uz
Feedback
فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی

فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی

Kanalga Telegram’da o‘tish

🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @mostafa_soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/mostafa_soleymani63

Ko'proq ko'rsatish
7 315
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+2630 kun
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+6
0 kanalda
Avgust '26
+134
4 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+146
1 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+96
0 kanalda
Get PRO
May '26
+49
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+21
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+10
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+133
12 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+57
5 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+141
5 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+239
13 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+119
4 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+219
10 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+162
2 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+318
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+74
0 kanalda
Get PRO
May '25
+281
3 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+213
3 kanalda
Get PRO
Mart '25
+458
3 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+90
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+65
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+81
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+81
5 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+89
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+68
2 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+74
5 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+65
3 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+59
3 kanalda
Get PRO
May '24
+59
3 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+99
6 kanalda
Get PRO
Mart '24
+122
6 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+102
3 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+188
7 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+235
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+237
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+162
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+123
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+138
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+81
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+93
0 kanalda
Get PRO
May '23
+88
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+51
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+68
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+61
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+66
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+66
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+61
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+45
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+72
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+97
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+81
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+77
0 kanalda
Get PRO
May '22
+59
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+75
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+63
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+61
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+86
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+48
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+61
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+61
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+97
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+110
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+71
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+63
0 kanalda
Get PRO
May '21
+88
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+88
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+67
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+71
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+89
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+7 451
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
02 Sentabr+2
01 Sentabr+4
Kanal postlari
به یاد صمد بهرنگی بشنوید: ‏این یک ترانه‌ی فولکور ترکی است که بهمن زمانی -معلّم و شاعر سیاسی- برای صمد بهرنگی سروده است. آراز آراز، خان آراز ای ارس، ای ارس خان! سلطان آراز، خان آراز ای ارس پادشاه! ای ارس خان! سنی گوروم یاناسان تو را بینم که می‌سوزی بیر دردیمی قان آراز ای ارس، درد من را بدان! (یا: ای ارس، درد خلق من را بدان! که نسخه سیاسی آن است) آراز، سندن کیم کئچدی؟ ای ارس، چه کسی از تو گذشت؟ کیم غرق اولدو کیم کئچدی؟ کی در تو غرق شد؟ کی ازت گذشت؟ فلک، گل ثابت ائیله ای فلک، بیا و نشانم ده هانسی گونوم خوش گئچدی کدام روزم به خوشی گذشت؟ صمـد گلیــر گولــه گولــه صمد می‌آید با خنده در لب‌هایش، دؤشونده بـاخ قیــزل گــولــه با گل سرخ در سینه اش، هــر الینــده دورد کیتــاب با چندین کتاب در دست‌هایش، دؤنــدری بیـزیـــم دیلـــه ترجمه کرده به زبان خودش (ترکی)

2
📍در ستایش دشمن (دشمن از نگاه کارل گوستاو یونگ؛ آیا کسی که روبه‌روی ما ایستاده، می‌تواند بخشی از مسیر شناخت ما باشد؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 «انسان زمانی به شناخت خود نزدیک می‌شود که جرئت کند با بخش‌هایی از وجودش روبه‌رو شود که همیشه از آن‌ها دوری کرده است.» دشمن شاید یکی از همین بخش‌های پنهان را به ما نشان دهد. ما معمولاً دوست را انتخاب می‌کنیم چون آرامش ما را تأیید می‌کند؛ اما دشمن وارد منطقه‌ای می‌شود که در آن، تصویر آشنای ما از خودمان دچار پرسش می‌شود. او چیزی را در ما تکان می‌دهد که سال‌ها بی‌حرکت مانده است. شاید به همین دلیل است که دشمن، با وجود تمام فاصله‌ای که میان ما ایجاد می‌کند، گاهی شناختی عمیق‌تر از خودمان به ما می‌دهد. ■ «آنچه ما در دیگری نمی‌توانیم تحمل کنیم، گاهی نشانه‌ای از چیزی است که درون خودمان هنوز نشناخته‌ایم.» دشمن فقط یک فرد بیرونی نیست؛ او می‌تواند نشانه‌ای باشد از قسمت‌هایی از شخصیت ما که دوست نداریم ببینیم. خشم ما نسبت به او، گاهی داستانی درباره‌ی خود ما تعریف می‌کند. چرا حضور او ما را آشفته می‌کند؟ چرا یک جمله‌ی او بیشتر از صد جمله‌ی دیگران ما را ناراحت می‌کند؟ پاسخ این پرسش‌ها ممکن است بیشتر از آنکه درباره‌ی دشمن باشد، درباره‌ی خود ما باشد. ■ «سایه‌ی انسان زمانی شناخته می‌شود که از پنهان شدن پشت تصویر ایده‌آل خود دست بردارد.» ما دوست داریم خودمان را انسانی منطقی، آرام و درستکار ببینیم. اما دشمن گاهی لحظه‌ای را رقم می‌زند که این تصویر کامل ترک برمی‌دارد. او صبر ما را آزمایش می‌کند، غرور ما را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد هنوز چه بخش‌هایی از وجودمان نیاز به فهمیدن دارند. دشمن مانند چراغی است که قصد روشن کردن اتاق را ندارد، اما نورش به گوشه‌های تاریک می‌رسد. ■ «رشد انسان از جایی آغاز می‌شود که با آنچه متفاوت است، گفت‌وگو کند.» دشمن، برخلاف دوست، جهان دیگری را مقابل ما قرار می‌دهد. او مجبورمان می‌کند از خودمان بپرسیم چرا فکر می‌کنیم، چرا باور داریم و چرا بعضی چیزها برایمان غیرقابل‌قبول‌اند. مخالفت همیشه دیوار نیست؛ گاهی پنجره‌ای است که از آن می‌توان منظره‌ای تازه دید. انسانی که فقط صدای موافقان را می‌شنود، ممکن است آرام بماند، اما همیشه رشد نمی‌کند. ■ «هیچ انسانی فقط آن چیزی نیست که ما درباره‌اش قضاوت می‌کنیم؛ هر انسان داستانی پنهان در پشت چهره‌ی آشکار خود دارد.» وقتی کسی را دشمن می‌نامیم، او را در یک کلمه خلاصه می‌کنیم. دیگر او را با ترس‌ها، تجربه‌ها، شکست‌ها و امیدهایش نمی‌بینیم. اما دیدن انسان در چهره‌ی مخالف، یکی از دشوارترین شکل‌های بلوغ است. فهمیدن دشمن به معنای تأیید او نیست؛ به معنای دیدن کامل‌تر جهان انسان‌هاست. ■ «روبه‌رو شدن با تاریکی، برای نابودی آن نیست؛ برای شناختن آن است.» شاید دشمن یکی از تاریک‌ترین چهره‌های زندگی ما باشد، اما تاریکی همیشه به معنای بی‌ارزشی نیست. گاهی چیزی که ما را ناراحت می‌کند، همان چیزی است که بیشترین امکان تغییر را در ما ایجاد می‌کند. دشمن می‌تواند مرزهای ما را مشخص کند، فکر ما را عمیق‌تر کند و ما را به سوی نسخه‌ای آگاه‌تر از خودمان ببرد. ستایش دشمن، ستایش رنج یا دشمنی نیست؛ ستایش لحظه‌ای است که انسان در برخورد با دیگری، فرصتی برای دیدن خودش پیدا می‌کند. شاید دوست به ما احساس امنیت بدهد، اما دشمن گاهی همان کسی است که ما را از خواب عادت بیدار می‌کند. #در_ستایش ۱۲ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak
553
3
📍هنرِ فقدان (چگونه عزیزانمان را در دل نگه داریم و هم‌زمان به زندگی ادامه دهیم؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 عشق همیشه با امکانِ فقدان همراه است. هر کسی که به زندگی ما نزدیک می‌شود، روزی ممکن است از ما دور شود؛ گاهی با یک جدایی، گاهی با تغییر مسیر زندگی و گاهی با مرگ. همین واقعیت است که رابطه‌ها را تا این اندازه ارزشمند می‌کند. ما از حضور کسی لذت می‌بریم چون حضورش دائمی و تضمین‌شده نیست. بخش مهمی از بلوغ عاطفی، یاد گرفتنِ همین حقیقت است: آدم‌ها وارد زندگی ما می‌شوند، اثری به جا می‌گذارند و رابطه با آن‌ها در طول زمان شکل دیگری پیدا می‌کند. ■ نخستین تجربه‌های جدایی خیلی زودتر از چیزی آغاز می‌شوند که به خاطر می‌آوریم. کودک از بدن مادر جدا می‌شود، کمی بعد باید فاصله‌های کوتاه را تحمل کند، به مدرسه برود، دوستان تازه پیدا کند و سرانجام خانه‌ای را که در آن بزرگ شده ترک کند. بزرگسالی هم مجموعه‌ای از همین عبورهاست؛ پایان یک دوستی، شکست عشقی، مهاجرت، از دست دادن شغل، دور شدن فرزندان و مرگ کسانی که دوستشان داریم. هر کدام از این اتفاق‌ها تصویری را که از زندگی خود ساخته‌ایم تغییر می‌دهد. ■ روان‌پزشک بریتانیایی جان بُولبی، بنیان‌گذار نظریهٔ دلبستگی، معتقد بود رابطه‌های عاطفی عمیق بخشی اساسی از ساختار روان انسان‌اند. از نگاه او، وقتی به کسی دلبسته می‌شویم، حضور آن فرد تبدیل به بخشی از احساس امنیت ما می‌شود. فقدان چنین رابطه‌ای فقط غیبت یک آدم نیست؛ بخشی از نظم آشنای جهان ما را نیز به هم می‌زند. به همین دلیل سوگواری می‌تواند با اضطراب، خشم، بی‌قراری، جست‌وجوی ذهنی برای فرد ازدست‌رفته و دوره‌هایی از اندوه شدید همراه باشد. شناخت این فرایند کمک می‌کند واکنش‌های خودمان را بهتر بفهمیم. ■ یکی از کارهای کاربردی هنگام سوگ این است که برای احساساتمان نام پیدا کنیم. «دلم برایش تنگ شده»، «از رفتنش عصبانی‌ام»، «هنوز باورم نمی‌شود»، «از آینده می‌ترسم» یا «احساس تنهایی می‌کنم» جمله‌های ساده‌ای هستند که تجربه‌ای مبهم را قابل فهم می‌کنند. نوشتن روزانه، صحبت با یک دوست قابل اعتماد و مرور خاطره‌ها می‌تواند همین کار را انجام دهد. ذهن در جریان سوگ به فرصت نیاز دارد تا زندگیِ پیش از فقدان و زندگیِ پس از آن را به یک روایت پیوسته تبدیل کند. ■ روان‌شناس آمریکایی ویلیام وُردِن سوگواری را فرایندی فعال می‌داند و از «تکالیف سوگ» سخن می‌گوید. مبنای دیدگاه او این است که فرد سوگوار به‌تدریج واقعیت فقدان را می‌پذیرد، درد ناشی از آن را تجربه و پردازش می‌کند، خود را با جهانی که فرد ازدست‌رفته دیگر در آن حضور فیزیکی ندارد سازگار می‌کند و برای ادامهٔ زندگی، رابطه‌ای تازه و درونی با یاد او می‌سازد. این نگاه، سوگ را سفری شخصی می‌بیند که ریتم آن برای هر انسان متفاوت است. ■ رابطه با کسی که از دست داده‌ایم می‌تواند بعد از فقدان نیز شکل تازه‌ای پیدا کند. عکس او، جمله‌ای که همیشه می‌گفت، غذایی که دوست داشت، مهارتی که به ما آموخت یا ارزشی که از او به ارث برده‌ایم، راه‌های ادامه یافتن این پیوند هستند. گاهی پرسیدن یک سؤال ساده کمک‌کننده است: «از این آدم چه چیزی در من باقی مانده است؟» پاسخ ممکن است صبوری، جسارت، شوخ‌طبعی، مهربانی یا حتی عادتی کوچک باشد. خاطره در این حالت از یک تصویر ثابت به بخشی زنده از شخصیت ما تبدیل می‌شود. ■ سوگواری همچنین به مراقبت از بدن احتیاج دارد. خواب منظم، غذا خوردن، پیاده‌روی، انجام کارهای روزمره و حفظ ارتباط با چند آدم امن، پایه‌هایی ساده و مهم‌اند. اندوه شدید انرژی روانی زیادی مصرف می‌کند و حتی کارهای عادی ممکن است دشوار شوند. در چنین دوره‌ای می‌توان زندگی را به واحدهای کوچک‌تر تقسیم کرد: امروز یک وعدهٔ درست بخورم، ده دقیقه بیرون بروم، با یک نفر صحبت کنم یا یکی از کارهای عقب‌افتاده را انجام دهم. همین قدم‌های کوچک به زندگی ریتم می‌دهند. ■ شاید دشوارترین بخش سوگ، پذیرفتن این باشد که ادامه دادن زندگی خیانت به کسی که رفته محسوب نمی‌شود. می‌توان دوباره خندید، سفر کرد، عاشق شد، برنامه ساخت و در همان حال جای کسی را در قلب خود محفوظ نگه داشت. بلوغ در مواجهه با فقدان همین ظرفیت دوگانه است: توانایی حمل کردن خاطره و توانایی حرکت کردن. عشق در این شکل به چیزی فراتر از حضور فیزیکی تبدیل می‌شود؛ بخشی از ما می‌شود و همراه ما، در ادامهٔ مسیر زندگی، شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. #اتاق_درمان ۲۰ ‌ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
438
4
📍راز کثیف ۱: دروغِ شخصیت (شخصیتت برای دوام آوردن، چه دروغی را باور کرده؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 یک شخصیت جذاب معمولاً چیزی را درباره خودش یا دنیا اشتباه فهمیده و همان اشتباه را سال‌ها مثل حقیقت با خودش حمل کرده است: «اگر اعتماد کنم، ضربه می‌خورم.» «فقط وقتی موفقم، ارزش دارم.» «اگر کنترل از دستم برود، همه‌چیز خراب می‌شود.» به این می‌گویند «باور غلط» یا Misbelief. اما باور غلط وقتی کار می‌کند که احمقانه نباشد؛ باید بفهمیم چرا شخصیت به آن رسیده. شاید یک‌بار اعتماد کرده و تاوان داده، شاید فقط وقت موفقیت تحسین شده، شاید بی‌نظمی در گذشته برایش هزینه داشته. این باور زمانی از او محافظت کرده، اما حالا دیگر اندازه‌ی زندگی امروز او نیست. ■ در «مسخ» کافکا، گِرِگور زامزا پیش از دگرگونی خرج خانواده را می‌دهد و شغلی را که دوست ندارد تحمل می‌کند. وقتی دیگر قادر به کار کردن نیست، فقط درآمدش را از دست نمی‌دهد؛ نقشی را از دست می‌دهد که سال‌ها با آن خودش را تعریف کرده بود. اتفاق عجیب داستان دقیقاً روی همین نقطه دست می‌گذارد: اگر دیگر نتوانی برای دیگران «مفید» باشی، خودت را چه می‌بینی؟ این سؤال است که دگردیسی گِرِگور را از یک ایده‌ی عجیب به داستانی ماندگار تبدیل می‌کند. ■ در «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی، ایوان سال‌ها خیال می‌کند زندگی درست همان زندگی‌ای است که از بیرون درست به نظر می‌رسد: شغل آبرومند، موقعیت اجتماعی، خانه‌ی مرتب و رفتار مطابق انتظار دیگران. بیماری ناگهان معیاری را که با آن زندگی‌اش را سنجیده بی‌فایده می‌کند. حالا باید به چیزی نگاه کند که همیشه از آن گذشته: آیا زندگی‌ای که «درست به نظر می‌رسید»، واقعاً درست بود؟ ■ در «گردنبند» موپاسان، ماتیلد خوشبختی را با تجمل و تحسین دیگران یکی گرفته است. برای یک شب درخشیدن، گردنبندی قرض می‌گیرد، آن را گم می‌کند و همراه شوهرش ده سال برای پرداخت بهای گردنبند جایگزین کار می‌کند. بعد می‌فهمد گردنبند اصلی بدل بوده. پایان فقط غافلگیرمان نمی‌کند؛ همان معیاری را که ماتیلد با آن ارزش زندگی را می‌سنجید وارونه می‌کند. ■ برای ساخت داستان کوتاه خودت، از حادثه شروع نکن. اول این جمله را کامل کن: «شخصیت من باور دارد که...» نه «آدم بدبینی است» یا «اعتمادبه‌نفس ندارد». این‌ها صفت‌اند و صفت به‌تنهایی داستان نمی‌سازد. باور را به شکل یک جمله بنویس: «اگر کمک بخواهم، ضعیفم.» «هیچ‌کس ماندنی نیست.» «اگر بهترین نباشم، هیچم.» «آدم خوب هیچ‌وقت نه نمی‌گوید.» حالا می‌دانی شخصیت هنگام انتخاب کردن از چه قانونی پیروی می‌کند. ■ قدم بعدی مهم‌تر است: حادثه‌ای نساز که فقط حرف شخصیت را ثابت کند. اگر باور دارد هیچ‌کس قابل اعتماد نیست و همه هم به او خیانت کنند، چیزی به داستان اضافه نشده؛ جهان فقط با او موافقت کرده است. او را جایی بگذار که برای رسیدن به چیزی مهم ناچار شود اعتماد کند. اگر کمک خواستن را نشانه‌ی ضعف می‌داند، کاری کن این بار تنهایی از پس مسئله برنیاید. اگر ارزش خودش را فقط در موفقیت می‌بیند، مجبورش کن میان موفقیت و چیزی که واقعاً دوستش دارد یکی را انتخاب کند. آن‌جا شخصیت مجبور می‌شود تصمیم بگیرد، و تصمیم از هر توضیحی بیشتر او را به خواننده نشان می‌دهد. ■ در داستان کوتاه لازم نیست در پایان یک آدم کاملاً تازه تحویل بگیریم. تغییر می‌تواند به اندازه‌ی یک رفتار کوچک باشد: برای اولین بار کمک بخواهد، عذرخواهی کند، «نه» بگوید، حرفی را که همیشه پنهان کرده به زبان بیاورد یا فقط برای چند ثانیه احتمال بدهد که قانون قدیمی‌اش اشتباه بوده. حتی ممکن است نتواند تغییر کند؛ اما خواننده باید لحظه‌ای را ببیند که امکان دیگری جلوی او باز شده است. ■ وقتی وسط نوشتن گیر کردی، به‌جای «حالا چه اتفاق هیجان‌انگیزی بیفتد؟» این را بنویس: «چه اتفاقی شخصیت من را مجبور می‌کند باورش را امتحان کند؟» بعد سخت‌ترین انتخاب ممکن را جلویش بگذار؛ انتخابی که هر طرفش چیزی برای از دست دادن داشته باشد. از همان‌جا معمولاً حادثه، کشمکش و پایان به هم وصل می‌شوند. شخصیت دیگر فقط کسی نیست که اتفاقی برایش افتاده؛ کسی است که باید تصمیم بگیرد هنوز می‌خواهد با همان دروغ قدیمی زندگی کند یا راه دیگری را امتحان کند. https://t.me/DirtyWritingSecrets
105
5
کاش محکم بغلم می‌کردی و آن‌قدر در تو حل می‌شدم که با گوش‌هایت بشنوم، با چشم‌هایت ببینم و با خونی که توی رگ‌هایت می‌دود، زنده
کاش محکم بغلم می‌کردی و آن‌قدر در تو حل می‌شدم که با گوش‌هایت بشنوم، با چشم‌هایت ببینم و با خونی که توی رگ‌هایت می‌دود، زنده بمانم. دلم می‌خواست برای چند دقیقه مرز میان «من» و «تو» محو شود؛ طوری که غم‌هایت از شانه‌های من پایین بریزند و شادی‌هایم جایی پشت لبخند تو خانه کنند. شاید عشق برای من همین است؛ یک جور جابه‌جایی آرامِ روح، یک جور مهاجرت بی‌پاسپورت از تنِ خودم به جهانِ تو. . دلم می‌خواست وقتی خسته‌ای، من همان نقطه‌ای باشم که دنیا در آن صدایش را کم می‌کند. وقتی می‌ترسی، قلب من چند ضربان اضافه برایت بزند. وقتی خوشحالی، خنده‌ات از گلوی من هم بیرون بیاید. حتی دلم می‌خواست خاطره‌هایت را لمس کنم؛ از کوچه‌هایی که کودکی‌ات در آن‌ها دویده رد شوم، آدم‌هایی را که دوست داشته‌ای ببینم و بفهمم چه چیزهایی تو را ساخته‌اند. شاید زیادی باشد، شاید کمی دیوانه‌وار، اما بعضی دوست‌داشتن‌ها اندازه‌ی یک آغوش جا نمی‌شوند. آدم دلش می‌خواهد وارد مدارِ دیگری شود و آن‌قدر نزدیک بماند که فاصله، معنای خودش را از دست بدهد. ✍️ #مصطفی_سلیمانی ☘❤️ @filsofak
990
6
📍در ستایش حسادت (آیا حسادت فقط یک ضعف است، یا راهی برای شناخت خواسته‌های پنهان ما؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻حسادت یکی از صادق‌ترین احساسات انسان است؛ نه به این دلیل که احساس خوبی است، بلکه چون معمولاً چیزی را آشکار می‌کند که ما دوست داریم پنهان نگه داریم. انسان‌ها درباره بسیاری از ضعف‌های خود حرف می‌زنند، اما حسادت را اغلب انکار می‌کنند. کمتر کسی با آرامش می‌گوید از موفقیت دیگری ناراحت شده است. ما ترجیح می‌دهیم خودمان را آدم‌هایی بی‌تفاوت و بی‌نیاز نشان دهیم؛ اما در درون، گاهی موفقیت دیگری پرسشی را بیدار می‌کند که نمی‌توانیم از آن فرار کنیم: چرا او دارد و من ندارم؟ ■ حسادت همیشه درباره دیگری نیست؛ بیشتر درباره تصویری است که ما از خودمان ساخته‌ایم. ما به هر کسی حسادت نمی‌کنیم. معمولاً حسادت زمانی شکل می‌گیرد که فرد مقابل برای ما شبیه خودمان باشد؛ کسی که احساس کنیم می‌توانستیم جای او باشیم. موفقیت یک انسان بسیار دور شاید فقط تحسین ما را برانگیزد، اما موفقیت یک دوست قدیمی، همکار یا هم‌نسل می‌تواند دردی عمیق ایجاد کند. چون آن فرد فقط موفق نشده است؛ او به ما نشان داده است که یک امکان وجود داشته که شاید ما از آن استفاده نکرده‌ایم. ■ روان‌شناس آمریکایی، لئون فستینگر، در نظریه «مقایسه اجتماعی» توضیح داد که انسان‌ها برای شناخت توانایی‌ها و جایگاه خود، ناگزیر خود را با دیگران مقایسه می‌کنند. ما همیشه معیار کاملاً مستقلی برای ارزیابی خود نداریم؛ گاهی دیگری تبدیل به معیاری می‌شود که با آن خودمان را می‌سنجیم. از این زاویه، حسادت محصول یک نیاز انسانی برای فهمیدن جایگاه خویش است، نه فقط نشانه بدخواهی. ■ حسادت اگرچه دردناک است، اما می‌تواند اطلاعات ارزشمندی درباره ما بدهد. کسی که به موفقیت نویسنده‌ای حسادت می‌کند، شاید فقط به شهرت او حسادت نمی‌کند؛ شاید خودش سال‌هاست آرزوی نوشتن را کنار گذاشته است. کسی که به آزادی دیگری حسادت می‌کند، شاید بیشتر از خودِ آن فرد، از محدودیت‌های زندگی خودش رنج می‌برد. حسادت گاهی به ما می‌گوید چه چیزی برایمان مهم است؛ چیزهایی که شاید در زندگی روزمره آن‌ها را فراموش کرده‌ایم. ■ البته هر حسادتی سازنده نیست. گاهی حسادت به میل نابودی دیگری تبدیل می‌شود؛ اینکه دیگری شکست بخورد تا ما احساس بهتری پیدا کنیم. این شکل از حسادت انسان را کوچک می‌کند، زیرا ارزش خود را وابسته به سقوط دیگران می‌بیند. اما شکل دیگری از حسادت وجود دارد که می‌تواند انسان را حرکت دهد؛ وقتی به جای آرزوی شکست دیگری، از خود می‌پرسیم: چه چیزی در او وجود دارد که من می‌توانم در خودم بسازم؟ پژوهش‌های جدید نیز میان حسادت مخرب و حسادتی که به تلاش و پیشرفت منجر می‌شود تفاوت قائل شده‌اند. ■ شاید مشکل اصلی ما با حسادت این است که این احساس، تصویری که از خودمان ساخته‌ایم را به چالش می‌کشد. دوست داریم خود را موجوداتی منطقی، عادل و بزرگوار ببینیم، اما حسادت یادآوری می‌کند که درون هر انسانی بخش‌هایی وجود دارد که چندان زیبا نیستند. بلوغ انسان از جایی آغاز می‌شود که بتواند این بخش‌ها را ببیند، نه اینکه آن‌ها را انکار کند. ■ حسادت را نباید ستایش کرد چون احساس خوشایندی است؛ باید آن را جدی گرفت چون پیامی در خود دارد. حسادت می‌تواند تبدیل به کینه شود، اما می‌تواند تبدیل به شناخت هم بشود. تفاوت این دو، در نوع نگاه ماست. انسان نابالغ از کسی که بیشتر دارد متنفر می‌شود؛ انسان آگاه از خودش می‌پرسد چرا داشتنِ دیگری چنین اثری بر من گذاشته است. ■ شاید حسادت، برخلاف تصور ما، دشمن رشد نیست؛ گاهی اولین نشانه آن است که بخشی از وجود ما هنوز آرزویی دارد. اگر جرئت کنیم آن را بفهمیم، حسادت از یک احساس شرم‌آور به یک پرسش مهم تبدیل می‌شود: چه چیزی را در دیگری دیدم که در خودم فراموش کرده بودم؟ و شاید همین پرسش، آغاز تغییر باشد. #در_ستایش ۱۱ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak
1 202
7
شصت‌ویکمین دورهمی انجمن ادبی موژ ادبیات و جهان اندیشه نشست دوم: ادبیات و اسطوره ۲ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی یکشنبه ۱ شهریور،+2
شصت‌ویکمین دورهمی انجمن ادبی موژ ادبیات و جهان اندیشه نشست دوم: ادبیات و اسطوره ۲ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی یکشنبه ۱ شهریور، ساعت ۲۰. میهمان: مریم مظلومی با روایت «سدهای شکسته» 🔴 برای دریافت لینک جلسه و اطلاعات بیشتر: در بله و تلگرام به آیدی زیر پیام بدهید. 🆔 @atefedelkhosh آدرس کانال موژ در تلگرام: @anjoman_moozh آدرس کانال موژ در بله: @anjoman_mooozh
155
8
📍 اوبونتو؛ وقتی درمان از شرم شروع نمی‌شود (چطور می‌توانیم آدمی را با خطایش روبه‌رو کنیم، بدون اینکه او را به خطایش تقلیل بدهیم؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 روایتی درباره‌ی برخی جوامع آفریقایی نقل شده که وقتی فردی مرتکب رفتاری نادرست می‌شود، به جای طرد و تحقیر، اعضای جامعه دور او جمع می‌شوند و از ویژگی‌های خوب و ارزش‌های انسانی‌اش یاد می‌کنند؛ با این هدف که فرد به یاد بیاورد یک خطا، تمام هویت او نیست. درباره‌ی جزئیات تاریخی این روایت بحث‌هایی وجود دارد، اما مفهوم «اوبونتو» در سنت‌های فکری جنوب آفریقا مفهومی ریشه‌دار است که بر این ایده تأکید می‌کند: «انسان، از خلال انسان‌های دیگر، انسان می‌شود.» این نگاه بر پیوند، همدلی، کرامت و مسئولیت متقابل تأکید دارد. ▪️ چیزی که این مفهوم را برای اتاق درمان مهم می‌کند، یک پرسش اساسی است: وقتی کسی خطایی کرده، ما با «رفتار» او روبه‌رو می‌شویم یا با «هویت» او؟ این دو یکی نیستند. وقتی می‌گوییم «کاری که کردی به من آسیب زد»، هنوز راه گفت‌وگو، مسئولیت‌پذیری و جبران باز است؛ اما وقتی می‌گوییم «تو آدم بدی هستی»، مسیر از رفتار به هویت تغییر می‌کند و فرد ممکن است به جای اصلاح، وارد دفاع، انکار یا خودتخریبی شود. ▪️ بِرِنه براون میان «احساس گناه» و «شرم» تفاوت مهمی قائل می‌شود. احساس گناه یعنی: «کار اشتباهی انجام داده‌ام» و می‌تواند فرد را به سمت اصلاح هدایت کند؛ اما شرم یعنی: «من آدم بدی هستم» و معمولاً توان تغییر را کاهش می‌دهد. ▪️ در درمان، هدف این نیست که رفتار اشتباه را توجیه کنیم یا مسئولیت را از فرد بگیریم. رفتار باید دیده شود، پیامدها پذیرفته شود و جبران اتفاق بیفتد. اما هم‌زمان باید فاصله‌ای میان این دو جمله ایجاد شود: «من کاری آسیب‌زا انجام داده‌ام.» و «من ذاتاً آدم آسیب‌زایی هستم.» ▪️ همین فاصله، جایی است که امکان تغییر متولد می‌شود. اگر انسان خودش را مساوی خطایش بداند، تغییر کردن ممکن است برایش شبیه نابود کردن خودش باشد؛ اما اگر بتواند بگوید «این بخش از رفتار من نیاز به اصلاح دارد»، می‌تواند مسئولیت را بپذیرد، بدون اینکه زیر بار شرم له شود. ▪️ «تو خطایت نیستی» به معنای بی‌اهمیت بودن خطا نیست. معنایش این است که هنوز چیزی فراتر از خطا در تو وجود دارد؛ چیزی که می‌تواند ببیند، بفهمد، عذرخواهی کند، جبران کند و تغییر کند. ▪️ البته این نگاه نباید به نادیده گرفتن قربانی یا بخشش بی‌قیدوشرط تبدیل شود. در آسیب، مرز لازم است؛ در خشونت، پیامد لازم است؛ و در خیانت، پاسخ‌گویی لازم است. کرامت فرد خطاکار نباید به قیمت نادیده گرفتن رنج فرد آسیب‌دیده تمام شود. ▪️ شاید یکی از مهم‌ترین کارهایی که می‌توانیم برای یک انسان انجام دهیم این باشد که کمک کنیم خطایش را ببیند، اما همچنان خودش را انسان بداند. تغییر از جایی شروع می‌شود که آدم بتواند بگوید: «من مسئول این رفتارم؛ اما من فقط این رفتار نیستم.» اوبونتو یادآوری می‌کند که می‌توان انسان را به مسئولیت دعوت کرد، بدون اینکه او را به شرم محکوم کرد؛ می‌توان مرز گذاشت، بدون تحقیر؛ و می‌توان خطا را جدی گرفت، بدون اینکه امکان بازگشت را از بین برد. ▪️منابع: ۱. پژوهش‌های معاصر درباره‌ی اوبونتو و ریشه‌های آن در سنت‌های فکری و اخلاقی جنوب آفریقا. ۲. بِرِنه براون، پژوهش‌های مربوط به شرم، آسیب‌پذیری، احساس گناه و تعلق. #اتاق_درمان ۱۹ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
1 142
9
📍 گناه سالم (چطور عذاب وجدان می‌تواند ما را به مسئولیت و جبران برساند، نه به شرم و خودآزاری؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 احساس گناه، اگر سر جای خودش بماند، می‌تواند یکی از تنظیم‌کننده‌های زندگی اخلاقی ما باشد. آدمی که بعد از آسیب‌زدن به دیگری هیچ ناراحتی‌ای احساس نمی‌کند، احتمالاً انگیزه چندانی هم برای جبران ندارد. مسئله از جایی شروع می‌شود که احساس گناه از یک رفتار مشخص عبور می‌کند و به کل شخصیت آدم می‌رسد. ■ در روان‌شناسی برای این تفاوت از دو مفهوم گِیلْت (Guilt) و شِیم (Shame) استفاده می‌شود. گِیلْت بیشتر متوجه رفتار است: «کاری کردم که اشتباه بود.» اما شِیم متوجه خود آدم است: «من آدم بدی هستم.» پژوهش‌های جون تنگنی و مارکوس لوکوود نشان داده‌اند که گِیلْت می‌تواند با همدلی، پذیرش مسئولیت و رفتارهای جبرانی همراه باشد؛ در حالی که شِیم بیشتر به پنهان‌شدن، کناره‌گیری و واکنش‌های دفاعی منجر می‌شود. ■ فرض کنید کسی وسط دعوا به همسرش می‌گوید: «تو اصلاً انتخاب اول من نبودی.» بعد از فروکش‌کردن خشم، می‌فهمد که حرفش تحقیرکننده بوده. اگر بگوید «این حرفم غلط بود»، هنوز درباره یک رفتار مشخص حرف می‌زند. می‌تواند عذرخواهی کند، اثر حرفش را ببیند و برای تکرارنشدنش کاری کند. اما اگر بگوید: «من آدم مزخرفی‌ام»، اتفاق دیگری افتاده. خطا دیگر فقط یک رفتار نیست؛ تبدیل شده به تعریفی درباره کل شخصیت او. اینجاست که شرم می‌تواند آدم را از جبران دور کند. ■ این تفاوت در زندگی دینی هم مهم است. قرآن بعد از بیان خطا و گناه، بارها راه بازگشت را باز می‌گذارد. در سوره زمر، آیه ۵۳، به کسانی که «بر خودشان اسراف کرده‌اند» گفته می‌شود از رحمت خدا ناامید نشوند. در سوره فرقان نیز پس از ذکر گناهان، از توبه، ایمان و عمل صالح سخن گفته می‌شود و حتی از تبدیل بدی‌ها به نیکی‌ها. ■ در نگاه اخلاقی اسلام، توبه فقط یک احساس درونی یا یک جمله زبانی نیست؛ پشیمانی، ترک خطا، تصمیم به تکرارنکردن و در جایی که حق دیگری ضایع شده، جبران و طلب رضایت، بخشی از معنای آن است. پس پشیمانی قرار است آدم را به سمت اصلاح ببرد. اگر فقط به سرزنش مداوم خودمان ختم شود، از هدف اصلی‌اش فاصله گرفته‌ایم. ■ شرم می‌تواند همین اتفاق را رقم بزند. آدم به‌جای اینکه به کسی که از او آسیب دیده فکر کند، مدام درگیر خودش می‌شود: «من چه آدمی هستم؟ چرا این کار را کردم؟ من واقعاً آدم بدم.» ممکن است ساعت‌ها خودش را سرزنش کند و حتی از خدا و دیگران فاصله بگیرد؛ اما هنوز عذرخواهی نکرده، چیزی را جبران نکرده و تغییری در رفتارش ایجاد نکرده باشد. اینجا عذاب وجدان ممکن است به نوعی خودآزاری اخلاقی تبدیل شود؛ انگار فرد باید خودش را تنبیه کند تا ثابت کند پشیمان است. در حالی که تنبیه خود، جای جبران را نمی‌گیرد. ■ اگر به همسرمان آسیب زده‌ایم، مسئولیت ما این است که آسیب را ببینیم، عذرخواهی کنیم، فرصت ترمیم بدهیم و رفتارمان را تغییر دهیم. اگر دروغ گفته‌ایم، با پیامدش روبه‌رو شویم. اگر حقی را ضایع کرده‌ایم، تا جایی که می‌توانیم جبران کنیم. و اگر در رابطه با خدا خطایی کرده‌ایم، راه بازگشت را پیدا کنیم. دردِ پشیمانی می‌تواند سخت باشد، اما وقتی در مسیر اصلاح قرار بگیرد، معنای دیگری پیدا می‌کند. ■ شاید تفاوت گناه سالم و شرم را بتوان خیلی ساده این‌طور دید: گناه سالم می‌گوید: «من کار بدی کردم.» شرم می‌گوید: «من آدم بدم.» اولی هنوز راهی برای جبران باقی می‌گذارد؛ دومی همه‌چیز را به شخصیت آدم گره می‌زند. ■ بلوغ اخلاقی شاید همین باشد: بتوانیم همزمان دو چیز را نگه داریم؛ «کاری که کردم واقعاً غلط بود» و «من هنوز می‌توانم مسئولیتش را بپذیرم و برای جبرانش کاری بکنم.» پشیمانی وقتی زنده است که به مسئولیت برسد؛ و مسئولیت وقتی کامل‌تر می‌شود که راهی به جبران باز کند. #الهیات_روان ۳ ☘❤️ https://t.me/elahiyateravan
1 002
10
📍در ستایش بی‌سوادی (آیا ممکن است سواد، گاهی ما را از فهمیدن دورتر کند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 مردی را می‌شناختم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما وقتی کسی روبه‌رویش می‌نشست، پیش از آنکه حرفش تمام شود می‌فهمید کجای زندگی‌اش درد می‌کند. نه از «زبان بدن» چیزی خوانده بود، نه از «هوش هیجانی» چیزی می‌دانست. فقط نگاه می‌کرد. گوش می‌داد. عجله‌ای هم برای پاسخ‌دادن نداشت. سال‌ها بعد، من ده‌ها واژه برای همان توانایی یاد گرفتم؛ همدلی، دریافت عاطفی، گوش‌دادن فعال، تنظیم هیجان. عجیب این بود که هرچه واژه‌ها بیشتر شدند، خودِ آن کیفیت لزوماً بیشتر نشد. آن‌جا بود که برای نخستین بار به فضیلتی فکر کردم که اسم خوبی ندارد: بی‌سوادی. ■ منظورم البته محرومیت از خواندن و نوشتن نیست. بی‌سوادی واقعی می‌تواند زندگی آدم را کوچک کند، حق انتخابش را بگیرد و او را وابسته نگه دارد. آنچه من ستایش می‌کنم چیز دیگری است: لحظه‌ای که آدم حاضر می‌شود دانسته‌هایش را کمی عقب بکشد. آن چند ثانیه‌ی کوتاه پیش از اینکه برای هر چیز نامی پیدا کنیم. پیش از اینکه آدمی را «خودشیفته» بنامیم، کودکی را «بیش‌فعال»، رابطه‌ای را «سمّی» و اندوهی را «اختلال». نام‌گذاری مفید است؛ اما گاهی اسم، جای دیدن را می‌گیرد. ■ افلاطون در «فایدروس» گفت‌وگویی را روایت می‌کند که در آن سقراط افسانه‌ی تئوث و تاموس را بازمی‌گوید. تئوث، نوشتن را اختراعی برای افزایش حافظه و خرد معرفی می‌کند؛ تاموس پاسخ می‌دهد که این اختراع ممکن است برعکس، مردم را به یادآوریِ بیرونی وابسته کند و به آنان «ظاهرِ حکمت» بدهد، نه خودِ حکمت. این حرف، حمله به نوشتن نیست؛ هشداری است درباره‌ی فاصله‌ای که می‌تواند میان داشتنِ کلمات و داشتنِ فهم ایجاد شود. امروز این فاصله را بهتر می‌شود دید. کافی است موضوعی را پنج دقیقه جست‌وجو کنیم تا زبانش را یاد بگیریم. بعد، خیلی زود، احساس می‌کنیم خودِ موضوع را هم فهمیده‌ایم. ■ سواد نوعی اعتمادبه‌نفس تولید می‌کند؛ و همین‌جا خطر آغاز می‌شود. آدم کم‌اطلاع ممکن است بگوید «نمی‌دانم». آدم نیمه‌مطلع اغلب توضیح می‌دهد. اصطلاح دارد، شاهد دارد، چند نام هم برای استناد آماده کرده است. نادانی وقتی کت‌وشلوار می‌پوشد، تشخیصش دشوارتر می‌شود. تاریخ اندیشه پر از آدم‌های باسواد است؛ تاریخ خشونت هم همین‌طور. خواندن، به‌تنهایی، کسی را از حماقت یا بی‌رحمی مصون نمی‌کند. حتی گاهی فقط به تعصب، واژگان دقیق‌تری می‌دهد. ■ پائولو فریره، آموزگار و متفکر برزیلی، تعبیر روشنی داشت: «خواندن جهان» پیش از «خواندن کلمه» می‌آید. جمله‌اش برای من از بسیاری تعریف‌های رسمی سواد جدی‌تر است. کسی ممکن است کتاب دشواری بخواند و نتواند سکوت زنی را که کنارش زندگی می‌کند بخواند. ممکن است درباره‌ی عدالت رساله بنویسد و با پیشخدمت رستوران تحقیرآمیز حرف بزند. ممکن است روان‌شناسی بداند و هیچ‌وقت متوجه نشود فرزندش از او می‌ترسد. اگر این‌ها را نمی‌خوانیم، دقیقاً باسوادِ چه چیزی هستیم؟ ■ دردسر از جایی بیشتر شد که دیگر فقط نمی‌خواستیم بدانیم؛ خواستیم نشان بدهیم که می‌دانیم. کتاب روی میز، جمله‌ای از فیلسوف در کپشن، نام یک نظریه میان گفت‌وگویی معمولی. حتی غروب را هم به حال خودش نمی‌گذاریم. هنوز آفتاب پایین نرفته که گوشی را بالا می‌آوریم؛ قاب، فیلتر، جمله. تجربه باید فوراً به چیزی قابل‌عرضه تبدیل شود. انگار اگر لحظه‌ای را ثبت و تفسیر نکنیم، واقعاً اتفاق نیفتاده است. شاید بی‌سوادیِ مورد علاقه‌ی من همین‌جا آغاز شود: تواناییِ دیدن چیزی، پیش از آنکه برایش توضیحی آماده کنیم. ■ من به کتاب بدگمان نیستم. به آن لحظه بدگمانم که کتاب، مدرک برتری آدم می‌شود. کتاب خوب معمولاً آدم را کمی خراب می‌کند؛ یعنی نظم قبلی ذهنش را به هم می‌زند. اگر بعد از صد کتاب هنوز همان آدم سابق باشیم، با همان یقین‌ها و همان دشمن‌ها، احتمال دارد فقط برای افکار قدیمی‌مان منابع تازه جمع کرده باشیم. بعضی کتابخانه‌ها محل کشف‌اند؛ بعضی دیگر انبار مهمات. ■ برای همین، گاهی دوست دارم آدم در برابر بعضی چیزها ادعای دانستن را کنار بگذارد؛ در برابر عشق، مرگ، رنج، دیگری. نزدیک شود و اجازه بدهد تجربه، پیش از تفسیر خودش را نشان دهد. اگر چیزی را نفهمید، فوراً جای خالی را با واژه و نظریه پُر نکند. «نمی‌دانم» جمله‌ی کوچکی است، اما ذهن برای گفتنش باید جای زیادی باز کرده باشد. شاید آخرین مرحله‌ی سواد همین باشد: آن‌قدر خوانده باشی که دوباره بتوانی ندانستن را تحمل کنی. #در_ستایش ۱۰ ❤️☘ https://t.me/filsofak
1 619
11
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰ تشریف بياريد الان 🆔 @anjoman_moozh
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰ تشریف بياريد الان 🆔 @anjoman_moozh
927
12
📍در ستایش خودشیفتگی (آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانه‌ی بیماری است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدم‌ها آن‌قدر از متهم شدن به خودشیفتگی می‌ترسند که آرام‌آرام از خودشان حذف می‌شوند. تعریف را پس می‌زنند، خواسته‌هایشان را پنهان می‌کنند، موفقیتشان را کوچک می‌شمارند و حتی وقتی زخمی شده‌اند، نگران‌اند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز می‌شود که انسان خودش را از مرکز زندگی‌اش کنار بزند. ■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگی‌های خودشیفته‌وار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصله‌ای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته می‌شود؛ اما دوست داشتن خود، به‌خودی‌خود بیماری نیست. ■ هاینتس کوهوت، روان‌کاو اتریشی‌ـ‌آمریکایی و بنیان‌گذار مکتب «روان‌شناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکل‌گیری یک «خود» منسجم تأکید می‌کرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمی‌شود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع می‌شود. کسی که تجربه‌ای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند. ■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه می‌کنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقع‌بینانه از خود. خودبزرگ‌بینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویش‌اند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بی‌اهمیت آن. ■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیده‌ایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان می‌رسد، مهربانی مشکوک می‌شود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بی‌محبتی و افتخار به خویش را غرور