uz
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Kanalga Telegram’da o‘tish

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
262
Obunachilar
-524 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+1230 kun
Postlar arxiv
💜

photo content

طلوعت مبارک بانو امیدوارم هفده‌سالگی برایت سرآغاز فصلی باشد که در آن هر آرزوی زیبایی که برای خودت و مردم سرزمینت نوشتی یکی‌یکی به حقیقت بپیوندد قلمت همیشه پرنور دلت آرام قدم‌هایت استوار و لبخندت همیشگی باشد از خدا می‌خواهم هر روزت از دیروز روشن‌تر دلت از امید سرشارتر و آینده‌ات لبریز از موفقیت آرامش و عزت باشد. هفده‌سالگی‌ات مبارک امیدوارم بهترین خاطرات و زیباترین اتفاق‌ها در انتظارت باشند.

Repost from N/a
میگه: من اگر در جهنم هم بخواهم بخوابم باید یک پتوی نازک رویم باشد .دلیلش سرما نیست.اون حس امنیت زیر پتو است.

وقتی تو نیستی؛ زمان عجله‌ی برای زود گذشتن ندارد.
#شهناز

گاهی اولین کسی که انسان حقیقت را از او پنهان می‌کند خودش است چون پذیرفتن بعضی احساس‌ها شجاعتی می‌خواهد که هر دلی از همان ابتدا ندارد. #تکه‌ای_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق

من اگر دل بدهم دل نشکستن بلدی؟ تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی؟ بلدی تکیه کنم جا نزنی رد نشوی؟ من اگر شکوه کنم دست گرفتن بلدی؟ بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟ غیر از این ها... تو بگو ناز کشیدن بلدی؟

بین انبوهِ دلبرانِ جهان این دو دسته چقدر بی رحمند: پسرانی که شعر میگویند، دخترانی که شعر میفهمند.! امیرحسین ثابتی

امشب مهمانِ واژه‌های بانو یاس عزیز باشیم با هم خواننده‌ی روایت دلنشین، روایتی که شاید گوشه‌ای از دلِ هر کداممان را لمس کند.

به اشتراک گذاشته شده توسط PDFخوان. مشاهده و ویرایش PDFها بسیار راحت و آسان است. همین الآن رایگان دانلود کنید:https://st.simpledesign.ltd/2AFfEz

photo content

photo content

درود به عزرائیل جسم… خستگی.

هر شب که چشم‌هایش را می‌بست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان می‌گرفت. آن‌قدر در آن تصویر غرق می‌شد که دلش نمی‌خواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس می‌کرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آن‌قدر در رویاهایش با او زندگی می‌کرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالی‌اش را حس نمی‌کرد، چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود. #شاهدخت‌دورگه

هر شب که چشم‌هایش را می‌بست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان می‌گرفت. آن‌قدر در آن تصویر غرق می‌شد که دلش نمی‌خواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس می‌کرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آن‌قدر در رویاهایش با او زندگی می‌کرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالی‌اش را حس نمی‌کرد چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود. #اسراکریمی

Repost from N/a
میخواستم اندازه من، عاشق کتاب هم باشد..! تا با خواندن هر صفحه ای از کتاب یاد من بی افتد!📚🥲🔗
میخواستم اندازه من، عاشق کتاب هم باشد..! تا با خواندن هر صفحه ای از کتاب یاد من بی افتد!📚🥲🔗

بعضی آدم‌ها بی‌آنکه قولی بدهند تکیه‌گاه دل می‌شوند نه با حرف‌های بزرگ، نه با کارهای عجیب... فقط با حضوری که آرامش را به قلب دیگری هدیه می‌دهد. #تکه‌ای_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق

کسی چه می‌داند؟ شاید یک روز بیایی؛ بی‌آوا، بی‌نشان و بی‌هیاهو. کسی چه می‌داند؟ باهم تمام این کوچه و پس‌کوچه‌های این شهر را باهم قدم بزنیم. از شهر عشقِ هرات دیدن کنیم باهم به مسجد جامع «خواجه عبدالله انصاری» برویم و باهم دعا کنیم. برویم به دیار مولانا، و خطبه‌ی عشق‌مان را بخوانیم. برویم بامیان "او" در دریای«بند امیر»، غرق شود و من در چشمانش. کسی چه می‌داند؟ بعد آمدنت برویم، دستت را در دستم میگیرم، و به کوچه‌های گل‌فروشی شهرنو (کابل) می‌رویم و برای هم‌دیگر دسته‌گل سرخ می‌خریم. تو بیایی و دل‌شکسته‌ام را التیام بخشی. منی که اکنون بی‌تو بسان رود هریرود بی‌تاب ‌و بی‌قرارم. کسی چه می‌داند؟ تو بیایی و من دوباره عاشق شوم. #سلینا_صبا @wazhahayaram

گاهی داشتن کسی که بتوانی بدون ترس کنارش حرف بزنی خودش نعمت بزرگی است. #تکه‌ای_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق