گوشه
Kanalga Telegram’da o‘tish
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
+124 soatlar
+117 kun
+830 kun
Postlar arxiv
269
Repost from آیـدا آن سـوی مـاه🌛
«چالش شعر و عکس»
این آلبوم+ این پست رو فور بزن چنلت و عکسی رو که میخوای فور بزنم تگ کن تا برات با توجه به حال و هوای اون عکس یه شعر تقدیم کنم☁️✨
جوین باش زیبا.
269
Repost from سهم من از جهان
دونستن این مورد سخت نیست که دلتنگی برای دانشگاه معمولاً دلتنگی برای کلاس یا حتی خود دانشگاه نیست. خیلی وقتها آدم برای اون حس رشد، یاد گرفتن، هدف داشتن، ارتباط با آدمهای همفکر یا امیدی که اون دوره به آینده داشت، دلتنگ میشه. ممکنه کسی شغل خوبی داشته باشه، ورزش کنه، شبکهٔ روابط اجتماعیشو ساخته باشه و باز هم دلش برای اون دوره از زندگیش تنگ بشه.
269
امروز صبح که رفتم باشگاه، بچهها از اینکه چقدر هیکلم تغییر کرده و نسبت به قبل بهتر شده گفتند و تعریف کردند. من هم جوووووری ذوق کردم و رقیق شدم و چشمهام قلبی شد که حال بدی که از شب قبل همراهم بود، تا حد زیادی کنار رفت و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم و با تمرکز بالا فقط ورزش کنم.
واقعا تا همیشه درود به آدمهای نازی که حواسشون به تغییرات مثبت دیگران هست و حتی از گفتن کوچکترین پیشرفتها هم دریغ نمیکنند. شاید به ظاهر فقط چندتا جملهی کوتاه و معمولی باشند، اما برای چند لحظه انگار آدم از حاشیه به متن زندگی برمیگرده؛ احساس میکنه دیده شده، مهمه و بودنش به چشم اومده.
خلاصه حرفهای بامحبتشون که از مهربونیشون نشات میگرفت حسابی بهم چسبید، چون این مدت از دوست و آشنا جز جملهی «چقدر لاغر شدی» و «دیگه اینجوریها هم خوب نیست» چیزی نشنیده بودم.
269
تو تنهایی، عزیزم؛ خیلی بیشتر از اونچه که بتونی تصورش رو بکنی. منتهیالیه همهچیز و همهکس فقط خودتی. این رو توی ساعتهای پایانی شب خیلی بهتر میفهمی. وقتی روی تختت دراز کشیدی، زمان کند و کشدار میگذره و غم داره تموم جونت رو فشار میده. همون موقع به عمق تنها بودنت پی میبری که مثل مار دور بدنت چمبره زده و میخواد با تمام زورش مغلوبت کنه و شکستت بده. بعد با خودت فکر میکنی اگه مجبور نبودی بار غمت رو تنهایی روی شونههای نحیفت حمل کنی، دنیا زیر و زبر میشد مگه؟! چی کم میشد از این دنیای به این بزرگی، اگر گوشهچشمی هم به قایق به گل نشستهی زندگی تو میانداخت؟!
جوابش رو خودت خیلی خوب میدونی عزیزم. میدونی هیچی عادلانه نیست. میدونی دنیا هیچوقت به تو قول منصفانه بودن نداده. حالا هم باید تنهایی قایق شکستهی زندگیت رو از گلولای بیرون بکشی؛ با هزار زحمت تلقتلقکنان و یلقهخوران از امواج پرتلاطم زندگی ردش کنی و وسط همهی اینها، روی زخمهای دلت هم مرهم بذاری یادت نره جز خودت هیچکس رو نداری.
269
اگه بخوام از تکرارنشدنیترین و دوستداشتنیترین حسهای زندگیام بگم، قطعا توی ذهنم پررنگترین تجربه، مربوط به دوران کارشناسیمه. اون سالها و اون آدمهای نزدیک و عزیز و صمیمی برام تکرارنشدنیاند. سالها گذشته، اما هنوز هم دلم برای روزهایی که توی دانشکدهی کامپیوتر کنار هم بودیم تنگ میشه. برای اون دخترهای سرخوشی که از بدترین موقعیتها، بهترین و موندگارترین خاطرهها رو میساختند. بعضی احساسها خیلی کوتاهاند، اما تا آخر عمر با آدم میمونند. حالا همهچیز تموم شده، اما اون احساس خوش توی ذهنم مونده.
