uz
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

Kanalga Telegram’da o‘tish

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
246
Obunachilar
+224 soatlar
+257 kunlar
+2530 kunlar
Postlar arxiv
photo content
+1

Stacey Kent – Jardin d'hiver.mp33.50 MB

Repost from ندانستم
برای اهواز دعا کنید.

من ذره‌ای علم سیاسی ندارم، اما این فقط بمباران شدنِ جنوب ایران، این رفتار که در اخبارِ داخلی طوری برخورد می‌کنن انگار جنگِ آنچنانی‌ای نیست، در کنار تمام تصمیم‌های دیگشون که خاک‌برسرها طوری بیان کردن انگار اون مناطق جزو ایران نیست، اصلاً حس خوبی به من نمی‌ده این جریان.

جدا از بحثِ درد و غمی که برای مردم اهواز دارم و نفسم داره ذره‌ذره با اخبارِ اونجا بخاطر مردمش بند می‌آد، اصلاً حس خوبی از بابتِ این‌که فوکوس حمله‌ها و جنگ شده جنوبِ ایران ندارم.

71123726.mp32.67 MB

این پروسهٔ مدام از غذا و میوه و ریخت‌وپاش‌های این‌چنینی عکس گرفتن و به نمایش گذاشتن در شرایط کنونی، از همیشه برام نامفهوم‌تره. دوستم صبح می‌گفت شاید این روشِ بعضی‌ها برای کنار اومدن با شرایط باشه، درک می‌کنم. اما به‌نظرم خودمراقبتی هم با عکس گرفتن از چیزهایی که حسرت‌های دیگران رو بهشون یادآوری نمی‌کنه قشنگ‌تره.

«بمیرم من وطن، بهرِ جنوبت بیشتر بر دلم عشقِ تو و داغِ جنونت بیشتر چشم در راهِ طلوعِ آسمانت مانده‌ایم روشنی هم داده‌ای، اما غروبت بیشتر آنچنان از زنده بودن‌هایمان کم کرده‌ای گاه شیرین بوده مرگ، از زندگانی بیشتر هر جوانی را گرفتی، داغ بر دل‌ها زدی سوختم از آن نگاهِ خیسِ مادر بیشتر» -خود سروده.

ادامه دادن زندگی بعضی اوقات در نظرم خیلی عجیب است. اینکه بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده ما هنوز قهوه می‌خوریم و شوخی می‌کنیم، می‌خندیم، هنوز دغدغه‌های ادبیاتی و هنری داریم. انتظار دیگری نمی‌رود، اما آدم گاهی فکر می‌کند بعد از بعضی اتفاقات زندگی باید بایستد. مدام یاد آن روزی می‌افتم که توی کتابخانهٔ ملی نشسته بودم. صدای بمب و پدافند و چندین صدای عجیب دیگر از همان نزدیکی می‌آمد. خیلی نزدیک. انگار درست کنار ما بود. دختری با اضطراب به‌سمتم آمد. لبخندی شرمسارانه روی لبش بود. کلی من‌من کرد و آخر گفت: «ببخشید می‌شه شارژرتون رو به من قرض بدید؟» و بعد یک صدای بلند دیگر. همه سرهایشان روی کتاب بود. چند دقیقه بعد رفتم بیرون که قهوه هل‌دار بگیرم. انگارنه‌انگار که چیزی شده. می‌دانم که ما دیگر آن آدم‌ها نیستیم. آدم‌های قبل از جنگ، آدم‌های قبل از دی‌ماه. تعداد زیادی حتی دیگر به‌کل نیستند. اما زندگی برخلاف انتظار به قوت خودش باقی‌ست. خورشید در کمال تعجب هر روز طلوع می‌کند. زندگی عین کلمه‌ای می‌ماند که این‌قدر تکرارش کردی رفته‌رفته آوایش عجیب به گوش می‌رسد. مختل و درهم‌شکسته و غریب.

+1
دو دوزِ تجویزی مورد علاقه‌م از فرهاد مهراد.

photo content
+4

تابه‌حال به کلمهٔ «شب زنده‌دار» دقت کردید؟ خیلی شاعرانه نیست که ایرانی‌ها به‌جای گفتنِ شب‌ها نمی‌خوابه، می‌گن «شب زنده‌داره»؟ یعنی شب رو زنده نگه می‌داره، اجازه نمی‌ده شب صرفاً یک بخشی از خاموشی باشه، با بیداریِ خودش اون رو در جریان زندگی‌ و زنده بودن قرارش می‌ده، وای از این زبان! ایرانی تو بالفطره یک شاعری.

