گوشه
Ir al canal en Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
303
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-1630 días
Archivo de publicaciones
303
نوری، نادیا، ولادیمیر و دیگران
کتاب رو تموم کردم اما غمش همراهم موند. خط به خط داستان غم نهفتهای توی وجودش داشت و حالا دلم برای سرنوشت آدمهای داستان گرفته و غمگینم. کتاب، داستان آدمهاییه که هرکدوم به شکلی با جنگ، مهاجرت اجباری، فقدان، جدایی روبهرو هستند که این بخشها دست خودشون نبوده و دخل و تصرفی توی اتفاق افتادن اونها نداشتند، بلکه قسمت زیادیشون سرنوشت محتوم و مقدرشون بوده. آدمهایی که بعضیهاشون چیزهای زیادی رو از دست دادند و سعی میکنند زندگی رو همچنان ادامه بدن. چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که کتاب سعی نمیکنه همهچیز رو به یه پایان خوب و مرتب برسونه و قصه رو از واقعی بودن دور کنه. بعضی اتفاقها تا آخرش تلخ باقی میمونند و بعضی سرنوشتها اونطور که مخاطب انتظار داره پیش نمیرن؛ درست شبیه زندگی واقعی.
شخصیتهای نادیا، نوری، ولادیمیر و بقیه هرکدومشون یه جایی از داستان غمگین و درگیرم کردند و باعث شدند بعد از بستن کتاب، همچنان بهشون فکر کنم.
اگه دنبال داستانی هستید که بعد از تمومشدنش دلتون براش تنگ بشه و با غمگین و مکدر شدن خاطر و درگیر شدن ذهنتون با سرنوشت شخصیتها روبهرو بشید، احتمالا «نوری، نادیا، ولادیمیر و دیگران» انتخاب خوبی باشه.
البته میدونم که نسخههای شبیه به این کتاب هم هستند و حتی اسم کتاب هم چندان خلاقانه نیست، اما با همهی اینها برای من دوستداشتنی بود.
#کتاب_با_گوشه
303
امروز که حرف از غافلگیر شدن و اون احساس مثبتی که آدم رو پر میکنه بود، یهو با اندوه زیادی گفتم: «پس چرا من هیچوقت توی این زندگی سورپرایز نشدم؟ منظورم از مصیبت و بلایا نیست، چون زندگی توی این زمینه هیچوقت کم نمیذاره. منظورم یه اتفاق خوب و مثبته. دلم یه چیزی میخواد که خوشحالم کنه، حتی یه چیز خیلی کوچیک، فقط برای اینکه این حس توی حاشیهبودنم از بین بره. دلم میخواد حس کنم دیده میشم، حس کنم منم هستم و این اتفاق فقط برای منه و منحصرا به من اختصاص داره.» انگار همین حرف که از دهنم دراومد، مستقیم به گوش زندگی رسید. نیم ساعت بعد، دوتا کتاب که عاشقشون بودم و بهخاطر قیمتشون فعلا از خریدنشون گذشته بودم، برام خریده شد. پارسال همون اوایل پاییز که رفته بودم دی، خیلی دلم میخواست بخرمشون اما چشمپوشی کردم و بعدش هم دیگه فراموشم شد. تا اینکه همین ماه پیش دوباره توی کتابفروشی چشمم بهشون افتاد، اما باز هم ترجیح دادم از لیست کتابهای ارزونتر انتخاب کنم و همچنان خریدشون رو به تعویق انداختم. و حالا الان بینهایت حس خوبی دارم. انگار واقعا حرفم شنیده شده و بالاخره توی متن زندگی قرار گرفتم و دیده شدم. از سورپرایز نشدن گله کردم و بلافاصله با بهترین چیز ممکن غافلگیر شدم. ارزش کتابها و اینکه همونهایی هستند که خیلی وقت بود میخواستم به کنار، اینکه به حرفم وقع نهاده شد و درواقع سورپرایز نشدنم آنلاک شد، اونقدر رقیقم کرده که میتونم گریه کنم.
303
من یاد گرفتم برای خودم زندگی کنم و سعی نکنم دائم دلیل هر کار و هر رفتاری رو اثبات کنم و بخوام پشتسرهم دلیل و توجیه بتراشم که به دید آدمها منطقی و مورد تایید به نظر بیاد.
