en
Feedback
فلسفه اخلاق

فلسفه اخلاق

Open in Telegram

🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/soleymani63

Show more
7 271
Subscribers
+224 hours
+207 days
+830 days
Attracting Subscribers
July '26
July '26
+27
in 0 channels
June '26
+96
in 0 channels
Get PRO
May '26
+49
in 0 channels
Get PRO
April '26
+21
in 0 channels
Get PRO
March '26
+10
in 0 channels
Get PRO
February '26
+133
in 12 channels
Get PRO
January '26
+57
in 5 channels
Get PRO
December '25
+141
in 5 channels
Get PRO
November '25
+239
in 13 channels
Get PRO
October '25
+119
in 4 channels
Get PRO
September '25
+219
in 10 channels
Get PRO
August '25
+162
in 2 channels
Get PRO
July '25
+318
in 0 channels
Get PRO
June '25
+74
in 0 channels
Get PRO
May '25
+281
in 3 channels
Get PRO
April '25
+213
in 3 channels
Get PRO
March '25
+458
in 3 channels
Get PRO
February '25
+90
in 5 channels
Get PRO
January '25
+65
in 2 channels
Get PRO
December '24
+81
in 3 channels
Get PRO
November '24
+81
in 5 channels
Get PRO
October '24
+89
in 2 channels
Get PRO
September '24
+68
in 2 channels
Get PRO
August '24
+74
in 5 channels
Get PRO
July '24
+65
in 3 channels
Get PRO
June '24
+59
in 3 channels
Get PRO
May '24
+59
in 3 channels
Get PRO
April '24
+99
in 6 channels
Get PRO
March '24
+122
in 6 channels
Get PRO
February '24
+102
in 3 channels
Get PRO
January '24
+188
in 7 channels
Get PRO
December '23
+235
in 2 channels
Get PRO
November '23
+237
in 3 channels
Get PRO
October '23
+162
in 3 channels
Get PRO
September '23
+123
in 0 channels
Get PRO
August '23
+138
in 0 channels
Get PRO
July '23
+81
in 0 channels
Get PRO
June '23
+93
in 0 channels
Get PRO
May '23
+88
in 0 channels
Get PRO
April '23
+51
in 0 channels
Get PRO
March '23
+68
in 0 channels
Get PRO
February '23
+61
in 0 channels
Get PRO
January '23
+66
in 0 channels
Get PRO
December '22
+66
in 0 channels
Get PRO
November '22
+61
in 0 channels
Get PRO
October '22
+45
in 0 channels
Get PRO
September '22
+72
in 0 channels
Get PRO
August '22
+97
in 0 channels
Get PRO
July '22
+81
in 0 channels
Get PRO
June '22
+77
in 0 channels
Get PRO
May '22
+59
in 0 channels
Get PRO
April '22
+75
in 0 channels
Get PRO
March '22
+63
in 0 channels
Get PRO
February '22
+61
in 0 channels
Get PRO
January '22
+86
in 0 channels
Get PRO
December '21
+48
in 0 channels
Get PRO
November '21
+61
in 0 channels
Get PRO
October '21
+61
in 0 channels
Get PRO
September '21
+97
in 0 channels
Get PRO
August '21
+110
in 0 channels
Get PRO
July '21
+71
in 0 channels
Get PRO
June '21
+63
in 0 channels
Get PRO
May '21
+88
in 0 channels
Get PRO
April '21
+88
in 0 channels
Get PRO
March '21
+67
in 0 channels
Get PRO
February '21
+71
in 0 channels
Get PRO
January '21
+89
in 0 channels
Get PRO
December '20
+7 451
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
05 July0
04 July+5
03 July+4
02 July+4
01 July+14
Channel Posts
📍در ستایشِ بی‌اعتمادی (آیا همیشه اعتماد، فضیلت است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در فرهنگ عمومی، اعتماد کردن معمولاً نشانه‌ی سلامت روان، مهربانی و انسان‌دوستی تلقی می‌شود. از کودکی شنیده‌ایم که «به مردم اعتماد کن» و «بدبین نباش». اما روان‌شناسی، جهان را ساده‌تر از آنچه هست نمی‌بیند. همان‌طور که سوءظنِ افراطی می‌تواند زندگی را ویران کند، اعتمادِ بی‌حساب نیز می‌تواند انسان را قربانی فریب، سوءاستفاده و خشونت کند. فضیلت، نه در اعتماد مطلق است و نه در بی‌اعتمادی مطلق؛ بلکه در توانایی تشخیص این دو از یکدیگر است.
◼️ در روان‌شناسی، میان «اختلال شخصیت پارانوئید» و «بی‌اعتمادی عقلانی» تفاوتی بنیادین وجود دارد. فرد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید، حتی بدون شواهد، دیگران را تهدیدکننده، خیانتکار یا فریبکار می‌بیند. ذهن او دائماً در حال تولید تفسیرهای بدبینانه است و روابطش را بر اساس سوءظن اداره می‌کند. اما بی‌اعتمادی عقلانی، برعکس، از دلِ واقعیت بیرون می‌آید؛ از مشاهده، ارزیابی و بررسی شواهد. این نوع بی‌اعتمادی، واکنشی هیجانی نیست، بلکه تصمیمی سنجیده برای محافظت از خود است. ◼️ جامعه‌ای که در آن آمار کلاهبرداری، فریب، سوءاستفاده مالی، تعرض، سرقت یا نقض اعتماد بالاست، از شهروندانش نمی‌خواهد ساده‌دل باشند؛ بلکه از آن‌ها انتظار دارد هوشیار باشند. اعتماد، سرمایه‌ای ارزشمند است و درست به همین دلیل نباید آن را بدون دلیل خرج کرد. همان‌گونه که برای سپردن سرمایه‌ی مالی خود تحقیق می‌کنیم، برای سپردن سرمایه‌ی عاطفی، روانی یا حتی اطلاعات شخصی نیز به بررسی نیاز داریم. ◼️ بسیاری از آسیب‌های روانی، نه از شرارت دیگران، بلکه از خوش‌بینی افراطی ما آغاز می‌شوند. انسان‌هایی که تنها بر اساس ظاهر، کلمات زیبا، وعده‌های بزرگ یا احساسات لحظه‌ای تصمیم می‌گیرند، بیشتر در معرض فریب قرار می‌گیرند. مغز انسان برای اعتماد کردن به نشانه‌های سطحی طراحی نشده است؛ بلکه برای یادگیری از تجربه و تحلیل شواهد تکامل یافته است. احساس خوب نسبت به یک نفر، هرگز جایگزین شناخت واقعی او نمی‌شود. ◼️ یکی از خطاهای رایج، این است که بی‌اعتمادی را با بدبینی اشتباه می‌گیریم. بدبینی می‌گوید: «همه بد هستند.» اما بی‌اعتمادی عقلانی می‌گوید: «تا زمانی که دلیل کافی ندارم، قضاوت نمی‌کنم.» این تفاوت کوچک، مرز میان سلامت روان و اضطراب مزمن است. انسان سالم نه همه را متهم