می‌نامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرنده‌اش خود ما نباشیم. ■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه می‌بیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بی‌آنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهره‌اش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بی‌آنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». این‌ها لزوماً خودبزرگ‌بینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آن‌اند که آدم با خودش دشمن نیست. ■ مسئله از جایی آغاز می‌شود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبه‌رو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت می‌گیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیب‌پذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد. ■ انسانِ آشتی‌کرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. می‌تواند کسی را زیباتر، موفق‌تر یا محبوب‌تر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقه‌ای نیست که فقط یک نفر برنده‌اش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمی‌کند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطه‌ای را به آینه‌ای برای اثبات خودش تبدیل کند. ■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف می‌داند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروری‌ای که به انسان اجازه می‌دهد خودش را دوست‌داشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهم‌تر از همه، نه بی‌نیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آن‌قدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آن‌قدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود. گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند. #در_ستایش ۹ ❤️☘ https://t.me/filsofak
1 614
13
■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده‌ی حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف می‌داند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش کوچک و ضروری‌ای که به انسان اجازه می‌دهد خودش را دوست‌داشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهم‌تر از همه، نه بی‌نیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ دقیقاً همین باشد: آن‌قدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آن‌قدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود. گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است اول کسی درون ما وجود داشته باشد که ارزش دوست داشته شدن را برای خودش قائل باشد. #در_ستایش ۹ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak
1
14
📍در ستایش خودشیفتگی (آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانه‌ی بیماری است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدم‌ها آن‌قدر از متهم شدن به خودشیفتگی می‌ترسند که آرام‌آرام از خودشان حذف می‌شوند. تعریف را پس می‌زنند، خواسته‌هایشان را پنهان می‌کنند، موفقیتشان را کوچک می‌شمارند و حتی وقتی زخمی شده‌اند، باز نگران‌اند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت، جایی آغاز می‌شود که انسان خودش را از مرکز زندگی خودش کنار بزند. اما شاید مسئله این باشد: اگر من در زندگی خودم مهم نباشم، دقیقاً قرار است برای چه کسی مهم باشم؟ ■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی زیاد از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد، از موفقیتش خوشحال باشد یا توقع احترام داشته باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» اما روان‌شناسی تصویر پیچیده‌تری دارد. میان ویژگی‌های خودشیفته‌وار، خوددوستی سالم و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصله‌ای جدی وجود دارد. اختلال، با الگوهایی پایدار از احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، آسیب‌پذیری در برابر انتقاد و دشواری در همدلی شناخته می‌شود؛ اما اینکه انسانی خودش را دوست داشته باشد، برای ارزش خویش اهمیت قائل شود یا از دیده شدن لذت ببرد، به‌خودی‌خود بیماری نیست. ■ روان‌کاوانی مانند هاینتس کوهوت از چیزی سخن گفته‌اند که می‌توان آن را «خودشیفتگی سالم» نامید؛ توانایی حفظ تصویری نسبتاً منسجم و ارزشمند از خویشتن. کودک برای ساختن این تصویر، نیاز دارد دیده شود، تحسین شود و تجربه کند که وجودش برای کسی اهمیت دارد. مشکل همیشه از آنجا آغاز نمی‌شود که کودک بیش از حد دوست داشته شده؛ گاهی درست از جایی آغاز می‌شود که به اندازه کافی دیده نشده است. انسانی که درونش هیچ تجربه‌ی پایداری از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها تمام عمرش را صرف جمع کردن تأیید از دیگران کند. ■ شاید عجیب باشد، اما خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه می‌کنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقع‌بینانه از خود. یکی می‌گوید «من از همه بهترم» و دیگری می‌گوید «من هیچ ارزشی ندارم»؛ اما هر دو ممکن است بیش از اندازه درگیر مسئله‌ی ارزش خود باشند. سلامت روان احتمالاً جایی میان این دو قرار دارد؛ جایی که انسان نه خودش را خدای جهان می‌بیند و نه زائدۀ آن. ■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش زیادی دیده‌ایم، اما کمتر کسی به ما یاد داده چگونه خودمان را موضوع محبت قرار دهیم. می‌دانیم برای دوستمان هدیه بخریم، خستگی شریک زندگی‌مان را بفهمیم، به موفقیت فرزندمان افتخار کنیم؛ اما وقتی نوبت خودمان می‌رسد، ناگهان مهربانی مشکوک می‌شود. استراحت کردن را تنبلی می‌نامیم، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بی‌محبتی و افتخار کردن به خویش را غرور. انگار محبت، تا زمانی اخلاقی است که گیرنده‌اش خود ما نباشیم. ■ خودشیفتگی سالم شاید همان توانایی باشد که انسان بتواند گاهی خودش را تماشا کند و از آنچه می‌بیند لذت ببرد. بتواند جلوی آینه بایستد و بی‌آنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهره‌اش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر نماند دیگری اجازه بدهد به خودش افتخار کند. بتواند بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بی‌آنکه جمله را بلافاصله با «البته چیزی نبود» خنثی کند. این‌ها لزوماً نشانه‌ی خودبزرگ‌بینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه‌ی آن‌اند که آدم با خودش دشمن نیست. ■ مسئله از جایی آغاز می‌شود که عشق به خود برای زنده ماندن، نیازمند کوچک کردن دیگری باشد. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست‌خورده باشد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، آن‌وقت دیگر با خوددوستی روبه‌رو نیستیم، بلکه با خودی شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن دائماً از جهان سوخت می‌گیرد. خودشیفتگی بیمارگونه اغلب برخلاف ظاهر پرطمطراقش، بسیار آسیب‌پذیر است. کافی است کسی تحسین نکند، نقد کند یا برتری او را به رسمیت نشناسد تا این بنای باشکوه شروع به لرزیدن کند. ■ انسانِ واقعاً آشتی‌کرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. می‌تواند کسی را زیباتر، موفق‌تر یا محبوب‌تر از خودش ببیند و احساس نکند وجودش تهدید شده است. چون ارزش او مسابقه‌ای نیست که تنها یک نفر بتواند برنده‌اش باشد. خوددوستی سالم، ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمی‌کند؛ اتفاقاً شاید آن را بیشتر کند. کسی که دائماً گرسنه‌ی تأیید نیست، لازم نیست از دیگران تغذیه کند. می‌تواند دوست بدارد، بدون اینکه هر رابطه‌ای را به آینه‌ای برای اثبات خودش تبدیل کند.