من دلم میخواد برای شب اول پاییز ذوق کنم. برنامهم این باشه که هاتچاکلت و مارشمالو بخورم و یه فیلم با وایب پاییز ببینم. دلم میخواد آخرین جمعهی فصل رو بهیاد موندنی بگذرونم. یه تاریخ رند مثل ۵/۵/۵ برام خاص بگذره و هر تاریخ دیگهای که من سعی میکنم برای خودم ویژهش کنم و خاطره بسازم. البته خیلی وقتها به دلیل مشغلهی زیاد موفق نمیشم. مثلا همین دیشب تا دیروقت سرکار بودم و با اینکه دلم میخواست برم کافه و به مناسبت پاییز چای و کیک هویج و گردو بخورم، اما درنهایت تونستم توی خونه قهوه درست کنم و چند صفحه توی سکوت آخر شبی آخرین لحظههای شهریور کتاب بخونم. زندگی چیزی جز همین لحظهها نیست. میدونم که همیشه آدمهای بدفاز با ژست دانای فرزانه، با دید تحقیر و تمسخر به خوشحالیهای کوچیک لحظهای و مقطعی آدمها نگاه میکنند و زندگی رو برای خودشون و بقیه سختتر از چیزی که هست میکنند و دائم سوالشون اینه: «خب که چی الان؟!» و «یکم بزرگ شو». بزرگسالی به اندازهی کافی سخت و زمخت هست و من اونقدری که توی بزرگسالی گریه کردم توی کودکی نکردم. چیزی که مورد تایید بقیه نباشه، لزوما اشتباه و کودکانه نیست چون بزرگ بودن به معنای زندگی کسالتبار و خطی نیست. اما خب بعضی آدمها بیدلودماغ و حوصلهسربر هستند و من چند وقته یاد گرفتم راه خودم رو برم و به حرفهاشون اعتنایی نکنم.
303
میخوام این چهل دقیقهی باقی مونده از تابستون رو کتاب بخونم و به هیچچیز و هیچکس توی این دنیا فکر نکنم.
303
Repost from خونه شماره ۸
آدم گاهی قلبشو دودستی تقدیم بعضیها میکنه، با تصور اینکه قدرش رو میدونن، اما آخرش مجبور میشه تیکههای شکستهاش رو از روی زمین جمع کنه.
303
Repost from Arman Garshasbi
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی...
🎶 آهنگ «هزار امید» با صدای «آرمان گرشاسبی»
@armangarshasbiofficial
303
تابستون سال پنج هم گذشت و رفت. پاییز کارها و برنامههام فشردهتره و دیگه اون فراغت بال و آسودگی خاطر اوقات تابستونی رو نخواهم داشت. اما قطعا در بین سیاههی کارها و مشغلهها و برنامههام، حواسم هست که برای خوندن کتابهای جدید وقت باز کنم. هنوز کلی کتاب نخونده توی لیستم هست و من امیدوارم حداقل خوندن یکی دوتا کتاب رو به پایان برسونم. چون با کتابها میرم به مکانهایی که هرگز نبودم و زندگیهای هرگز نزیستهام رو تجربه میکنم.
پس میریم به استقبال شبهای بلند و سرد پاییز عزیز برگریز و به این نکبت و رنج و تلخی که از اخبار به گوش میرسه هم اعتنایی نمیکنیم، چون درنهایت کاری از ما ساخته نیست.
303
ورزش کردن بینظیره. حالا بعد از نزدیک به دو سال تمرین مرتب اصلا نمیتونم بیخیالش بشم. خیلی وقتها واقعا خودم رو به زور تا باشگاه کشوندم، اما بعد از یک ساعت وقتی همهی فکرها و دغدغههام رو پشت در باشگاه گذاشتم و فقط روی حرکاتم تمرکز کردم متوجه شدم چقدر حالم بهتره و چه لطفی در حق خودم کردم که اومدم. بعد از یه مدت تغییرات بدن چنان مشهود میشه که ماحصل زحمات به وضوح قابل دیدنه. من عاشق اون حس و حال خوبی هستم که با ورزش به دست میارم. درود بر ورزش و اهمیت به سلامت جسم و روان، حتی توی خاورمیانهی سرشار از بلایا و آکنده از مصیبتها با خیل انبوهی از دشواریها و ناراحتیها که روزانه به سمت آدمها حواله میشه.