می‌کند و نه همه را بی‌گناه می‌داند؛ بلکه اجازه می‌دهد رفتار افراد، اعتبارشان را ثابت کند. ◼️ اعتماد، هدیه‌ای نیست که در نخستین ملاقات تقدیم شود؛ بلکه نتیجه‌ی تکرار صداقت، مسئولیت‌پذیری و قابل پیش‌بینی بودن رفتار انسان‌هاست. کسانی که شتاب‌زده اعتماد می‌کنند، معمولاً همان‌هایی هستند که بعدها از «خیانت» بیش از همه شکایت دارند. در حالی که بخش مهمی از آنچه خیانت می‌نامند، در واقع نتیجه‌ی اعتمادِ بدون ارزیابی بوده است. ◼️ شاید زمان آن رسیده باشد که نگاه خود را به مفهوم اعتماد تغییر دهیم. انسان بالغ، نه دیوار بلندی میان خود و دیگران می‌کشد و نه درِ خانه‌ی روانش را به روی هر رهگذری باز می‌گذارد. او می‌آموزد که اعتماد، باید به‌تدریج ساخته شود، نه اینکه از پیش فرض گرفته شود. بی‌اعتمادی عقلانی، دشمن رابطه نیست؛ نگهبان رابطه است. زیرا روابط سالم، بر پایه‌ی واقعیت شکل می‌گیرند، نه بر اساس خوش‌خیالی. ◼️ گاهی عاقلانه‌ترین تصمیم زندگی، این نیست که به همه اعتماد کنیم؛ بلکه این است که تا روشن شدن حقیقت، اندکی صبر کنیم. اعتماد، وقتی ارزشمند است که پشتوانه‌ی شواهد، تجربه و شناخت داشته باشد؛ نه صرفاً قسم، ظاهر آراسته یا کلمات دلنشین. شاید بتوان گفت یکی از نشانه‌های بلوغ روانی، همین توانایی است؛ اینکه بدانیم چه زمانی باید دست دوستی دراز کنیم و چه زمانی، تنها با احترام، فاصله‌ی امن خود را حفظ کنیم. #در_ستایش ۶ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak

2
۱۸ 📍مادرِ بلعنده (چگونه مراقبت افراطی، رشد روانی فرزند را مختل می‌کند؟) 🔻هیچ مادری با نیت آسیب‌زدن به فرزندش وارد رابطه نمی‌شود. آنچه در روانشناسی از آن با عنوان «مادر بلعنده» یاد می‌شود، اغلب از دلِ محبت شکل می‌گیرد، نه از دلِ خشونت. اما مسئله دقیقاً همین‌جاست: محبت، وقتی با اضطراب و ترس گره می‌خورد، می‌تواند کارکردی معکوس پیدا کند. مادری که از هر خطر واقعی و خیالی می‌ترسد، به‌تدریج جهان را برای فرزندش کوچک‌تر می‌کند، بی‌آنکه متوجه باشد دارد ظرفیت‌های رشد او را محدود می‌سازد. ■ در ظاهر، چنین مادری بسیار مراقب و دلسوز است. او زودتر از فرزندش نیازها را تشخیص می‌دهد، پیش از هر تصمیم وارد عمل می‌شود و اجازه نمی‌دهد کودک با پیامد انتخاب‌هایش روبه‌رو شود. این رفتار در کوتاه‌مدت آرامش ایجاد می‌کند، اما در بلندمدت یک پیام پنهان دارد: «تو توان مدیریت زندگی خودت را نداری.» همین پیام، به‌تدریج اعتماد به نفس را فرسایش می‌دهد. ■ رشد روانی کودک، بدون تجربه مستقیم شکل نمی‌گیرد. اشتباه کردن، شکست خوردن، دوباره تلاش کردن و حتی تحمل پیامد انتخاب‌های غلط، بخش جدایی‌ناپذیر فرایند بلوغ است. وقتی والدین این تجربه‌ها را حذف می‌کنند، در واقع مسیر یادگیری را هم حذف کرده‌اند. نتیجه این می‌شود که کودک در ظاهر بی‌دردسر رشد می‌کند، اما در باطن، از شکل‌گیری مهارت‌های تصمیم‌گیری و تاب‌آوری محروم می‌ماند. ■ یکی از نشانه‌های مهم در رابطه مادر بلعنده، مرزهای روانی ناپایدار است. مادر به‌تدریج احساس می‌کند زندگی فرزند، امتداد زندگی خودش است. موفقیت کودک را به حساب خودش می‌گذارد و شکست او را تهدیدی برای هویت شخصی خود می‌بیند. در چنین ساختاری، استقلال فرزند نه یک مرحله طبیعی رشد، بلکه نوعی فاصله‌گیری دردناک تعبیر می‌شود؛ چیزی شبیه به از دست دادن. ■ در این میان، کودک یاد می‌گیرد برای حفظ رابطه، از خود واقعی‌اش فاصله بگیرد. او به جای اینکه «خواستن» را تجربه کند، «راضی نگه داشتن» را تمرین می‌کند. به جای انتخاب، تطبیق را یاد می‌گیرد. در ظاهر ممکن است این کودکان آرام، موفق و سازگار به نظر برسند، اما در سطح عمیق‌تر، اغلب با نوعی سردرگمی هویتی روبه‌رو هستند؛ نمی‌دانند واقعاً چه می‌خواهند، چون همیشه دیگری برایشان خواسته است. ■ باید توجه داشت که مسئله، حذف محبت یا مراقبت نیست. کودک به امنیت نیاز دارد، اما امنیتی که به تدریج او را به سمت استقلال هدایت کند، نه وابستگی دائمی. تفاوت مهمی میان «حمایت» و «کنترل» وجود دارد. حمایت یعنی حضور در کنار کودک برای توانمند شدن او؛ کنترل یعنی جایگزین شدن به جای او در تجربه زندگی. ■ و در آخر، رشد سالم زمانی اتفاق می‌افتد که کودک اجازه داشته باشد خودش انتخاب کند، خودش اشتباه کند و خودش یاد بگیرد. گاهی مهم‌ترین شکل عشق، عقب ایستادن است. مادری که می‌تواند به جای جلوتر رفتن از فرزندش، کنارش بایستد، در واقع به او فرصت می‌دهد تا تبدیل به یک انسان مستقل شود؛ انسانی که نه از روی ترس، بلکه از روی آگاهی زندگی می‌کند. ☘❤️ https://t.me/tarbiat_mind
491
3
📍وقتی درمانگر هم فرو می‌ریزد (آیا دانش روان‌شناسی می‌تواند انسان را از تراژدی‌های زندگی نجات دهد؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 خبر خودکشی فرزند اروین یالوم، برای بسیاری تنها یک خبر اندوه‌بار نبود؛ بلکه شکسته شدن یک تصور ریشه‌دار بود. در ذهن بسیاری از ما، روان‌شناس کسی است که پیچ‌وخم ذهن انسان را بهتر از دیگران می‌شناسد؛ پس باید بتواند از خودش و خانواده‌اش در برابر رنج‌های بزرگ محافظت کند. وقتی چنین اتفاقی برای خانواده‌ی یکی از شناخته‌شده‌ترین روان‌درمانگران جهان رخ می‌دهد، نخستین پرسش این است: «پس این همه دانش چه شد؟» ما گاهی علم را با جادو اشتباه می‌گیریم؛ گمان می‌کنیم شناخت، مساوی با کنترل است، در حالی که این دو، هرگز مترادف نبوده‌اند. ◼ خود یالوم سال‌ها پیش به این سوءبرداشت پاسخ داده بود. او در کتاب هنر درمان می‌نویسد: «برای هر انسانی مقدر شده که نه فقط نشاط زندگی، که تاریکی‌های ناگزیرش را نیز تجربه کند: بیداری از خواب و خیال، پیری، بیماری، انزوا، فقدان، بی‌معنایی، انتخاب‌های رنج‌آور و مرگ را؛ و این مهم، درمانگر و بیمار نمی‌شناسد.» ــ اروین یالوم، هنر درمان؛ ترجمهٔ سپیده حبیب، نشر قطره. این جمله، شاید مهم‌ترین اصل روان‌درمانی اگزیستانسیال را