-او
Ir al canal en Telegram
288
Suscriptores
+124 horas
+27 días
+530 días
Archivo de publicaciones
287
یه چکیده ازش دستتون باشهساعت 3:17AM لسآنجلس برای کلارا مورگان همیشه شهری بود که هیچچیز در آن واقعا عجیب به نظر نمیرسید؛ تا شبی که در میان هزاران پروندهی قدیمی، به چیزی برمیخورد که نباید آنجا باشد. چیزی که باعث میشود مرز میان گذشته و آینده، حقیقت و خیال، کمکم برایش محو شود. از آن شب به بعد، کلارا دیگر نمیتواند به هیچچیز با اطمینان نگاه کند. نه به آدمهایی که میشناسد، نه به چیزهایی که میبیند، و شاید... نه حتی به خودش.
287
فکر کنم این رو هزاران بار گفتم که من هیچ ادعای خاصی در نوشتن ندارم؛
فقط نوشتن رو دوست دارم و گاهی داستانها و ایدههایی توی ذهنم شکل میگیرن که دلم میخواد بهشون فرصت زندگی بدم.
این بارهم تصمیم گرفتم چیزی رو که به عنوان یک داستان کوتاه توی ذهنم شکل گرفته، با شما هم به اشتراک بذارم.
شاید کامل و بینقص نباشه، اما امیدوارم بتونه برای چند دقیقه هم که شده، شما رو با خودش همراه کنه.
کم کم میذارمش اینجا، امیدوارم دوسش داشته باشید🤍
287
Repost from N/a
اومدم رو پشت بوم، سکوتش رو دوست دارم ولی این موسیقی رو گذاشتم. دنبال ماه گشتم ولی پیداش نکردم. شاید اونم قایم شده.
فکر کردم و فکر کردم و بازهم فکر کردم.
تصویرش همش جلوی چشمامه، اگههای زیادی تو سرمه.
چشمام زیادی پر میشه از اشک بخاطرش ولی سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم. با اینحال اشکام دونه دونه میریزن. عیبی نداره.
به این فکر میکنم که زندگی "نه" های زیادی بهم گفته و تونستم با همش یجوری کنار بیام ولی اینبار اگه بازهم بخواد بهم نه بگه، فکر نمیکنم نگین دیگه توانایی کنار اومدن باهاش رو داشته باشه. ازش خواهش میکنم «لطفا فقط این یه بار نه نگو».
راههای زیادی هست توی ذهنم که با خودم میگم اگه نه گفت شاید تونستم بگم عیبی نداره و برم یه جای دیگه. ولی ته دلم میدونم عیب خواهد داشت، خیلیهم عیب خواهد داشت. جای دیگه هم؟ نمیتونم برم. پس اون همه خیال و رویا چی میشه؟
هر روز واقعی شدنش رو توی ذهنم میبینم، خودم رو میبینم، همهچی رو میبینم و همون موقع غولِ سیاهِ "اگه نشه" میاد یقهم رو میگیره.
میگفتن هیچچیزی بیجواب نمیمونه، ولی اگه موند چی؟
دلِ بسیار گرفتهای دارم، نمیدونم اگه بازم نه بگه، اینبار چطور سرِپا شم.
واقعا اینبار نابود میشم.
بخاطر چیزی که فقط حدس و گمانه، دارم از درون خودم رو میخورم.
نباید دیگه بهش فکر کنم، هوم؟ یه چیزی میشه دیگه؟ نمیدونم، این "یه چیزی" ترسناکه برام.
چون من، من نمیتونم بهش فکر کنم و اشک تو چشمام جمع نشه.
میخوام به قسمت خوبش فکر کنم ولی غم رهام نمیکنه.
به ستارهها نگاه میکنم، صدای ماشینها و موتورها، چراغ خونهها که چشمم بخاطر اشک، تار میبیندشون. باد میخوره لابهلای موهام، دوسش دارم.
صدای شجریان هنوزم پخشه و من به این فکر میکنم که " مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو"
مهم نیست، یعنی مهمه ولی خب کاری نمیتونم بکنم؛ دستِکم فعلا.
دلم میخواد سالها به هیچچیزی فکر نکنم. مغزم واقعا در عذابه.
چایم رو میخورم، چای لیمویی همیشه جوابه.
اشکم بند اومد، صدای موسیقی رو بیشتر میکنم، به بالا نگاه میکنم، ستاره میشمرم و همهجا ساکته؛ تنها صدایی که میشنوم صدای شجریانه.
به روزهای خوب فکر کن.
دوباره چشمام پر از اشکه، کاشکی اینبار منم "آره"
_یادداشتهایبیمعنی.
25شهریورِسالِ05.
287
Repost from N/a
بچهها سلام، من اصلا عادت ندارم هیچ زمان راجب پول و مسائل اینطوری با کسی صحبت کنم اما یک شخصی رو میشناسم که از پس هزینههای داروهاش بر نمیاد و اکثرا هم سعی میکنم خودم کمک کنم به این دوستمون اما الان در توان خودمم نیست که کامل هزینههای داروهاشو بدم و اینبار داروهاش شده چهار میلیون و فقط یک میلیونش جمع شده. اگه دوست داشتین و در توانتون بود خوشحال میشم کمک کنید که این دوستمون داروهاش رو اینبار هم بتونه بگیره🙏🏼
6219861435681654