1
15
پنجاه‌ونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ۳ ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکش
پنجاه‌ونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ۳ ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشنبه ۱۸ مرداد، ساعت ۲۰. تشریف بیاورید: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
898
16
📍نوشتن؛ جستجوی نمادهایی برای بی‌کلامی «مهارت یا هنر نوشتن، تلاشی ناشیانه به منظور یافتن نمادهایی برای بی‌کلامی است. نویسنده، در تنهایی مطلق سعی می‌کند چیزهای غیر قابل توضیح را توضیح دهد. اگر بخت با او یار باشد، می‌تواند چکیده‌ای از آنچه قصد بیان آن را دارد، روی کاغذ بیاورد.» ▪️جان اشتاین بک؛ برای امروز کافی است؛ ص ۱۷. ☘❤️ https://t.me/anjoman_moozh
982
17
📍چرا بعضی آدم‌های پرتلاش به خودشان ایمان ندارند؟ (نگاهی به رابطه‌ی پنهان کمال‌گرایی، هدف‌های غیرواقع‌بینانه و اعتمادبه‌نفس) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدم‌ها از بیرون شبیه کسانی هستند که انگیزه، نظم و پشتکار زیادی دارند. ساعت‌های طولانی کار می‌کنند، مسئولیت‌هایشان را جدی می‌گیرند و مدام برای بهتر شدن تلاش می‌کنند؛ اما در خلوت خودشان، احساس رضایت چندانی ندارند. آن‌ها موفقیت‌هایشان را کم‌اهمیت می‌بینند و ذهنشان بیشتر درگیر فاصله‌ای است که هنوز با تصویری ایده‌آل از خودشان دارند. اینجا جایی است که کمال‌گرایی می‌تواند از یک نیروی محرک، به عاملی برای فرسودگی روانی تبدیل شود؛ چون فرد به جای تجربه‌ی رشد، دائماً در حال قضاوت خودش است. □ کمال‌گرایی همیشه از میل به بهترین بودن نمی‌آید؛ گاهی از ترسِ کافی نبودن تغذیه می‌کند. فرد کمال‌گرا ممکن است در ظاهر به دنبال موفقیت باشد، اما در لایه‌ی عمیق‌تر، تلاش کند ثابت کند که ارزشمند است. برای همین، رسیدن به یک هدف هم آرامش پایداری ایجاد نمی‌کند؛ چون ذهن بلافاصله هدف بعدی را می‌سازد. مثل کسی که تصور می‌کند اگر نمره‌ی عالی بگیرد، بالاخره احساس رضایت می‌کند، اما بعد از رسیدن به آن، نگرانی تازه‌ای پیدا می‌کند. □ یکی از ویژگی‌های مهم کمال‌گرایی این است که فرد، مرحله‌ی فعلی خودش را نمی‌پذیرد. او از خودش انتظار دارد بدون طی کردن مسیر، به نتیجه‌ی نهایی برسد. شبیه کسی که برای اولین بار وارد باشگاه می‌شود، اما سنگینی را انتخاب می‌کند که یک ورزشکار حرفه‌ای هم برای بلند کردنش نیاز به آمادگی دارد. وقتی موفق نمی‌شود، به جای بررسی انتخابش، توانایی خودش را زیر سؤال می‌برد. □ در اتاق درمان، یکی از مسیرهای مهم گفت‌وگو، شناخت رابطه‌ی فرد با معیارهایی است که برای سنجش خودش انتخاب کرده است. گاهی انسان با وجود تلاش فراوان، خودش را با استانداردهایی ارزیابی می‌کند که با شرایط فعلی زندگی‌اش هماهنگ نیستند. دانش‌آموزی را تصور کنید که چند ماه مطالعه‌ی منظمی نداشته و ناگهان تصمیم می‌گیرد در چند هفته همه‌ی عقب‌ماندگی‌هایش را جبران کند. او برنامه‌ای بسیار سنگین می‌نویسد، چند روز ادامه می‌دهد و بعد از نرسیدن به هدف، خودش را بی‌اراده می‌بیند؛ در حالی که فاصله‌ی میان نقطه‌ی شروع و هدف، نیازمند یک مسیر تدریجی بوده است. □ ذهن انسان فقط از موفقیت‌ها یاد نمی‌گیرد؛ از تفسیری که درباره‌ی تجربه‌هایش دارد هم یاد می‌گیرد. دو نفر ممکن است در یک موقعیت مشابه با شکست روبه‌رو شوند، اما برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی می‌گوید: «این روش نیاز به تغییر دارد.» دیگری نتیجه می‌گیرد: «من توانایی ندارم.» در کمال‌گرایی ناسالم، اشتباه‌ها از یک تجربه‌ی قابل اصلاح به بخشی از تصویر فرد از خودش تبدیل می‌شوند. □ اعتمادبه‌نفس واقعی از تصور ذهنی درباره‌ی خود ساخته نمی‌شود؛ از رابطه‌ای که فرد با تجربه‌های خودش ایجاد می‌کند شکل می‌گیرد. وقتی فرد هدفی متناسب با شرایطش انتخاب می‌کند، تلاش می‌کند، اشتباه می‌کند و دوباره ادامه می‌دهد، مغز او شواهد واقعی برای اعتماد کردن پیدا می‌کند. جمله‌ی «من می‌توانم» زمانی عمیق می‌شود که پشت آن تجربه‌های واقعی وجود داشته باشد. □ یکی از ویژگی‌های کمال‌گرایی این است که موفقیت‌های کوچک را کم‌رنگ می‌کند. فرد فقط زمانی به خودش اجازه می‌دهد احساس موفقیت کند که به نقطه‌ی ایده‌آل رسیده باشد. برای همین، یادگیری یک مهارت، پیشرفت تدریجی یا تلاش مداوم را کمتر می‌بیند. او مسیر رشد را از دست می‌دهد و بیشتر متوجه فاصله‌ای می‌شود که هنوز با مقصد دارد. □ شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها برای فرد کمال‌گرا این باشد: «آیا انتظاری که از خودم دارم، با مرحله‌ای که در آن قرار دارم هماهنگ است؟» رشد، فرآیندی تدریجی است و توانایی‌ها در طول تجربه، تمرین و اصلاح شکل می‌گیرند. کسی که تازه شروع کرده، قرار نیست مانند فردی رفتار کند که سال‌ها در آن مسیر بوده است. □ اعتمادبه‌نفس زمانی ساخته می‌شود که انسان بارها تجربه کند می‌تواند حرکت کند، اشتباه کند، یاد بگیرد و دوباره ادامه دهد. کمال‌گرایی زمانی فشار روانی ایجاد می‌کند که فرد را از تجربه‌ی مسیر دور کند و فقط نتیجه‌ی نهایی را معیار ارزشمندی قرار دهد. شاید اولین قدم برای باور کردن خود، انتخاب هدفی باشد که امکان رشد در آن وجود داشته باشد؛ چون انسان بیشتر از طریق «دیدن توانستن‌های خودش» به خودش ایمان می‌آورد. #اتاق_درمان ۱۸ پانویس: #نقاشی از جناب خودمان ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
1 021
18
پنجاه‌وهشتمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی 2 ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یک
پنجاه‌وهشتمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی 2 ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشنبه 11 مرداد، ساعت ۲۰. 🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰ تشریف بیارید
819
19