در خود دارد: درمانگر، پیش از آنکه متخصص باشد، انسان است. او در همان جهانی زندگی می‌کند که بیمار زندگی می‌کند؛ با همان اضطراب‌ها، همان فقدان‌ها و همان ناتوانی در برابر بخشی از واقعیت. ◼ روان‌شناسی معاصر نیز دقیقاً همین را تأیید می‌کند. امروز تقریباً میان پژوهشگران توافق وجود دارد که خودکشی، یک علت واحد ندارد. نه می‌توان آن را تنها به افسردگی نسبت داد، نه به تربیت خانوادگی، نه به ضعف ایمان، نه به یک شکست عاطفی و نه حتی به ژنتیک. نظریه‌های جدید، از «الگوی زیستی ـ روانی ـ اجتماعی» سخن می‌گویند؛ الگویی که نشان می‌دهد خودکشی حاصل برهم‌کنش ده‌ها عامل است؛ از آسیب‌پذیری‌های ژنتیکی و تغییرات شیمیایی مغز گرفته تا تجربه‌های کودکی، ویژگی‌های شخصیتی، احساس درماندگی، انزوای اجتماعی، بحران‌های زندگی و دسترسی به حمایت‌های روانی. ◼ افزون بر این، پژوهش‌ها نشان داده‌اند بسیاری از افرادی که افکار خودکشی دارند، رنج خود را پنهان می‌کنند. آنها گاه سال‌ها عملکردی طبیعی دارند، کار می‌کنند، لبخند می‌زنند و حتی برای آینده برنامه می‌ریزند، در حالی که در درون، با ناامیدی عمیقی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. به همین دلیل، متخصصان سلامت روان نیز بارها تأکید کرده‌اند که پیش‌بینی قطعی خودکشی تقریباً ناممکن است. روان‌شناس می‌تواند احتمال خطر را ارزیابی کند، عوامل خطر را کاهش دهد و درمان را پیش ببرد، اما هیچ ابزار علمی وجود ندارد که بتواند با قطعیت از وقوع چنین رخدادی جلوگیری کند. ◼ آنچه در چنین لحظاتی فرو می‌ریزد، در حقیقت علم نیست؛ تصویر اسطوره‌ای ما از علم است. ما دوست داریم باور کنیم که برای هر رنجی نسخه‌ای قطعی وجود دارد و هر متخصصی باید زندگی شخصی بی‌نقصی داشته باشد. همین نگاه را درباره‌ی پزشکان، مشاوران خانواده و حتی استادان اخلاق نیز داریم. اما تخصص، مصونیت نمی‌آورد. همان‌گونه که متخصص قلب ممکن است دچار سکته شود یا متخصص سرطان به سرطان مبتلا شود، روان‌شناس نیز از سوگ، افسردگی یا فقدان عزیزانش در امان نیست. دانستن، احتمال خطا را کمتر می‌کند؛ اما هرگز سرنوشت انسان را لغو نمی‌کند. ◼ شاید یکی از زیباترین ویژگی‌های آثار یالوم همین باشد که هرگز از جایگاه یک دانای مطلق سخن نمی‌گوید. او بارها نوشته است که درمانگر نباید پشت نقاب اقتدار پنهان شود. رابطه‌ی درمانی، زمانی اصیل می‌شود که درمانگر نیز انسان بودن خود را فراموش نکند. یالوم هیچ‌گاه وعده‌ی حذف رنج را نداد؛ او تنها می‌کوشید به انسان‌ها بیاموزد چگونه در جهانی که رنج، فقدان و مرگ بخشی از آن است، معنای زندگی را گم نکنند. ◼ شاید مهم‌ترین درسی که این حادثه به ما می‌دهد، نه درباره‌ی یالوم، بلکه درباره‌ی خود ما باشد. اگر از علم انتظار معجزه داشته باشیم، با نخستین شکست، از آن رویگردان خواهیم شد. اما اگر علم را همان‌گونه که هست بشناسیم؛ یعنی تلاشی صادقانه برای فهم بهتر انسان، آنگاه خواهیم پذیرفت که روان‌شناسی قرار نیست رنج را از جهان حذف کند، بلکه می‌خواهد انسان را برای رویارویی آگاهانه‌تر با آن آماده سازد. بلوغ، از جایی آغاز می‌شود که قهرمانان خود را از آسمان پایین بیاوریم و به چشم انسان به آنان نگاه کنیم؛ انسان‌هایی که می‌آموزند، آموزش می‌دهند، عشق می‌ورزند، سوگوار می‌شوند و گاه، مانند همه‌ی ما، در برابر سهمگین‌ترین تراژدی‌های زندگی زانو می‌زنند. #اتاق_درمان ۱۳ ❤️☘ https://t.me/filsofak
939
4
📍داستان یا ناداستان؟ (از تخیل تا تجربه؛ نقشه‌ای برای شناخت گونه‌های روایت) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 هر متنی که می‌خوانیم، الزاماً «داستان» نیست. بسیاری از نوشته‌هایی که ما را می‌گریانند، می‌خندانند یا به فکر فرو می‌برند، بر پایه واقعیت نوشته شده‌اند، نه تخیل. تفاوت اصلی داستان و ناداستان دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. داستان، جهان خود را می‌آفریند؛ شخصیت‌ها، رخدادها و موقعیت‌ها می‌توانند زاده ذهن نویسنده باشند، حتی اگر شباهتی به جهان واقعی داشته باشند. اما ناداستان تعهدی روشن به واقعیت دارد. نویسنده حق ندارد واقعیت را جعل کند، هرچند می‌تواند آن را هنرمندانه روایت کند. ◼️ بسیاری تصور می‌کنند ناداستان یعنی گزارش خشک و بی‌روح؛ درحالی‌که ادبیات معاصر نشان داده است که واقعیت نیز می‌تواند به‌اندازه یک رمان جذاب باشد. تفاوت در این است که داستان می‌پرسد «اگر چنین می‌شد چه؟» اما ناداستان می‌پرسد «چه شد و چگونه می‌توان آن را فهمید؟» ◼️ ناداستان را می‌توان در سه شاخه اصلی دسته‌بندی کرد: جستار، مموار و روایت. هر سه بر واقعیت استوارند، اما زاویه نگاه و شیوه بیانشان متفاوت است. ◼️ جستار بیش از هر چیز عرصه اندیشیدن است. در جستار، نویسنده یک مسئله، تجربه، پرسش یا پدیده را دستمایه تأمل قرار می‌دهد و دیدگاه شخصی خود را با استدلال، مشاهده یا تجربه در میان می‌گذارد. جستار می‌تواند شخصی، ادبی، فلسفی، فرهنگی، انتقادی، روایی یا حتی طنز باشد. آنچه جستار را از مقاله علمی جدا می‌کند، حضور پررنگ «صدای نویسنده» است؛ خواننده فقط با اطلاعات روبه‌رو نیست، بلکه با ذهن و نگاه نویسنده نیز همراه می‌شود. ◼️ مموار یا خاطره‌نگاری، شاخه‌ای است که بر بازآفرینی تجربه‌های زیسته یک فرد تمرکز دارد. زندگینامه، خودنوشت، خاطره، سفرنامه، روزنوشت و یادداشت‌های شخصی، همگی در این خانواده قرار می‌گیرند. در مموار، اهمیت با مسیر زندگی، احساسات، تغییرات و تجربه‌های واقعی نویسنده است. نویسنده گذشته خود را روایت می‌کند؛ نه برای ثبت صرف وقایع، بلکه برای کشف معنایی که در دل آن تجربه‌ها پنهان بوده است. ◼️ روایت را می‌توان نقطه تلاقی واقعیت و فن داستان‌نویسی دانست. روایت، تجربه زیسته را با عناصر داستانی مانند شخصیت‌پردازی، صحنه‌پردازی، گفت‌وگو، تعلیق، توصیف و کشمکش بازآفرینی می‌کند؛ اما بدون آنکه از مرز حقیقت عبور