گلسیب
Kanalga Telegram’da o‘tish
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
434
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
+8830 kun
Postlar arxiv
432
Repost from N/a
فکر کنم قشنگترین و شاید عجیبترین قسمت عشق همینه؛ اینکه تو یه نفر رو یه جوری میبینی که هیچکس دیگه نمیبینه.
ممکنه بقیه همون آدمو ببینن و اصلاً نفهمن چی توش دیدی، ولی برای تو یه چیز دیگهست. انگار یه نسخه از اون آدم فقط توی چشمهای تو وجود داره و هیچکس دیگهای بهش دسترسی نداره.
شاید واسه همینه که بعضی وقتا وقتی از کسی که دوستش داریم حرف میزنیم، بقیه میپرسن «خب مگه چی داره؟» و واقعاً هم نمیتونیم توضیح بدیم. چون چیزی که ما میبینیم، لزوماً چیزی نیست که اونها بتونن ببینن.
432
و دلیل اینکه شعرها چیزهایی هستن که ممکنه منِ نوعی بنویسم ولی هرکس دیگهای هم بتونه باهاش طوری ارتباط بگیره که انگار خودش اون رو نوشته، همینه. معشوقها متفاوتن، هر آدمی ویژگیهای خودش رو داره و هر عشقی قصهی خودش رو. اما چیزی که عجیب شبیه به همه، دریچهی چشمِ عاشقهاست. ما معشوقههای متفاوتی داریم، اما وقتی عاشق میشیم، انگار جهان رو از یک پنجرهی مشترک تماشا داریم میکنیم.
432
عاشقِ وقتهاییم که عشق، از معشوق تصویری میسازه که هیچکس جز عاشق قادر به دیدنش نیست. اونقدر رؤیایی و دور از دسترس که انگار معشوق، در یک جهان دیگهای داره زندگی میکنه. بعد دیگران با شنیدن توصیفهای عاشق، میمونن در خماریِ اینکه این آدم کیه؟ چه شکلیه؟ چقدر زیباست که تو اینطور ازش حرف میزنی؟ کجاست که ماهم ببینیمش؟ و بیخبرن که این تصویر، هرگز از چشم اونها دیده نمیشه. ممکنه معشوق رو ببینن، کنارش بشینن، باهاش حرف بزنن، حتی تمامِ جزئیاتِ صورتش رو نگاه کنن، اما هرگز، هرگز، و هرگز اون کسی که رو که عاشق میبینه، نخواهند دید. و عشق گاهی همینه، هنرِ ساختنِ تصویری، که چشمِ هیچکسِ دیگهای به اون راه و دید نداره.
432
این هم یک دانستنی جالب بود که بنده اولینبار از معلم دبیرستانم شنیدمش و بعد امشب با دوستم که رشتهاش ادبیاته در این باره صحبت کردم و گفتم بیام به شماهم بگم. دوستم گفت در این باره یک کتاب وجود داره به اسمِ «شاهدبازی در ادبیات» به نویسندگیِ سیروس شمیسا. که میگفت این کتاب تقریبا اصلاً نسخهی فیزیکیش پیدا نمیشه اما میشه پیدیافش رو پیدا کرد. که اون هم براتون میذارم اگر خواستید مطالعه کنید. (خودم البته هنوز نخوندم) مثل همیشه بابت پرحرفی ببخشید.
432
البته از اینها اصلاً نمیشه یکراست نتیجه گرفت که مثلاً فلان شاعر در زندگی شخصیاش دقیقاً چه گرایشی داشته یا هر «ساقی» و «شاهدی» الزاماً یک شخص واقعی بوده. شعر فارسی پر از نماد، استعاره و بازی با نقشهای عاشق و معشوقه. ولی همینقدر میشه گفت و برای من جالب بود که تصویری که امروز خیلی وقتها ناخودآگاه از «معشوقِ شعر فارسی» داریم که یعنی حتماً باید یک زن بوده باشه، خیلیاوقات با معنی و سنتِ اون دوره جور درنمیاد.
432
و حالا میدونستید معنی دیگهی کلمهی «شاهد» در ادبیات و اشعار فارسی به معنای جوان زیبارو و البته مذکر هست؟ حالا همهی اینها زمانی جالبتر میشه که به بعضی شعرهای سعدی مراجعه کنیم.
مثلاً: «رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب
چون آدمی طمع نکند در سماحتش»
یا مثلاً:
«هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست
نتواند ز سر راه ملامت برخاست»
432
میدونستید در اون تاریخی که شاعرهای ما زندگی میکردن در میخانهها، اکثراً ساقیها نوجوانهای کم سن و مذکر بودن؟ مثلاً حافظ یکجا میگه:
«گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را»
و در خیلی از بیتهای دیگهی حافظ یا باقی شاعرها به این نکته مستقیماً اشاره شده.
432
از هیچچیز توی زندگی، به اندازهی اینکه یک طبلِ توخالی باشم نمیترسم. دلم میخواد آدمیزاد در سکوت، لایههای زندگی رو بشکافه و به عمقِ عمیق شدن برسه. نه اینکه پر از سروصدا باشه، اما در سطحیترین نسخهی خودش قرار داشته باشه.
432
Repost from N/a
«تو این باغِ پر از برگ و پر از خوابِ ستاره،
اگه پرمیوهای، پرسایهای، افتادهتر شو!»
432
من مولانا رو فقط برای مولانا بودنش دوست ندارم، انگار یکسری حرفهایی رو که خودم بلد نیستم بگم رو قرنها پیش اون گفته. هر بار که میخونمش بین واژههاش چیزی از خودم پیدا میکنم و دیوانه میشم. مولانا فقط یک شاعر نیست برام، همصحبتیه که قرنهاست رفته اما هنوز حرفهاش به من داره میرسه. قربانش رَوَم.
432
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
برخلاف نظر خیلی از دوست و اطرافیانم من حس خوشبختی رو یه امر بیرونی میدونم. یا دقیقتر بخوام بگم بنظرم عوامل بیرونی موثرتره تا عوامل درونی، البته در یک فرد که از لحاظ روانی و منتالی سالمه. بنظرم شما برای اینکه احساس خوشبختی بکنید نیازه تا یه سری شرایط بیرونی طبق خواسته و در جهت رفاه شما باشه. بنظرم نمیشه توی باتلاق باشی و بعد به ابرها نگاه کنی و بگی به چه ابرهای قشنگی! یا مثلا کسی که کنکوریه هرچی بهش بگیم تو جوونی و باید از این روزهای زندگیت لذت ببری صادقانه نمیتونه؛ اون بیتابه و دلش میخواد زودتر دانشجو بشه و وارد دانشگاه بشه و تا به خواستهاش نرسه اون وزنه از روی قلبش برداشته نمیشه. و یا کسی که مجرده و دوست داره تشکیل خانواده بده، شما تا صبح بهش بگی مجردی بهتره طرف بازم دوست داره ازدواج کنه و تا ازدواج نکنه حس تنهایی دست از سرش برنمیداره. من نمیگم برای احساس خوشبختی لزوما همهچیز باید مطابق میل ما باشه ولی باید توی یه بستر مناسبی باشیم و دغدغههای حیاتی کمتری داشته باشیم تا از دیدن گل و شاپرک و کتاب لذت ببریم.
432
Please don’t let me go
Leave me on the floor
Don’t want to lose the memories
Remember to remember me
