uz
Feedback
my soul...

my soul...

Kanalga Telegram’da o‘tish

خودم : https://t.me/SendHarfBot?start=976aba209475

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
217
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+1430 kunlar
Postlar arxiv
دیگر برام مهم نیست چه کسی دوستم دارد چه کسی دوستم ندارد چه کسی راست می‌گوید و چه کسی دروغ؛ من همه را رها کردم و فقط به خودم تکیه کردم.

دیگر نمی‌دانستم با خودم چه کنم دلهره‌های بسیار، غم‌های ناگهان رنجش‌های عجیب و امیدهایی ناتمام که هنوز زاده نشده درونم میمردند...

زمانی فکر میکردم بدترین چیز در این دنیا تنها ماندن است اما اینطور نیست، بدترین چیز ایناست که با آدم‌هایی باشی که به تو احساس تنها بودن می‌دهند…

امروز یکی بهم گفت تو خیلی خطرناکی، پرسیدم چرا؟ گفت چون تو به هیچکی احتیاج نداری فقط لبخند زدم.

امروز 13 June ، روز عروسک‌ها هم هست؛ روزتون مبارک عروسک خانومی ها🩶

+3
@RapRelease - Blood Moon - Naaji.mp38.38 MB

Video xabar00:18

و برای من که در خانه‌ام در شهرم یا در وطنم زندگی نکرده‌ام برای من که در خودم زندگی می‌کنم.

‏گفت: از دور که به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟! گفتم: کسی که از بی‌چارگی صبور شد، و از دوام آوردن قوی‌.

از واژه "دست تنها" هم خوشم اومده غم و استقلال زیادی توشه. انگار می‌تونی آستینت رو بکشی رو چشمات، اشکات رو پاک کنی و بعد کوه رو بذاری رو دوشت و به جلو حرکت کنی «دست تنها، دست تنها، دست تنها.»

واقعیت اینه که زندگی نه انقدر بلنده که بخوایم تنهایی بگذرونیمش، نه اونقدر کوتاه که بخوایم؛ با هر کسی این تنهایی رو پر کنیم...

نشد و هیچکس نمیداند در این کلمه کوتاه چه دردهایی پنهان کردم!

«من یاد گرفتم با خودم حرف بزنم، با سایه‌ام راه بروم، با سکوت بخندم. می‌دانی، آدم وقتی زیاد تنها بماند، دیگر از نبودن‌ها نمی‌ترسد.»

نه ریشه‌ی ماندن داریم نه پای رفتن، ایستاده‌ایم بلاتکلیف، خسته، غم‌انگیز!

‏و یهو تبدیل شدم به کسی که دیر جواب میده، تنهایی رو ترجیح میده، اگر انرژی منفی حس کنه، ناپدید میشه و اگر دیگه کسی باهاش در ارتباط نباشه، براش اهمیتی نداره.

آرام شده‌ام، مثل درختی در پاییز وقتی تمام برگ‌هایش را باد برده باشد...

نه توانایی متوقف کردن افکارم را دارم و نه توانایی حرف زدن درباره‌شان را. فقط مدام در حال چرخیدن در مغزم هستند و من حتی نمی‌توانم اشک بریزم. انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریست که می‌توانم انجام دهم.

رشد درد داره، ولی می‌ارزه، خوش رنگ و لعابت میکنه، تراشت میده، جلات میده، برق میافته به ریخت و قیافت، درد داره‌ها، تا دلت بخواد، صدای شکستن استخونات رو میشنوی، ولی می‌ارزه.

منو تو موقعيتی قرار نده كه نشونت بدم كه چقدر قلب سردی می‌تونم داشته باشم.

لامصب شب نیست که، قطار فکر و خیاله...