کند. اگر کسی خاطره حضورش در زلزله، جنگ، بیمارستان یا یک سفر را با تکنیک‌های داستانی بازگو کند، اثری روایی خلق کرده است، نه داستان. در روایت، همه‌چیز واقعی است؛ اما شیوه روایت، ادبی و داستان‌گونه است. ◼️ برای روشن‌تر شدن تفاوت‌ها، یک موقعیت ساده را تصور کنید؛ کودکی که نخستین روز مدرسه‌اش را تجربه می‌کند. اگر نویسنده شخصیتی خیالی بسازد و ماجرایی تخیلی بیافریند، داستان نوشته است. اگر درباره اضطراب روز اول مدرسه و معنای آن برای انسان تأمل کند، جستار نوشته است. اگر خاطره نخستین روز مدرسه خودش را تعریف کند، مموار نوشته است. و اگر همان خاطره واقعی را با صحنه‌سازی، گفت‌وگو و ضرباهنگ داستانی بازآفرینی کند، روایت نوشته است. ◼️ بنابراین، مرز اصلی میان داستان و ناداستان، «تخیل» و «واقعیت» است؛ اما مرز میان گونه‌های ناداستان، «هدف نویسنده» است. گاهی نویسنده می‌خواهد بیندیشد؛ جستار می‌نویسد. گاهی می‌خواهد زندگی خود را بازگو کند؛ مموار می‌نویسد. و گاهی می‌خواهد تجربه‌ای واقعی را چنان روایت کند که خواننده آن را زندگی کند؛ آن‌گاه روایت می‌نویسد. ◼️ امروز، ادبیات ناداستان یکی از پویاترین شاخه‌های نویسندگی است؛ زیرا انسان معاصر بیش از هر زمان دیگری به حقیقتی نیاز دارد که خوب روایت شده باشد. شاید بتوان گفت آینده ادبیات، نه در رقابت میان تخیل و واقعیت، بلکه در هنر روایت کردن واقعیت نهفته است. ❤️☘ https://t.me/anjoman_moozh
523
5
🔺انیمیشن تحسین شده‌ی«درخشان‌ترین ستاره» در مورد اینکه: راه آسمان از زیر زمین میگذرد و راه بهشت از جهنم راه زندگی از مردگی را
🔺انیمیشن تحسین شده‌ی«درخشان‌ترین ستاره» در مورد اینکه: راه آسمان از زیر زمین میگذرد و راه بهشت از جهنم راه زندگی از مردگی راه روشنایی از تاریکی راه هوشیاری از مستی راه ستاره شدن از شکستن آری ریشه‌ی درختِ معرفت در خاکِ تاریکیست: «اگر نیرنگ نكوهيده نبود من از زيرك‌ترين مردمان بودم»
653
6
چرا باید رمان و داستان کوتاه بخوانیم؟ (ادبیات؛ هنرِ زندگی کردن در جانِ انسان‌های دیگر) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 اگر از کسی بپرسند چرا رمان می‌خوانی، احتمالاً می‌گوید برای سرگرمی، فرار از روزمرگی یا لذت بردن از یک قصه. اما این پاسخ فقط سطح ماجراست. حقیقت این است که انسان هزاران سال است داستان تعریف می‌کند، نه چون وقت اضافه داشته، بلکه چون بدون داستان، فهمیدن زندگی دشوار بوده است. ◼ ما تنها موجودی هستیم که علاوه بر زندگی کردن، مدام درباره زندگی روایت می‌سازیم. گذشته‌مان را به شکل داستان به یاد می‌آوریم، آینده را در قالب داستان تصور می‌کنیم و حتی هویت خود را با داستانی که از خودمان تعریف می‌کنیم، می‌شناسیم. شاید به همین دلیل باشد که رمان و داستان کوتاه، فقط یک گونه ادبی نیستند؛ بلکه یکی از دقیق‌ترین ابزارهای شناخت انسان‌اند. ◼ روان‌شناس و نویسنده کانادایی، کیت اوتلی، سال‌ها درباره تأثیر داستان بر ذهن پژوهش کرده است. او معتقد است داستان، نوعی «شبیه‌ساز پرواز» برای زندگی اجتماعی است. همان‌طور که خلبان پیش از پرواز واقعی، بارها در شبیه‌ساز تمرین می‌کند، ما نیز هنگام خواندن داستان، روابط انسانی، عشق، شکست، خیانت، ترس، امید و انتخاب را تمرین می‌کنیم؛ بی‌آنکه هزینه واقعی آن را بپردازیم. پژوهش‌های او نیز نشان داده‌اند کسانی که بیشتر داستان می‌خوانند، معمولاً در همدلی و درک احساسات دیگران توانمندترند. ◼ اما ارزش داستان فقط در افزایش همدلی نیست. ◼ خبرها به ما می‌گویند چه اتفاقی افتاده است؛ رمان‌ها نشان می‌دهند آن اتفاق چه حسی داشته است. تاریخ می‌گوید جنگ رخ داد؛ رمان کاری می‌کند که بوی خاک، صدای انفجار و لرزش دست کودکی را احساس کنیم. آمار از فقر حرف می‌زند؛ داستان، فقر را پشت میز شام یک خانواده می‌نشاند. علم، جهان را توضیح می‌دهد؛ ادبیات، جهان را تجربه‌پذیر می‌کند. ◼ مارتا نوسبام، فیلسوف آمریکایی، معتقد است جامعه‌ای که نتواند از چشم دیگری به جهان نگاه کند، دیر یا زود توان گفت‌وگو را از دست می‌دهد. ادبیات، تمرین همین نگاه کردن است؛ تمرین بیرون آمدن از زندانِ «من». ◼ از سوی دیگر، داستان فقط پنجره‌ای به زندگی دیگران نیست؛ آینه‌ای برای خود ما نیز هست. بارها پیش آمده هنگام خواندن رمانی، ناگهان احساس کرده‌ایم نویسنده دارد زندگی ما را روایت می‌کند؛ جمله‌ای که هرگز نتوانسته بودیم برای احساس خود پیدا کنیم، در دهان شخصیت داستان قرار گرفته است. انگار نویسنده سال‌ها در ذهن ما زندگی کرده باشد. این همان لحظه‌ای است که ادبیات، نامی بر تجربه‌های مبهم ما می‌گذارد و رنج‌های بی‌شکل را قابل فهم می‌کند. ◼ اورسولا لوگویین می‌گفت نویسنده همواره در حال «زندگی کردن در وجود آدم‌های دیگر» است. شاید خواننده نیز دقیقاً همین کار را انجام می‌دهد. هر رمان، فرصتی است برای چند ساعت، شخص دیگری بودن؛ فرصتی برای دیدن جهان از زاویه‌ای که هرگز در زندگی واقعی نصیبمان نمی‌شود. ◼ و این همان چیزی است که هیچ شبکه اجتماعی، هیچ ویدئوی یک‌دقیقه‌ای و هیچ خبر فوری نمی‌تواند جای آن را بگیرد. در دنیایی که همه‌چیز با سرعت مصرف می‌شود، داستان از ما می‌خواهد مکث کنیم، عجله نکنیم، قضاوت را عقب بیندازیم و به جای پاسخ‌های فوری، سؤال‌های عمیق‌تری پیدا کنیم. ◼ شخصیت‌های خوب رمان‌ها معمولاً نه کاملاً خوب‌اند و نه کاملاً بد. آن‌ها پیچیده‌اند؛ درست مثل انسان‌های واقعی. شاید همین پیچیدگی است که ذهن ما را در برابر قضاوت‌های شتاب‌زده و ساده‌انگارانه واکسینه می‌کند. ◼ داستان کوتاه نیز با وجود حجم اندکش، همین کار را انجام می‌دهد. گاهی تنها در چند صفحه، زخمی را نشان می‌دهد که یک رمان چندصدصفحه‌ای هم از بیانش عاجز است. داستان کوتاه ثابت می‌کند برای تکان دادن جهانِ درون انسان، همیشه به کلمات زیاد نیاز نیست؛ گاهی یک پایان خوب، سال‌ها در ذهن می‌ماند. ◼ شاید مهم‌ترین دلیل خواندن رمان و داستان کوتاه این باشد که آن‌ها زندگی ما را طولانی‌تر می‌کنند؛ نه از نظر تعداد سال‌های عمر، بلکه از نظر تعداد زندگی‌هایی که تجربه می‌کنیم. کسی که فقط زندگی خودش را زیسته، یک زندگی دارد؛ اما کسی که صدها رمان خوانده، صدها بار عاشق شده، شکست خورده، مهاجرت کرده، بخشیده و از نو آغاز کرده است. شاید به همین دلیل است که بهترین کتاب‌ها، چیزی به دانسته‌های ما اضافه نمی‌کنند؛ آن‌ها ظرفیت انسان بودن را در ما بزرگ‌تر می‌کنند. ❤️☘ https://t.me/anjoman_moozh
