آوید کاشانه .🕊️🫠.
Kanalga Telegram’da o‘tish
نور منم،شور منم،بنده ی مجبور منم نفخه ی آن صور منم،زنده ی در گور منم 19.1.26
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
235
Obunachilar
+224 soatlar
+117 kun
+2130 kun
Ma'lumotlar yuklanmoqda
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Oktabr '26Okt '26
Oktabr '26
+27
8 kanalda
Sentabr '26
+19
9 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+23
4 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+64
9 kanalda
Get PRO
Iyun '260
7 kanalda
Get PRO
May '26
+51
11 kanalda
Get PRO
Aprel '260
13 kanalda
Get PRO
Mart '26
+89
9 kanalda
Get PRO
Fevral '260
7 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+13
7 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 19 Oktabr | 0 | |||
| 18 Oktabr | +2 | |||
| 17 Oktabr | 0 | |||
| 16 Oktabr | +1 | |||
| 15 Oktabr | +2 | |||
| 14 Oktabr | +7 | |||
| 13 Oktabr | +1 | |||
| 12 Oktabr | +1 | |||
| 11 Oktabr | +2 | |||
| 10 Oktabr | 0 | |||
| 09 Oktabr | +1 | |||
| 08 Oktabr | +1 | |||
| 07 Oktabr | +1 | |||
| 06 Oktabr | +1 | |||
| 05 Oktabr | 0 | |||
| 04 Oktabr | 0 | |||
| 03 Oktabr | +1 | |||
| 02 Oktabr | +4 | |||
| 01 Oktabr | +2 |
Kanal postlari
| 2 | تو در بام بیرنگ زندگیام،شاهکارِ بیتکرار جهانی’ | 22 |
| 3 | و باید عرض کنم که بیاحترامی برای من خداحافظی میارد! | 46 |
| 4 | اوس که جوړ راته جنت شې نه دی غواړم.. | 47 |
| 5 | چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا
بیا، بنشین، که جان خواهم سپرد امروز، یا امشب | 23 |
| 6 | و آیا
تو
جراعتش را
خواهی داشت
تا مرا
با زخم هایم
که
هیچگاه
خوب
نمیشوند
دوست بداری؟! | 83 |
| 7 | چه تلخ است غریب بودن در جایی که باید امنترین نقطه جهان برایت باشد... | 46 |
| 8 | آدما میتواند تورا به بهترین شکل نگاه کنند،
و در عین حال ،میتوانند تورا به بدترین شکل توصیف کنند!
#آوید | 56 |
| 9 | مثل کابل✨ | 37 |
| 10 | انگار صوم سکوت گرفتهام
روحم پور از غوغاست
غوغایی که ذره ذرهیی از بدنم را به وجب میاورد!
اما کجاست آن اه که از گلو بیرون شود! | 58 |
| 11 | Özledim,
kimi neyi belmam!
Ama bunu çok anlayıurm ki
Çok özledim! | 70 |
| 12 | Hmm….hmm….. | 62 |
| 13 | بترس!
از چشمان و موهای بلندم
از قامت که قیام خواهد کرد
و سرکوب کن آوازهای مرا
مُهر پلیدیات را به تصویرم محکم بکوب
و پاهایم را در قفس ببند
عقب چهارخانهی چادری عقابی طمع خون دارد
بترس و سرکوب کن افکار من را
که آب است بر ریشه ایستادگی
خریدار گناه ابدی منم
از نسل حوا
از جنس دوم که پروای کرامت ندارد
بدان که رفیق شیطان ابلیس تو منم
حبسم کن، خفهام کن و پاهایم را شیشه بزن
پرهای خون چکان من در زنجیر باورهای تو
نخواهد گنجید
پاره خواهم کرد رشته ایمانت را
که خدای من خدای تو نیست
که عصیان من سفیر خدایی بههمراه دارد
بترس!
از چشمان و موهای بلندم
نگینه زلال | 63 |
| 14 | العیون لغة خاصة بهم! | 60 |
| 15 |
سقوط صخرههای سکوت
وقتی بیرون بودم، بغضی در گلویم زنجیر شد که هیچ کلیدی برای گشودنش نبود. در میان آنهمه هیاهوی شهر، گویی همهجا را سکوتی سنگین فرا گرفته بود و من در تلاطم آن شلوغی، خود را تنهاترین مییافتم. «گاه اگر میان هزاران نفر هم باشی، باز هم طعمِ تلخِ تنهایی را خواهی چشید.» آدمها در چشمم عجیب به نظر میرسیدند و جادهها بیانتها. هوا چنان سرد بود که دستانم از شدت سرما به سرخی میزد، اما من چنان گیج و رها در خود بودم که سردیِ روزگار را حس نمیکردم؛ چرا که «وقتی فکرت درگیر باشد، تمام شهر را هم که زیر پا بگذاری، چیزی از جهانِ بیرون نمیفهمی.»
وقتی به خانه بازگشتم، بیآنکه لباسم را از تن به در کنم، در گوشهای از اتاق کز کردم؛ سرم را روی زانوهایم گذاشتم و در خلوتِ بیانتهای شب، بیصدا چون قطرههای باران اشک ریختم. هیچ فریادی از من بلند نمیشد؛ چرا که «گاهی دلها در سکوت، بیش از هر کلمهای سخن میگویند...» و من هرگز عادت ندارم در برابر چشمانِ کسی بارانی شوم.
