my soul...
Открыть в Telegram
217
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+1430 день
Архив постов
217
دیگر برام مهم نیست چه کسی دوستم دارد
چه کسی دوستم ندارد چه کسی راست میگوید
و چه کسی دروغ؛
من همه را رها کردم
و فقط به خودم تکیه کردم.
217
دیگر نمیدانستم با خودم چه کنم
دلهرههای بسیار، غمهای ناگهان
رنجشهای عجیب و امیدهایی ناتمام که هنوز زاده نشده درونم میمردند...
217
زمانی فکر میکردم بدترین چیز در این دنیا تنها ماندن است اما اینطور نیست، بدترین چیز ایناست که با آدمهایی باشی که به تو احساس تنها بودن میدهند…
217
امروز یکی بهم گفت تو خیلی خطرناکی، پرسیدم چرا؟
گفت چون تو به هیچکی احتیاج نداری
فقط لبخند زدم.
217
و برای من
که در خانهام
در شهرم
یا در وطنم زندگی نکردهام
برای من که در خودم زندگی میکنم.
217
گفت: از دور که به خودت نگاه میکنی
چی میبینی؟!
گفتم: کسی که از بیچارگی صبور شد،
و از دوام آوردن قوی.
217
از واژه "دست تنها" هم خوشم اومده
غم و استقلال زیادی توشه.
انگار میتونی آستینت رو بکشی رو چشمات،
اشکات رو پاک کنی و بعد کوه رو بذاری
رو دوشت و به جلو حرکت کنی
«دست تنها، دست تنها، دست تنها.»
217
واقعیت اینه که زندگی نه انقدر بلنده
که بخوایم تنهایی بگذرونیمش،
نه اونقدر کوتاه که بخوایم؛
با هر کسی این تنهایی رو پر کنیم...
217
«من یاد گرفتم با خودم حرف بزنم،
با سایهام راه بروم، با سکوت بخندم.
میدانی، آدم وقتی زیاد تنها بماند، دیگر
از نبودنها نمیترسد.»
217
و یهو تبدیل شدم به کسی که دیر جواب
میده، تنهایی رو ترجیح میده، اگر انرژی
منفی حس کنه، ناپدید میشه و اگر دیگه
کسی باهاش در ارتباط نباشه، براش
اهمیتی نداره.
217
نه توانایی متوقف کردن افکارم را دارم
و نه توانایی حرف زدن دربارهشان را.
فقط مدام در حال چرخیدن در مغزم
هستند و من حتی نمیتوانم اشک بریزم.
انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها
کاریست که میتوانم انجام دهم.
217
رشد درد داره، ولی میارزه، خوش رنگ
و لعابت میکنه، تراشت میده، جلات
میده، برق میافته به ریخت و قیافت،
درد دارهها، تا دلت بخواد، صدای
شکستن استخونات رو میشنوی، ولی
میارزه.