602
7
maverick_sia_ft_damian_marley_three_seconds_before_goodbye_1.m4a
670
8
#موسیقی 🔻ماه از لای شاخه‌ها یواشکی نگاهمان می‌کرد. ما روی سنگ‌های سردِ کنار رودخانه دراز کشیده بودیم و صدای آب، خیالمان را با خودش می‌برد. آن شب، برای چند دقیقه، باور کرده بودیم دنیا مجبور نیست همیشه همین‌طور باشد؛ شاید فقط کافی بود کمی بیشتر به نور ماه، به صدای رودخانه و به رؤیاهایی که هنوز نمرده بودند، اعتماد کنیم. ✍️ #مصطفی_سلیمانی ❤️☘ https://t.me/filsofak
1
9
📍نظریه پاپ‌کورن (اگر زندگیِ دیگری زودتر شکوفه داد، یعنی زندگیِ تو دیر شده است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 صدای ترکیدن دانه‌های ذرت را که شنیده‌ای؟ هیچ دانه‌ای هم‌زمان با دیگری باز نمی‌شود. یکی در همان ثانیه‌های اول می‌شکفد، یکی چند لحظه بعد و یکی آن‌قدر دیر که آدم گمان می‌کند دیگر هرگز اتفاقی نخواهد افتاد. اما آن دانه‌ی آخر، نه خراب‌تر است، نه کم‌ارزش‌تر؛ فقط زمانِ خودش را دارد. با این حال، انسان از آشپزخانه که بیرون می‌آید، این قانون ساده را فراموش می‌کند و زندگی را با ساعتی می‌سنجد که برای همه یک زمان را تعیین کرده است. ◼️ رنج، اغلب از عقب بودن آغاز نمی‌شود؛ از این باور آغاز می‌شود که «باید تا حالا می‌رسیدم.» ذهن، زندگی را به صفی از اتفاق‌ها تبدیل می‌کند؛ درس، کار، عشق، ازدواج، موفقیت. بعد هر کس را که زودتر به یکی از این ایستگاه‌ها برسد، برنده اعلام می‌کند. در این مسابقه‌ی خیالی، کسی نمی‌پرسد مقصد یکی کوه بوده و مقصد دیگری دریا. فقط به زمان نگاه می‌کنند؛ انگار عقربه‌های ساعت، صلاحیت قضاوت درباره‌ی سرنوشت آدم‌ها را دارند. ◼️ روان‌شناسان این خطای ذهن را خوب می‌شناسند. ما نتیجه‌ی زندگی دیگران را با مسیر ناتمام خودمان مقایسه می‌کنیم. از پنجره، چراغ روشن خانه‌ی همسایه را می‌بینیم، اما شب‌هایی را که در تاریکی گذرانده، نه. همین تصویر ناقص، کافی است تا ذهن، علیه خودمان کیفرخواست بنویسد. درد اصلی، فاصله نیست؛ معنایی است که به فاصله می‌دهیم. ◼️ نظریه‌ی پاپ‌کورن، اگرچه استعاره‌ای ساده به نظر می‌رسد، یادآوری مهمی دارد: زمانِ شکفتن، معیار ارزش نیست. بعضی آدم‌ها زودتر به مقصدی می‌رسند که چند سال بعد از آن دل‌زده می‌شوند. بعضی دیگر دیرتر راهشان را پیدا می‌کنند، اما وقتی می‌رسند، دیگر نیازی به اثبات خودشان ندارند. تأخیر، همیشه نشانه‌ی گم‌شدن نیست؛ گاهی بهای پخته‌شدن است. ◼️ شاید بالغ‌ترین تصمیم زندگی، کنار گذاشتن ساعتِ دیگران باشد. تا وقتی زمان‌بندی دیگران را معیار قضاوت خودمان قرار می‌دهیم، حتی موفقیت هم آراممان نمی‌کند؛ چون همیشه کسی پیدا می‌شود که زودتر رسیده باشد. آرامش، از جلو زدن به دست نمی‌آید؛ از آشتی کردن با ریتمی به دست می‌آید که زندگی برای هر انسان، جداگانه نوشته است. ◼️ شاید امروز هنوز صدایی از شکفتنِ تو به گوش نرسیده باشد؛ اما این، دلیل خاموش بودنِ زندگی نیست. بعضی دانه‌ها دیرتر می‌شکفند، چون گرمای بیشتری لازم دارند. و گاهی همان دانه‌ای که همه خیال می‌کردند سوخته است، آخر از همه باز می‌شود و تازه آن وقت می‌فهمی که دیر شکفتن، با هرگز شکفتن، یکی نیست. گاهی زندگی فقط از تو می‌خواهد صبر داشته باشی؛ نه برای رسیدن به دیگران، برای رسیدن به خودت. #اتاق_درمان ۱۲ ❤️☘ https://t.me/filsofak
858
10
📍نظریه پاپ‌کورن (اگر زندگیِ دیگری زودتر شکوفه داد، یعنی زندگیِ تو دیر شده است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 صدای ترکیدن دانه‌های ذرت را که شنیده‌ای؟ هیچ دانه‌ای هم‌زمان با دیگری باز نمی‌شود. یکی در همان ثانیه‌های اول می‌شکفد، یکی چند لحظه بعد و یکی آن‌قدر دیر که آدم گمان می‌کند دیگر هرگز اتفاقی نخواهد افتاد. اما آن دانه‌ی آخر، نه خراب‌تر است، نه کم‌ارزش‌تر؛ فقط زمانِ خودش را دارد. با این حال، انسان از آشپزخانه که بیرون می‌آید، این قانون ساده را فراموش می‌کند و زندگی را با ساعتی می‌سنجد که برای همه یک زمان را تعیین کرده است. ◼️ رنج، اغلب از عقب بودن آغاز نمی‌شود؛ از این باور آغاز می‌شود که «باید تا حالا می‌رسیدم.» ذهن، زندگی را به صفی از‌ اتفاق‌ها تبدیل می‌کند؛ درس، کار، عشق، ازدواج، موفقیت. بعد هر کس را که زودتر به یکی از این ایستگاه‌ها برسد، برنده اعلام می‌کند. در این مسابقه‌ی خیالی، کسی نمی‌پرسد مقصد یکی کوه بوده و مقصد دیگری دریا. فقط به زمان نگاه می‌کنند؛ انگار عقربه‌های ساعت، صلاحیت قضاوت درباره‌ی سرنوشت آدم‌ها را دارند. ◼️ روان‌شناسان این خطای ذهن را خوب می‌شناسند. ما نتیجه‌ی زندگی دیگران را با مسیر ناتمام خودمان مقایسه می‌کنیم. از پنجره، چراغ روشن خانه‌ی همسایه را می‌بینیم، اما شب‌هایی را که در تاریکی گذرانده، نه. همین تصویر ناقص، کافی است تا ذهن، علیه خودمان کیفرخواست بنویسد. درد اصلی، فاصله نیست؛ معنایی است که به فاصله می‌دهیم. ◼️ نظریه‌ی پاپ‌کورن، اگرچه استعاره‌ای ساده به نظر می‌رسد، یادآوری مهمی دارد: زمانِ شکفتن، معیار ارزش نیست. بعضی آدم‌ها زودتر به مقصدی می‌رسند که چند سال بعد از آن دل‌زده می‌شوند. بعضی دیگر دیرتر راهشان را پیدا می‌کنند، اما وقتی می‌رسند، دیگر نیازی به اثبات خودشان ندارند. تأخیر، همیشه نشانه‌ی گم‌شدن نیست؛ گاهی بهای پخته‌شدن است. ◼️ شاید بالغ‌ترین تصمیم زندگی، کنار گذاشتن ساعتِ دیگران باشد. تا وقتی زمان‌بندی دیگران را معیار قضاوت خودمان قرار می‌دهیم، حتی موفقیت هم آراممان نمی‌کند؛ چون همیشه کسی پیدا می‌شود که زودتر رسیده باشد. آرامش، از جلو زدن به دست نمی‌آید؛ از آشتی کردن با ریتمی به دست می‌آید که زندگی برای هر انسان، جداگانه نوشته است. ◼️ شاید امروز هنوز صدایی از شکفتنِ تو به گوش نرسیده باشد؛ اما این، دلیل خاموش بودنِ زندگی نیست. بعضی دانه‌ها دیرتر می‌شکفند، چون گرمای بیشتری لازم دارند. و گاهی همان دانه‌ای که همه خیال می‌کردند سوخته است، آخر از همه باز می‌شود و تازه آن وقت می‌فهمی که دیر شکفتن، با هرگز شکفتن، یکی نیست. گاهی زندگی فقط از تو می‌خواهد صبر داشته باشی؛ نه برای رسیدن به دیگران، برای رسیدن به خودت. ❤️☘ https://t.me/filsofak
