ar
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

الذهاب إلى القناة على Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
263
المشتركون
-1024 ساعات
+47 أيام
+1830 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

طلوعت مبارک بانو امیدوارم هفده‌سالگی برایت سرآغاز فصلی باشد که در آن هر آرزوی زیبایی که برای خودت و مردم سرزمینت نوشتی یکی‌یکی به حقیقت بپیوندد قلمت همیشه پرنور دلت آرام قدم‌هایت استوار و لبخندت همیشگی باشد از خدا می‌خواهم هر روزت از دیروز روشن‌تر دلت از امید سرشارتر و آینده‌ات لبریز از موفقیت آرامش و عزت باشد. هفده‌سالگی‌ات مبارک امیدوارم بهترین خاطرات و زیباترین اتفاق‌ها در انتظارت باشند.

Repost from N/a
میگه: من اگر در جهنم هم بخواهم بخوابم باید یک پتوی نازک رویم باشد .دلیلش سرما نیست.اون حس امنیت زیر پتو است.

وقتی تو نیستی؛ زمان عجله‌ی برای زود گذشتن ندارد.
#شهناز

گاهی اولین کسی که انسان حقیقت را از او پنهان می‌کند خودش است چون پذیرفتن بعضی احساس‌ها شجاعتی می‌خواهد که هر دلی از همان ابتدا ندارد. #تکه‌ای_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق

من اگر دل بدهم دل نشکستن بلدی؟ تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی؟ بلدی تکیه کنم جا نزنی رد نشوی؟ من اگر شکوه کنم دست گرفتن بلدی؟ بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟ غیر از این ها... تو بگو ناز کشیدن بلدی؟

بین انبوهِ دلبرانِ جهان این دو دسته چقدر بی رحمند: پسرانی که شعر میگویند، دخترانی که شعر میفهمند.! امیرحسین ثابتی

امشب مهمانِ واژه‌های بانو یاس عزیز باشیم با هم خواننده‌ی روایت دلنشین، روایتی که شاید گوشه‌ای از دلِ هر کداممان را لمس کند.

به اشتراک گذاشته شده توسط PDFخوان. مشاهده و ویرایش PDFها بسیار راحت و آسان است. همین الآن رایگان دانلود کنید:https://st.simpledesign.ltd/2AFfEz

photo content

photo content

درود به عزرائیل جسم… خستگی.

هر شب که چشم‌هایش را می‌بست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان می‌گرفت. آن‌قدر در آن تصویر غرق می‌شد که دلش نمی‌خواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس می‌کرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آن‌قدر در رویاهایش با او زندگی می‌کرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالی‌اش را حس نمی‌کرد، چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود. #شاهدخت‌دورگه

هر شب که چشم‌هایش را می‌بست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان می‌گرفت. آن‌قدر در آن تصویر غرق می‌شد که دلش نمی‌خواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس می‌کرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آن‌قدر در رویاهایش با او زندگی می‌کرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالی‌اش را حس نمی‌کرد چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود. #اسراکریمی

Repost from N/a
میخواستم اندازه من، عاشق کتاب هم باشد..! تا با خواندن هر صفحه ای از کتاب یاد من بی افتد!📚🥲🔗
میخواستم اندازه من، عاشق کتاب هم باشد..! تا با خواندن هر صفحه ای از کتاب یاد من بی افتد!📚🥲🔗

بعضی آدم‌ها بی‌آنکه قولی بدهند تکیه‌گاه دل می‌شوند نه با حرف‌های بزرگ، نه با کارهای عجیب... فقط با حضوری که آرامش را به قلب دیگری هدیه می‌دهد. #تکه‌ای_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق

کسی چه می‌داند؟ شاید یک روز بیایی؛ بی‌آوا، بی‌نشان و بی‌هیاهو. کسی چه می‌داند؟ باهم تمام این کوچه و پس‌کوچه‌های این شهر را باهم قدم بزنیم. از شهر عشقِ هرات دیدن کنیم باهم به مسجد جامع «خواجه عبدالله انصاری» برویم و باهم دعا کنیم. برویم به دیار مولانا، و خطبه‌ی عشق‌مان را بخوانیم. برویم بامیان "او" در دریای«بند امیر»، غرق شود و من در چشمانش. کسی چه می‌داند؟ بعد آمدنت برویم، دستت را در دستم میگیرم، و به کوچه‌های گل‌فروشی شهرنو (کابل) می‌رویم و برای هم‌دیگر دسته‌گل سرخ می‌خریم. تو بیایی و دل‌شکسته‌ام را التیام بخشی. منی که اکنون بی‌تو بسان رود هریرود بی‌تاب ‌و بی‌قرارم. کسی چه می‌داند؟ تو بیایی و من دوباره عاشق شوم. #سلینا_صبا @wazhahayaram

گاهی داشتن کسی که بتوانی بدون ترس کنارش حرف بزنی خودش نعمت بزرگی است. #تکه‌ای_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق

پارت‌: #هفتادوهشت رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K سُها هنوز به در بسته نگاه می‌کرد بعد خیلی آرام زیر لب گفت: ـ چرا وقتی کنار او هستم... همه چیز آرام‌تر می‌شود چرا در کنار او خودم استم چرا نمی‌توانم غرورم را در مقابل‌اش حفظ کنم؟ و این سؤال... برای اولین بار دیگر فقط یک سؤال ساده نبود سوال هایی بود که باید جواب شان را بدست می‌آورد. ...... آن شب... سُها تا دیر وقت بیدار ماند لپ‌تاپش روی میز روشن بود و چندین صفحه از مونوگراف را دوباره ویرایش می‌کرد اما هر چند دقیقه یک بار دستش از روی صفحه‌کلید می‌ایستاد بی‌اختیار... ذهنش به سمت شرکت می‌رفت به سمت مردی که هر بار فقط با چند جمله کوتاه آرامش عجیبی در دلش می‌نشاند آهسته سرش را تکان داد. ـ نه... باید روی درسم تمرکز کنم. اما صدای آرام آراد دوباره در ذهنش زنده شد (شاید چون خودتان قوی هستین...) لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست بعد با خودش گفت: ـ چرا هر بار حرف‌هایش یادم می‌ماند... صبح روز بعد... سُها کمی زودتر از همیشه به شرکت رسید هنوز بیشتر کارمندان نیامده بودند وقتی از دهلیز عبور می‌کرد متوجه شد درِ بخش فنی باز است از روی کنجکاوی نگاه کوتاهی انداخت آراد پشت میزش نشسته بود چندین نقشه روی میز پخش بود و با دقت مشغول نوشتن بود سُها چند لحظه ایستاد با خودش گفت: ـ این وقت صبح... از دیشب تا حالا استراحت کرده یا نه... در همان لحظه آراد سرش را بلند کرد چشمشان به هم افتاد هر دو برای لحظه‌ای غافلگیر شدند آراد فوراً از جا بلند شد ـ سلام... صبح بخیر سُها لبخند آرامی زد ـ صبح شما هم بخیر ـ خیلی زود آمدین ـ کارم زیاد است محبور شدم وقت بیایم بعد مکثی کرد و گفت: ـ شما چی...؟ آراد لبخند محوی زد ـ بعضی گزارش‌ها باید قبل از جلسه آماده می‌شد سُها چند ثانیه به چهره‌اش نگاه کرد خستگی از صورتش پیدا بود آرام گفت: ـ فکر کنم دیشب هم زیاد نخوابیدین آراد خواست مثل همیشه موضوع را عوض کند اما این بار نتوانست فقط گفت: ـ کمی کمتر خوابیدم سُها اخم خیلی کمرنگی کرد ـ زیاد به خودتان فشار نیارین این جمله آن‌قدر ناگهانی بود که خود سُها هم متوجه شد از روی دلش گفته است آراد برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت: ـ وقتی کسی نگران آدم باشد... آدم بیشتر مراقب خودش می‌شود قلب سُها یک لحظه از تپش ایستاد نگاهش را پایین انداخت و سریع گفت ـ منظورم فقط... آراد حرفش را قطع نکرد لبخند آرامی زد ـ می‌دانم اما ته دلش... دوست داشت باور کند که این نگرانی فقط از روی همکار بودن نیست نزدیک ظهر... جلسه مدیران برگزار شد سُها مثل همیشه جلسه را اداره می‌کرد آراد گزارش بخش فنی را ارائه داد وقتی توضیحاتش تمام شد سُها بدون فکر گفت: ـ تشکر اقای آریایی کامل و دقیق بود یکی از مدیران خندید ـ انجینر صاحب همیشه کار ره بی‌نقص انجام میتن آراد فقط تشکر کرد اما نگاه کوتاهش دوباره روی سُها مانداین بار... لبخند سُها هم محوتر از همیشه نبود بعد از پایان جلسه... کارمندان یکی‌یکی بیرون رفتند سُها مشغول جمع کردن برگه‌ها بود که چند پوشه از دستش روی زمین افتاد قبل از اینکه خم شود... آراد زودتر برگه‌ها را برداشت وقتی آخرین برگه را به طرفش گرفت دست‌هایشان برای لحظه‌ای کوتاه به هم برخورد کرد. فقط یک لحظه... اما همان یک لحظه... برای هر دو کافی بود تا سکوت میانشان سنگین شود سُها با وارخطایی دستش را سریع کنار کشید اصلا احساس خوبی نداشت و آرام گفت: ـ تشکر آراد نگاهش را از دست او گرفت ـ خواهش می‌کنم چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند بعد آراد آهسته گفت: ـ امیدوارم مونوگراف تان خوب پیش رفته باشه سُها لبخند کمی زد ـ اگر هر بار این قسم دلگرمی بگیرم... شاید واقعاً موفق شوم آراد خندید. ـ شما به دلگرمی من نیاز ندارین ـ از کجا می‌دانین؟ ـ چون تا حالا هر مشکلی داشتین... خودتان حلش کردین سُها با دقت نگاهش کرد ـ بعضی وقت‌ها... آدم فقط به یک نفر احتیاج دارد که برایش بگوید... (تو می‌توانی.) آراد آهسته گفت: ـ پس اجازه بدین من هم امروز همین ره بگویم چند لحظه سکوت کرد بعد با صدایی آرام و مطمئن ادامه داد: ـ سُها خانم...شما موفق می‌شین من هیچ شکی ندارم. قلب سُها دوباره لرزید این بار... دیگر نمی‌توانست انکار کند که شنیدن این جمله از زبان آراد برایش با شنیدن آن از هر کس دیگری فرق داشت و درست در همان لحظه... برای اولین بار با خودش فکر کرد... شاید آن آرامشی که همیشه کنار آراد احساس می‌کند نام دیگری داشته باشد. ........