📍وقتی رنج معنا پیدا می‌کند (چرا پیدا کردن دلیل برای سختی‌ها، درد را کمتر می‌کند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻همه‌ی آدم‌ها در زندگی با سختی روبه‌رو می‌شوند؛ گاهی شکست می‌خورند، گاهی عزیزی را از دست می‌دهند، گاهی احساس تنهایی یا ناامیدی می‌کنند. اما چیزی که باعث می‌شود یک رنج برای یک نفر قابل تحمل باشد و برای دیگری خیلی سنگین شود، فقط خودِ اتفاق نیست؛ بلکه معنایی است که آن فرد به آن اتفاق می‌دهد. وقتی انسان فکر کند رنجش هیچ دلیلی ندارد، دردش چند برابر می‌شود. اما اگر بتواند بفهمد این سختی چه چیزی به او یاد می‌دهد یا او را به چه هدفی نزدیک می‌کند، همان رنج می‌تواند تبدیل به فرصتی برای رشد شود. ▪️رنج بدون معنا؛ سخت‌تر از خودِ درد فرض کنید دو دانش‌آموز در یک امتحان مهم شکست می‌خورند. یکی با خودش می‌گوید: «من بی‌استعدادم، دیگر فایده‌ای ندارد.» اما دیگری می‌گوید: «این شکست به من نشان داد باید روش مطالعه‌ام را تغییر دهم.» اتفاق برای هر دو یکی بوده، اما برداشتشان متفاوت است. نفر دوم هنوز ناراحت است، اما شکست برایش تبدیل به یک تجربه‌ی آموزشی شده است. در واقع، انسان همیشه نمی‌تواند جلوی اتفاق‌های سخت زندگی را بگیرد، اما می‌تواند انتخاب کند که با آن‌ها چگونه روبه‌رو شود. ▪️هرکس معنای رنج را جور دیگری پیدا می‌کند آدم‌ها به دلیل تفاوت در شخصیت و نگاهشان به زندگی، برای رنج‌هایشان معناهای متفاوتی پیدا می‌کنند. 🌱 افراد نگران؛ پیدا کردن آرامش و امنیت بعضی افراد بیشتر نگران آینده هستند و زودتر خطرها را احساس می‌کنند. برای این افراد، سختی‌ها ممکن است معنایی مثل دور شدن از اشتباه‌ها و رسیدن به آرامش داشته باشد. ترس آن‌ها می‌تواند باعث شود بیشتر مراقب رفتار و انتخاب‌هایشان باشند. 🌱 افراد جست‌وجوگر؛ رسیدن به آرزوها بعضی آدم‌ها همیشه دنبال تجربه‌های جدید و هدف‌های بزرگ هستند. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را هزینه‌ای برای رسیدن به موفقیت ببینند. برای مثال، یک ورزشکار ممکن است درد تمرین‌های سخت را تحمل کند، چون می‌داند او را به هدفش نزدیک می‌کند. 🌱 افراد رابطه‌محور؛ معنا در عشق و ارتباط برای بعضی‌ها، مهم‌ترین چیز در زندگی ارتباط با دیگران است. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را برای خانواده، دوستان یا کسانی که دوستشان دارند تحمل کنند. کمک کردن به دیگران به رنج آن‌ها معنا می‌دهد. 🌱 افراد پرتلاش؛ ساختن شخصیت خود برخی افراد باور دارند که سختی‌ها انسان را قوی‌تر می‌کنند. مثل کسی که برای یاد گرفتن یک مهارت، بارها شکست می‌خورد اما ادامه می‌دهد. او رنج را بخشی از مسیر رشد خودش می‌بیند. 🌱 افراد معنویت‌گرا؛ نزدیک شدن به حقیقت بعضی افراد نگاه عمیق‌تری به زندگی دارند و رنج را فرصتی برای شناخت بهتر خود و جهان می‌دانند. آن‌ها باور دارند که سختی‌ها می‌توانند انسان را از خودخواهی و وابستگی‌های کوچک دور کنند و به آرامش درونی نزدیک‌تر کنند. ▪️رنجی که تبدیل به رشد می‌شود معنا دادن به رنج به این معنی نیست که درد دیگر وجود ندارد یا انسان نباید ناراحت شود. درد واقعی است، اما نگاه انسان به آن تغییر می‌کند. وقتی کسی برای سختی‌های زندگی خود معنایی پیدا می‌کند، دیگر فقط نمی‌پرسد: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بلکه می‌پرسد: «از این تجربه چه چیزی می‌توانم یاد بگیرم؟» شاید رنج همیشه از بین نرود، اما وقتی معنا پیدا کند، دیگر فقط یک درد نیست؛ تبدیل می‌شود به بخشی از مسیر رشد و ساخته شدن انسان. #الهیات_روان ۲ ‌ ☘❤️ https://t.me/elahiyateravan
795
20
📍عشق، فردیت و مسئولیت (چرا قرآن حتی در نزدیک‌ترین رابطه‌ها، مسئولیت انسان را کاملاً شخصی می‌داند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی رابطه‌ها از دور، سرشار از عشق به نظر می‌رسند؛ اما اگر کمی نزدیک‌تر بروی، می‌بینی هر دو نفر آرام‌آرام در حال ناپدید شدن‌اند. یکی آن‌قدر مسئول حالِ دیگری شده که دیگر خودش را فراموش کرده است؛ دیگری آن‌قدر به حضور طرف مقابل وابسته است که بدون او حتی نمی‌تواند برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد. ما معمولاً این وضعیت را عشق می‌نامیم، در حالی که بیشتر شبیه از دست دادن مرزهای روانی است. عشق، قرار نیست دو انسان را به یک نفر تبدیل کند. ◼️ یکی از کوتاه‌ترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین آیات قرآن، دقیقاً بر خلاف این تصور حرکت می‌کند. خداوند در سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۱۶۴ می‌فرماید: «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»؛ هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد. این آیه فقط درباره‌ی حساب‌وکتاب قیامت نیست؛ تصویری از انسان ارائه می‌دهد. انسانی که صاحب انتخاب خویش است، صاحب خطای خویش و صاحب مسئولیت خویش. خدا، پیش از آنکه ما را به رابطه دعوت کند، ما را به فرد بودن فرا می‌خواند. ◼️ در روان‌شناسی، بسیاری از رنج‌های رابطه‌ای از همین نقطه آغاز می‌شوند؛ جایی که مرز میان «من» و «تو» از بین می‌رود. مادری که احساس می‌کند اگر فرزندش شکست بخورد، خودش شکست خورده است. مردی که گمان می‌کند مسئول تمام احساسات همسرش است. زنی که سال‌ها بار زخم‌های کودکی همسرش را بر دوش می‌کشد و خیال می‌کند اگر به اندازه‌ی کافی دوست بدارد، گذشته را درمان خواهد کرد. این‌ها نشانه‌ی عشق نیست؛ نشانه‌ی گم شدن فردیت است. ◼️ شگفت‌آورتر آنکه حتی رابطه‌ی انسان با خدا نیز بر همین اصل بنا شده است. خداوند می‌توانست همه‌ی بارها را از دوش انسان بردارد، اما چنین نکرد. نه از روی بی‌اعتنایی، بلکه از سر احترام به کرامت انسان. او هدایت می‌کند، هشدار می‌دهد، می‌بخشد و راه بازگشت را می‌گشاید، اما هیچ‌گاه مسئولیت زیستن را از انسان سلب نمی‌کند. ایمان، قرار نیست جای انتخاب را بگیرد؛ قرار است انتخاب را آگاهانه‌تر کند. ◼️ شاید ترسناک‌ترین واژه‌ی این آیه، «هیچ‌کس» باشد. هیچ‌کس جای تو زندگی نمی‌کند. هیچ‌کس جای تو تصمیم نمی‌گیرد. هیچ‌کس پاسخ‌گوی انتخاب‌های تو نخواهد بود. حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ات هم نمی‌توانند بار وجودی تو را بر دوش بکشند. این حقیقت، در نگاه اول سنگین است، اما درست از همین نقطه، آزادی آغاز می‌شود؛ آزادی از سرزنش دیگران، آزادی از قربانی بودن و آزادی از نجات‌دهنده بودن. ◼️ رابطه‌ی سالم، جایی نیست که دو نفر در هم حل شوند؛ جایی است که هر دو، خودِ مستقلشان را حفظ کنند و با همین استقلال، یکدیگر را انتخاب کنند. شاید به همین دلیل است که قرآن، پیش از آنکه از حقوق انسان‌ها نسبت به هم سخن بگوید، مسئولیت هر انسان را به خودش بازمی‌گرداند. کسی که بار خودش را می‌شناسد، کمتر بار دیگران را تصاحب می‌کند و کمتر اجازه می‌دهد دیگران بار او را به دوش بکشند. شاید راز عشقِ بالغ همین باشد؛ دو انسانِ مستقل که کنار هم راه می‌روند، نه دو انسانی که در سایه‌ی یکدیگر ناپدید می‌شوند. #الهیات_روان ۱ ☘❤️ https://t.me/elahiyateravan
989