1
11
حقیقت، مطلق و همیشگی نیست؛ ارزش هر حقیقت به این است که در چه زمان و برای چه مرحله‌ای از رشد انسان به کار می‌آید. آنچه امروز راهگشاست، ممکن است فردا مانع باشد. حقیقت، بدون توجه به زمان، شرایط و تکامل انسان، معنای خود را از دست می‌دهد. ✍️ #مصطفی_سلیمانی ❤️☘ https://t.me/filsofak
674
12
📍قلق‌هایِ علائم نگارشی (قلق‌هایی که احتمالاً هیچ کلاس ویراستاری به شما یاد نمی‌دهد) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 اشاره: بیشتر هنرجویان تصور می‌کنند علائم نگارشی یعنی حفظ کردن چند قانون؛ اما نویسنده‌های حرفه‌ای این‌طور کار نمی‌کنند. آن‌ها پیش از آنکه قواعد را حفظ کنند، ریتم جمله و نیاز خواننده را می‌شناسند. آنچه در ادامه می‌خوانید، چند قلق کاربردی و تجربه‌محور است که به شما کمک می‌کند علائم نگارشی را بهتر بفهمید و نوشته‌هایی روان‌تر و حرفه‌ای‌تر داشته باشید: 🟥 ۱. اول گوش، بعد چشم: قبل از اینکه دنبال نقطه و ویرگول بگردید، متن را با صدای بلند بخوانید. هر جا ناخودآگاه مکث کردید، نفس گرفتید یا لحن صدایتان تغییر کرد، همان‌جا یک علامت بگذارید و بعد بررسی کنید که چه علامتی مناسب‌تر است. مثال: ❌ امروز رفتم بازار مادرم هم آمد بعد با هم برگشتیم. ✅ امروز رفتم بازار. مادرم هم آمد. بعد با هم برگشتیم. وقتی جمله را بلند بخوانید، خودتان متوجه می‌شوید که سه جمله مستقل را بی‌دلیل به هم چسبانده‌اید. 🟥 ۲. علائم را حفظ نکنید؛ دلیلشان را بفهمید: از خودتان بپرسید هر ویرگول چه مشکلی را حل می‌کند. مثال: ❌ علی که تازه رسیده بود رفت. ✅ علی، که تازه رسیده بود، رفت. اینجا ویرگول جمله توضیحی را از جمله اصلی جدا کرده است؛ حذف آن باعث می‌شود خواندن جمله سخت‌تر شود. 🟥 ۳. هر روز از یک نویسنده خوب رونویسی کنید: هنگام رونویسی فقط به کلمات نگاه نکنید؛ به علائم هم دقت کنید. تمرین: یک پاراگراف از کتاب مورد علاقه‌تان را رونویسی کنید، سپس تمام ویرگول‌های آن را با مداد دور بکشید و از خودتان بپرسید: «چرا نویسنده اینجا مکث ایجاد کرده است؟» 🟥 ۴. یک بار همه علائم را حذف کنید: بعد دوباره خودتان آن‌ها را بگذارید. مثال: متن بدون علامت: امروز باران آمد من چتر نداشتم دوستم چترش را به من داد بازنویسی: ✅ امروز باران آمد. من چتر نداشتم؛ دوستم چترش را به من داد. 🟥 ۵. هر جمله فقط یک پیام داشته باشد: اگر یک جمله چند فکر مختلف را حمل می‌کند، آن را بشکنید. مثال: ❌ وارد خانه شدم مادرم آشپزی می‌کرد پدرم تلویزیون می‌دید خواهرم درس می‌خواند و من مستقیم رفتم اتاقم. ✅ وارد خانه شدم. مادرم آشپزی می‌کرد و پدرم تلویزیون می‌دید. خواهرم مشغول درس خواندن بود. من هم مستقیم به اتاقم رفتم. 🟥 ۶. اگر علامتی از خودش دفاع نمی‌کند، حذفش کنید: هر ویرگول باید دلیل داشته باشد. مثال: ❌ دیروز، به مدرسه، رفتم. ✅ دیروز به مدرسه رفتم. اگر حذف ویرگول هیچ آسیبی به فهم جمله نمی‌زند، آن ویرگول اضافی است. 🟥 ۷. به ریتم جمله گوش بدهید: علائم نگارشی، موسیقی جمله را می‌سازند. مثال: ❌ در را باز کرد صدایش کردم برگشت لبخند زد. ✅ در را باز کرد. صدایش کردم. برگشت؛ لبخند زد. نسخه دوم ریتم و تصویر واضح‌تری دارد. 🟥 ۸. از خواننده‌ای که چیزی نمی‌داند، کمک بگیرید: متن را به کسی بدهید که از موضوع خبر ندارد. مثال: اگر او از شما بپرسد: «منظورت اینجا چه بود؟» احتمال زیادی وجود دارد که جمله یا علائم نگارشی‌اش نیاز به اصلاح داشته باشد. 🟥 ۹. ویرگول، داروی همه دردها نیست: وقتی جمله پیچیده است، آن را بازنویسی کنید. مثال: ❌ چون دیروز که باران شدیدی می‌بارید و خیابان‌ها شلوغ بودند، و من هم دیر کرده بودم، تصمیم گرفتم، تاکسی بگیرم. ✅ دیروز باران شدیدی می‌بارید و خیابان‌ها شلوغ بودند. چون دیر کرده بودم، تصمیم گرفتم تاکسی بگیرم. 🟥 ۱۰. ویراستار آخر، خودِ شما نیستید: بعد از نوشتن، متن را کنار بگذارید. تمرین: امشب متن را تمام کنید؛ فردا صبح دوباره بخوانید. معمولاً در کمتر از پنج دقیقه، چند ویرگول اضافی، یک یا دو جمله طولانی و چند غلط نگارشی را پیدا خواهید کرد؛ چیزهایی که شب قبل اصلاً به چشمتان نیامده بودند. ▪️و یک جمله را همیشه به خاطر بسپارید: نویسنده‌های مبتدی با کلمات می‌نویسند؛ نویسنده‌های حرفه‌ای با کلمات، سکوت‌ها و علائم نگارشی. علائم نگارشی برای نویسنده نیستند؛ برای خواننده‌اند. هر علامت، دست خواننده را می‌گیرد و او را بدون سردرگمی تا پایان متن همراهی می‌کند. ❤️☘ https://t.me/anjoman_moozh
720
13