303
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
سلام. این پیامو فوروارد بفرمایید، منم ازتون فوروارد میفرمایم و میگم چنلتون وایب چه نوع موسیقی رو میده.
303
سالها از دوران مدرسه رفتن و دانشآموز بودنم گذشت و حتی لحظهای دلم برای اون فضا تنگ نشد. یادمه اونموقع که همیشه به عنوان محصل برای درس و امتحان غر میزدیم و گله میکردیم، معلمها با ژست دانای فرزانه میگفتند: «الان قدر این روزها رو نمیدونید، باید چند سال بگذره تا دلتنگ مدرسه و این نیمکتهایی که پشتش مینشینید و درس و امتحانها بشید.»
حالا خیلی سال گذشته. حتی از دوران کارشناسیم هم خیلی گذشته، چه برسه به مدرسه و باید بگم دلم ذرهای برای اون روزها تنگ نیست. اتفاقا خوشحالم که اول مهره و من دانشآموز نیستم. اون فضای پر از تحقیر و خفقان، با اون لباسهای بینهایت بدترکیب، مدیر و معاونی که زبون تند و تیزی داشتند و هیچ انحنا و لطافت و محبتی توی وجودشون نبود و فکر میکردند شوکت و ابهتشون به اینه که خشن و دوستنداشتنی باشند که الحق هم بودند. و تبعیض آشکاری که همیشه بین دانشآموزها بود و اونقدر ملموس و واضح بود که حسش میکردم و به عنوان یه بچهی کمسنوسال توی خودم میریختم و قلبم میشکست. چیزهایی نیستند که من رو دلتنگ کنند. بخوام انصاف رو رعایت کنم، معلمهای خوبی که هیچوقت فراموششون نمیکنم و همیشه ازشون به نیکی یاد خواهم کرد هم وجود داشتند که البته تعدادشون انگشتشمار بود؛ از این انسانهای بزرگوار که جدا از باسواد بودنشون، شرافت و انسانیت هم داشتند تا همیشه ممنونم. و از مابقی که خیل کثیری هم بودند ممنونم که باعث شدند خوشحال باشم از اینکه پسفردا یکم مهره و من دانشآموز نیستم.
303
Repost from Independent☁️
📢 اگر ۱۵ تا ۱۹ سالتونه، خوشحال میشم چند دقیقه وقت بذارید و این پرسشنامه رو پر کنید. 🙏
پاسخهاتون برای من خیلی ارزشمنده. ممنونم که مشارکت میکنید! 💜
https://survey.porsline.ir/s/lp0G8dEK
303
یکم/
آخرین روز تابستان در سکون و سکوت پیش رفت. تنها بودم. چند قسمتی سریال دیدم. چند صفحهای کتاب خواندم. به ترکهای بسیار ریزی که در سقف و دیوارها دویده بودند خیره ماندم. پرده را کنار کشیدم و آفتاب کمرمق آخرین روزهای تابستان را روی پوست برهنهی بازوانم حس کردم. کوسن مبل را زیر سرم گذاشتم، خودم را در آغوش کشیدم، چشمهایم را بستم و فکرهای توی سرم را با تصویرهایی واضح و روشن تصور کردم. و هیچ خبری از مهمانی و معاشرت و بیرون رفتن دستهجمعی و حتی تنهایی و الخ نبود.
دوم/
توییتر فارسی چند روزیست درگیر نوستالژی شده. تایملاینم پر از کامران و هومن و ادی عطار و ادوین و افشین شده. یاد روزهای رفته افتادم و زنگار از خاطرههای قدیمم زدودم. کودکی من در دههی هشتاد گذشت. چه روزهای رنگی و شادی بودند. ناشی و نابلد و خارج از ریتم، با موزیکویدیوها میخواندم. با دلبهنشاطی میرقصیدم و دامن پیراهن یاسیرنگم با هر چرخش، با ناز و غمزه در هوا تاب میخورد. دختر کوچولوی آن روزها، که هنوز ابر کوچک شادمانی بالای سرش بود، نمیدانست روزی از روزهای جوانی که روزهایش همه خاکستری و غبارآلود و شبهایش همه غلیظ و چسبناک است، اینچنین دلتنگ خاطرهها میشود و به نوستالژیها چنگ میزند.
