زادهِ خیال…
Ir al canal en Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
262
Suscriptores
-524 horas
Sin datos7 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
261
طلوعت مبارک بانو
امیدوارم هفدهسالگی برایت سرآغاز فصلی باشد که در آن هر آرزوی زیبایی که برای خودت و مردم سرزمینت نوشتی یکییکی به حقیقت بپیوندد قلمت همیشه پرنور دلت آرام قدمهایت استوار و لبخندت همیشگی باشد
از خدا میخواهم هر روزت از دیروز روشنتر دلت از امید سرشارتر و آیندهات لبریز از موفقیت آرامش و عزت باشد.
هفدهسالگیات مبارک امیدوارم بهترین خاطرات و زیباترین اتفاقها در انتظارت باشند.
261
Repost from N/a
میگه:
من اگر در جهنم هم بخواهم بخوابم باید یک پتوی نازک رویم باشد .دلیلش سرما نیست.اون حس امنیت زیر پتو است.
261
گاهی اولین کسی که انسان حقیقت را از او پنهان میکند خودش است چون پذیرفتن بعضی احساسها شجاعتی میخواهد که هر دلی از همان ابتدا ندارد.
#تکهای_از_رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
261
من اگر دل بدهم
دل نشکستن بلدی؟
تا ابد مال تو باشم
تو نرفتن بلدی؟
بلدی تکیه کنم جا نزنی رد نشوی؟
من اگر شکوه کنم
دست گرفتن بلدی؟
بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟
غیر از این ها...
تو بگو
ناز کشیدن بلدی؟
261
بین انبوهِ دلبرانِ جهان این دو دسته چقدر بی رحمند:
پسرانی که شعر میگویند، دخترانی که شعر میفهمند.!
امیرحسین ثابتی
261
امشب مهمانِ واژههای بانو یاس عزیز باشیم با هم خوانندهی روایت دلنشین، روایتی که شاید گوشهای از دلِ هر کداممان را لمس کند.
261
به اشتراک گذاشته شده توسط PDFخوان. مشاهده و ویرایش PDFها بسیار راحت و آسان است.
همین الآن رایگان دانلود کنید:https://st.simpledesign.ltd/2AFfEz
261
هر شب که چشمهایش را میبست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان میگرفت. آنقدر در آن تصویر غرق میشد که دلش نمیخواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس میکرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آنقدر در رویاهایش با او زندگی میکرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالیاش را حس نمیکرد، چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود.
#شاهدختدورگه
261
هر شب که چشمهایش را میبست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان میگرفت. آنقدر در آن تصویر غرق میشد که دلش نمیخواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس میکرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آنقدر در رویاهایش با او زندگی میکرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالیاش را حس نمیکرد چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود.
#اسراکریمی
261
Repost from N/a
میخواستم
اندازه من،
عاشق کتاب هم باشد..!
تا با خواندن هر صفحه ای از کتاب یاد من بی افتد!📚🥲🔗
261
بعضی آدمها بیآنکه قولی بدهند تکیهگاه دل میشوند نه با حرفهای بزرگ، نه با کارهای عجیب... فقط با حضوری که آرامش را به قلب دیگری هدیه میدهد.
#تکهای_از_رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
261
Repost from واژههای آرام/سلینا✍🎀
کسی چه میداند؟
شاید یک روز بیایی؛
بیآوا،
بینشان و بیهیاهو.
کسی چه میداند؟
باهم تمام این کوچه و پسکوچههای این شهر را باهم قدم بزنیم.
از شهر عشقِ هرات دیدن کنیم
باهم به مسجد جامع «خواجه عبدالله انصاری» برویم و باهم دعا کنیم.
برویم به دیار مولانا، و خطبهی عشقمان را بخوانیم.
برویم بامیان "او" در دریای«بند امیر»، غرق شود و من در چشمانش.
کسی چه میداند؟
بعد آمدنت برویم، دستت را در دستم میگیرم، و به کوچههای گلفروشی شهرنو (کابل) میرویم و برای همدیگر دستهگل سرخ میخریم.
تو بیایی و دلشکستهام را التیام بخشی.
منی که اکنون بیتو بسان رود هریرود بیتاب و بیقرارم.
کسی چه میداند؟
تو بیایی و من دوباره عاشق شوم.
#سلینا_صبا
@wazhahayaram
261
گاهی داشتن کسی که بتوانی بدون ترس کنارش حرف بزنی خودش نعمت بزرگی است.
#تکهای_از_رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