ناگهان کسی در را باز کرد. با روشن شدنِ چراغ، مرا در آن حالِ آشفته و با چشمانی لبریز از اشک دید؛ رفت و آهسته خواهرم را صدا زد. وقتی خواهرم آمد، هراسان پرسید: «چه شده عزیزِ خواهر؟» گفتم: «هیچ.» اما وقتی دوباره با اصرار پرسید، سدِ بغضم شکست و دیگر نتوانستم خود را پنهان کنم. فریاد زدم: «دیگر نمیتوانم... اصلاً نمیتوانم اینهمه سنگینی را بر دوش بکشم!» واقعاً بعضی چیزها انسان را از درون ویران میکند؛ آنقدر عمیق که دیگر توانِ پنهان کردنِ آن ویرانهها را در خود نداری.
با خودم واگویه کردم که این نیز بگذرد، اما کی؟ هیچ جوابی برای سوال خویش نداشتم. دیگر باورم نمیشد که این منم؛ منی که پیش از این، کوههایی از درد را در خود حمل میکرد، بیآنکه صدایی از او بلند شود. اما امروز با دردی کوچک چنان فریاد کشیدم که گویی آسمان هم پا به پای من میگریست.
«هر قدر هم که بخواهی خودت را در برابر صاعقههای زندگی قوی و مستحکم نشان دهی، روزی ناتوانیات را به چشم خواهی دید. هر دردی را میتوان تا مرزِ مشخصی تحمل کرد، نه تا ابد...»
#ـآشنا | 68 |
| 16 | برای اثبات خود دریغ کردم
از هر انچه که به خود روا دار میدیدم!
فعلا شدهام آدم نیک
اما نزد خود یک آدم که جوانی نکرد! | 60 |
| 17 |
دوست داشتم نقاشی چیره دست شوم.. در رویاهای خود میخواستم به یک نویسنده بزرگ تبدیل شوم.. آدمی تاثیرگذار باشم.. برای دیگران.. اطرافیان.. پدرمادرم.. اما هرچه گذشت و به حقیقت زندگی پی بردم.. فهمیدم حتی کوچکترین تاثیری بر سرنوشت خود نیز ندارم.. درمانده و بی پناه تنها سعی میکردم دو چیز را حفظ کنم.. رضایت پدر مادرم.. و آبروی خانواده ام.. گرچه در هر دو نیز شکست خورده و مغموم شدم.. از همه کس و همه چیز بریده و جدا افتادم.. منفور و نفرین شده در خانه و بیرون از آن.. بدون اینکه خطایی کرده باشم و راهی کج رفته باشم.. در چهارچوب و قوانینی که برایم نوشته بودند، در سکوت و سر به زیر قدم مینهادم و در آخر با آماج توهینها و حقارتهای همه مواجه میشدم.. همانند کسی که او را بر چوبه دار بسته اند و مدام به سر و رویش مدفوع پرت میکنند.. اما مگر خطا و گناه من چه بود.. دست به هرکاری میزدم.. هرکجا که قدم میگذاشتم.. مورد تمسخر و خنده پدرمادر و دیگران قرار میگرفتم.. هیچ کس مرا آدم حساب نمیکرد و با من جوری رفتار میکردند که گویا قلب و احساس ندارم.. این چنین بود که من بیشتر و بیشتر به سکوت و انزوایم پناه بردم.. راه گریزی نداشتم.. سرنوشتم گویا از کودکی با ترد شدن.. منفور بودن.. و شکست خوردن عجین شده بود..و در ذهنم کم کم به این باور رسیدم که مشکل از خودم است.. از قیافه و هیکل زشتم.. و تکرار این جمله در ذهنم که 'تو یک آدم به درد نخور و زشت و پست فطرت هستی' باعث شد اعتماد به نفس.. قدرت تخیل.. و هرگونه امید به آینده را در خود نیست و نابود سازم.. احساس میکردم کرمی خاکی ام که تنها لایق له شدن و لگدمال شدن به زیر پا میباشم.. | 67 |
| 18 |
خدای عزیز
با من چنان رفتار کردی که گویی شیطانم؛ برای هر گناهی که تنها تلاشی بود برای زنده ماندن، برای هر زخمی که هرگز خواهانش نبودم، برای هر تاریکیای که با خود حمل کردم، بیآنکه بدانم چگونه باید آن را زمین بگذارم.
به من نگاه کردی، انگار که از همان آغاز برای مجازات شدن به دنیا آمده بودم.
و من به تو نگاه میکردم، انگار که قرار بود تو بفهمی.
آنقدر فریاد زدم تا گلویم شکلِ دعا را از یاد برد. آنقدر التماس کردم تا التماس، خود به گونهای دیگر از خونریزی بدل شد.
صدایم را شنیدی.
فقط سکوت را انتخاب کردی.
مرا با بیرحمیای مجازات کردی که گمان میکردم تنها انسانها قادر به آناند.
و عجیب آنکه در همان حال که نقشِ خدا را داشتی، مانند یک انسان رفتار کردی؛ سرد، خشمگین، نابخشاینده؛ تماشایم کردی که چگونه فرو میشکنم و نامش را «عدالت» گذاشتی.
با من چنان رفتار کردی که گویی شیطانم.
اما من فقط انسانی زخمی بودم که از آسمان میپرسید: چرا اینهمه بیرحم شدهای؟ | 77 |
| 19 | And now the cage is open but
the bird doesn’t know how to fly! | 82 |
| 20 | sticker.webp | 1 |
