uz
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Kanalga Telegram’da o‘tish

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 536
Obunachilar
+2924 soatlar
+947 kun
+9430 kun
Postlar arxiv
ای کاش می‌توانستم؛ از اینکه زاده شده‌ام، از اینکه زنده هستم، از اینکه مردم و دنیا وجود دارند، خوشحال باشم.
اوسامو دازای، نه آدمی

دیگر نه شاد بودم، نه ناشاد. این نیز بگذرد. اما در دوزخ آدمیان آموختم: فلسفه، اخلاق، صداقت، راستی، همه‌اش واژه‌هایی‌اند برای فریب. آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟
اوسامو دازای، نه آدمی

اصلاً موندم من دارم از روی این روزها می‌گذرم، یا این روزها دارن بی‌رحمانه از روی من می‌گذرن؟

راستش دیگه از این قانون‌های روانشناسی و اون داستان‌های فلسفیِ تکراریِ بی‌خاصیت، حالم بهم می‌خوره؛ هیچ‌وقت به هیچ‌جایی نرسیدم. نمی‌دونم اصلاً این تنهایی که می‌گن یعنی چی؟ گیج شدم؛ نمی‌دونم من واسه این روزگارِ لعنتی زیادی‌ام، یا این روزگار، جایِ موندنِ یه کالبدِ خاکی نیست. نمی‌خوام از خستگیِ روحم بگم، نه، اون که جای خود… حرفِ من اینه که تنم خسته است؛ انگار این جسمِ لعنتی از بس توی مسیرهای بی‌پایان دویده، دیگه رمقی براش نمونده. گاهی به خودم میام و می‌بینم اصلاً نمی‌دونم چی باید بگم. انگار همه‌ی ما یه جورایی مجبوریم یه چیزهایی رو بپذیریم، ولی خب، پذیرفتنِ ما آدم‌ها همیشه یه جور خودفریبیِ مصلحتی بوده؛ وگرنه کی می‌تونه با جون و دل قبول کنه که قراره تا ته خط، همین‌طور توی این خفقان و فرسودگی بسوزه و بسازه؟ شاید هم چاره‌مون فقط صبر باشه؛ شایدم محکومیم که تا ابد فقط صبر کنیم.

لطفا این آهنگ رو زیاد و مکرر گوش نکنید.

‏‌راهم بده ماریا! تاب کوچه را ندارم راهم نمی‌دهی؟ [‌راهش نمی‌دهد] -ولادیمیر مایاکوفسکی

من نیاز داشتم، نباشم.

مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم ..

بله، به تو احتیاج دارم! زیرا تو تنها کسی هستی که می‌توانم درموردِ رنگِ یک ابر با او صحبت کنم.
نامه ولادیمیر ناباکوف، به ورا

می‌پذیرم؛ که میان آتش بایستم و علف ببارم از انگشتانم.
می‌پذیرم؛ که میان آتش بایستم و علف ببارم از انگشتانم.

photo content

کاش شاعرِ این سطر بودم:
"من بر دَرَت از روزی که درخت بود، کوبیده‌ام."

photo content
+1

آقا! در قلب من جنگی به وقوع پیوسته که نمی‌گذارد بخوابم! هملت،ویلیام شکسپیر

عزیزم، خوشبختانه امشب که برگشتم، هر دو نامه‌ات را دریافت کردم: نامهٔ سی‌ویکم ماه پیش و نامهٔ یکم ژانویه را. در قلبم‌ حرارتی ایجاد شد. تا امروز مثل یک تبعیدی، دور از جهان مانده بودم.
ماریا کاسارس به آلبر کامو، ۳ ژانویهٔ ۱۹۴۹

«برای دلبری؛ سرچراغیِ ظهر»
«برای دلبری؛ سرچراغیِ ظهر»

«همین که به تو می‌اندیشم؛ هر کجا که دست می‌گذارم، گل می‌کارم؛ اسب‌ها را آب می‌دهم و بار دیگر، عاشق کوهستان می‌شوم.» -ایلهان برک

سوارِ عشق شو وز ره میندیش که اسبِ عشق، بس رهوار باشد به یک حمله تو را منزل رساند   اگر چه راه، ناهموار باشد -مولانا

اسبم را دوباره گم کرده‌ام؛ گریسته‌ام، اسبِ بی‌کسِ مرا ربوده‌اند، برای همیشه. اسبِ سپیدِ ایل، با یال‌های سوخته‌اش، که جان‌پناهِ من بود. همچون اسبِ گریخته، که از آبِ آلوده‌ی برکه بنوشد، شیهه‌ی او و هیاهوی سوارانش، اکنون کجاست؟

photo content