01 To Bals Toy Gamoy.mp35.06 MB

تهران داره می‌ترکه انقدر جمعیتش زیاد شده. این واقعاً تقصیر مردمی که از شهرهای دیگه برای پیشرفت میان تهران نیست. مشکل این‌جاست که چرا برای پیشرفت حتماً مجبورن بیان تهران؟

منی که نه سِمَتی دارم، نه اختیاری، نه قدرتی برای تغییر چیزی، به عنوان یک آدم، یک انسان در این کشور، احساس می‌کنم مردمِ جنوب تا خرتناق گردنِ ما حق دارن و ما تا گلو به اون‌ها بدهکاریم، و از این فکر و از دردی که دارن می‌کشن دارم خفه می‌شم. اگر منِ بی‌اختیار انقدر درد می‌کشم، پس اون‌هایی که دستشون به تصمیم‌ها می‌رسه چطور شب خواب‌به‌خواب نمی‌رن؟ چطور این همه رنج رو می‌بینن و نمی‌میرن؟ چرا عذاب وجدان از پا درشون نمیاره؟

کنارِ کسی باشید که برای تنها شدن و فضا داشتن، لازم نباشه ترکش کنید، و بتونید تنهایی رو در آغوشِ حضورش هم پیدا کنید.

وقتی عباس کیارستمی گفت: «تنهایی امنیتی به شما می‌ده که احتمالاً کسی نمی‌تونه به شما اون امنیت رو بده یا شما به اون بدید، که بتونید فرصتی بدید تا در قدرت تخیل خودتون سیر کنید.» تازه فهمیدم...  0:24 من از اون آدم‌هایی هستم که حتی کنار عزیزترین آدم‌های زندگیم هم گاهی نیاز دارم تنها باشم. اوایل بابتش دعوا می‌کردیم، شدید، فکر می‌کرد اگر بخوام مدتی نباشم، یا در حضور فیزیکیش بهش ۱۰۰ درصدِ توجه رو نداشته باشم، یعنی حوصله‌ام از اون سر رفته، یعنی برام جذاب نیست یا دوستش ندارم، و من؟ من بلد نبودم احساسم رو توضیح بدم، فقط می‌دونستم اشتباهه، می‌دونستم این برداشت‌ها درست نیست، می‌دونستم دوستش دارم، می‌دونستم برام عزیزه، فقط نمی‌دونستم چطور باید این رو ثابت کنم. امروز اما می‌تونم توضیح بدم، بگم تو امن‌ترین آدم زندگی منی اگر کنارِ تو می‌تونم تنها باشم، می‌تونم در تخیلم گم شم و در سکوت خودم فرو برم، و لازم نباشه مدام ثابت کنم که هنوز حضور تو برام مهمه، کنارِ تو برای تنها شدن، مجبور نیستم ترکت کنم و وای! شاید این یکی از عمیق‌ترین شکل‌های دوست داشتن باشه.

عباس کیارستمی - در ستایش تنهایی.mp32.98 MB

جنوبِ ایران سهمش همیشه رنج‌هایی بوده که نه هیچ‌وقت خوب شنیده شده‌ و نه اون‌طور که باید دیده، خودش مظلوم، مردمانش مظلوم‌تر، بمیرم.

سادگی رو دوست دارم، پوشیدن لباس‌های کم‌زرق‌وبرق رو دوست دارم، این‌که خونه‌ی کسی باشی و خجالت نکشه اگر سفره‌ی خیلی ساده‌ای جلوت بندازه رو دوست دارم، این‌که برای دوست داشته شدن نیاز نباشه چیزی رو به نمایش بذاری رو دوست دارم، این‌که آدم‌ها از خندیدن بلند، از گریه کردن، از گفتنِ «ندارم»، «بلد نیستم»، «حالم خوب نیست» خجالت نکشن رو دوست دارم، من شیفتهٔ خاکی بودن‌ام، شیفتهٔ سادگی‌ام.