گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
429
订阅者
无数据24 小时
-137 天
+8830 天
帖子存档
431
کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است, بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است. تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی, میکنی جمع، گرفتار , به ما مربوط است. بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا, میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است. آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی , میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است. من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟ تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است. تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی , شده ای نوکر دربار به ما مربوط است. گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را , میشود غرق به ناچار، به ما مربوط است. تو که با چنگ و ربابت همه مردم را , میکنی مستعد نار , به ما مربوط است. دین من داده اجازه که دخالت بکنم , تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است. امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر , تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است….میثم صفرپور
431
من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟ من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟ تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟ من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟ تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟ من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟ تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش. من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟ دُنیا گر چه سراب است به گفتار شما من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟ تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص! و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟ من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب . و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟ تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی! من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟ تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش! من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟ تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان. من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟سیمین بهبهانی
431
میخوام یک دعوایی که بین شاعرها صورت گرفته بود قبلاً رو بذارم. خیلی خوندنش برای خودم بامزه بود، گفتم شاید شماهم دوست داشته باشید.
431
دیگه نباید آهنگِ بیکلام گوش بدم و این یک اخطار جدی برای من و کلماتیه که زمان گوش دادن به بیکلام از ذهنم سرازیره. آهنگ بیکلام برای من بسیاره، بسیار بیش از تواناییِ یک مغز برای شنیدن یک آهنگ.
431
روزهای بسیاریست، بسیار، از تمامِ چیزهایی که تحملِ آدمیزاد فقط برای حجمِ اندکی از آنها ساخته شده. در روشنای روز قدم میزنم و به سیاهیِ شب فکر میکنم، طلوعِ آفتاب را میبینم و به غروبِ روزهای آخرِ زندگی خود میاندیشم. در سکوتِ اتاق مینشینم و صدای تو را میشنوم. حس میکنم بیمار شدهام، حس میکنم توهّم میزنم، حس میکنم مرزِ میان رؤیای خواب و بیداری را شکافتهام. گاهی دست میکشم بر دیوار، بر میز، بر هرآنچه پیشِ چشمم است، فقط برای آنکه مطمئن شوم هنوز اینجا هستم. هنوز در این اتاقم، هنوز بیدارم، هنوز جهان همان جهانیست که پیش از تمام این اتفاقها میشناختم. میفهمم جهان همان جهان است، اما بسیار بسیارتر. بسیار بیش از آنچه شانههای آدمی تابِ کشیدنش را دارند. بسیار از هرآنچه که خیال میکردم میشود تحمل کرد و دم نزد. بسیار بیش از آنچه یک عمر میتواند در خود جا بدهد و بسیار بیش از آنچه یک خاطره باید دوام بیاورد. بسیار بیش از آنچه برای پیر شدنِ یک آدم لازم است و بسیار بیش از آنچه تقویم توانِ شمردنش را دارد. بسیار بیش از آنچه شب بتواند خود را به صبح برساند و بسیار بیش از آنچه خیال میکردم برای رسیدن به آخرِ خط و پایان به خود، لازم دارم. روزهای بسیاریست، بسیار.
431
من شاعر نبودم، وصفِ تورو با قلم به رخِ کاغذ کشیدم و جوهر از غرورِ نوشتن از تو، تبدیل به شعر شد.
431
1:41 کِی میشه انقدری دفنوازی یاد بگیرم که بتونم با این دَف بزنم و براتون بذارمش؟ آخ خدایا زودتر لطفاً. عاشقشم.
431
گاهی عشق اونقدر به من چنگ میندازه که دیگه نمیدونم با اینهمه درد باید چیکار کرد. جگرم خون میشه، تنم از خستگیِ این کشمکش به درد میاد و روحم زیرِ بارِ چیزی که دوستش داشته، تابش رو از دست میده. اون زمان که وسوسهی رهایی به سراغم میاد، دلم میخواد از این نبردِ دردناک بیرون بیام، دست از جنگیدن بکشم و خودم رو از اینهمه خون به جگر شدن خلاص کنم. اما بعد یادم میفته که مولانا گفت: «عشق از اول سرکش و خونی بُود، تا گریزد هرکه بیرونی بود». نه! من نمیخوام بیرونی باشم، من اصلاً برای بیرونی بودن ساخته نشدم. اگر عشق قراره سرکش باشه، بذار سرکشیش رو با تمامِ گوشت و پوست و استخونم تاب بیارم. اگر قراره خونین باشه، بذار سهمِ من از عشق، همین زخمهای عمیق و همین جگرِ آغشته به خونابه باشه، فقط من رو بیرونی ندون. من بیرونی نیستم، من میمونم. حتی اگر موندن به دردناکترین شکلِ ممکن برام مقدر شده باشه.
431
من در تلاشم ظرفیتِ کاسهی صبرم رو بیشتر کنم، درحالی که این کاسه انقدر لبریز شده که خودم افتادم تهش و شبیه ماهی دارم قُلُبقُلُب میکنم.
431
چی میتونست خوشحالکنندهتر ازین باشه که آدم تو لیست مورد علاقههای کسی مثل بهار باشه؟ ذوق زدهام خیلی زیاد!
431
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
این لیست چنلهایی هست که تو تایم آزادم میخونمشون و دنبالشون میکنم؛ هرچند لیست اصلی خیلی بیشتر از اینهاست ولی با این فولدر میخواستم ازشون تشکر کنم و بگم خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم🤍
431
دریغا از شبِ بسیارِ این گردونِ غمافزا
دریغ از یک سحر، یک تابشِ میمون و جانافزا
تورا بر جانِ اَخترها، فلک نوری به ما برپا
که ما درماندهایم از این شبِ محزون و بیفردا
پیِ آبی ز این صحرایِ بیپایان روان هستیم
ولی هر سو سرابی است و ما مفتون و بیدریا
چو عاشق در غمِ هجرانِ یارِ خویش میمانیم
ز روی دستِ ما مانده، دلی مجنون و بیمعنا
-خود سروده.
431
هربار این رو گوش میدم و به اینجاش 1:24 میرسم، احساس میکنم کسی قلبم رو از سینهم میکشه بیرون، کسی دستش رو محکم میذاره روی دهن و بینیم و نمیذاره نفس بکشم.
431
امروز دلم میخواست در قدیم میبودم، خیلی قدیم، و در اروپا، در پاییزِ ۱۹۰۷. دلم میخواست صبح با صدای سماور و همهمهی افرادِ در مطبخ، از خواب بیدار میشدم. پنجره رو باز میکردم، و بعد بادِ خنکِ پاییزی بینِ موهای بورم میپیچید. پایینِ پنجره، برگهای زردِ درختها روی زمین ریخته بودن و یه دوچرخهسوار با کلاه و کیفِ چرمی، در حال دادن روزنامههای صبح به دست مردم بود. اونطرفتر هم صدای زنگ تراموا داشت با صدای چرخهای درشکه و رفتوآمد آدمها قاطی میشد. و من هم هنوز منتظر نامهای از پستچی بودم، نامهای که میدونستم قراره محتوی کلمات عاشقانه از آرتور باشه. حالا آرتور کی بود؟ احتمالاً معشوقهای که چند شهر اونطرفتر زندگی میکرد، مردی با موهای آشفته و دستخطی تقریباً ناخوانا، که هربار نامه مینوشت چند قطره جوهر هم گوشهی کاغذ یادگاری برام جا میذاشت. آخرین باری هم که دیدمش، قول داده بود قبل از اومدنِ زمستون برگرده. و من هم با همون خوشباوریای که لابد مخصوص عاشقهاست، هنوز به قولش اعتماد داشتم.