📍در ستایش ناامیدی (مگر ناامیدی هم می‌تواند نجاتمان بدهد؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی درها را امید نمی‌بندد؛ ناامیدی می‌بندد. این را دیر می‌فهمیم. آن‌قدر پشت بعضی آدم‌ها، بعضی آرزوها و بعضی نسخه‌هایی که برای زندگی پیچیده‌ایم می‌ایستیم تا امید، از فضیلت به اعتیاد تبدیل می‌شود. بعد ناامیدی از راه می‌رسد؛ نه با سروصدا، نه با خشم، فقط آرام دستمان را از دستگیره‌ای جدا می‌کند که سال‌هاست هیچ دری را باز نکرده است. گاهی ناامیدی، محترمانه‌ترین شکلِ خداحافظی است. □ همیشه به ما گفته‌اند امید داشته باش. اما کمتر کسی پرسیده امید به چه؟ امید، اگر به چیزی بسته باشد که دیگر وجود ندارد، فقط شکل شیکِ انکار واقعیت است. ذهن آدم، وقتی حاضر نیست فقدان را بپذیرد، امید تولید می‌کند؛ درست مثل بدنی که برای فرار از سرما، تب می‌کند. تب، نشانه سلامت نیست؛ فقط تلاشی برای دوام آوردن است. بعضی امیدها هم همین‌اند؛ مکانیسمی برای عقب انداختن مواجهه. □ ناامیدی لحظه‌ای است که جهان، آرایشش را پاک می‌کند. دیگر هیچ نور اضافه‌ای روی صورت آدم‌ها نیست. هیچ موسیقی‌ای روی صحنه پخش نمی‌شود. تو می‌مانی و چیزی که واقعاً هست. عجیب است؛ خیلی‌ها این لحظه را شکست می‌نامند، درحالی‌که شاید اولین دیدارِ واقعی با زندگی باشد. زندگی، همیشه به اندازه خیال ما مهربان نیست؛ اما اغلب، از خیال ما صادق‌تر است. □ آدم ناامید، اگر فرو نریزد، دقیق‌تر می‌شود. دیگر برای هر دستی که به سمتش دراز می‌شود، اسمش را محبت نمی‌گذارد. هر لبخندی را علاقه نمی‌خواند. هر وعده‌ای را آینده نمی‌بیند. ناامیدی، چشم را تلخ نمی‌کند؛ اگر درست از آن عبور کنی، فقط شماره عینکت را عوض می‌کند. از آن به بعد، چیزها را با وضوح بیشتری می‌بینی؛ حتی اگر دیدنشان درد داشته باشد. □ شاید بزرگ‌ترین سوءتفاهم این باشد که خیال می‌کنیم ناامیدی، پایان حرکت است. نه؛ پایان توهم است. فرق این دو کم نیست. خیلی از آدم‌ها درست بعد از ناامید شدن، برای نخستین بار کاری را انجام می‌دهند که سال‌ها از آن فرار می‌کردند؛ رابطه‌ای را تمام می‌کنند، شغلی را رها می‌کنند، حقیقتی را می‌پذیرند یا بالاخره عزادار چیزی می‌شوند که مدت‌ها فقط وانمود می‌کردند هنوز زنده است. ناامیدی، گاهی مجوز شروع است؛ اما شروعی که دیگر با رؤیاهای قرضی اداره نمی‌شود. □ من از ناامیدی دفاع نمی‌کنم؛ از شأنش دفاع می‌کنم. از اینکه همیشه آن را دشمن نبینیم. بعضی احساس‌ها آمده‌اند تا زخمی‌مان کنند، اما بعضی دیگر آمده‌اند تا زخمی را که سال‌ها پنهان کرده‌ایم، نشانمان بدهند. ناامیدی از دسته دوم است. آینه‌ای است که چاپلوسی بلد نیست. چیزی به تو اضافه نمی‌کند؛ فقط اضافات را از تو کم می‌کند. و شاید آدم، درست از همان‌جا که دیگر امیدی برای نقش بازی کردن ندارد، تازه فرصت پیدا کند خودش باشد. #در_ستایش ۵ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak
779
14
On the Road.mp3
631
15
La Alegría Yasmin Levy.m4a
4
16
📍چرا بعضی آدم‌ها نویسنده می‌شوند؟ (مروری بر فصل اول نامه‌هایی به یک نویسنده جوان اثر ماریو بارگاس یوسا) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻ماریو بارگاس یوسا در نخستین فصل کتاب نامه‌هایی به یک نویسنده جوان با عنوان «مثل کرم کدو»، سراغ یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های ادبیات می‌رود: چه چیزی یک انسان را به سمت نویسندگی می‌کشاند؟ پاسخ او از همان ابتدا غافلگیرکننده است. یوسا معتقد نیست نویسندگی صرفاً نتیجه استعداد، آموزش یا علاقه باشد. از نگاه او، نویسندگی بیشتر شبیه یک سرنوشت یا وسواس درونی است؛ چیزی که آدم را رها نمی‌کند. برای همین از تعبیر «کرم کدو» استفاده می‌کند؛ چیزی که درون انسان افتاده و مدام او را می‌خورد و وادارش می‌کند بنویسد. یوسا می‌گوید بسیاری از مردم تجربه‌های تلخ، شیرین، عجیب یا تکان‌دهنده دارند، اما همه نویسنده نمی‌شوند. تفاوت نویسنده با دیگران در این نیست که زندگی متفاوت‌تری دارد؛ تفاوت در این است که او نمی‌تواند تجربه‌هایش را فراموش کند. اتفاقات در ذهنش ته‌نشین نمی‌شوند؛ مدام تغییر شکل می‌دهند، رشد می‌کنند و به داستان تبدیل می‌شوند. فرض کنید دو نفر در یک ایستگاه اتوبوس، کودکی را ببینند که گریه می‌کند. یکی چند دقیقه بعد ماجرا را فراموش می‌کند. اما دیگری تا شب درباره آن کودک فکر می‌کند: چرا گریه می‌کرد؟ پدرش کجاست؟ اگر گم شده باشد چه؟ اگر اصلاً منتظر کسی باشد که هرگز نمی‌آید چه؟ همین پرسش‌ها کم‌کم بذر یک داستان را شکل می‌دهند. از نظر یوسا، سرچشمه بیشتر داستان‌ها نوعی نارضایتی پنهان از واقعیت است. نویسنده به شکلی آگاهانه یا ناخودآگاه با جهان موجود کنار نیامده است. چیزی در زندگی او کم است؛ چیزی او را آزار داده، زخمی کرده یا حسرتی در وجودش کاشته است. داستان‌نویسی تلاشی برای جبران همین کمبودهاست. به همین دلیل یوسا معتقد است ریشه هر داستان را باید در زندگی نویسنده جست‌وجو کرد؛ اما نه به شکل مستقیم و ساده. او تأکید می‌کند که رمان‌ها گزارش زندگی نیستند. تجربه‌های واقعی وارد ذهن نویسنده می‌شوند، دگرگون می‌شوند و در نهایت به چیزی تازه تبدیل می‌شوند. درست مثل دانه‌ای که در خاک کاشته می‌شود؛ وقتی به درخت تبدیل شد، دیگر شبیه دانه اولیه نیست، اما بدون آن دانه نیز وجود نداشت. این نکته یکی از مهم‌ترین درس‌های فصل اول است. بسیاری از نویسندگان جوان تصور می‌کنند باید داستان‌هایی کاملاً تخیلی بنویسند و هرگونه شباهت میان اثر و زندگی شخصی‌شان نشانه ضعف است. اما یوسا برعکس فکر می‌کند. او می‌گوید تقریباً همه داستان‌ها از زندگی واقعی نویسنده تغذیه می‌کنند؛ فقط این واقعیت در فرایند آفرینش ادبی تغییر شکل می‌یابد. برای مثال، ممکن است نویسنده‌ای در کودکی احساس تنهایی کرده باشد. سال‌ها بعد داستانی درباره یک فضانورد تنها بنویسد که در سیاره‌ای دورافتاده گرفتار شده است. فضانورد هرگز وجود نداشته، اما تنهایی او کاملاً واقعی است؛ زیرا از تجربه زیسته نویسنده سرچشمه گرفته است. از همین جا یوسا به ایده مهم دیگری می‌رسد: ادبیات دروغ است، اما دروغی که حقیقتی عمیق‌تر را آشکار می‌کند. شخصیت‌ها ممکن است خیالی باشند، حوادث هرگز رخ نداده باشند، اما احساسات و نیازهای انسانی پشت آن‌ها واقعی‌اند. گاهی یک رمان خیالی، حقیقت روح انسان را بهتر از یک گزارش دقیق تاریخی نشان می‌دهد. شاید مهم‌ترین پیام فصل اول این باشد که نویسنده شدن پیش از آنکه یک مهارت باشد، یک وضعیت وجودی است. تکنیک را می‌توان آموخت؛ می‌توان درباره زاویه دید، دیالوگ یا ساختار داستان درس خواند. اما آن نیرویی که انسان را وادار می‌کند جهان را مدام به داستان تبدیل کند، چیزی نیست که در کلاس آموزش داده شود. یوسا در این فصل می‌خواهد به نویسنده جوان بگوید: پیش از آنکه نگران فنون نویسندگی باشی، از خودت بپرس چه چیز تو را به نوشتن وادار می‌کند. چه زخم‌ها، حسرت‌ها، رؤیاها یا وسواس‌هایی در وجودت هست که رهایت نمی‌کنند؟ زیرا ماده خام ادبیات، بیش از هر چیز، از همان جا می‌آید. در یک جمله، خلاصه فصل اول این است: نویسنده کسی نیست که فقط داستان می‌سازد؛ نویسنده کسی است که نمی‌تواند از تبدیل زندگی، خاطره، رنج و رؤیا به داستان دست بکشد. ادبیات برای او انتخاب نیست؛ ضرورتی درونی است. ☘❤️ https://t.me/anjoman_moozh
745
17
Light of the Seven Ramin Djawadi (1).mp3
900
18
گاهی با خودم فکر می‌کنم چقدر به امام حسین ظلم کرده‌ایم؛ او را آن‌قدر در دعواهای زمین مصرف کرده‌ایم که یادمان رفته حسین، متعلق به افقی دیگر است؛ جایی دور از هیاهوی قدرت و سیاست، آن‌جا که انسان در تاریک‌ترین شبِ تنهایی‌اش فقط دنبال نوری می‌گردد برای گم‌نشدن. ✍️ #مصطفی_سلیمانی ❤️☘ https://t.me/filsofak
905
19
📍رنجِ دانستن (چرا شناختِ خود، گاهی به جای آرامش، اضطراب و آشفتگی می‌آورد؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 آدم‌ها معمولاً به سراغ روان‌شناسی می‌روند تا حالشان بهتر شود. کسی با اضطراب آمده، دیگری از اندوه خسته شده، یکی هم فقط می‌خواهد کمی سبک‌تر زندگی کند. اما گاهی اتفاق دیگری می‌افتد. کتابی خوانده می‌شود، تحلیلی شنیده می‌شود یا دری درون آدم باز می‌شود و ناگهان چیزی به هم می‌ریزد. نه این‌که روان‌شناسی شکست خورده باشد، بلکه شاید آنچه سال‌ها در سکوت مانده بود، دیگر حاضر نیست خاموش بماند. بعضی شناخت‌ها، پیش از آنکه آرامش بیاورند، انسان را از خواب‌های آسوده‌اش بیدار می‌کنند. ◼️ زیگموند فروید معتقد بود روان آدمی، خانه‌ای شفاف نیست. بسیاری از خواسته‌ها، ترس‌ها و تجربه‌های دردناک، به ناخودآگاه رانده می‌شوند و بیرون از میدان آگاهی به زندگی خود ادامه می‌دهند. او بارها در نوشته‌هایش از «مقاومت» سخن می‌گوید؛ نیرویی که نمی‌گذارد انسان به آسانی به حقیقت‌های فراموش‌شده نزدیک شود. به همین دلیل، از نظر فروید، روبه‌رو شدن با امر واپس‌رانده‌شده، ناگزیر با اضطراب همراه است. درد، در اینجا نشانه شکست درمان نیست؛ بهایی است که آگاهی برای ورود به قلمرو تاریک روان می‌پردازد. ◼️ کارل گوستاو یونگ، رنج را در نقطه دیگری می‌دید. او باور داشت هر انسانی «سایه»‌ای دارد؛ بخشی از وجود که نمی‌خواهد آن را ببیند و اغلب آن را به دیگران نسبت می‌دهد. خشم، حسادت، ضعف، ترس یا حتی استعدادهای فراموش‌شده، همگی می‌توانند در این قلمرو پنهان شده باشند. یونگ در مسیر «فردیت‌یابی»، رویارویی با این بخش‌های نادیده را اجتناب‌ناپذیر می‌دانست. اما چنین مواجهه‌ای، بیش از آنکه شبیه یافتن گنج باشد، شبیه ایستادن مقابل آینه‌ای است که سال‌ها رویش پارچه کشیده بودند. آینه، حقیقت را نشان می‌دهد؛ حتی اگر دیدن آن خوشایند نباشد. ◼️ ژاک لکان، این رنج را به زبان دیگری توضیح می‌داد. از نظر او، انسان همواره در جست‌وجوی چیزی است که گمان می‌کند کمبودش را جبران خواهد کرد؛ عشقی کامل، موفقیتی نهایی یا تصویری بی‌نقص از خویشتن. اما تحلیل روان‌کاوانه، به جای وعده دادنِ خوشبختی کامل، انسان را با حقیقت فقدان روبه‌رو می‌کند. لکان معتقد بود کمبود، عارضه‌ای گذرا نیست، بلکه بخشی از ساختار وجود آدمی است. شاید به همین دلیل است که تحلیل، گاهی توهم‌های شیرین را بر هم می‌زند و سوژه را در برابر پرسش‌هایی قرار می‌دهد که پاسخ‌های ساده‌ای ندارند. ◼️ دونالد وینیکات نیز از زاویه‌ای دیگر به همین ماجرا نگاه می‌کرد. او میان «خود حقیقی» و «خود کاذب» تمایز می‌گذاشت. بسیاری از آدم‌ها، سال‌ها برای جلب رضایت دیگران، شخصیتی می‌سازند که مقبول و پذیرفتنی است، اما فاصله‌ای عمیق با حقیقت درونی‌شان دارد. نزدیک شدن به خود حقیقی، همیشه تجربه‌ای آرام و دلپذیر نیست. وینیکات نشان می‌دهد که فرو ریختن این نقاب‌ها، ممکن است با احساس خلأ، سردرگمی و حتی اندوه همراه شود. زیرا آنچه فرو می‌ریزد، فقط یک نقش نیست؛ گاهی شیوه‌ای است که انسان سال‌ها به کمک آن زنده مانده است. ◼️ شاید به همین دلیل، این چهار متفکر بزرگ، روان‌شناسی را کارخانه تولید حال خوب نمی‌دانستند. آنان وعده نمی‌دادند که انسان با شناخت خود، از رنج رها خواهد شد. برعکس، هر یک به زبانی متفاوت یادآوری می‌کردند که حقیقت روان، همیشه آرامش‌بخش نیست. آگاهی، گاهی پرده‌ای را کنار می‌زند که نبودنش آسان‌تر به نظر می‌رسید. ◼️ با این همه، رنج دانستن، همان رنج گم شدن نیست. چه بسا انسانی که حقیقتی دشوار را می‌بیند، اندوهگین‌تر شود، اما واقعی‌تر زندگی کند. بعضی دردها، نشانه فروریختن نیستند؛ نشانه آن‌اند که چیزی در ژرفای وجود، از خواب طولانی خود بیدار شده است. و شاید بلوغ، نه در فرار از این بیداری، بلکه در تاب آوردن روشنایی آن باشد. #اتاق_درمان ۱۱ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak
1 280
20
#موسیقی آدم‌ها کنار پنجره می‌ایستند و خیابان را نگاه می‌کنند، انگار فقط یک عادت ساده باشد. اما تو که می‌آیی، همین پنجره هم دیگر معمولی نیست، چیزی در هوا عوض می‌شود. خیابان، بی‌آنکه بداند چرا، کمی آرام‌تر نفس می‌کشد. آدم‌ها حواسشان پرت می‌شود، مسیرها کوتاه‌تر یا بلندتر به نظر می‌رسند. تو فقط ایستاده‌ای، هیچ کاری نمی‌کنی، اما همین هیچ‌کاری‌نکردن، همه‌چیز را به هم می‌زند. انگار جهان برای چند ثانیه از یاد خودش می‌افتد و فقط تو را نگاه می‌کند. بعد من می‌مانم و این سؤال ساده که چرا بودنِ تو این‌قدر جدی است. ✍️ #مصطفی_سلیمانی ‌ ❤️☘ https://ble.ir/filsofak
955