زادهِ خیال…
前往频道在 Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
显示更多未指定国家未指定类别
263
订阅者
-1024 小时
+47 天
+1830 天
帖子存档
263
طلوعت مبارک بانو
امیدوارم هفدهسالگی برایت سرآغاز فصلی باشد که در آن هر آرزوی زیبایی که برای خودت و مردم سرزمینت نوشتی یکییکی به حقیقت بپیوندد قلمت همیشه پرنور دلت آرام قدمهایت استوار و لبخندت همیشگی باشد
از خدا میخواهم هر روزت از دیروز روشنتر دلت از امید سرشارتر و آیندهات لبریز از موفقیت آرامش و عزت باشد.
هفدهسالگیات مبارک امیدوارم بهترین خاطرات و زیباترین اتفاقها در انتظارت باشند.
263
Repost from N/a
میگه:
من اگر در جهنم هم بخواهم بخوابم باید یک پتوی نازک رویم باشد .دلیلش سرما نیست.اون حس امنیت زیر پتو است.
263
گاهی اولین کسی که انسان حقیقت را از او پنهان میکند خودش است چون پذیرفتن بعضی احساسها شجاعتی میخواهد که هر دلی از همان ابتدا ندارد.
#تکهای_از_رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
263
من اگر دل بدهم
دل نشکستن بلدی؟
تا ابد مال تو باشم
تو نرفتن بلدی؟
بلدی تکیه کنم جا نزنی رد نشوی؟
من اگر شکوه کنم
دست گرفتن بلدی؟
بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟
غیر از این ها...
تو بگو
ناز کشیدن بلدی؟
263
بین انبوهِ دلبرانِ جهان این دو دسته چقدر بی رحمند:
پسرانی که شعر میگویند، دخترانی که شعر میفهمند.!
امیرحسین ثابتی
263
امشب مهمانِ واژههای بانو یاس عزیز باشیم با هم خوانندهی روایت دلنشین، روایتی که شاید گوشهای از دلِ هر کداممان را لمس کند.
263
به اشتراک گذاشته شده توسط PDFخوان. مشاهده و ویرایش PDFها بسیار راحت و آسان است.
همین الآن رایگان دانلود کنید:https://st.simpledesign.ltd/2AFfEz
263
هر شب که چشمهایش را میبست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان میگرفت. آنقدر در آن تصویر غرق میشد که دلش نمیخواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس میکرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آنقدر در رویاهایش با او زندگی میکرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالیاش را حس نمیکرد، چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود.
#شاهدختدورگه
263
هر شب که چشمهایش را میبست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان میگرفت. آنقدر در آن تصویر غرق میشد که دلش نمیخواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس میکرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آنقدر در رویاهایش با او زندگی میکرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالیاش را حس نمیکرد چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود.
#اسراکریمی
263
Repost from N/a
میخواستم
اندازه من،
عاشق کتاب هم باشد..!
تا با خواندن هر صفحه ای از کتاب یاد من بی افتد!📚🥲🔗
263
بعضی آدمها بیآنکه قولی بدهند تکیهگاه دل میشوند نه با حرفهای بزرگ، نه با کارهای عجیب... فقط با حضوری که آرامش را به قلب دیگری هدیه میدهد.
#تکهای_از_رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
263
Repost from واژههای آرام/سلینا✍🎀
کسی چه میداند؟
شاید یک روز بیایی؛
بیآوا،
بینشان و بیهیاهو.
کسی چه میداند؟
باهم تمام این کوچه و پسکوچههای این شهر را باهم قدم بزنیم.
از شهر عشقِ هرات دیدن کنیم
باهم به مسجد جامع «خواجه عبدالله انصاری» برویم و باهم دعا کنیم.
برویم به دیار مولانا، و خطبهی عشقمان را بخوانیم.
برویم بامیان "او" در دریای«بند امیر»، غرق شود و من در چشمانش.
کسی چه میداند؟
بعد آمدنت برویم، دستت را در دستم میگیرم، و به کوچههای گلفروشی شهرنو (کابل) میرویم و برای همدیگر دستهگل سرخ میخریم.
تو بیایی و دلشکستهام را التیام بخشی.
منی که اکنون بیتو بسان رود هریرود بیتاب و بیقرارم.
کسی چه میداند؟
تو بیایی و من دوباره عاشق شوم.
#سلینا_صبا
@wazhahayaram
263
گاهی داشتن کسی که بتوانی بدون ترس کنارش حرف بزنی خودش نعمت بزرگی است.
#تکهای_از_رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
263
پارت: #هفتادوهشت
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #A_K
سُها هنوز به در بسته نگاه میکرد
بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ چرا وقتی کنار او هستم... همه چیز آرامتر میشود چرا در کنار او خودم استم چرا نمیتوانم غرورم را در مقابلاش حفظ کنم؟
و این سؤال...
برای اولین بار دیگر فقط یک سؤال ساده نبود سوال هایی بود که باید جواب شان را بدست میآورد.
......
آن شب...
سُها تا دیر وقت بیدار ماند لپتاپش روی میز روشن بود و چندین صفحه از مونوگراف را دوباره ویرایش میکرد اما هر چند دقیقه یک بار دستش از روی صفحهکلید میایستاد بیاختیار...