اگه هنوز دانشجوی کارشناسی هستید، از دوستیهایی که ساختید، از شهر دانشجوییتون، از خوابگاه و از تمام لحظههای بهظاهر معمولیتون نهایت لذت رو ببرید. شاید امروز عادی به نظر برسند و اصلا به چشم نیان، اما سالها بعد برای تکتکشون دلتنگ میشید. دوران کارشناسی برزخ شیرینه بین نوجوونی و بزرگسالیه؛ نه اونقدر بچهای که برای هر تصمیمی به اجازه نیاز داشته باشی و محدودیتهای قبل از هجدهسالگی همراهت باشه و نه اونقدر بزرگ که زیر بار دغدغهها و سختیهای زندگی بزرگسالانه خم شده باشی. به شرط داشتن دوستان خوب و تبدیل لحظات معمولی به یادگاری همیشگی، بیشک اون دوره یکی از سبکبارترین و درخشانترین فصلهای زندگی خیلی از آدمهاست.
269
امروز واقعا جمعه بود؛ البته منظورم قسمت تعطیلی و خوشگذرونی نیست، بلکه منظورم بخش دلگیر بودنشه. از صبح تا همین لحظه در سکوت، سکون، آغشته به رخوت، کسالت، تنهایی و غم خیلی زیاد گذشته.
269
جدی نباید با طناب پوسیدهی کسی رفت ته چاه!
چند روز پیش یه بابایی توی کانال تلگرامش از فیلم «زندهشور» تعریف کرده بود. ما هم که مدتها بود سینما نرفته بودیم و اتفاقا وقت آزاد هم داشتیم، گفتیم پس بریم ببینیمش. نتیجه؟ یکی از تجربههای بسیار بد و افتضاح سینمایی. به هیچ وجه از قصهش خوشم نیومد. از نظر نوع روایت هم جای دفاعی باقی نذاشت. سر و ته داستان هیچ کدوم از شخصیتها معلوم نبود، فیلم مدام شخصیت جدید وارد میکرد و هیچکدوم حتی فرصت کافی پیدا نمیکردند قصهی خودشون رو کامل کنند. انگار نویسنده چندتا ایدهی نصفهنیمه رو کنار هم چیده بود و امیدوار بوده تماشاگر خودش جاهای خالی رو بتونه پر کنه. نتیجه این شد که فیلم تموم شد و ما نه با شخصیتها ارتباط گرفتیم و نه جواب سؤالهایی که توی طول فیلم برامون ایجاد شد رو گرفتیم. از همه بدتر اینکه قصهی اصلی هم هیچ تازگیای نداشت. همون چرخهی همیشگی؛ ناموس، غیرت، دعوای ناموسی، خشونت، مردهای عصبانی و زنهایی که این وسط فقط شیون میکردند و مویه میکردند و صورتشون رو خنج می کشیدند و به یه مرد به خاطر یه مرد دیگه التماس میکردند. انگار بخش بزرگی از سینمای اجتماعی ایران سالهاست روی همین چندتا مضمون تکراری گیر کرده. و راستش دیگر این جنس فیلمها برام جالب و تأثیرگذار نیستند؛ خستهکننده و تکراریاند. هر بار با همون الگویهای تکراری و داستان قابل پیشبینی و پایانهای نصفهونیمه روبهرو میشم. و شاید مهمتر از همه این باشه که من بهعنوان کسی که داره توی خاورمیانه و یه کشور جنگزده زندگی میکنه دیگه حوصلهی تماشای دو ساعت فلاکت رو ندارم. اگر قراره فیلم تلخ باشه، دستکم باید قابل دفاع باشه و یه روایتی منسجم و تمیز ارائه بده. نه اینکه فقط بدبختی روی بدبختی تلنبار بشه. خلاصه که بسیار نامید شدم، هرچند آدمهایی که فیلم رو دوست داشتند هم کم نبودند، ولی نظر من همین بود که نوشتم.
269
Repost from آبنبات تمام میشود𐙚
💝این پست + این پیام رو فوروارد کنید تا من یه پست قشنگتون رو فور بزنم و استارز بدم بهتون.
پرایوت نباشید
ظرفیت: وقتی از خواب بیدار شم:)