سوم/
آدمها بیشتر از همیشه ناامیدم میکنند. تا پیش از این، بیشتر برای روابطم تلاش میکردم. سعی در مراقبت و ترمیم و نگهداشتن نخهای اتصال داشتم. ولی حالا میبینم این نخهای اتصال را آنقدر سفت و محکم نگه داشتهام که دستانم را خونآلود و زخمی کرده و سر دیگرش به درختی، جایی بسته شده و کسی اعتنایی نکرده و رفته.
راستش من هم دیگر حوصلهی ترمیم و نگهداری یکطرفه ندارم. زور زدن بیهوده است. جواب محبتهایم را هیچگاه آنطور که باید دریافت نکردم. به هر حال همین است که هست. باید پذیرفت و رها کرد. رابطهها یکجایی به پایان راه خود میرسند. با زور نگهداشتن و تلاش تکنفره، رقتانگیز و ناراحتکننده است. دیگر از سن زور زدن و با ممارست، طناب را با دستان زخمی نگهداشتن گذشتهام.
چهارم/
دوست دارم به آمدن پاییز امیدوار باشم. دلم میخواهد تا همیشه به ریختن و زرد شدن برگها، لخت و عور شدن درختها، سبز شدن و رویش مجدد گیاهانی که سر از خاک بیرون آوردهاند امیدوار بمانم. میخواهم فکر کنم تغییر فصل اوضاع را بهتر میکند. چرا که آدمیزاد دلخوش به همین امید است. دلبستهی فرداهاست، به این امید که شاید هنوز وقتش نرسیده، که نشده. آدمیزاد با تغییر فصل خودش را از روبهرو شدن با این واقعیت که سهم یکبار زندگی من اینجا و اینچنین هدر رفت، گول میزند. من هم میخواهم به آمدن پاییز چشم بدوزم و منتظر فرداهای بهتر بمانم.
303
Repost from فیلسوف مرده
این پیام رو تو کانالتون فوروارد کنید تا بهتون بگم چه فیلسوفی میتونسته ادمین دوم کانال شما باشه.
سعی میکنم تا جای ممکن نگاه بندازم و انتخاب کنم، پس شاید نتایج طول بکشه.
پ.ن: تا وقتی خط بخوره حسابه. کانالهای خصوصی رو متأسفانه نمیتونم نگاه کنم.
303
من عاشق قلم نسیم مرعشیام. نوشتههاش یه غم و ملال مطلوبی داره که همیشه بعد از خوندن هر کتابش، بینهایت متأثر میشدم. و تا چند روز شدیدا ذهنم درگیر میشد. این کتاب هم با اینکه جستارهایی درمورد پایان حیات انسانه و مشخصا به مرگ پرداخته، اما بسیار خوندنیه و پیشنهاد میکنم اگه نخوندید با عسل شروعش کنید و از این تلخی دلنشین هم لذت ببرید و هم یه مقدار مخدوش بشید.
303
امروز بعد از مدتها به یاد سالهای رفته، چند اپیزود از سریال جدیدی که شروع کردم رو پشت سر هم دیدم و خیلی بهم خوش گذشت. زندهباد همین لحظههای معمولی؛ همین چیزهای کوچیکی که گاهی اجازه نمیدن از زندگی دست بکشم و ازش ناامید بشم. با خودم فکر کردم اگه فقط دیدن چند اپیزود از یه سریال آمریکایی هنوز میتونه اینقدر برام حس شگفتی داشته باشه، پس قطعا هنوز چیزهای زیادی توی این دنیا هست که ندیدهام، تجربه نکردهام و براشون ذوق نکردهام. راستش نمیدونم. ولی دلم نمیخواد از این زندگی پر از جادههای ناهموار و سنگلاخی صرفنظر کنم. زندگیای که بیشتر از اینکه به من لبخند زده باشه، اکثر مواقع با یه پوزخند کریه براندازم کرده. شاید هم احمقم که هنوز به این زندگی امیدوارم و نمیخوام ازش دل بکنم. پس تا وقتی که بودن توی این دنیا برام وسوسهانگیزه باید زندگی کنم، جادههای زیادی هستند که باید برم و خاطرههای زیادی هستند که هنوز نساخته نشدند.
