان اوین که با ویرانی ساختمان ها در همان ابتدا مواجه شدم. به معنای دقیق کلمه زندان را شخم زده بودند! شاید مخاطب نداند که تقریبا از هر ده نفر کشته آن جنگ، یک نفرش متعلق به بمباران زندان اوین بود. از زندانی تا خانواده زندانی، تا کارمندان مددکاری و بهداری یا سرباز وظیفه و یا مسئولین زندان. ‌ نکته ترسناک ماجرا جدای از همه آن کشته ها برای من آنجا بود که تقریبا مطمئن بودم آن ویدیوی حمله به اوین، ساخته همان کسی است که دستور بمباران را داده است. ‌ یعنی آن تیمی که برنامه بمباران را ریختند (و خوب می دانستند که این بمباران تلفات زیادی هم خواهد داشت) نیاز داشتند که تصویر خودشان از این جنایت را ذهن مخاطب بنشانند. اینکه هم بکشند هم تصویر نجات دهنده را از خودشان بسازند. ‌ راستش دیشب همان لحظات اولی که خبر بمباران عروسی در سیریک به رسانه ها آمد، پیج های اینستاگرامی ناشناس زیادی را دیدم که نوشته بودند این اثر برخورد اشتباه موشک خودی بوده و باز هم به یاد آن ویدیوی کذایی زدن سر در اوین افتادم. ‌
7 854