ذهنش به سمت شرکت میرفت به سمت مردی که هر بار فقط با چند جمله کوتاه آرامش عجیبی در دلش مینشاند آهسته سرش را تکان داد.
ـ نه... باید روی درسم تمرکز کنم.
اما صدای آرام آراد دوباره در ذهنش زنده شد
(شاید چون خودتان قوی هستین...)
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست بعد با خودش گفت:
ـ چرا هر بار حرفهایش یادم میماند...
صبح روز بعد...
سُها کمی زودتر از همیشه به شرکت رسید
هنوز بیشتر کارمندان نیامده بودند وقتی از دهلیز عبور میکرد متوجه شد درِ بخش فنی باز است
از روی کنجکاوی نگاه کوتاهی انداخت آراد پشت میزش نشسته بود چندین نقشه روی میز پخش بود و با دقت مشغول نوشتن بود سُها چند لحظه ایستاد با خودش گفت:
ـ این وقت صبح...
از دیشب تا حالا استراحت کرده یا نه...
در همان لحظه آراد سرش را بلند کرد چشمشان به هم افتاد هر دو برای لحظهای غافلگیر شدند آراد فوراً از جا بلند شد
ـ سلام... صبح بخیر
سُها لبخند آرامی زد
ـ صبح شما هم بخیر
ـ خیلی زود آمدین
ـ کارم زیاد است محبور شدم وقت بیایم
بعد مکثی کرد و گفت:
ـ شما چی...؟
آراد لبخند محوی زد
ـ بعضی گزارشها باید قبل از جلسه آماده میشد
سُها چند ثانیه به چهرهاش نگاه کرد خستگی از صورتش پیدا بود
آرام گفت:
ـ فکر کنم دیشب هم زیاد نخوابیدین
آراد خواست مثل همیشه موضوع را عوض کند اما این بار نتوانست فقط گفت:
ـ کمی کمتر خوابیدم
سُها اخم خیلی کمرنگی کرد
ـ زیاد به خودتان فشار نیارین
این جمله آنقدر ناگهانی بود که خود سُها هم متوجه شد از روی دلش گفته است آراد برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
ـ وقتی کسی نگران آدم باشد... آدم بیشتر مراقب خودش میشود
قلب سُها یک لحظه از تپش ایستاد نگاهش را پایین انداخت و سریع گفت
ـ منظورم فقط...
آراد حرفش را قطع نکرد لبخند آرامی زد
ـ میدانم
اما ته دلش...
دوست داشت باور کند که این نگرانی فقط از روی همکار بودن نیست
نزدیک ظهر...
جلسه مدیران برگزار شد سُها مثل همیشه جلسه را اداره میکرد آراد گزارش بخش فنی را ارائه داد وقتی توضیحاتش تمام شد سُها بدون فکر گفت:
ـ تشکر اقای آریایی کامل و دقیق بود
یکی از مدیران خندید
ـ انجینر صاحب همیشه کار ره بینقص انجام میتن
آراد فقط تشکر کرد اما نگاه کوتاهش دوباره روی سُها مانداین بار...
لبخند سُها هم محوتر از همیشه نبود
بعد از پایان جلسه...
کارمندان یکییکی بیرون رفتند سُها مشغول جمع کردن برگهها بود که چند پوشه از دستش روی زمین افتاد قبل از اینکه خم شود...
آراد زودتر برگهها را برداشت وقتی آخرین برگه را به طرفش گرفت دستهایشان برای لحظهای کوتاه به هم برخورد کرد.
فقط یک لحظه...
اما همان یک لحظه...
برای هر دو کافی بود تا سکوت میانشان سنگین شود سُها با وارخطایی دستش را سریع کنار کشید اصلا احساس خوبی نداشت و آرام گفت:
ـ تشکر
آراد نگاهش را از دست او گرفت
ـ خواهش میکنم
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند
بعد آراد آهسته گفت:
ـ امیدوارم مونوگراف تان خوب پیش رفته باشه
سُها لبخند کمی زد
ـ اگر هر بار این قسم دلگرمی بگیرم... شاید واقعاً موفق شوم
آراد خندید.
ـ شما به دلگرمی من نیاز ندارین
ـ از کجا میدانین؟
ـ چون تا حالا هر مشکلی داشتین... خودتان حلش کردین
سُها با دقت نگاهش کرد
ـ بعضی وقتها...
آدم فقط به یک نفر احتیاج دارد که برایش بگوید...
(تو میتوانی.)
آراد آهسته گفت:
ـ پس اجازه بدین من هم امروز همین ره بگویم
چند لحظه سکوت کرد
بعد با صدایی آرام و مطمئن ادامه داد:
ـ سُها خانم...شما موفق میشین من هیچ شکی ندارم.
قلب سُها دوباره لرزید این بار...
دیگر نمیتوانست انکار کند که شنیدن این جمله از زبان آراد برایش با شنیدن آن از هر کس دیگری فرق داشت و درست در همان لحظه...
برای اولین بار با خودش فکر کرد...
شاید آن آرامشی که همیشه کنار آراد احساس میکند نام دیگری داشته باشد.
........
